Monday, March 30, 2015

Having my raw cracker with raw dip at my break in work and every one asking what is this yummy cracker name... Lol

Wednesday, March 25, 2015

امروز هوا هنوز سرده و زیاد حال بیرون رفتن ندارم اما پاشدم صبحی زورکی اومدم پایین تا برنامه های خانه مهر رو نگاه کنم باز برداشتن عذاداری واسه فاطمه اره گذاشتن که گند بزنن به عید نوروز ملت .... کارشون فقط زوزه است و فرهنگ غم و افسرده گی که هی میچپونتش به ماتحت مردم ... خوبه که اینطور موقع ها فکر میکنم ایران که زندگی نمیکنم و راحتم ... سریع کانال رو میزنی یه جای دیگه.... واسه صبحونه ام اب که ی ل با کرفس و جینجر و لبو گرفتم .... همزمان شامم رو هم جلو جلو درست کردم واسه پارتنرم هم کمی نودل گذاشتم با لوبیا در کنارش مرغش رو هم که دیروز از مارکت خریدم همون ها رو خورد شب دیر اومد و حسابی خسته بود شامش رو که خورد رفت بخوابه با هم خیلی حرف زدیم راجع به تولد و مهمونی خواهر دیونه اش که دعوت شدیم اما نمیخواییم بریم چون تازه از دستشون راحت شدیم و نمیخواهیم بازم پاشون اینجا باز بشه .... فردا برم شهر مامان چند جا دنبال کار کمی هم خرید دارم بعد شام هم حسابدارمون میخواد بیاد اینجا .... ببینیم چی میشه حالا


Tuesday, March 24, 2015

My haft seen


عید نوروز رو از سرزمین گلها ... هلند ... بهتون تبریک میگم ... این گل اسمش
Gloriarosa
 هست یکی از زیباترین گلهای سفره هفت سین امسال .. در کنار سنبل های رنگی ... خیلی زیبا ست







با مامان و ناهید حسابی گشتیم تو مارکت و یه گلی از هفته پیش من و مامان دیدیم که اصلا تابحال ندیده بودیم هم قشنگ بود و هم متفاوت این هفته هم یه شاخه واسه خودم خریدم یه شاخه واسه مامان .... اسمش
Gloriarosa
هست که خیلی قشنگه.... سفره ام رو قشنگتر هم میکنه کلی هم سنبل خریدم که میدونم بوش همه خونه رو میگیره ... یادم میاد به سالی واسه تکمیل کردن سفره هفت سینم سنبل شاخه ای ۱۲ دلار خریدم البته فصل اون موقع بهار اینور پاییزه استرالیا ست اما هلند اگه هیچ پخی نداشته باشه گل و گیاهش حرف نداره ... سنبل های باغچه ام هم زده بیرون خوب الان دیگه فصل شونه دیگه


Sunday, March 22, 2015

امروز خیلی کلافه بودم باز پارتنرم گفت کجا میخوای بریم رفتیم سمت ای کی یا کلی گشتیم و بقیه جاها رو هم بعد سمت یه منطقه ای رفتیم واسه گل کاری یا باغبانی که خیلی قشنگ بود اونجا هم کلی گشتیم و عصر هم دیگه برگشتیم خونه حالم هنوز خوش نیست

Saturday, March 21, 2015

من اول صبحی حسابی خونه رو تمیز کردم و چون حالم خراب بود بعدش زدم بیرون حالا رفتم که تو حال خودم باشم رفتم سمت مارکت شنبه ها و کنی گشتم اونجا رو بعد رفتم سمت مغازه ها.... خوب اولش میلاد و جنیفر رو دیدم کمی تو فروشگاه گشتیم بعدش مامان رو دیدم و از میلاد و جنیفر جدا شدم با مامان کمی مدیا مارکتی که تازه باز شده بود رفتیم توش کمی گشتیم بعد که ازش جدا شدم همینطور که تو مغازه های دیگه میگشتم که صدای ناهید و شهریار رو شنیدم و کمی هم با اونها بودم مث اینکه بعد شب عید فرداش که امروز باشه ریخته بودن بیرون .... بعد هم برگشتم خونه....مهمونی دیشب خیلی خوب بود و شب عید خوبی داشتیم حسابی بخور بخور بود و من کمی پاستا خام درست کردم با سس منگو و چیپس خام هم داشتم ساناز هم واسه دسر از رستوران راووسام دسر و کیک خام خریده بود من بیشتر اون مدل کیک ها رو قبلا خورده بودم و منگو کیکش رو خیلی دوست داشتم ... حتی بعد سال تحویل اتیش بازی هم داشتیم که میلاد و جنیفر گرفته بودن که خیلی باحال بود جنیفر هم اولین عید نوروزش بود پیش ما.... اما دوست پسر الناز بهمن امسال هم نیومد پیش ما....ناهید دی افش بود واسه جمعه یا همون شب عید اولش اومد دنبال من منم با وسایلام و کدو و سس که قبلا درست کرده بودم راهی خونه مامان شدیم مه مامان سخت مشغول درست کردن ماهی ها بود.... کوکو سبزی رو هم ناهید درست کرده بود یه ظرف بزرگ سالاد و یک شیشه بزرگ گواکاموله که خیلی خوشمزه بود و من حسابی خوردمش الناز هم ساعت نه شب به بعد اومد چون کار میکرد ولی بعد خودش رو رسوند خاله نریم از ایران تماس گرفت تبریک گفت عید رو به مامان و بقیه ..... پارتنرم هم خودشو رسوند سریع و خلاصه شب خوبی بود جای پدرم خالی بود که میدونم از بهشت از اون بابا داشت نگاه مون میکرد و قلبش شاد بود راستی علی رز و نیما رو هم آورده بود
تو مغازه های دیگه میگشتم که صدای ناهید و شهریار رو شنیدم و کمی هم با اونها بودم مث اینکه بعد شب عید فرداش که امروز باشه ریخته بودن بیرون .... بعد هم برگشتم خونه....مهمونی دیشب خیلی خوب بود و شب عید خوبی داشتیم حسابی بخور بخور بود و من کمی پاستا خام درست کردم با سس منگو و چیپس خام هم داشتم ساناز هم واسه دسر از رستوران راووسام دسر و کیک خام خریده بود من بیشتر اون مدل کیک ها رو قبلا خورده بودم و منگو کیکش رو خیلی دوست داشتم ... حتی بعد سال تحویل اتیش بازی هم داشتیم که میلاد و جنیفر گرفته بودن که خیلی باحال بود جنیفر هم اولین عید نوروزش بود پیش ما.... اما دوست پسر الناز بهمن امسال هم نیومد پیش ما....ناهید دی افش بود واسه جمعه یا همون شب عید اولش اومد دنبال من منم با وسایلام و کدو و سس که قبلا درست کرده بودم راهی خونه مامان شدیم مه مامان سخت مشغول درست کردن ماهی ها بود.... کوکو سبزی رو هم ناهید درست کرده بود یه ظرف بزرگ سالاد و یک شیشه بزرگ گواکاموله که خیلی خوشمزه بود و من حسابی خوردمش الناز هم ساعت نه شب به بعد اومد چون کار میکرد ولی بعد خودش رو رسوند خاله نریم از ایران تماس گرفت تبریک گفت عید رو به مامان و بقیه ..... پارتنرم هم خودشو رسوند سریع و خلاصه شب خوبی بود جای پدرم خالی بود که میدونم از بهشت از اون بابا داشت نگاه مون میکرد و قلبش شاد بود راستی علی رز و نیما رو هم آورده بود

Tuesday, March 17, 2015

Happy 4 Shanbeh Soori Persians..

Sunday, March 15, 2015

My ever fist future Ananas fruit which finally has a little cute root after around 6 months in the water. I put this one at 28 of October 2014 and now I see a little root comming out... So happy 2 c that... Made my day ...


Organising my haft seen.. Yey

Saturday, March 14, 2015


امروز با اینکه هوا خیلی سرد و تخمی بود با پارتنرم رفتیم سمت ارنهم که وسایل عید رو بخرم اولش رفتیم پرای مارک که زیاد خوشش نیومد از اونجا بعد رفتیم راوسام من کلی دسر و کیک خام خریدم بعد هم رفتیم سمت مغازه های ایرانی و افغانی تا وسایل هفت سین بخرم و چقدر مغازه ایرانیه شلوغ بود بعدش دیگه سریع برگشتیم خونه اما خوب شد که همه چی خریدم و خیالم راحت شد. امسال چه سفره نوروزی بندازم من ... جون


Sunday, March 08, 2015

امروز هوا افتابی بود و با دوچرخه زدیم بیرون و کلی سمت شهر مامان گشتیم و خیلی خوب بود

Friday, March 06, 2015

امشب بعد از دیدن سه ری آل فاطما اره یاد یه سری خاطره ام افتادم ... کدوم زن و دختر هست که
Abuse
رو یه طورایی تجربه نکرده باشه یا واسه فامیل و  دوست و عزیزش اتفاق نیفتاده باشه... سالها پیش که تو سیدنی بودم یه دوست نزدیکی داشتم که تازه از همسرش با وجود دو بچه جدا شده بود وارد ماجرای تلخی نمیشم اما یه بار وقتی تو خونه اش مراقب بچه هاش بودم و مردم میخواست بچه ها رو بد زده و بکشه چون خیلی از این حرفها میزد اومد و شیشه ها رو خورد کرد و دست دختر کوچیکه رو کشید که ببره من فقط تو اون لحظه که هی تهدید میکرد با چه سرعتی به پلیس زنگ زدم و در عین حال مراقب بودم این دو تا بچه امانتی که دوستان بهم سپرده بود  از دست نون باورم نمیشد اما نداشتم ببرد شون و اونم سریع فرار کرد چون از طرف دادگاه حق نزدیک شدن بهشون رو نداشت و این کار رو کرده بود و اگه پلیس می گرفتنش باید میرفت زندان ... طفلک دوستم که از سر کارش اومد و اون وضع رو دید چه حالی شد ....
 یا یکی دیگه اش که من یه دوست شکلاتی داشتم که اونم خیلی درگیر اکسش بود یه شب نصف شب بهم زنگ زد که داره دنبالم میکنه و میخواد منو بکشه .... کلی در حین کمک خواستن صدای شلیک شنیدم و تیر خورد حالا من اونور خط دارم جیغ و داد می زنم بعد مدتی از سرو صدام گوشی دوست زخمی منو گرفت و گفت ....
Bi#*h ...... YOU ARE NEXT...

Thursday, March 05, 2015

اخی... به کریم مو قشنگ ... تو سه ری آل فاطما اره شلیک کردن... طفلکی


This breakfast is combination of celery ginger and carrot... Mmmm



Wednesday, March 04, 2015

کرفس و لبو و جینجر

Just look @ the color of my breakfast... This goes in 2 my body soon




اول صبحی امروز کمی آفتاب زد اما بیرون هنوز سرده بعد ظهری که مثل همیشه جیمی رو میبرم بیرون کارش رو بکنه باز برم بچرخم همون سمت ایستگاه شاید لنگه گوشواره ام رو که دیروز از گوش سمت راستم افتاده بود حین خرید پیداش کنم دلم خیلی سوخت چون این گوشواره رو با دست بند و انگشتر از یه جواهری که رفته بودیم مالمادی پارتنرم برام خرید البته مثل هم نیستن اما سه تاش خیلی خوشگل اند... باید درس بخونم رانندگی هم بخونم اینا چرا تموم نمیشه خسته شدم دو هفته هست که بهم زنگ نزدن واسه کار پولام داره تموم میشه تو روح تون ..این جمعه ای که گذشت کمی افتابی شد واسه همین پارتنرم رفت و سقف داخلی سمت توالت کمپر رو درست کرد و حسابی با اون مشغول بود.
مامان از دوشنبه خونه جدیده علی یه تو اپلدرن واسه همین دیروز که تماس گرفتم نه مبایلش جواب داد نه خونه... نیومد مارکت ناهید هم سرکار بود با بدبختی و تو این هوای گوه اینجا دخلم اومد رفتم و برگشتم اما باید خرید میکردم چون زیاد تو خونه چیزی نداشتم بخورم ...شبها بعد شام و استراحت و درس با تمرین های جدید رو صورتم کار میکنم تا پرتر بشه خیلی تمرینهاش رو دوست دارم خیلی عالیه دارم نتایجش رو کم کم میبینم هر چند اینا رو تازه شروع کردم ...تمرین های اسکوات رو هم هنوز یه روز در میون انجام میدم الان چند وقتیه از دویست و پنجاه تا کردم سیصد تا... حالا به تدریج میکنمش پانصد تا اما زمان میبره ... الان دارم تو ای فیلم سریال شهریار رو میبینم چقدر چس ناله میکنه یه طورایی دپرسشن داشته بابا اینم که اه... بگذریم امسال عید نوروز حالی بکنم با این کانالهایی که دارم واسه ساناز هم فرستادم اونم تمرین کنه چون داره لاغر میشه و داره خامگیاه خواریش رو ادامه میده البته مثل مت صد در صد نیست اما سعیش رو میکنه ...


Monday, March 02, 2015



And thats my pants size...