Wednesday, April 29, 2015


واسه دوشنبه پارتنرم زیاد حال بیرون رفتن نداشت و هی میگفت کمرم درد میکنه و خسته ام و حالش نیست منم طرف های یازده به بعد که پاشدیم بعد صبحونه زنگ زدم به ناهید دیدم خونه نیستن به مبایلش زنگ زدم دیدم با مامان و شهریار زدن اول صبحی بیرون چون همه جا بخاطر روز ملکه رومل مارکت هست منم دیدم پارتنرم نمیره بیرون و من کف کرده بودم خودم زدم بیرون و بعد از معطلی رسیدم شهر مامان اینا خلاصه که با همه شون گشتیم و بعد هم مامان رو رسوندیم خونه شون و من رفتم خونه ناهید اینا واسه شام و گذاشتم کهً پارتنرم کمی به حال خودش تنها بمونه با سگش ....در ضمن از رومل مارکت یه ژاکت خوشگل هم خریدم از این پوست ها بعد قبل از رفتن سمت خونه ناهید رفتیم شهر ناهید اینا رو هم گشتیم که اونجا هم زیاد خبری نبود بعد رفتیم خونه ناهید سریال ها مون رو نگاه کردیم شام خوردیم که آل هم از سرکارش اومد و اونم بعد شام خسته بود رفت خوابید منم دیر وقت نشده رفتم خونه یعنی منو رسوندن خونه واسه سه شنبه هم رفتم مارکت و زیاد خرید نکردم چون واسه ویکند کلی نرید کرده بودم چند قلم هم واسه ناهید گرفتم ناهید کلاس داشت نتونست بیاد پترتنرمًکنو برد مارکت و خودش برگشت خونه موقع خرید به مامان زنگ زدم کهکشان چون علی اونجاست و زیاد نمی مونه بعدا میاد کارم که تموم شد رنگ روم پارتنرم بیاد دنبالم مرغش رو هم خریدم اومدم خونه موقع جابجایی سبزی و میوه ها تصمیم گرفتم دو تا یخچال پارتنرم رو روشن کنم چون بخچالی که از سیدنی آوردم هی بازی در میاره و یا باید درستش کنم با ردش کنم بره اون دوتا یخچال رو تمیز کردم و همه مواد میوه و سبزی هام رو گذاشتم تو این دو تا یخچال کوچیکه تا ببینم این یخچال موز چه جالبه و آیا به اذیتش ادامه میده یا نه ...!؟ همون حین که درگیر یخچال ها بودیم ناهید رسید که مبایلم رو که جا مونده بود واسم آورده بود و سبزی هاش رو هم که گرفته بودم با خودش برد......واسه چهارشنبه چون کار ندارم کمی خوابیدم بعد پاشدم به خورد و خوراکم رسیدم هنوز یخچال خودم رو تمیز نکردم اما منتظرم ببینم چی کار میکنه بعد شام فاینن سیر اومد تا کار فایننس رو درست کنه و کمپر رو به اسم هر دو گرفتیم و هر دو امضا کردیم و این اولین قرار داد ما به اسم هر دو ماست اما کسی قرار نیست از کیفیت خرید کمپر بعدی ما خبر دار بشه و در ضمن این یکی کمپر مون رو هم بفرستم .این روزها استرس دارم چون دوشنبه آینده دو تا امتحان دارم وای کی اینا تموم میشه دیگه خسته شدم


Sunday, April 26, 2015

خیلی وقت پیش بود نرفته بودم پیش مامان اینا ... این دو سه هفته همه اش کار بود عصری که من و یا پارتنرم میومدیم خونه دیگه مث مرده ها شام رو که می خوردیم و میخوابیدیم و این همه زندگی ما شده بود وقتی سر کار نمیرفتم حداقل هر سه شنبه مامان یا ناهید رو میدیدم اما این هم با کار کردن من دیگه ممکن نبود و دلم براشون خیلی تنگ شده بود چهارشنبه سفارش های کار که داشت تموم میشدطرفهای ساعت دو بعد از ظهر  بهم گفتن برو خونه کار دیگه نیست منم سریع آماده شدم اول اومدم کارت اتوبوسم رو پول ریختم توش بعد رفتم خونه و تصمیم گرفتم فرداش یعنی پنج شنبه برم پیش مامان اینا و شب هم اونجا بمونم... خیلی تصمیم خوبی بود اولش پارتنرم جا خورد اما گفتم دلم برای مامان اینا خیلی تنگه اونم خواست واسه شام بیاد که بعدش نتونست چون اوترخت بود و دیرتر میرسید پنج شنبه صبحش علی زنگ زد که کی میای چون باید میرفت پیش پسرش نیما...خلاصه که نشد علی رو ببینم ... چون باید میرفت... کمی به خونه رسیدم و وسایلام رو همراه با خوراک هام و لپ تاپم که میلاد میخواست درستش کنه برداشتم و رفتم خونه مامان ... کلید خونه اش رو دارم واسه همین باز کردم رفتم تو مامان پنج شنبه ها میره کلاس کار دستی که واسه اش خیلی خوبه... هنوز نیومده بود و دوازده به بعد کلاسش تموم میشد و تا میرسید خونه طرف های یک بعد از ظهر میشد ...نشستم پای تی وی و سه ته لایت ایرانی تا مامان پیداش شد.... هوا خوب بود واسه همین پاشدیم راه افتادیم با مامان بیرون.... کلی گشتیم چون فردا یعنی شنبه تولد پارتنر من بود  و میخواستم کادو بخرم واسه اش .....یه بلوز شیک براش گرفتیم چون بلوز خوب و تابستونه نداشت بیرون که اومدیم پارتنرم به مبایلم زنگ زد ....من قبلش خودم دنبال کفش راحت بودم واسه بهار چون همه اش پوتین پامه اما پارتنرم گفت چند قلم لباس و کفش واسه خودت بخر تو خیلی کار کردی الان وقت شه واسه خودت خرید کنی و اصرار هم میکرد واسه همین یه جفت کفش هم واسه خودم گرفتم در ضمن قبلش میلاد و جنیفر با داداش جنیفر رو دیدیم اون سمت ...بعدش اومدیم من دو تا شکلات خام هم خریدم رفتیم الدی ًاونجا هم دو تا گلدون گنده با زیرش که قیمتش خوب بود گرفتم و کشون کشون بردیم خونه مامان.... ناهید دی افش بود و یه عروسی پسر دوستشون که ایرانی اند و یه دختر افغانی گرفته میخواست بره  جمعه ای شب اونجا البته مامان و میلاد رو هم دعوت کردن که اونها نرفتن.... خیلی ساله عروسی ایرانی نرفتم چقدر دلم خواست ... چرا هیچ کسی منو عروسی ایرانی دعوت نمیکنه بمیرید الهی.... بگذریم .... شب میلاد و جنیفر هم پیش ما بودن میلاد هم بعد شام به لپ تاپم رسید و کلی داخلش رو درست کرد اما هنوز کار داره فایل های اضافی رو هم ریخت تو اکسترنال هارد درایوم که خریده بودم .... شب تو اتاق  علی خوابیدم ..... اما خونه مامان چون قدیم یه و زیرش خالیه واسه همین سرد تر از خونه ماست ..... پارسال این موقع ها چون مامان اینا رفته بودن ایران کلی سوغاتی داشتم از جمله لیمو شیرین و گوجه سبز و چاغاله بادوم ایرانی ....امسال هم هوس گوجه سبز و چاغاله بادوم کرده بودم که جمعه ای بعد صبحونه با مامان رفتیم سمت مغازه ترکها چون گوجه سبز میخواستم که گرفتم بعدش رفتیم سمت دیگه که کمی جشن و موسیقی بود و بن غذاهای مجانی هم میدادم هوا هم خوب بود با مامان نشستیم رو صندلی هاشون و کلی از آفتاب و موزیکش لذت بردیم و بدنمون  گرم شد.... منم با بن ها دو تا پاتات گرفتم با مایونز و دو تا کروکت که دادمش به مامان چون من که نمیخورم اونم مشغول خوردن یه بسته اول پاتات با مایونز شد منم میوه هام رو خوردم چون بوی غذا شون طبعا گشنه ام میکرد واسه ساعت دو تا چهار بعد از ظهر هم فشن شو دتن اما ما باید زودتر میرفتیم مامان گوشت و مرغ اینا خریده بود که داشت بخش اب میشد منم که باید میرفتم خونه به حمام و کارهام برسم این روزا خیلی خسته ام شبها بدن درد دارم خوابهای چرت و پرتم که میبینم خلاصه که هم جسمم گاییده است هم روحم.... بگذریم من باید برای امتحان له سترن و په رتن هم که چهار می امتحانم رو لیزی بوک کرده برم بدم فک نمیکردم زمانی تینقدر زود بیاد به لیزی گفتم نمیتونی تاریخش  رو کمی عقب بیندازه که گفت نمیشه و چند تا برگه واسه من فرستاده که بخونم نکبت....جمعه ای که از خونه مامان اومدم ماکارونی رو بار گذاشتم واسه شام پارتنرم سالاد خیار هم درست کردم سالاد خودم رو هم سریع درست کردم سرم رو رنگ کردم و حموم کردم و کمی هم به خونه رسیدم به مامان زنگ زدم که رسیدم جواب نداد بعدش اون زنگ زد و گفت داشت به باغچه اش داشت میرسید واسه همین صدای زنگ تلفن منو نشنیده بود..... واسه همین بهم رنگ زد ببینه رسیدم خونه ام یا نه ...ناهید که مشغول آماده شدم واسه عروسی بود عکسها واتس اپ کرد که خوبه گفتم اره فقط گوشواره یادت نره اگه نداشتی بهت بدم گفت نه نگران نباش دارم خوب شد گفتی ..... شنبه ای رفتیم خرید کردیم بعد از ظهری هر چند حالش نبود منم زیاد خوراکم نداشتم خلاصه که کلی خرید گردیم کمی هم کیک خریدیم واسه تولد پارتنرم صبحش هم کادوی تولدش رو بهش دادم که بلوزش خوشش اومد .... بعد شام ناهید و شهریار با مامان اومدن پیش مون و اینجا بودن با ناهید کلی تمرین امتحانم رو انجام دادیم و عکسهای عروسی که رفته بود با ویدیو از تلفنش نگاه کردیم یه دست گل خوشگل مامان آورده بود با یک عالمه ابجو واسه پارتنرم و کمی پول از طرف ناهید اینا که دستشون درد نکنه ....تا یک شب نشستن و کلی هم گپ زدیم بعدش پاشدن رفتن...به مامان گفتم وسیله خریدش رو ببره چون من وسایلام زیاد بود و اومدنی خونه خودمون ازش گرفته بودم و اونم گلدون گنده هام رو آورده بود واسم اومدی خونه ما..میلاد هم عصری تماس گرفته بود با پارتنرم و تولدش رو تبریک گفته بود.... واسه امروز یعنی یکشنبه کار خاصی نمیکنیم چون بدنم خسته است کمی مریضن صبح دوش گرفتم و پرتغال خورم روی همون تختم کمی حالم جا اومد... شاخه درخت انجیری که ناهید مدتها پیش بهم داده بود و ریشه زده بود گذاشتمش تو گلدون گنده که تازه خریدمش و مامان آوردنش دیشب خونه مون .... گلدون  شیشه ای اوکادو ها رو هم عوض کردم بان هم پارتنرم داره مرغش رو میخوره و هر دو مون داریم تلویزیون نگاه میکنیم فردا روز ملکه است و تولدشه و تعطیله پارتنرم واسه سه شنبه هم مرخصی گرفته .... هوا خوب باشه میزنیم بیرون.... ببینیم چی میشه
Sunday 26 April 2015
ساعت چهار و نیم عصر


خیلی وقت پیش بود نرفته بودم پیش مامان اینا ... این دو سه هفته همه اش کار بود عصری که من و یا پارتنرم میومدیم خونه دیگه مث مرده ها شام رو که می خوردیم و میخوابیدیم و این همه زندگی ما شده بود وقتی سر کار نمیرفتم حداقل هر سه شنبه مامان یا ناهید رو میدیدم اما این هم با کار کردن من دیگه ممکن نبود و دلم براشون خیلی تنگ شده بود چهارشنبه سفارش های کار که داشت تموم میشدطرفهای ساعت دو بعد از ظهر  بهم گفتن برو خونه کار دیگه نیست منم سریع آماده شدم اول اومدم کارت اتوبوسم رو پول ریختم توش بعد رفتم خونه و تصمیم گرفتم فرداش یعنی پنج شنبه برم پیش مامان اینا و شب هم اونجا بمونم... خیلی تصمیم خوبی بود اولش پارتنرم جا خورد اما گفتم دلم برای مامان اینا خیلی تنگه اونم خواست واسه شام بیاد که بعدش نتونست چون اوترخت بود و دیرتر میرسید پنج شنبه صبحش علی زنگ زد که کی میای چون باید میرفت پیش پسرش نیما...خلاصه که نشد علی رو ببینم ... چون باید میرفت... کمی به خونه رسیدم و وسایلام رو همراه با خوراک هام و لپ تاپم که میلاد میخواست درستش کنه برداشتم و رفتم خونه مامان ... کلید خونه اش رو دارم واسه همین باز کردم رفتم تو مامان پنج شنبه ها میره کلاس کار دستی که واسه اش خیلی خوبه... هنوز نیومده بود و دوازده به بعد کلاسش تموم میشد و تا میرسید خونه طرف های یک بعد از ظهر میشد ...نشستم پای تی وی و سه ته لایت ایرانی تا مامان پیداش شد.... هوا خوب بود واسه همین پاشدیم راه افتادیم با مامان بیرون.... کلی گشتیم چون فردا یعنی شنبه تولد پارتنر من بود  و میخواستم کادو بخرم واسه اش .....یه بلوز شیک براش گرفتیم چون بلوز خوب و تابستونه نداشت بیرون که اومدیم پارتنرم به مبایلم زنگ زد ....من قبلش خودم دنبال کفش راحت بودم واسه بهار چون همه اش پوتین پامه اما پارتنرم گفت چند قلم لباس و کفش واسه خودت بخر تو خیلی کار کردی الان وقت شه واسه خودت خرید کنی و اصرار هم میکرد واسه همین یه جفت کفش هم واسه خودم گرفتم در ضمن قبلش میلاد و جنیفر با داداش جنیفر رو دیدیم اون سمت ...بعدش اومدیم من دو تا شکلات خام هم خریدم رفتیم الدی ًاونجا هم دو تا گلدون گنده با زیرش که قیمتش خوب بود گرفتم و کشون کشون بردیم خونه مامان.... ناهید دی افش بود و یه عروسی پسر دوستشون که ایرانی اند و یه دختر افغانی گرفته میخواست بره  جمعه ای شب اونجا البته مامان و میلاد رو هم دعوت کردن که اونها نرفتن.... خیلی ساله عروسی ایرانی نرفتم چقدر دلم خواست ... چرا هیچ کسی منو عروسی ایرانی دعوت نمیکنه بمیرید الهی.... بگذریم .... شب میلاد و جنیفر هم پیش ما بودن میلاد هم بعد شام به لپ تاپم رسید و کلی داخلش رو درست کرد اما هنوز کار داره فایل های اضافی رو هم ریخت تو اکسترنال هارد درایوم که خریده بودم .... شب تو اتاق  علی خوابیدم ..... اما خونه مامان چون قدیم یه و زیرش خالیه واسه همین سرد تر از خونه ماست ..... پارسال این موقع ها چون مامان اینا رفته بودن ایران کلی سوغاتی داشتم از جمله لیمو شیرین و گوجه سبز و چاغاله بادوم ایرانی ....امسال هم هوس گوجه سبز و چاغاله بادوم کرده بودم که جمعه ای بعد صبحونه با مامان رفتیم سمت مغازه ترکها چون گوجه سبز میخواستم که گرفتم بعدش رفتیم سمت دیگه که کمی جشن و موسیقی بود و بن غذاهای مجانی هم میدادم هوا هم خوب بود با مامان نشستیم رو صندلی هاشون و کلی از آفتاب و موزیکش لذت بردیم و بدنمون  گرم شد.... منم با بن ها دو تا پاتات گرفتم با مایونز و دو تا کروکت که دادمش به مامان چون من که نمیخورم اونم مشغول خوردن یه بسته اول پاتات با مایونز شد منم میوه هام رو خوردم چون بوی غذا شون طبعا گشنه ام میکرد واسه ساعت دو تا چهار بعد از ظهر هم فشن شو دتن اما ما باید زودتر میرفتیم مامان گوشت و مرغ اینا خریده بود که داشت بخش اب میشد منم که باید میرفتم خونه به حمام و کارهام برسم این روزا خیلی خسته ام شبها بدن درد دارم خوابهای چرت و پرتم که میبینم خلاصه که هم جسمم گاییده است هم روحم.... بگذریم من باید برای امتحان له سترن و په رتن هم که چهار می امتحانم رو لیزی بوک کرده برم بدم فک نمیکردم زمانی تینقدر زود بیاد به لیزی گفتم نمیتونی تاریخش  رو کمی عقب بیندازه که گفت نمیشه و چند تا برگه واسه من فرستاده که بخونم نکبت....جمعه ای که از خونه مامان اومدم ماکارونی رو بار گذاشتم واسه شام پارتنرم سالاد خیار هم درست کردم سالاد خودم رو هم سریع درست کردم سرم رو رنگ کردم و حموم کردم و کمی هم به خونه رسیدم به مامان زنگ زدم که رسیدم جواب نداد بعدش اون زنگ زد و گفت داشت به باغچه اش داشت میرسید واسه همین صدای زنگ تلفن منو نشنیده بود..... واسه همین بهم رنگ زد ببینه رسیدم خونه ام یا نه ...ناهید که مشغول آماده شدم واسه عروسی بود عکسها واتس اپ کرد که خوبه گفتم اره فقط گوشواره یادت نره اگه نداشتی بهت بدم گفت نه نگران نباش دارم خوب شد گفتی ..... شنبه ای رفتیم خرید کردیم بعد از ظهری هر چند حالش نبود منم زیاد خوراکم نداشتم خلاصه که کلی خرید گردیم کمی هم کیک خریدیم واسه تولد پارتنرم صبحش هم کادوی تولدش رو بهش دادم که بلوزش خوشش اومد .... بعد شام ناهید و شهریار با مامان اومدن پیش مون و اینجا بودن با ناهید کلی تمرین امتحانم رو انجام دادیم و عکسهای عروسی که رفته بود با ویدیو از تلفنش نگاه کردیم یه دست گل خوشگل مامان آورده بود با یک عالمه ابجو واسه پارتنرم و کمی پول از طرف ناهید اینا که دستشون درد نکنه ....تا یک شب نشستن و کلی هم گپ زدیم بعدش پاشدن رفتن...به مامان گفتم وسیله خریدش رو ببره چون من وسایلام زیاد بود و اومدنی خونه خودمون ازش گرفته بودم و اونم گلدون گنده هام رو آورده بود واسم اومدی خونه ما..میلاد هم عصری تماس گرفته بود با پارتنرم و تولدش رو تبریک گفته بود.... واسه امروز یعنی یکشنبه کار خاصی نمیکنیم چون بدنم خسته است کمی مریضن صبح دوش گرفتم و پرتغال خورم روی همون تختم کمی حالم جا اومد... شاخه درخت انجیری که ناهید مدتها پیش بهم داده بود و ریشه زده بود گذاشتمش تو گلدون گنده که تازه خریدمش و مامان آوردنش دیشب خونه مون .... گلدون  شیشه ای اوکادو ها رو هم عوض کردم بان هم پارتنرم داره مرغش رو میخوره و هر دو مون داریم تلویزیون نگاه میکنیم فردا روز ملکه است و تولدشه و تعطیله پارتنرم واسه سه شنبه هم مرخصی گرفته .... هوا خوب باشه میزنیم بیرون.... ببینیم چی میشه

Friday, April 24, 2015

الان یهویی دلم عروسی ایرانی خواست... چرا هیش کسی منو عروسی دعوت نمیکنه کف کردم
جونمی گوجه سبز...عاشقتم

Saturday, April 18, 2015

خوب من این دو هفته رو کار کردم و دیگه مرده ام میرسید خونه ... شام می خوردیم  دوباره روز از نو روزی از نو ... خسته ام این ویکند واسه شنبه رفتیم دو جا دنبال کمپر دیگه ... از اولیش خوشمون نیومد اما دومین جا یعنی سمت ..... کمپرش بهتر بود همون رو پسندیدیم من توالت و دوش رو جدا میخواستم و پارتنرم هم تخت بزرگ و جای بیشتر داخل کمپر ... این خیلی خوب بود چون خواسته هر دو ما رو دارا بود... سر قیمت و اینا به توافق رسیدیم باید قبل از هفت شب شنبه برمی گشتیم چون باز ایلونا و دی ووی میخواستن بیان اینجا چون راهمون واسه برگشت به خونه دور بود سر برگشتنی بهشون تماس گرفتیم که یکی دو ساعت دیرتر بیان چون ما ساعت هفت شب نمی رسیدیم خونه کارمون که تموم شد رفتیم از همون شهرش تو سوپر مارکت هاش میوه و سبزی هم خریدم و کوبیدیم اومدیم  خونه... شب طولانی بود اما بهمون خوش گذشت به ایلونا گفتم میخوام دو تا امتحان دیگه ام رو بدم و اگه میتونه کمکم کنه ... واسه یکشنبه حسابی استراحت میکنم چون دوشنبه باید کار کنم .

Tuesday, April 14, 2015

Puh... Lunch pauze at werk

Sunday, April 12, 2015


وای این ویکند هم چه زود گذشت دیروز که به کندن چنین های باغچه پشت خونه گذشت و اینکه میخوام سبزی کاری کنم البته بارون گرفت و پارتنرم نتونست تمومش کنه ... منم اتاق بالا رو مرتب کردم کلی لباسها رو جمع و جور کردم و دو تا یخچال ها  رو با سرکه تمیز کردم داخل دی هایدرتر رو هم همینطور و داخل اوون رو .... دیگه بعدش رفتیم بیرون گلدون خریدم  تا این ریشه های گلوریا روزا رو که از کوکن هوف یکشنبه پیش خریده بودم بکارمشون... شب زود رفتیم رو تخت چون هفته شلوغی هر دو داشتیم امروز هم پشم های جیمی رو زدم که خیلی خیلی زیاد شده بود حمومش کردیم بعدش خودم دوش گرفتم ناهید و شهریار هم اومدن بعد شام موهای  ناهید رو زدم و کمی پیش ما بودن این هفته رو هم همه اش کار میکنم راستی شنبه ای تولد علی بود پارسال این موقع مامان اینا هنوز ایران بودن و من گل گرفتم واسه تولدش ... چقدر زمان زود گذشت


Monday, April 06, 2015

at delft after my inburgering exams...

این ویکند که تموم شد من دوشنبه اش یعنی ۵ آوریل امتحان داشتم واسه همین یکشنبه ای رفتیم سمت شهر
Delft
 ...اسم جایی که با کمپرمون می موندیم این بود:
 Delftsehout kamperplaats
 و  اینجا نزدیکترین جا بود به
rijseijk و من اینجا دوشنبه دو تا امتحانم رو داشتم خیلی استرس داشتم و خوب هم شبها نمی خوابیدم اما بالاخره تمومش کردم من صبح طرف های ده صبح به بعد امتحان
 luisteren
داشتم تا ساعت ۱۱ به بعد .... واسه ۳ به بعد بعد از ظهر تا چهار اینا امتحان
 praten
 بود واسه همین همه روز مون تقریبا کمپر رو همون نزدیکی ها پارک کردیم و من هی میرفتم امتحان میدادم و هی بر میگشتم عصر که بعد امتحان ها برگشتیم خونه کلی گشتیم اطراف همون کمپر په لتس خودمون ...
خسته بودم اما نمیخواستم روز رو از دست بدم سه شنبه هم سر حوصله رفتیم به اصرار من کمی داخل شهر رو گشتیم دلفت شهر قدیمی و قشنگیه خیلی جاهاش بسته بود اما کافی شاپ و غذاخوری هاش باز بود پر خارجیه و بک شهر دانشجویی هست کمی گشتیم و من اب میوه خوبی اونجا خوردم پارتنرم هم کمی قهوه خورد تمام این کارهای دستی سفید و آبی که میبینید بیشتر کار دلفت هست حالا بعدا باز میاییم و این شهر رو بیشتر میگردیم برگشتنی چون من باید خرید میکردم و وقت مارکت سه شنبه هم گذشته بود از سوپر ها خریدام رو کردم و اومدیم خونه ... اگه این دو تا امتحانی که دادم قبول بشم فقط دو تا دیگه دارم خدا کنه تموم شه دیگه خسته شدم.
Wednesday we both will start to work... But now we enjoy our korte vakantie .....











The camping Place; Sollasi in Duinschooten, Noordwijkerhout...







Sunday, April 05, 2015



Mooi dagje in kukenhoef






خیلی قشنگ بود حتما برید من واسه تابستون که گل بیشتری داره باز هم میرم .... واقعا مثل بهشت بود.... جاتون خالی... الحق که هلند کشور گل هاست