Tuesday, November 24, 2015

Beste allemaal
Bedankt voor al jullie felicitatie via belen, een bautiful verjaardagskaart verzenden van mijn zo vriendelijk schoonmoeder en Wim, via belt mij en sms, telegraf, watsap, facebook enz... jullie hebben mijn dag nog mooier gemaakt het betekent veel voor mij...
Groeten
Zohreh XOXX
از تمام دوستان اقوام و عزیزانم در ایران و خارج از ایران هر جا که هستند برای دریافت پیغام تبریک تولدم در یکشنبه ای که گذشت چه در فه یس بوک ... تلفنی یا در واتس اپ و تلگرام وووو همه و همه از صمیم قلبم تشکر میکنم و برای همه شما آرزوی سلامت و خوشی و موفقیت بیشتر دارم . ما هر دو این چند روز مرخصی گرفتیم از سر کار و جاتون خالی با کمپرمون زدیم به در و دشت ... باید بگم سرمای این روزها و مسافرت با کمپر برای من صد در صد خام گیاه خوار راحت نبود اما حسابی پوشونده بودم خودمو کلی هم لباس برده بودیم و کلی لحاف و پتو برای تخت و داخل کمپر هم گرم نگر میداشتیم ... باید بگم تجربه خوبی بود در کنار طبیعت سالم و هوای تازه و میدونیم هر فصلی زیبایی خودش رو داره اگه دیر جوابتون را دارم منو میبخشید چون تو این چند روز زیاد تو اینترنت نمیخواستیم باشیم بیشتر از لحظه های با هم بودنمون در طبیعت لذت ببریم .... تمام تون رو خیلی خیلی دوست دارم ... با احترام
Dear friends and families,
Thanks for the lovley congradulations and best wishes for my B'day via calls sms what's apps , in Telegram, on facebook etc , and please forgive me for the late reply as we both took time of the work and went out for a few days by our kamper kind of little birthday get away and spend times in the pure nature in Europe and its not so easy to do so but I managed and as you all know I am 100 percent raw foodi but I had my chalanges and loved and anenjoyed the fresh air and the beauty of the nature and total silence and less stress , and i know every season has its own beauty and times flies so damn quick and we all have to make the most of it.
Please forgive me for late reply as we didnt much log in on facebook and didnt want to be so much on line.
from the bottom of my heart
I love you all and wish you health and more happiniess in this life,
regards
zohreh XOXX

Lingen kamper place in Germany

ازدیشب اومدیم باز سمت آلمان شهر
lingen
و شب همین جا موندیم جای کمپر بد نبود تو کتاب کمپر نوشته بود مجانیه اما یه مرد آلمانی که واسه اونجا کار میکرد گفت شبی پنج یورو باید بدیم نم نم بارون میاد شام خوردم و بعد شام سگمون رو برداشتم راه ببرم اینور اونو چه استخر بزرگی روبروش بود و زمین فوتبال یه پیاده روی طولانی کردیم و برگشتیم تو کمپر که آماده بشیم واسه خواب ....صبح هم پاشدیم من باز تو نم نم بارون جیمی رو بردم حسابی گردوندم بعد دیدیم حتی آفتاب نزده برعکس روز یکشنبه ای که گذشت افتابی و قشنگ بود ولی امروز همه جا تاریک و خاکستریه تو سرما پارتنرم گفت برگردیم هلند بازار که رست مارکت اینجا رو هم نگشتیم مهم نیست باز خواستیم بیاییم هلند من دلم گرفت اما چیزی نگفتم سر راه درایو کردیم سمت
oldenzaal
چون موقع شستن کمپر در باک گاز بودافتاده بود یه سر زدیم اونجا و پارتنرم پیداش کرد اونجا بود وگرنه باید از نو میخریدیم .... بعدش واستادیم تو هلند یه جایی پارتنرم چیپس و سالاد و شنیتسل خرید واسه منم سالاد جدا خرید من با اینکه واسه ناهارم چهار پنج تا کیوی ارگانیک خورده بودم سالاد رو زدم تو رگ داره ریز ریز برف میاد ولی سریع اب میشه اگه بشه باید خرید کنیم یا اگه نشد فردا خرید میکنم چون سه شنبه مارکت شهر مامانم دیگه تموم شده تا بحال و بهش نمی رسیم فردا یادم باشه به دفتر کاریابی زنگ بزنم و بپرسم واسه چهارشنبه و جمعه واسم کار دارند یا نه در ضمن کلی تو فه یس بوک پیغام تبریک و کارت تبریک تولد گرفتم که یادم باشه امشب یا فردا جوابشون رو بدم.


Monday, November 23, 2015

بیرون سرده و جای من گرم ...اصلا دلم نمیخواد پاشم اما آفتاب زده و ساعت ۱۲ ظهر هم واسه شستن بیرون کمپر باید بریم.    Oderzaal
  چون بوک کردیم داخل تمیزه اما بیرون نه و بخصوص سقفش باید شسته بشه بعد کافی که پارتنرم درست کرد منم اب جوشیده خوردم چون هم گرمم میکنه و هم داخل رو تمیز میکنه هوا افتابی بود و راه افتادیم کمی پیاده روی کردیم پولی که باید میپرداختیم واسه یه شب موند مون که ده یورو بود طبق نوشته اونجا گذاشتیم تو پاکت مخصوصش و فرستادیم داخل جاشو و توالت رو خالی کردیم پنجاه سنت انداختیم واسه اب تمیز و کمی پر کردیم واسه اب و یه خانم هلندی مسن اومد سمت ما و یه ظرف کوچولو قرص نعنا با لوگوی همون جای کمپر بهمون داد و کمی با هامون حرف زد که اینجا رو الان دخترش اداره میکنه بعد کمی صحبت با اون راه افتادیم سمت
oldenzaal.
چون کمپر رو باید بیرونش رو میشستن .... بالاخره به هر دنگ و فنگی بود رسیدیم و الان داخل کمپرم و دارن بیرونش رو تو کارواش میشورن... خوب شد قبلش میوه و سبزی هام رو از داخل جای کوچیک بیرونی کمپر ور اوردم ترسیدم مواد شیمیایی یا صابون رو شون بشینه... پارتنرم واسه سه شنبه هم کار نمیکنه واسه همین بهش گفتم بریم باز از اینور سمت آلمان و که رست مارکت شهرهای دیگه اش رو ببینیم ... خدا کنه بریم دوست ندارم اصلا برگردم خونه هر چند مسافرت با کمپر تو پاییز و زمستون هلند برای یک خام گیاه خوار مطلق راحت نیست اما باز دوست دارم واسه فردا هم بیرون باشیم راستی امروز از دفتر کاریابی میس کال داشتم که دنبال کار بودن و گفتم نمیتونم بیام البته پنج شنبه کار میکنم اما اگه واسه جمعه و چهارشنبه هم بخوان میرم پول میگیرم و الان در حال حاضر به این پول خیلی احتیاج دارم در عین حال درس هم باید بخونم تا امتحانام رو قبول بشم و راحت بشم از استرس اونها .


get away for my birth day... Ahaus in Germany the to Landgoed De stekkenkamp Ommen...

دیروز یعنی شنبه ای اولش رفتیم سر راهمون سمت
 Alten
 و اونجا از
Jumbo
 خرید کردیم واسه پارتنرم چون خوراکی زیادی واسه اش نداشتیم و منم از این میوه های پیچی که آخرین بار تو فرانسه تابستونی خورده بودم خریدم و کمی خیار تازه واسه سالاد شبم و خرما ... عجب سوپرمارکتی بود و متنوع حتی از مال شهر خواهرم هم بهتر بود و چون میخواستیم واسه  این ویکند که تولد من هم هست اومدیم با کمپر سمت Ahaus آلمان چون هم حوصله مون از خونه موندن سر رفته بود و این جا هم واسه شنبه بیست و یک نوامبر و یکشنبه بیست و دوم که رس مارکت داشت اومدیم این موقع از سال که میشه تو آلمان و هلند بیشتر شهرهاشون تو تاریخ های متنوع بازارهایی برای کریسمس میزارن و حسابی همه مشغول خوردن و خرید و گشتن هستن اینجا ما از دیروز که اومدیم جای پارک مجانی بود واست کمپرمون بعدش من گفتم تا مغازه ها بسته نشده بریم بچرخیم چون یکشنبه ها بسته میشه البته که رس مارکتش به بزرگی اونی نبود که پارسال با مامان و ناهید اینا و علی و میلاد و جنیفر رفتیم سمت.  اوبرهاوزن  نبود اما بد هم نبود شب تو Ahaus آلمان موندیم و روز تولد بعد صبحونه رفتیم اطراف رو گشتیم و کمی عکس گرفتیم شهرش بزرگ بود و جای دیدنی زیاد داشت بعد پارتنرم توالت کمپر رو که پر شده بود خالی کرد بارون هم داشت می گرفت الان راه افتادیم برگردیم سمت هلند .... هوا خیلی سرده و تمام شب بارون اومد کلی و چند جا رفتیم چون از طریق کتاب مخصوص کمپر میگردیم و جاها رو پیدا میکنیم ازشون خوشمون نیومد وهنوز داریم میگردیم ناهید هم بعد کارش بهم زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت میلاد هم بعدش زنگ زد همه شون هم توی فه یس بوک واسم پیغام تبریک گذاشتنو جنیفر عکس خودمو که رو موتور پارتنرم بودم مثل کارت تبریک تولد درست کرده بود که با مزه شده بودو شب دیدنشون بگذریم بالاخره اومدیم سمت ommen.... اومدیم یه جا به اسم
Landgoed De Stekkenkamp Ommen
و شب اینجا موندیم بارون داره میاد بیرون منم شامم که سالادم بود خوردم با کمی نون موزی که قبلا درست کرده بودم و آورده بودم با خودم داخل کمپر گرمه و پتوهای گرم هم داریم واسه خوابیدن و پارتنرم داره ابجو میخوره و داریم با سه ته لایت مون کانالهایی آلمان رو نگاه میکنیم .هیچ کس اینجا نیست و خیلی خلوته من ۱۵ دسامبر سه تا امتحان باقی مونده ام رو باید بدم امیدوارم تموم بشه و راحت بشم دیگه مرتب تو خونه تمرین میکنم و با پارتنرم هم هلندی حرف میزنیم تا بهتر راه بیفتیم واسه کار من پنج شنبه ای که گذشت کار کردم واست بیست و ششم نوامبر هم از یک ظهر تا هشت شب کار میکنم که بهتر از هیچ چی هستش

Sunday, November 22, 2015

Here is from Jenifer .. my younger brother Dutch fiance ... I already had this photo on my page and she amde it like a Greetingb Birthday Card.
looks awsome and I like it.

She said in in my Facebook:

 Xxxxx ons





from Sadaf ... Ey sheytoon

She send this to my Facebook :

 Happy birthday honey🎈🎈🎈



Wednesday, November 18, 2015

میگما چه حالی میده وقتی تو قسمت هواشناسی روزانه میگن هوا مزخرفه و اله و اینا بعدش میبینی چه افتابی شد ... پور این ادمها مالی ده میشه بخاک.... بدجور.... هه هه هه... چه افتابی شد جون

Tuesday, November 10, 2015

today w had shittiy raining wet day all day but hey its Nederland autumn..still i wake up and after having a few cup hot warm water drink and study I saw Nahid's whgatas app ama who said stay and wait for me for today so i pick ypu up and with mama we three go to th tusday market... thats why I was waiting for her till 11 am and finally mum called and asked me if I am still hom and then I said I am waiting for Nahid then she said if you go let m know .. any how I called nahid and she was still slep as she was working last night timm 12 midnight and still tired ... Nahid told me she is coming in soon then she came and we picked mum too and wwent to market .. i also took my exercise papers for the language as I have soon my 3 exams to do and I am praparing myself for that... if Ipass them I will b finish with thse stupid inburtgering exams and can go further if I want which I like to do soon. after shopping we came back to mum home and with nahid I had my luch which was organic oranges and we practicesd the language and then she gave me a rid to my home. these days I start to think about practicing ballet at home and i find so much vidos on like to do so and itx really exciting as I always wanted to do that and though its to late for me .. I am not ganna be professional but I love to build my body more with flaxibility and ellegance ballet has so yes I decided to do that in my spare times pluse I have a body for it now and why the hell not.
tomorrow morning is the time to clean down stairs and big sitting room and then study and I will do that after my early morning facial yoga .


Sunday, November 08, 2015

so boring weekend...

This weekend we didnt do much I just took Jimmy 2 times out for walking and all weekend we watched movies and eat and rest. It was boring but sometimes its good to slow down and do nothing specially when I think about my exams and get some stress.

Friday, November 06, 2015

از ""رنج"" بودا تا "ا اضطراب درونی"" هایدگر
بر اساس اصل "بقای سختی" سختی از شکلی به شکل دیگه تبدیل می‌شود ولی نابود نخواهد شد. برای همین هم توی یک زندگی خیلی خوب و عادی، جایی که هیچ کی به هیچ کی به خاطر عقایدش شلیک نمی‌کنه و همه چی آرومه؛ آدمهای زیادی مشت مشت قرص ضد افسردگی می‌خورن که بتونن خودشون رو هر روز صبح از توی رختخواب بکشن بیرون . آدمهای پف کرده، آدمهای بد حال؛ آدمهای روی لبه ی تیغ , خیلی‌ها معتقدن که پیشرفت تکنولوژی، اینترنت، نخودفرنگیِ غیر ارگانیک و گلوتن، ما‌ ها رو اینجوری کرده و قدیم‌ها مردم خوشبخت‌تر بودن. تو بشنو و باور نکن. حتی هزار‌ها سال پیش شاهزاده‌ای هندی به نام
سیزارتا – یا همون بودا- گفت که زندگی رنجه. رنج، یا به زبون بودا «دوکا». هایدگر بهش می‌گه «اضطراب وجودی».
چیزهای خوب و دلنشین هم توی دنیا کم نیست. می‌تونی ازشون توی راه کمک بگیری و هر وقت داشتی توی چاه غم فرو می‌رفتی مثل «ریسمان» بهشون چنگ بندازی و بیای بیرون. یکی از این طناب‌ها؛ موسیقیه.
اگه تونستی سازی بزن؛ اگه نتونستی بهش گوش کن. وقتهایی که شادی موسیقی گوش کن و وقتهایی که غمگین بودی بیشتر، و اونجا که از هرحرکتی عاجز موندی؛ برقص. رقصیدن بهترین و مفید‌ترین کاریه که می‌تونی برای روحت بکنی. عموما موقع جشن و شادی می‌رقصن اما تو مثل زوربای یونانی برای رقصیدن منتظر بهانه نمون. هرجا ریتمی شنیدی که می‌شد باهاش برقصی، خودت رو تکون تکون بده، حتی اگه ریتم چکیدن قطره‌های آب از شیروونی باشه. رقص هم ارتعاش شدن با جریان هستیه. رقصیدن رو جدی بگیر ولی موقع رقص جدی نباش. بی‌مهار و بدون ترس از دیده شدن برقص، توی کوچهٔ بن‌بست، توی آسانسور، توی جمعیت. «برقص، برقص، وگرنه گم خواهی شد». شایدم کم بیاری.
راستی اگه صدای خوبی داشتی موقع رقصیدن یک کم هم آواز بخون، اما اگه نداشتی هم مهم نیست، همیشه توی حموم و زیر دوش می‌تونی برای خودت بخونی.
چیز دیگه‌ای که می‌تونی بخونی کتابه. خوندن بهت کمک می‌کنه زندگی‌های دیگه‌ای رو که هیچ وقت نمی‌تونستی تجربه کنی رو تجربه کنی. فیلم هم همین کار رو توی یک ابعاد دیگه‌ای می‌کنه اما کتاب همیشه یک سر و گردن بالا‌تر از فیلمه چون قوهٔ تخیلت رو به کار می‌گیره؛ و روند ذهنی‌تر و عمیق تریه.
تا می‌تونی بخون. وسط کتابهات حتما چند صفحه هم در مورد ستاره‌ها و کهکشان‌ها بگذار چون کمکت می‌کنه که ابعاد چیز‌ها رو بهتر درک کنی و یادت نره که توی کل هستی کجا وایسادی. برای همین قدیم‌ها بیشتر فیلسوف‌ها ستاره‌شناس هم بودن. شاید نخوای یا نتونی منجم بشی، ولی
همیشه می‌تونی وقتهایی که غمگینی به آسمون نگاه کنی و ببینی که غم‌هات در برابر عظمت کهکشان چقدر
کوچیکه.
طناب‌های دیگه‌ای
هم هست؛ چیزهایی
مثل مجسمه ساختن , نقاشی کردن , کاشتن یک درخت؛ آشپزی با ادویه‌های جدید، سفر کردن، حرکت. ما برای نشستن خلق نشدیم. صندلی یکی از خطرناک‌ترین اختراعات بشریه. به جای نشستن قدم بزن؛
بدو؛ شنا کن. اگر مجبور شدی بشینی؛ برای خودت همنشین‌هایی
پیدا کن و از مصاحبتشون لذت ببر. پیدا کردن دوست خوب خیلی هم آسون نیست اما اگه
دوست خوبی باشی؛
دیر یا زود چند تا آدم خوب دورت
جمع خواهند شد. در ضمن، دایرهٔ دوستات رو به آدم‌ها
محدود نکن. تو می‌تونی تقریباً با همهٔ موجودات زندهٔ دنیا دوست باشی؛ گل‌ها، علف‌ها، ماهی‌ها، پرنده‌ها، و حتی گربه‌ها. حیوون‌ها گاهی حتی از آدم‌ها هم دوستهای بهتری هستن.
توی زندگی چاه غم زیاده ولی طناب هم هست؛ سر رسن رو ول نکن. اما مراقب باش که به طناب های پوسیده مثل الکل، دود، پول و حتی موفقیت، آویزون نشی چون از توی چاه بیرونت نمیاره و بدتر ولت می کنه ته چاه.
بگرد و طنابهای خودت رو پیدا کن و اگه نتونستی پیداش کنی؛ ببافش. آدمهای انگشت شماری طناب بافی رو بلدن.
دانشمند ها، کاشفها، مربی های فوتبال، کمدین ها، و هنرمندها همه طناب باف هستن و طنابهایی رو بافتن که آدمهای دیگه هم می تونن سرش رو بگیرن و باهاش از توی چاه بیرون بیان. اگه ما امروز از سیاه سرفه نمی میریم برای اینه که طنابی رو گرفتیم که لویی پاستور سالها پیش بافته،
سمفونی شماره پنج طنابیه که بتهوون با نتها به هم پیوند زده، صد سال تنهایی طنابیه که مارکز با کلمه و خیال به هم بافته.
بیشتر طنابها رو یک روزی کسی که شاید ته چاه زندونی بوده بافته، مولانا در دفتر پنجم میگه آه کردم؛ چون رسن شد آه من؛ گشت آویزان رسن در چاه من؛ آن رسن بگرفتم و بیرون شدم؛ چاق و زفت و فربه و گلگون شدم. کسی چه می دونه؛
شاید یک روز تو هم طناب خودت رو بافتی

پی .ان..این کاری هست که من خیلی سعی میکنم تو زندگیم انجام بدم واینا رو میشه به زندگی همه آدمها هر جای دنیا که باشی و هر زبون و دین و ملیتی که داشته باشی ربط داد