Thursday, December 31, 2015

IndeVerte In LIMBURG Camper place...

این آخرین پست من تو سال ۳۰۱۵ میلادی هست ما تمام مدت اینجا یعنی همون
IndeVerte توی Limburg موندیم فقط دوشنبه و امروز یعنی پنج شنبه رفتیم خرید کردیم از سوپر مارکت چون خوردنی هامون تموم شده بود تمام این مدت عصرها با پارتنرم و جیمی میرفتیم بیرون و اطراف قدم زدن و هی راهمون رو گم و بعدش پیدا میکردیم ...گاهی هم. به پیشنهاد من وقتی می دیدیم سر سگمون جیمی گرمه همون سر راه هی پشت درخت ها و یا بیشه ها قایم می شدیم تا عکس العمل جیمی رو ببینیم چطوری دنبالمون میگرده...اون اوایل هی نگران میشد ما رو گم کنه اما بعدها دیگه کمتر نگران میشد و میدونست داریم باهاش بازی میکنیم و هی سریع پیدا مون میکرد....اینجا اوایل اومدن مون خیلی شلوغ نبود  اما هی مرتب کمپر اومد حالا از هلند یا بلژیک و الان شلوغ و بقولی پر شده .... پارتنرم الان شامش رو خورده و رفته دراز شده رو تخت کمی استراحت کنه واسه سال تحویل مرغ داشت با برنج که مرغش پخته بود فقط باید تو فر گرمش میکردم صدای ترقه و اتیش بازی میاد اما از اطراف شهر قبل شام به میلاد زنگ زدم و کلی حرف زدیم واسه امشب هم باید برن سنت خونه مادر جنیفر هم سمت خونه ناهید که  همه امشب اونجان علی و رزا و نیما با بنجی هم پیش مامان بودن که احتمالا الان اونجان دیشب هم به مامان زنگ زدم هم بعدش به علی امشب هم واسه سال نو حتما به ناهید اینا زنگ میزنم دلم براشون تنگ شده و دلم میخواست اونجا باشم اما این چند سال همه اش همینطور بوده بدبختی اینه که اهل کمپر و بیرون رفتهای مثل ما نیستن که اگه بودن با هم میرفتیم و این موقع ها با هم بودیم ...بگذریم امروز تو کمپر دوش گرفتم بعدش قراربود پارتنرم بره اون که رفت داشتم با میلاد حرف میزدم که گفت اب تموم شده و بیچاره سرش رو شامپو نکرده اومد بیرون هم خنده ام گرفته بود هم دلم براش سوخت دیروز به ونسا ایمیل دادم و تولدش رو که اول ژانویه ست تبریک گفتم امیدوارم کارت تبریکی رو که واسش فرستاده بودم تا الان دستش رسیده باشه همونطور که قبلا گفتم اینجا بچه های زیر۱۶ سال رو راه نمیدن البته هر کی اومده پیرپاتال نیست توشون جوون هم هست و بیشتری ها سگ دارن مثل ما ..اما اکثر زن هاشون حدس و تپل اند پارتنرم اینا رو که میبینه بهش میگم همه نور تو خوش شانس نیستن که پارتنرت مثل باربی می مونه.....دیشب سر شب خواب بودم بعد که بیدارشدم برم دستشویی دیگه خوابم نبرد و تا دیر وقت هی فکر میکردم که چه برنامه هایی واسه سالی که داره میاد دارم چه سالی بود این ۲۰۱۵ ... امتحانام رو دادم وای هنوز نتیجه ام رو نگرفتم کاشکی دیگه قبول شم این سه تا امتحانی که دادم و با تموم شدن این سال اونم تموم بشه ...بیشترکار کردم ...پارتنرم سیکارش رو کنار گذاشت ....واسه اولین بار رفتم سمت فرانسه واسه تابستون سفر زیاد کردیم با کمپر ...اولین بار قایق خریدیم و کمپر جدیدتری خریدیم و اون کمپر قدیمی رو فروختیم ....خلاصه مثل پارسال سال شلوغی بود واسه مون میدونم سال بعدی هم سال شلوغی واسه مون خواهد بود... سال خوبی رو براتون آرزو میکنم عزیزان .... تو این مدت کلی عکس انداختم و گذاشتم تو اینستاگرام خودم ....ما تا شنبه اینجاییم بعدش میریم سمت خونه كه یکشنبه قبل از شروع هفته حسابی استراحت کنیم و به كارهای عقب مونده برسیم ...راستی من ماهی قرمزهام رو هم با خودمون اوردم تمام چند هفته مسافرت تابستون هم ماهی ها با هامون بودن...این عید که بیاد دو سال میشه که دارم شون
What a year we had... Gone so fast ... Life is a beautiful journey ... Make the most of it...love you all...Zohreh

Tuesday, December 29, 2015

at Lottum...

Oud en nieuw for us ... Lovely place to stay ..


 this one had light blue eyes.. so pretty ..



Friday, December 25, 2015

Camping for xmas in Den Driesch...


Camping for xmas in Den Driesch...

ما دوشنبه  ۲۱ دسامبر۲۰۱۵بالاخره راه افتادیم با کمپر بیرون صبحش همه چیزو جمع و جور کردیم و همون روز طرفهای دو بعد از ظهر به بعد راه افتادیم اولش گفتم که میخواستیم بریم سمت آلمان شاید بشه اسکی هم بکنیم اما چون امسال برف زیادی نداشت پارتنرم یه جا واسه کمپرمون سمت فالکن برگ  به اسم
Den Driesch
تا پنج شنبه بوک کرد و ما همونجا رفتیم خیلی شلوغ و قشنگ بود این موقع از سال بعد که رسیدیم اونجا رفتیم به گشتن توی شهر و کمی خوردن و شب هم که استراحت کردیم واسه سه شنبه و چهارشنبه هم که رست مارکت رفتیم هم داخل شهرش که حسابی شلوغ بود ناهید دوشنبه تولدش بود و همه شون شام رو همون شب دوشنبه که شب تولدش بود و شب یلدا هم بودتو یه رستوران شهر مامان بوک کرده بودن به ما هم گفته بودن اما من چون هر رستورانی نمیرم و پارتنرم به هوای من زیاد رستوران نمیره و ما میخواستیم با کمپر بزنیم بیرون دیگه اونجا نرفتیم اما مامان و میلاد و جنیفر و ناهید و شهریار به رم و ساناز الناز و بهمن هم بودن اونجا واسه سه شنبه اش هم همکاراش اومده بودن چون ناهید پنجاه سالش شد من یه مطلبی واسه ش تو صفحه فه یس بوکش نوشتم به سه زبون . براش نوشتم :
تنها خواهر خیلی مهربون و خوشگلم تواین دنیا .... خیلی فکر کردم واسه تولدت چی باید واست بنویسم .... فقط می دونم که من و تو، توی تمام این سالهای با هم و بدون هم راه زیادی رو پیمودیم تو سختی ها یه طوری دست همو گرفتیم و تو شادی  های همدیگه خندیدیم و خوش بودیم ... می دونی خیلی خواهر ها رو دیدم و شنیدم که تنها وجه مشترکشون از خواهری هم اسم بودن پدر مادرشونه و خوب هم خون هم هستن اما هیچ ارتباط و پیوندی دیگه بینشون نیست .... اما من خیلی شانس دارم که خواهر مهربونی دارم که قلبی از طلا داره و همیشه خدا حواسش به خانواده اش بوده و هست ... تنها خواهر گلم من آدم زیاده خواهی نیستم اگه آرزو میکنم کاشکی چند تا خواهر مثل تو داشتم ...تو تنها خواهر من نیستی .... بهترین دوست منی... خاطرات زیادی با هم داشتیم و داریم...از کدومش برات بگم ..با تمام این حرفها فقط میدونم که  همیشه هوای منو داشتی تو روزهای بچگی .... تو تین ایجر بودنمون وقتی برای اولین بار از  عاشق شدنهامون با هم حرف می زدیم ... وقتی از آرزو هایی که داشتیم نقشه هایی که واسه زندگی داشتیم اون موقع ها...همه و همه ... میبینی تو چه روز قشنگی بدنیا اومدی... شب یلدای خودمون که همه ایرانی ها تو ایران و بیرون از ایران جشن میگیرن ... تازه شم علاوه بر اون این شبها و امشب هم همه مردم دنیا واسه  کریسمس و سال نو حسابی شادن و همه جا چراغونی و تزیین شده...ازت خواهش میکنم مراقب سلامتی ات باش چون من آدم خودخواهی ام و دوست دارم تو و بقیه عزیزانم خیلی عمر سالمی داشته باشید....چون واسه بازنشستگی مون که میخوایم بریم دنیا رو بگردیم مجبور نشم روی چرخ اینور و اونور بکشم تو رو که اگه مجبور بشم اینکار رو هم میکنم پس بهتره سالم بخوری تا با پاهای  خودت باهام بیای...بعد این همه سال من و تو میدونیم که عمر مثل برق و باد سریع میگذره ....بقیه بیش از پنجاه سال عمرت برات موفقیت بیشتر فکری راحت تر قبلی مهربون و عاشق تر و زندگی پربرکت تر آرزو میکنم .... تنها خواهر مهربونم .... تولدت مبارک
My only gorgeous sista .. Happy B"day.. Stay beautiful  inside & outside like always .. Enjoy your day... Love you from the bottom of my heart ...XOX
Lieve zus Nahid....
      Van harte gefeliciteerd met je vijftigste verjaardag. Ik ben heel blij en gelukkig dat we dit samen mogen vieren. Vroeger,toen we in Iran als gezin allen samenwoonden,waren wij als twee zussen heel close met elkaar,bijna onafscheidelijk.  Later volgden er vele jaren van scheiding ,een periode we onze eigen weg zochten en vonden. Jij in Nederland, ik in Australie, dat was moelijk en zwaar maar goed uiteindelijk .
Maar nu ik al weer een paar jaar in Nederland leef en zelfs dichtbij jou woon. Voel ik me  net zo verbonden met jou als vroeger. Wat goed is dat.
Hartelijk dank  en zo heerlijk is het  dat je mijn vertrouwenspersoon , Mijn vriendin .....Mijn lieve zus bent...
je, ZOHREH

اینجا تو هلند خیلی به این سن اهمیت میدن اگه زن پنجاه سالش شده باشه اونو سارا صدا میکنن و اگه مرد پنجاه سالش باشه میشه ابراهام.... در و همسایه و دوستان و فامیل ها و همکاران میان جلوی خونه طرف عروسک های.گنده میزارن و جلوی خونه شون رو تزیین میکنن و معمولا طرف اصلا موقع درست کردن تزیینات بیرون خونه یا از خونه بیرون نمیاد یا دک میکنند طرف رو بیرون جایی تا بعد که حاضر بشه و بعدش میاد و کارشون که  تموم شده رو میبینه خیلی ها پارتی میدن خیلی ها هم مثل خواهر من همگی میرن بیرون غذا میخورن من که اصلا خوشم نمیاد و خیال دارم وقتی بقول هلندی ها سارا شدم بزنم یکی دو هفته برم یه جزیره گرم و نوامبره رو اونجا بگذرونم و پنجاه سالگیم رو اون شکلی جشن بگیرم... بگذریم این اولین سفرکارت تو زمستون و ایام کریسم با کمپر بود تو مغازه ها کلی چراغ های تربیتی بود و اویزه که خری یم با یه چراغ مثل در ها کریسمس که حال و هوای اونو بدیم به داخل کمپرمون و اویزه ها رو هم از پنج ه ها اویزون کردم تو تاریکی شب خیلی برق میزد یه نو شمع های باطری دار هم خریدیم که تو این مدت همه اش ازشون استفاده میکردیم و فضای کمپر خیلی خوشگل شده بو خلاصه که این چند روز خیلی خوب بود کلی گشتیم و خرید کردیم و خوردیم پنج شنبه که زدیم بیرون از اونجا اول  رفتیم خرید از سوپر مارکت سر راه بعد پارتنرم یه جایی پیدا کرد تو
Lottum
به اسم
IndeVerte
البته اینجا هم جزو لیمبرگ هست سر راه مجبور بودیم از رودخانه رد بشیم که با این وسایل مخصوص ما رو رد کردن انور اب ... خوب این جا اینه که خیلی بازه و بزرگ خیلی هم شلوغ نیست و بچه های ریز ۱۶ ساله رو هم نمیپذیره یه طورایی راحتیم هر سال این موقع از دست ترقه های توله سگ های همسایه اعصاب و روان نداشتم جیمی هم میترسید و هی پارس میکرد امسال راحتیم با مامان و ناهید در تماسم میدونم علی با نیما و رضا و سگ رضا بنجی پیش مامان هستن ناهید هم مث هر سال کریسمس کار میکنه سال نو تعطیله ... ما همگی سال نو خونه ناهید بودیم امسال این ور و اونوریم معلوم نیست مقصد بعدی مون کجاست اما تا یکشنبه اینجاییم دیروز به ژان و زنش کارت کریسمس و سال نو ای میل کردم و به فرانسوی بهشون تبریک گفتم به احتمال زیاد تابستونی که میاد میریم سماثت فرانسه باز همونجا حالا ببینیم چی میشه مامان اینا واسه شام سال ند پیش ناهید هستن حالا بعدا باز با هاشون تماس میگیرم امروز هوا بارونی بود اما مثل همیشه  رفتم سراغ ظرفهای  کثیف و شستن شون بعد هم اب تمیز اوردم واسه ماهی هام چون اونها رو هم اوردیم با خودمون... کلی هم با جیمی و پارتنرم گشتیم اطراف رو ... خیلی قشنگه طبیعت اینجا و ساکت و موقع راه رفتن زیر نم نم بارون بوی جنگل تازه و برگهای  خیسش و هوای تمیز رو تو ریه هام میکشیدم جیمی هم حسابی گشت و الان بیهوش افتاده و خوابیده شکمش سیر و کارشم کرده و الان داره استراحت میکنه ...راستی امروز کریسمسه... عزیزانم کریسمس تون مبارک. بوس گنده


Merry Xmas eveery one...yey...

ما دوشنبه بالاخره راه افتادیم با کمپر بیرون صبحش همه چیزو جمع و جور کردیم و همون روز طرفهای دو بعد از ظهر به بعد راه افتادیم اولش گفتم که میخواستیم بریم سمت آلمان شاید بشه اسکی هم بکنیم اما چون امسال برف زیادی نداشت پارتنرم یه جا واسه کمپرمون سمت فالکن برگ بوک کرد و ما همونجا رفتیم خیلی شلوغ و قشنگ بود این موقع از سال بعد که رسیدیم اونجا رفتیم به گشتن توی شهر و کمی خوردن و شب هم که استراحت کردیم واسه سه شنبه و چهارشنبه هم که رست مارکت رفتیم هم داخل شهرش که حسابی شلوغ بود ناهید دوشنبه تولدش بود و همه شون شام رو همون شب دوشنبه که شب تولدش بود و شب یلدا هم بودتو یه رستوران شهر مامان بوک کرده بودن به ما هم گفته بودن اما من چون هر رستورانی نمیرم و پارتنرم به هوای من زیاد رستوران نمیره و ما میخواستیم با کمپر بزنیم بیرون دیگه اونجا نرفتیم اما مامان و میلاد و جنیفر و ناهید و شهریار به رم و ساناز الناز و بهمن هم بودن اونجا واسه سه شنبه اش هم همکاراش اومده بودن چون ناهید پنجاه سالش شد اینجا تو هلند خیلی به این سن اهمیت میدن اگه زن پنجاه سالش شده باشه اونو سارا صدا میکنن و اگه مرد پنجاه سالش باشه میشه ابراهام.... در و همسایه و دوستان و فامیل ها و همکاران میان جلوی خونه طرف عروسک های.گنده میزارن و جلوی خونه شون رو تزیین میکنن

Thursday, December 24, 2015

" Dear SANTA... for 2014 all I want is a FAT bank account & a SKINNY body.
Lets try NOT to mix up two like you did last year,OK..!!!???
LOoool
those wishes above was mine on 24 December 2013 @ 2:06 pm ... Guess what... My wish is granted ... Thanks Santa & Optimal Diet & work now I have skinny body & fat bank account... Kool ha!!!? ..
" If a fat man puts you in a bag at night, don't worry I told Santa I wanted good friends for Christmas. ".... Merry Xmas Every one
عزیزانم کریسمس مبارک
MERRY Christmas and HAPPY NEW YEAR TO ALL ...
enjoy these moments with your love one and dear family, I am sure I will as every other and to MAKE THE MOST OF IT, life reasurasses on us so fast, so treasure each moments of it and spend and enjoy it with your family and love one .
I hope the year 2016 bring to all of us more HAPPINESS, HEALTH, PROSPERITY ,more kindness to our hearts .
best of luck ..have a wonderful holiday every one ...
VROLIJKE CHRISTAS en GELUKKIG NIEUWJAAR OP ALLE ...
geniet van deze momenten met je liefde een en lieve familie, Ik ben zeker dat ik zal zoals elke andere en de o HAAL HET BESTE VAN IT, het leven reasurasses ons zo snel, zo schat elke momenten van het en brengen en te genieten met uw familie en liefhebben.
Ik hoop dat het jaar 2016brengen voor ons allemaal meer geluk, gezondheid, welvaart, meer vriendelijkheid naar ons hart.
beste van geluk .. hebben een heerlijke vakantie een ieder ...
عزیزانم ....کریسمس و .. سال نوی مسیحی تون مبارک باد
Merry Xams to all my dear friends and families ... I hope you all have wonderful times and enjoy this festive season ... love you all .. XOX
We having xmas vacation in Luttum in Limberg kamper place... Zo mooie nature here ...جا تون خالی عزیزانم....جای همه تون سبز.... داخل کمپر رو کلی چراغ های مخصوص تزیین کریسمس زدیم و واسه پنجره ها هم از داخل از این آویزه های خوشگل واسه کریسمس زدیم خیلی خوشگل شده

Tuesday, December 22, 2015

Thanks mum... Every year my mum makes something so beautiful B4 Xmas and give it 2 all ... Love u mum so much... Xox
کار و هنر دستی مامانم که هر سال از این خوشگل ها درست میکنه و قبل از کریسمس واسه هر خونه از بچه هاش میبره ... من خیلی دوستش دارم پارسال هم یه طور دیگه درست کرده بود که اونم خیلی خوشگل بود مرسی مامان خوشگلم ... بووس یه 

عالمه
Kerst vakantie in Valkenburg met kamper... Zo gezellig...




Sunday, December 20, 2015

Mama"s handmade 4 Xmas this year... Thanks mama...xox






camper place at Wateromgen..for my inburgering exams...



از امتحان های آخریم که گذشت و روز سه شنبه ۱۵ دسامبر داشتم چهارشنبه ش رو هم پارتنرم  مرخصی گرفته بود که بدون عجله صبحش از
wateringen

برگردیم سمت خونه همین کار  رو هم کردیم خدا کنه سه تاش رو قبول شم و تموم بشه شر شون خیلی سخت بود حالا چند هفته دیگه جوابش رو با نامه برام میفرستن...اگه قبول نشم دوباره باید امتحان بدم و راه دیگه ای نداره ...بگذریم من تو این مدت خیلی از لحاظ فکری خسته شده بودم همون شب چهارشنبه که خونه بودیم ناهید چون ازش خواسته بودم و پول هم بهش داده بودم مرغ مخصوصی که هر سه شنبه واسه شام پارتنرم ازمارکت میخرم و اون موقع من امتحان داشتم عوضش اون واسم خرید و شبانه با دو تا طالبی اورد برام پول طالبی ها رو هر کاری کردم نگرفت زود هم رفت اما قبلش ازش خواستم کمکم کنه پشت موهام رو هم حسابی رنگ کنم کارت تبریک های همه فامیل سمت خودم رو دادم ناهید بهشون بده چون فکر نمیکردم دیگه تا بعد تعطیلات ببینمشون بعد با خودم قول داده بودم واسه پنج شنبه برم سمت ارنهم هم یه گونی ده کیلویی برنج ایرانی بخرم هم بقیه کارتهای کریسمس و سال نو رو بفرستم هم ببینم چه خبره و کمی بخودم حال بدم و بگردم صبح پنج شنبهاول کارت تبریک های همسایه ها رو انداختم تو صندوق پست شون ...من سیدنی مه بودم همیشه مدرن سال نو یا کریسمس با اینترنت می فرستادم اما اینور ملت هنوز کارت بهم میفرستن مادرم که درست هم میکنه و هر پنج شنبه کلاس که میره اکثرا کارهای دستی مثل درست مردن کارت تبریک یا ترین گلهای خشک بخصوص واسه کریسمس و سال نو دارن هر سال هم واسه هر خونه درست میکنن و بهمون میده ...بعد انداختن کارتهای همسایه راه افتادم سمت ارنهم راه افتادم هم حسابی خوردم هم گشتم برنجم رو خریدم پنج کیلو لیمو شیرین ایران خریدم دو جفت هم گوشواره یک  جفتش نقره است اونم سریع کردم تو گوش هام و خلاصه روز خوبی بود چون زود رفته بودم زود کارام و گشتن و خریدهام تموم شد و اومدم خونه پشم جیمی رو کوتاه کردم خیلی زیاد و بلند شده بود بعد حمومش کردم... سر راه تو ارنهم دفتر کاریابی بهم زنگ زد واسه  کار یا پنج شنبه نصف شب یا جمعه از ده صبح تا شیش بعد از ظهر منم جمعه ای رو انتخاب کردم و از کارم که اومدم سر راه رفتم سمت  شهر مامان رو کلی گشتم ... جمعه شب بود و ملت همه مشغول خرید و خوردن و گشتن بودن...من این موقع های سال رو خیلی دوست دارم و مثل بچه ها به هیجان میام خودم هم کف ثردت بودم از تنهایی واسه همین همونجا و یه چیزی خوردم چون پارتنرم هم شام کریسمس با همکارهاش از طرف کارش و دیرتر می اومد بعد چون واسه مامان نون اینا آورده بودم رفتم سمت خونه مامان ... میدونستم خونه نیست و پیش ناهید ایناست چون مهین و اقا نقره چی اومده بودن و اونجا بودن هر چند ناهید کار میکرد اما شهریار اینا خونه بودن بگذریم کلید خونه رو مامان بهم داده باز کردم و رفتم توش خونه مامان مثل همیشه بدوی عشق میده ... کمی که نشستم نون ها رو در اوردم با مامان تلفنی حرف زدم بافتنی ام رو هم تموم کرده بود با کار دستی خوشگلی که هر سال این موقع ها درست میکنه با کارت تبریک کریسمس و سال نو واسه مون بهم گفت همه رو بردار ببر ....کمی بعد میلاد و جنیفر اومدن و من بالاخره تونسنم برای اولین بار سگ کوچولوشو که اسمش دبزل هست و فقط هشت هفته است بدنیا اومده ببینم خیلی ناز بود مثل سگ رضا دسر داداشم که اسمش بنجی هست و عاشقشم اینم خیلی نازه و من خیلی دوستش دارم .... بعدش میاد منو رسوند اما چون دیزل و جنیفر تنها بودن و نیومدن با ما زود برگشت دیزل رو میاورد چون هم خیلی کوچولویه و نمیخواست با جیمی که ده سالشه قاطی بشه شاید مریضه چیزی بگیره به حال اگه سگ بخوای نگر داری بخصوص توله تازه بدنیا اومدن یه مسایلی رو باید رعایت کرد ...واسه ویکند شنبه خونه رو تمیز کردم کلی کتاب و نوشته های زبانم پایین بود که بردمشون بالا حالا اگه مجبور شم باز امتحان بدم میارم شون پایین ...اما الان نمیخوام ریختشون رو ببینم ...بعدش رفتم واسه تمیز کردن کمپر و اونم تمیز کردم یخچال هاش رو با سرکه ضد عفونی کردم چون از هفته بعد واسه دو هفته تعطیلی داریم و پارتنرم هم مرخصی داره میخوایم بریم سمت وینتر برخ آلمان واسه اسکی البته اگه بشه ... خیلی خسته شدم اما کارهام بالاخره تموم شد پارتنرم طرفهای ششصد یورو واسه چرخ های مخصوص زمستون واسه کمپر خرید چون اگه اونو نداشته باشیم نمیتونیم تو این فصل بریم آلمان و اگه تصادفی کنیم مقصر بحساب میاییم که چرا قانون رو رعایت نکردیم شب جمعه که رسیدم خونه دیدم کمپررو برگردونده به خونه و آماده بود واسه رفتن به آلمان

Saturday, December 19, 2015

دیشب برای اولین بار دیزل پسر داداش گوچیگه رو دیدم فقط هشت هفته شه ... چه ناز خوابیده رو پام.. ای جونم




دیشب عصری بعد کارم رفتم و کمی تو شهر و مرکزش گشتم هوا هوای کریسمسه و همه یه طورایی شادن... من این موقع های سال رو خیلی دوست دارم ... بعدش رفتم سمت خونه مامان... میدونستم خونه نیست و کلید انداختم رفتم تو کمی نشستم ... برای من یه ایرانی خیلی سال مهاجر که سالها از مامان و بقیه فامیلی درجه اولش دور بوده ... این که بتونه راحت تر و سریع تر بره خونه مامانش و مث سابق مجبور نباشه سه چهار روز پروازداشته باشه از سیدنی یا ملبورن اینجا تا قادر باشه خانواده درجه یکش رو ببینه .. یکی از چند تا خوشبختی کوچولویه که منو تو این کشور کوچولو و سرد و بورینگ نگر داشته.... کمی خونه مامان نشستم و بوی محبتش رو توی ریه هام کشیدم... پدر و مادر خواهر و برادرهام سرمایه های زندگی من هستن.. بقول قدیمی ها برکت خونه مون هستن...... واسه همین قدر این خوشبختی های کوچولو رو بخوبی میدونم ....قربونت برم مادر مهربونم .. مامان خونه باشه یا نباشه.... خونه اش مثل همیشه بوی عشق میده

Friday, December 11, 2015

Benji... welcome to us... love you ...XOX

ای جونم...نازنینم... به خونه قادری ها ... خوش اومدی


Wednesday, December 02, 2015

نوشته ای از اوریانا فالاچی در وصف چهل سالگی:
من از اینکه چهل ساله هستم حظ می کنم.چهل سال زندگیم را مثل مشروب خوشمزه می نوشم. چهل سالگی سن زیبایی است، چهل و یک سال و چهل و دو سال و چهل و سه و چهار و پنج همه زیبا هستند. برای اینکه آدم احساس آزادی می کند.احساس می کند یاغی شده است، برای اینکه اضطراب انتظار تمام شده، غم سراشیبی هم هنوز شروع نشده. احساس روشنی می کنیم. عاقبت در چهل سالگی حس می کنیم که مغزمان کار می کند. اگر در آن سن، مذهبی هستیم، دیگر مذهبی هستیم. اگر به خدا اعتقاد نداریم، نداریم. اگر شک و تردید داریم بدون خجالت شک و تردید داریم.از تمسخر جوانها واهمه نداریم چون ما هم جوان هستیم. از سرزنش بزرگها وحشت نداریم چون ماهم آدم بزرگ هستیم. از گناه نمی ترسیم چون درک کرده ایم که گناه فقط یک نقطه نظر است.از اطاعت نکردن وحشت نداریم برای اینکه فهمیده ایم اطاعت کردن کار احمقانه ای است. از تنبیه نمی ترسیم چون به این نتیجه رسیده ایم که دوست داشتن عیب نیست. وقتی قرار است عاشق شویم می شویم، وقتی از هم جدا می شویم، آنرا با منطق قبول می کنیم. دیگر نباید به معلم و مدرسه و کشیش حساب پس بدهیم و بس



ps.soo true.

Tuesday, November 24, 2015

Beste allemaal
Bedankt voor al jullie felicitatie via belen, een bautiful verjaardagskaart verzenden van mijn zo vriendelijk schoonmoeder en Wim, via belt mij en sms, telegraf, watsap, facebook enz... jullie hebben mijn dag nog mooier gemaakt het betekent veel voor mij...
Groeten
Zohreh XOXX
از تمام دوستان اقوام و عزیزانم در ایران و خارج از ایران هر جا که هستند برای دریافت پیغام تبریک تولدم در یکشنبه ای که گذشت چه در فه یس بوک ... تلفنی یا در واتس اپ و تلگرام وووو همه و همه از صمیم قلبم تشکر میکنم و برای همه شما آرزوی سلامت و خوشی و موفقیت بیشتر دارم . ما هر دو این چند روز مرخصی گرفتیم از سر کار و جاتون خالی با کمپرمون زدیم به در و دشت ... باید بگم سرمای این روزها و مسافرت با کمپر برای من صد در صد خام گیاه خوار راحت نبود اما حسابی پوشونده بودم خودمو کلی هم لباس برده بودیم و کلی لحاف و پتو برای تخت و داخل کمپر هم گرم نگر میداشتیم ... باید بگم تجربه خوبی بود در کنار طبیعت سالم و هوای تازه و میدونیم هر فصلی زیبایی خودش رو داره اگه دیر جوابتون را دارم منو میبخشید چون تو این چند روز زیاد تو اینترنت نمیخواستیم باشیم بیشتر از لحظه های با هم بودنمون در طبیعت لذت ببریم .... تمام تون رو خیلی خیلی دوست دارم ... با احترام
Dear friends and families,
Thanks for the lovley congradulations and best wishes for my B'day via calls sms what's apps , in Telegram, on facebook etc , and please forgive me for the late reply as we both took time of the work and went out for a few days by our kamper kind of little birthday get away and spend times in the pure nature in Europe and its not so easy to do so but I managed and as you all know I am 100 percent raw foodi but I had my chalanges and loved and anenjoyed the fresh air and the beauty of the nature and total silence and less stress , and i know every season has its own beauty and times flies so damn quick and we all have to make the most of it.
Please forgive me for late reply as we didnt much log in on facebook and didnt want to be so much on line.
from the bottom of my heart
I love you all and wish you health and more happiniess in this life,
regards
zohreh XOXX

Lingen kamper place in Germany

ازدیشب اومدیم باز سمت آلمان شهر
lingen
و شب همین جا موندیم جای کمپر بد نبود تو کتاب کمپر نوشته بود مجانیه اما یه مرد آلمانی که واسه اونجا کار میکرد گفت شبی پنج یورو باید بدیم نم نم بارون میاد شام خوردم و بعد شام سگمون رو برداشتم راه ببرم اینور اونو چه استخر بزرگی روبروش بود و زمین فوتبال یه پیاده روی طولانی کردیم و برگشتیم تو کمپر که آماده بشیم واسه خواب ....صبح هم پاشدیم من باز تو نم نم بارون جیمی رو بردم حسابی گردوندم بعد دیدیم حتی آفتاب نزده برعکس روز یکشنبه ای که گذشت افتابی و قشنگ بود ولی امروز همه جا تاریک و خاکستریه تو سرما پارتنرم گفت برگردیم هلند بازار که رست مارکت اینجا رو هم نگشتیم مهم نیست باز خواستیم بیاییم هلند من دلم گرفت اما چیزی نگفتم سر راه درایو کردیم سمت
oldenzaal
چون موقع شستن کمپر در باک گاز بودافتاده بود یه سر زدیم اونجا و پارتنرم پیداش کرد اونجا بود وگرنه باید از نو میخریدیم .... بعدش واستادیم تو هلند یه جایی پارتنرم چیپس و سالاد و شنیتسل خرید واسه منم سالاد جدا خرید من با اینکه واسه ناهارم چهار پنج تا کیوی ارگانیک خورده بودم سالاد رو زدم تو رگ داره ریز ریز برف میاد ولی سریع اب میشه اگه بشه باید خرید کنیم یا اگه نشد فردا خرید میکنم چون سه شنبه مارکت شهر مامانم دیگه تموم شده تا بحال و بهش نمی رسیم فردا یادم باشه به دفتر کاریابی زنگ بزنم و بپرسم واسه چهارشنبه و جمعه واسم کار دارند یا نه در ضمن کلی تو فه یس بوک پیغام تبریک و کارت تبریک تولد گرفتم که یادم باشه امشب یا فردا جوابشون رو بدم.


Monday, November 23, 2015

بیرون سرده و جای من گرم ...اصلا دلم نمیخواد پاشم اما آفتاب زده و ساعت ۱۲ ظهر هم واسه شستن بیرون کمپر باید بریم.    Oderzaal
  چون بوک کردیم داخل تمیزه اما بیرون نه و بخصوص سقفش باید شسته بشه بعد کافی که پارتنرم درست کرد منم اب جوشیده خوردم چون هم گرمم میکنه و هم داخل رو تمیز میکنه هوا افتابی بود و راه افتادیم کمی پیاده روی کردیم پولی که باید میپرداختیم واسه یه شب موند مون که ده یورو بود طبق نوشته اونجا گذاشتیم تو پاکت مخصوصش و فرستادیم داخل جاشو و توالت رو خالی کردیم پنجاه سنت انداختیم واسه اب تمیز و کمی پر کردیم واسه اب و یه خانم هلندی مسن اومد سمت ما و یه ظرف کوچولو قرص نعنا با لوگوی همون جای کمپر بهمون داد و کمی با هامون حرف زد که اینجا رو الان دخترش اداره میکنه بعد کمی صحبت با اون راه افتادیم سمت
oldenzaal.
چون کمپر رو باید بیرونش رو میشستن .... بالاخره به هر دنگ و فنگی بود رسیدیم و الان داخل کمپرم و دارن بیرونش رو تو کارواش میشورن... خوب شد قبلش میوه و سبزی هام رو از داخل جای کوچیک بیرونی کمپر ور اوردم ترسیدم مواد شیمیایی یا صابون رو شون بشینه... پارتنرم واسه سه شنبه هم کار نمیکنه واسه همین بهش گفتم بریم باز از اینور سمت آلمان و که رست مارکت شهرهای دیگه اش رو ببینیم ... خدا کنه بریم دوست ندارم اصلا برگردم خونه هر چند مسافرت با کمپر تو پاییز و زمستون هلند برای یک خام گیاه خوار مطلق راحت نیست اما باز دوست دارم واسه فردا هم بیرون باشیم راستی امروز از دفتر کاریابی میس کال داشتم که دنبال کار بودن و گفتم نمیتونم بیام البته پنج شنبه کار میکنم اما اگه واسه جمعه و چهارشنبه هم بخوان میرم پول میگیرم و الان در حال حاضر به این پول خیلی احتیاج دارم در عین حال درس هم باید بخونم تا امتحانام رو قبول بشم و راحت بشم از استرس اونها .


get away for my birth day... Ahaus in Germany the to Landgoed De stekkenkamp Ommen...

دیروز یعنی شنبه ای اولش رفتیم سر راهمون سمت
 Alten
 و اونجا از
Jumbo
 خرید کردیم واسه پارتنرم چون خوراکی زیادی واسه اش نداشتیم و منم از این میوه های پیچی که آخرین بار تو فرانسه تابستونی خورده بودم خریدم و کمی خیار تازه واسه سالاد شبم و خرما ... عجب سوپرمارکتی بود و متنوع حتی از مال شهر خواهرم هم بهتر بود و چون میخواستیم واسه  این ویکند که تولد من هم هست اومدیم با کمپر سمت Ahaus آلمان چون هم حوصله مون از خونه موندن سر رفته بود و این جا هم واسه شنبه بیست و یک نوامبر و یکشنبه بیست و دوم که رس مارکت داشت اومدیم این موقع از سال که میشه تو آلمان و هلند بیشتر شهرهاشون تو تاریخ های متنوع بازارهایی برای کریسمس میزارن و حسابی همه مشغول خوردن و خرید و گشتن هستن اینجا ما از دیروز که اومدیم جای پارک مجانی بود واست کمپرمون بعدش من گفتم تا مغازه ها بسته نشده بریم بچرخیم چون یکشنبه ها بسته میشه البته که رس مارکتش به بزرگی اونی نبود که پارسال با مامان و ناهید اینا و علی و میلاد و جنیفر رفتیم سمت.  اوبرهاوزن  نبود اما بد هم نبود شب تو Ahaus آلمان موندیم و روز تولد بعد صبحونه رفتیم اطراف رو گشتیم و کمی عکس گرفتیم شهرش بزرگ بود و جای دیدنی زیاد داشت بعد پارتنرم توالت کمپر رو که پر شده بود خالی کرد بارون هم داشت می گرفت الان راه افتادیم برگردیم سمت هلند .... هوا خیلی سرده و تمام شب بارون اومد کلی و چند جا رفتیم چون از طریق کتاب مخصوص کمپر میگردیم و جاها رو پیدا میکنیم ازشون خوشمون نیومد وهنوز داریم میگردیم ناهید هم بعد کارش بهم زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت میلاد هم بعدش زنگ زد همه شون هم توی فه یس بوک واسم پیغام تبریک گذاشتنو جنیفر عکس خودمو که رو موتور پارتنرم بودم مثل کارت تبریک تولد درست کرده بود که با مزه شده بودو شب دیدنشون بگذریم بالاخره اومدیم سمت ommen.... اومدیم یه جا به اسم
Landgoed De Stekkenkamp Ommen
و شب اینجا موندیم بارون داره میاد بیرون منم شامم که سالادم بود خوردم با کمی نون موزی که قبلا درست کرده بودم و آورده بودم با خودم داخل کمپر گرمه و پتوهای گرم هم داریم واسه خوابیدن و پارتنرم داره ابجو میخوره و داریم با سه ته لایت مون کانالهایی آلمان رو نگاه میکنیم .هیچ کس اینجا نیست و خیلی خلوته من ۱۵ دسامبر سه تا امتحان باقی مونده ام رو باید بدم امیدوارم تموم بشه و راحت بشم دیگه مرتب تو خونه تمرین میکنم و با پارتنرم هم هلندی حرف میزنیم تا بهتر راه بیفتیم واسه کار من پنج شنبه ای که گذشت کار کردم واست بیست و ششم نوامبر هم از یک ظهر تا هشت شب کار میکنم که بهتر از هیچ چی هستش

Sunday, November 22, 2015

Here is from Jenifer .. my younger brother Dutch fiance ... I already had this photo on my page and she amde it like a Greetingb Birthday Card.
looks awsome and I like it.

She said in in my Facebook:

 Xxxxx ons





from Sadaf ... Ey sheytoon

She send this to my Facebook :

 Happy birthday honey🎈🎈🎈



Wednesday, November 18, 2015

میگما چه حالی میده وقتی تو قسمت هواشناسی روزانه میگن هوا مزخرفه و اله و اینا بعدش میبینی چه افتابی شد ... پور این ادمها مالی ده میشه بخاک.... بدجور.... هه هه هه... چه افتابی شد جون

Tuesday, November 10, 2015

today w had shittiy raining wet day all day but hey its Nederland autumn..still i wake up and after having a few cup hot warm water drink and study I saw Nahid's whgatas app ama who said stay and wait for me for today so i pick ypu up and with mama we three go to th tusday market... thats why I was waiting for her till 11 am and finally mum called and asked me if I am still hom and then I said I am waiting for Nahid then she said if you go let m know .. any how I called nahid and she was still slep as she was working last night timm 12 midnight and still tired ... Nahid told me she is coming in soon then she came and we picked mum too and wwent to market .. i also took my exercise papers for the language as I have soon my 3 exams to do and I am praparing myself for that... if Ipass them I will b finish with thse stupid inburtgering exams and can go further if I want which I like to do soon. after shopping we came back to mum home and with nahid I had my luch which was organic oranges and we practicesd the language and then she gave me a rid to my home. these days I start to think about practicing ballet at home and i find so much vidos on like to do so and itx really exciting as I always wanted to do that and though its to late for me .. I am not ganna be professional but I love to build my body more with flaxibility and ellegance ballet has so yes I decided to do that in my spare times pluse I have a body for it now and why the hell not.
tomorrow morning is the time to clean down stairs and big sitting room and then study and I will do that after my early morning facial yoga .


Sunday, November 08, 2015

so boring weekend...

This weekend we didnt do much I just took Jimmy 2 times out for walking and all weekend we watched movies and eat and rest. It was boring but sometimes its good to slow down and do nothing specially when I think about my exams and get some stress.

Friday, November 06, 2015

از ""رنج"" بودا تا "ا اضطراب درونی"" هایدگر
بر اساس اصل "بقای سختی" سختی از شکلی به شکل دیگه تبدیل می‌شود ولی نابود نخواهد شد. برای همین هم توی یک زندگی خیلی خوب و عادی، جایی که هیچ کی به هیچ کی به خاطر عقایدش شلیک نمی‌کنه و همه چی آرومه؛ آدمهای زیادی مشت مشت قرص ضد افسردگی می‌خورن که بتونن خودشون رو هر روز صبح از توی رختخواب بکشن بیرون . آدمهای پف کرده، آدمهای بد حال؛ آدمهای روی لبه ی تیغ , خیلی‌ها معتقدن که پیشرفت تکنولوژی، اینترنت، نخودفرنگیِ غیر ارگانیک و گلوتن، ما‌ ها رو اینجوری کرده و قدیم‌ها مردم خوشبخت‌تر بودن. تو بشنو و باور نکن. حتی هزار‌ها سال پیش شاهزاده‌ای هندی به نام
سیزارتا – یا همون بودا- گفت که زندگی رنجه. رنج، یا به زبون بودا «دوکا». هایدگر بهش می‌گه «اضطراب وجودی».
چیزهای خوب و دلنشین هم توی دنیا کم نیست. می‌تونی ازشون توی راه کمک بگیری و هر وقت داشتی توی چاه غم فرو می‌رفتی مثل «ریسمان» بهشون چنگ بندازی و بیای بیرون. یکی از این طناب‌ها؛ موسیقیه.
اگه تونستی سازی بزن؛ اگه نتونستی بهش گوش کن. وقتهایی که شادی موسیقی گوش کن و وقتهایی که غمگین بودی بیشتر، و اونجا که از هرحرکتی عاجز موندی؛ برقص. رقصیدن بهترین و مفید‌ترین کاریه که می‌تونی برای روحت بکنی. عموما موقع جشن و شادی می‌رقصن اما تو مثل زوربای یونانی برای رقصیدن منتظر بهانه نمون. هرجا ریتمی شنیدی که می‌شد باهاش برقصی، خودت رو تکون تکون بده، حتی اگه ریتم چکیدن قطره‌های آب از شیروونی باشه. رقص هم ارتعاش شدن با جریان هستیه. رقصیدن رو جدی بگیر ولی موقع رقص جدی نباش. بی‌مهار و بدون ترس از دیده شدن برقص، توی کوچهٔ بن‌بست، توی آسانسور، توی جمعیت. «برقص، برقص، وگرنه گم خواهی شد». شایدم کم بیاری.
راستی اگه صدای خوبی داشتی موقع رقصیدن یک کم هم آواز بخون، اما اگه نداشتی هم مهم نیست، همیشه توی حموم و زیر دوش می‌تونی برای خودت بخونی.
چیز دیگه‌ای که می‌تونی بخونی کتابه. خوندن بهت کمک می‌کنه زندگی‌های دیگه‌ای رو که هیچ وقت نمی‌تونستی تجربه کنی رو تجربه کنی. فیلم هم همین کار رو توی یک ابعاد دیگه‌ای می‌کنه اما کتاب همیشه یک سر و گردن بالا‌تر از فیلمه چون قوهٔ تخیلت رو به کار می‌گیره؛ و روند ذهنی‌تر و عمیق تریه.
تا می‌تونی بخون. وسط کتابهات حتما چند صفحه هم در مورد ستاره‌ها و کهکشان‌ها بگذار چون کمکت می‌کنه که ابعاد چیز‌ها رو بهتر درک کنی و یادت نره که توی کل هستی کجا وایسادی. برای همین قدیم‌ها بیشتر فیلسوف‌ها ستاره‌شناس هم بودن. شاید نخوای یا نتونی منجم بشی، ولی
همیشه می‌تونی وقتهایی که غمگینی به آسمون نگاه کنی و ببینی که غم‌هات در برابر عظمت کهکشان چقدر
کوچیکه.
طناب‌های دیگه‌ای
هم هست؛ چیزهایی
مثل مجسمه ساختن , نقاشی کردن , کاشتن یک درخت؛ آشپزی با ادویه‌های جدید، سفر کردن، حرکت. ما برای نشستن خلق نشدیم. صندلی یکی از خطرناک‌ترین اختراعات بشریه. به جای نشستن قدم بزن؛
بدو؛ شنا کن. اگر مجبور شدی بشینی؛ برای خودت همنشین‌هایی
پیدا کن و از مصاحبتشون لذت ببر. پیدا کردن دوست خوب خیلی هم آسون نیست اما اگه
دوست خوبی باشی؛
دیر یا زود چند تا آدم خوب دورت
جمع خواهند شد. در ضمن، دایرهٔ دوستات رو به آدم‌ها
محدود نکن. تو می‌تونی تقریباً با همهٔ موجودات زندهٔ دنیا دوست باشی؛ گل‌ها، علف‌ها، ماهی‌ها، پرنده‌ها، و حتی گربه‌ها. حیوون‌ها گاهی حتی از آدم‌ها هم دوستهای بهتری هستن.
توی زندگی چاه غم زیاده ولی طناب هم هست؛ سر رسن رو ول نکن. اما مراقب باش که به طناب های پوسیده مثل الکل، دود، پول و حتی موفقیت، آویزون نشی چون از توی چاه بیرونت نمیاره و بدتر ولت می کنه ته چاه.
بگرد و طنابهای خودت رو پیدا کن و اگه نتونستی پیداش کنی؛ ببافش. آدمهای انگشت شماری طناب بافی رو بلدن.
دانشمند ها، کاشفها، مربی های فوتبال، کمدین ها، و هنرمندها همه طناب باف هستن و طنابهایی رو بافتن که آدمهای دیگه هم می تونن سرش رو بگیرن و باهاش از توی چاه بیرون بیان. اگه ما امروز از سیاه سرفه نمی میریم برای اینه که طنابی رو گرفتیم که لویی پاستور سالها پیش بافته،
سمفونی شماره پنج طنابیه که بتهوون با نتها به هم پیوند زده، صد سال تنهایی طنابیه که مارکز با کلمه و خیال به هم بافته.
بیشتر طنابها رو یک روزی کسی که شاید ته چاه زندونی بوده بافته، مولانا در دفتر پنجم میگه آه کردم؛ چون رسن شد آه من؛ گشت آویزان رسن در چاه من؛ آن رسن بگرفتم و بیرون شدم؛ چاق و زفت و فربه و گلگون شدم. کسی چه می دونه؛
شاید یک روز تو هم طناب خودت رو بافتی

پی .ان..این کاری هست که من خیلی سعی میکنم تو زندگیم انجام بدم واینا رو میشه به زندگی همه آدمها هر جای دنیا که باشی و هر زبون و دین و ملیتی که داشته باشی ربط داد





Saturday, October 31, 2015

dave's house

for friday my partner and I went to have dinner at my mother house Nahid and Shahriyar were suppose to be there and Milad ansd Jenifer also so mum cooked some alo esfenaj which my partner loves it ..for saturday during day time we went to buy some eating things for my patner from supper markets and then we went to the city and my partner bought a few shirts and lee pant and I bought two winter shirts then for afternoon as we suppose to go and see Dave and Illona's new house so first we bought a beautiful bunch of flowers and then with some 30 euro gift cards from gardening shop and then we go .. I could tell his house is beautiful ...smaller than ours but its in the city and thats how it is . the colors with all the walls and floors have great beutiful combination which I like in Dutch houses and boy they have a really good taste when its comes to colors in the house. Milad gave us lift and then when we suppose tho come back milad and jenifer came inside too , the  problm inside the house was it was cold and we freezing our ass there .... during th day was so sunny and nice and for all day my partne said I wish we didint promise to Dave and we could go out with Kamper and enjoy this weekend like that. any way it was busy weekend after all most of the weekends during autumn and winter we try to rest and not much to do , if the day is sunny that is different story and we go out more like most nederlanders who try make the most of sunny days here.
می خواهم برگردم به روزهایی که ..
بالاترین نقطه زمین ..
شونه های پدرم بود ... !

Thursday, October 29, 2015

تلویزیون منو و تو داره جشن های دو هزار پانصد ساله رو نشون میده... بابای خوشگلم رو هم اونجا دیدم

Sunday, October 11, 2015

Love my candle night in Autum in Nederland...
Love my candle night in Autum in Nederland...

Thursday, October 08, 2015

این وی کند که گذشت هیچ کاری نکردیم هوا هم سرد و پاییز یه تمام روز نشستیم خونه و هیچ جا نرفتیم شام و ناهار خوردیم و تلویزیون تماشا کردیم من این روزا تو طول هفته همه اش دارم درس میخونم و خودمو واسه امتحان هام آماده میکنم خیلی هاش یادم رفته بود برنامه های بچه های هلند رو نگاه میکنم و اخبارش رو گوش میدم صبح ها زود پا میشم ورزش میکنم کمی بعد یه روز در میان صورتم رو یوگا میکنم بعد درس میخونم به کارای خونه میرسم دوشنبه و سه شنبه هم رفتم خرید کردم و اومدم گاهی هم نارگیل جوان ها رو که با ناهید و مامان اینا از ارنهم خریدیم باز میکنم و توش پروبایوتیک خام گیاهی میریزم با یه پودر تغذیه و اون با سالادم میشه شام من .... مدت مدیدی هست که دیگه صبح ها صبحونه نمیخورم این روزا بخصوص که سرد هم شده چهار لیوان اب رو میجوشونم که کلرش میره سرد  که شد صبح میخورم شون تا وقت ناهارم من از وقتی دوباره خام گیاه خوار شدم تا بحال ۲۹ کیلو کم کردم اما خیلی انرژی دارم خوب دیگه برم به درسام برسم بسه اینهمه  فک زدم

Sunday, October 04, 2015

Happy Birthday dear Jimmy... We always love you... Here he been washed and came out of the shower..,. Nice and clean....xox

Wednesday, September 30, 2015

ناهید یکی دو روز کار نمیکرد و منم دلم میخواست همگی با هم بزنیم بیرون واسه همین بعد مارکت قرار گذاشتیم واسه چهارشنبه بریم ارنهم منم قبلش با مغازه ای ژی آن هماهنگ کرده بودم واسه نارگیل جوان و با ناهید با هم بیست تا نارگیل میخواستیم بخریم نفری ده تا من چهارشنبه گفتم بریم چون فکر میکردم اونجا مارکت داره اما وقتی رفتیم دیدم اشتباه میکردم راستی راوسام هم جاش عوض شده بود کلی گشتیم مامان و میلاد و جنیفر هم بودن بعدش رفتیم پرای مارکت اونجا من یه شلوار گرم زمستونی خریدم و از یه مغازه دیگه یه تاپ خیلی خوشگل چسبون هم خریدم اخرش هم رفتیم نارگیل هامون رو برداشتیم من به جعبه منگو گوشتی هم برداشتم با پاپایا که کمی سبز بود باید بزارم برسه بعد بخورمش واسه همین مث گوجه هام هی میزارمشون برسه جلوی آفتاب بعدش که خریدامون تموم شد قبل از اینکه پارتنرم بیاد خونه برگشتیم روز خیلی خوبی بود

my stash of an organic veggies for tonight dinner...yummy I put it out of the fridge to have room temperature ...yum


Monday, September 28, 2015

دوستان سریال دندون طلا رو می ببینید ؟ من که عاشقشم یکی از قشنگترین سریال ها ست که خیلی باحاله

سریال دندون طلا

دوستان سریال دندون طلا رو می ببینید ؟ من که عاشقشم یکی از قشنگترین سریال ها ست که خیلی باحاله

Sunday, September 27, 2015

Lelystad ....

We are in Lelystad van gisteren...met Camper...heel mooie dag...





At strand in lLelystad van gisteren... Met Kamper ...heel Mooie dag


Lelystad with kamper for weekend...

این ویکند گفتیم کجا بریم کلی گشتیم و هوا هم خوب بود رفتیم سمت
Lelystad
خیلی قشنگ بود نزدیک اب یه پارکینگ که چون برق نداشت مجانی بود اونجا شب موندیم و یکشنبه هم هوا خوب بود رفتیم کلی اون ورا رو گشتیم خیلی قشنگ بود و خوش گذشت گاهی بدون برنامه ریزی بیشتر گشتن میچسبه اینور وقتی هوا خوبه همه ملت میریزن بیرون و همه جا خیلی شلوغ میشه عصر یکشنبه هم برگشتیم خونه وسایل رو در آوردیم و جابجا کردیم و از بقیه ویکند لذت بردیم

Friday, September 25, 2015

My lunch for now... I am having a mix of chia seeds soaked in coconut water and raw vegan probiotic plus an organic bananas and organic blueberries... Yum & lekker

Thursday, September 24, 2015

سالگردخامگیاهخواری


سالگردخامگیاهخواری

من امروز سالگرد شروع دوباره خام گیاه خواری من بود واسه همین خیلی خوشحال بودم به یاد دارم اون روز که شروع کردم ناهید داشت واسه الناز دنبال چیا سید میگشت و اسمش به نظرم آشنا اومد بعدش یادم اومد من یه بسته بزرگش رو از سیدنی خریده بودم و هنوز هم بازش نکرده بودم و هنوز قابل مصرف بود بعد یادم اومد که من اون موقع خام گیاه خواری رو شروع کرده بودم و چه احساس خوبی داشتم در مورد خودم و خیلی هم انرژی داشتم همون روز واسه شامم گفتم باز شروع میکنم و گوشت و محصولات حیًوانی رو میزارم کنار و دیگه هم غذای پخته نمیخورم و تا بحال اینو دنبال کردم و این یکی از بهترین تصمیم های درست زندگیم بوده و هست و خواهد بود میخواستم یه حالی به خودم بدم واسه همین تو روزنامه که اگهی فاش سال دیدم سریع قبلش زنگ زدم و بوک کردم و جونم بعد سه سال به فاشیال مشدی شد صورتم و این جوش سرسیاه های لعنتی رو از صورتم پاک کردم و صورتم خیلی تمیز تر شد وقتم واسه چهارشنبه بود حالا بعد ها اگه خواستم باز میرم پیششون کارش خوب بود و کلی هم حرف زدیم با هم اینجا این کارها خیلی گرونه و کم پیدا ست و من خوشحالم که به جای خوب پیدا کردم واسه صورتم .بهترین هدیه واسه خودم بود و به یه فاشیال دبش صورتم خیلی احتیاج داشت

Sunday, September 20, 2015

Hardenberg kamper place...Nederland..

از دیروز اومدیم سمت
 
 Hardenberg

اینجا یه نمایشگاه هست واسه انواع کمپر و کاروان و وسایل مربوط به اون پارکینگش هم مجانی بود شنبه ای شب موندیم و صبح جیمی رو گذاشتیم تو کمپر و زدیم سمت نمایشگاه خیلی هاشون رو نگاه کردیم هم توش و هم بیرون توجه کردیم اونی که بیرونش رو دوست داریم داخلش چنگی به دل نمیزنه و اونی که داخلش رو دوست داریم بیرونش زیاد جالب نیست ما مت ریکس هم دوست داریم اما وقتی رفتم داخلش چندان از داخلش خوشم نیومد در ضمن سابق بر این اکثر مردم که کمپر میخریدن یا با کمپر سفر میکردن اکثرا پیر پاتال های بازنشسته بودن خوب من و پارتنرم اونطور نیستیم اما اون روز دیدم که خیلی جوونترها هم اومده بودن و خیلی دوست داشتن بخرن کمپر ها رو خلاصه که اینور خیلی این مدلی سفر کردن مشتری داره کاشکی یه روز تو ایران هم باب بشه اون وقت میتونم اکثر جاهاش رو با کمپر بگردم و خوش بگذرونم

Friday, September 18, 2015

شنبه پیش بالاخره مامان طلسمش رو شکست و تماس گرفت خونه ما که میخواست با اتوبوس بیاد پیشمون ... ما که قبلش باید کمی غذا واسه ماهی ها و ستاره و گیاه توی اب واسه شون می خریدیم و واسه سگمون جیمی هم همینطور بعدش کمی هم واسه خونه خرید داشتیم در ضمن این یارون واسه ست تلایتیه قرار بود بیاد که آول منتظر اون شدیم بیاد سه ته لایت رو درست کنه بعد که رفت ما هم سریع رفتیم خرید و بعدش پارتنرم که جریان مامان رو فهمید گفت میریم دنبالش میاریمش ... میلاد و جنیفر خونه مادر جنیفر اینا بودن و علی هم خونه خودشون بود و مامان تنها بود خلاصه اوردیمش خونه مون و شام هم نگرش داشتیم و بعد شام بردیمش رسوندیمش واسه دوشنبه زیر بارون رفتم سمت دیگه با اتوبوس دنبال میوه و سبزی ارگانیک که اون سمت نداشت بعد واسه سه شنبه هم من تو مارکت ناهید و مامان رو دیدم از وقتی کمتر شده خوراکم بیشتر میوه های ارگانیک میخورم چون سالمتره اما گرونتره خریدنش اما چون زیاد نمیخورم میتونم ارگانیک بخرم واسه پنج شنبه پشم های جیمی رو زدم و امروز هم حسابی شستمش چه جیگرم شد بیست و چهارم همین ماه سالگرد خام گیاه خواری منه چه زود این دو سال گذشت باورم نمیشه بگذریم واسه فردا یه جایی رو پیدا کردیم بریم کمپر های مختلف رو ببینیم شب هم همون سمت می مونیم این روزها با اینکه همه اش درس میخونم اما خیلی کلافه ام و حوصله ام هم سر میره از کار هم تماس نمیگیرند لعنتی ها...دیروز تو روزنامه ها یه تبلیغات دیدم واسه فه شیال امروز نگرش داشتم و زنگ زدم بهشون واسه چهارشنبه آینده بوک کردم از وقتی اومدم هلند فه شیال نکردم و باید یه فکری واسه این جوش های سر سیاه رو بینی ام میکردم گفتم بهشون باید اینا رو در بیاری اونم گفت باشه حالا ببینم چی کار میکنند چهارشنبه دیگه...امیدوارم همه چی خوب پیش بره در ضمن بسکه غر زدم و به پارتنرم اصرار کردم اونم با من رفتیم از این پچ های ترک سیگار خریده و از دوشنبه ای که گذشت شروع کرده سیگار نکشیدن و من خیلی خوشحالم که اینکار رو داره میکنه دیگه وقتش بود حالا یواش یواش هی به سالمتر خوردن تشویقش میکنم تا سرحال تر بشه...طول میکشه اما ارزشش رو داره

Thursday, September 10, 2015

Here is my first raw yogurt I ever made ... Made of raw almond and young coconut and raw vegan probiotic and raw essential powder... For lunch today I add some fresh fruits like strawberry dry berries and grapes .. Just yum.
به هیچ کسی نمیدم اینو ... هه هه هه




با دوم رد بیست و چهار ساعت خیسوندم و چند بار ابش رو عوض کردم با نارگیل جوان و کمی اب نارگیل و پروبایوتیک ام گیاهی که باکتری های درست کردن ماسته و پودر استقبال که خام هم وگان خیلی خوب شد من دو سالی بود ماست نخورده بودم یعنی از وقتی خگخ شدم ماست معمولی نخوردم این از اونم خوشمزه تر شده بود جاتون خالی با میوه و توت خشک
 
 
 
 

Wednesday, September 09, 2015

این دوشنبه رفتم اول جیم طرفهای خونه مامان و کمی اونجا در مورد کلاسهاشون حرف زدم بعدش رفتم خونه مامان بیش از چند هفته بود ندیده بودمش چهار هفته که تعطیلات بودم یک هفته هم که عموم و زنش اونجا بودن و من نمیخواستم با هاشون روبرو بشم خلاصه که کف کرده بودم واسه ماما بعد که کمی اونجا نشستم با هم رفتیم سمت سوپر مارکت ها چون خرید داشتم  بعدش اومدم خونه برنج درست کردم با کتلت و سالاد واسه پارتنرم سه شنبه هم کلی کوکونات جوان خریدم خیلی تازه نیستن اما زیاد نگرشون نمی دارم  دیروز بادوم خام واسه بیست و چهار سرعت خیس دادم امروز ماست خام درست کنم  سه شنبه ای بعد مارکت و خریدم اومدم خونه و بالاها رو جاروبرقی کردم و حسابی کف رو تمیز کردن با پله ها و دو تا توالت رو خونه بزرگه و نمیخوام یه روزه همه جاش تمیز بشه چون خسته میشم و از وقتی از تعطیلات اومدیم چون قبلش حسابی همه جا رو تمیز کرده بودم دیگه به خونه دست نزده بودم و دیگه وقتشه تمیز بشه حالا پنج شنبه یا جمعه هم پایین رو تمیز میکنم پشه های جیمی رو هم هفته دیگه کوتاه میکنم و میشورمش تا تمیز بشه . بگذریم از وقتی با لورن و ویدیوهاش آشنا شدم خیلی مراقبم که چی میخورم نمک رو مطلقا دیگه مصرف نمیکنم همینطور سیر فلفل تند و پیاز و میوه ها رو تا میتونم ازش رو نمی کیرم خودشو میخورم بخصوص میوه های اب دار رو شبها قبل از ده شب سعی میکنم بخوابم و صبح ها هفت یا هشت حتما بیدارم امروز هم از صبح پاشدم تا یک بعد ازظهر درس خوندم چون میخوام سه تا امتحان هایی که مونده بدم و خیلی از زبان هلندی یادم رفته که باید دوباره تمرین کنم میخوام روزی پنج ساعت یا بیشتر تمرین کنم بعد برم سراغ گواهی نامه لعنتی اینجا ببینم چی میشه

Sunday, September 06, 2015

Gorinchem with kamper...

بالاخره جمعه ای گرین هاوس من اومد و اول پرسیدم رنگش سبزه یا نه ؟ دیدم اره خلاصه همونی که میخواستم بود و وقتی داشتم کمپر رو تمیز میکردم آوردنش بعدش هم که این پارتنر من دنبال این زیر قایق ها بود که یه دست دوم و ارزونش رو پیدا کرد سمت
Naardijk.

واسه شنبه با وجود اینکه هوا زیاد افتابی و گرم نبود زدیم اون سمت و رفتیم اون سمت و از دویست یورو که قبلا ده یورو هم ازش زد و صدو نود قرار بود بگیریم وقتی مرده رو دیدم منم کمی چونه زدم و ده یورو دیگه پول بنزین ازش کم کرد خلاصه که خریدیمش و چند جا گشتیم واسه جای کمپر که یکی دو جا کنار دریا بود اما سگ نمی گذاشتن اونجا واسه همین نرفتیم اخر سر یه جا پیدا کردیم سمت
Gorinchem

که جای قشنگی بود شب اونجا موندیم چه بارونی بیرون تا صبحش میومد وقتی تو کمپر میخوابی صدای بارون بیشتره فرداش هم بعد کمی گشتن برگشتیم خونه که تا بخوایم وسایل بزاریم بیرون و کمی تمیز و جابجا کنیم باز طول میکشید اما انجام شد اینجا که رفتیم باز هم وقتی هوا بهتر باشه میریم تابستون اونجا خیلی قشنگه


I follow " The Optimal Diet " now which is way beyond typical raw Foodie and 80./10.10 .... & I am loving it.
The learning journey for nutrition & healthy food will never stop.
Thanks to LOREN which make it more sense & easier for me.
Love & Peace
Zohreh


Thursday, September 03, 2015

امروز خونه بودم که دیدم جنیفر و میلاد اومدن پیشم و کمی نشستیم خوب شد که اومدن دلم براشون تنگ شده بود اولش نشستیم بیرون چون هوا خوب بود بعد بارونی که شد اومدیم تو

Sunday, August 30, 2015

چون هوا این ویکند خوب بود زدیم بریم سمت
Lathim
من راستش حالش رو نداشتم و خسته بودم چون روزه  هندوانه داشتم و انرژی نداشتم وقتی روزه ای حالا روزه میوه یا روزه اب باید صد درصد استراحت کنی که زندگی با این مرد در حال حاضر این فرصت رو یمن نمیده بگذریم دفعه دیگه اگه روزه بگیرم حتما میرم مرکزش و او خونه اینکار رو نمیکنم بگذریم شب اونجا بودیم و چون روزش خوب بود گفته بودن یکشنبه هم هوا خوبه شب کلی بارون اومد ولی روز یکشنبه هوا خوب بود و قایق رو که قبلا روز قبلش اماده کرده بودیم انداختیم رو اب و رفتیم رو اب .. خوب بود اما خیلی خسته ام خیلی

Friday, August 28, 2015

اخ جًونم I just bought my fav green house ... Yey

Tuesday, August 25, 2015

my first day juice fast started this morning... 9 days to go ..yey

Monday, August 24, 2015

ما شنبه شب هم موندیم اینجا و تصمیم گرفتیم واسه یکشنبه برگردیم سمت هلند هوا هم خوب بود شنبه ای بعد صبحونه و کارهامون اول دوچرخه کوچیک مسافرتی هامون رو از قفلش در اوردیم رفتیم سمت سوپرمارکت خرید کردیم و بعدش برگشتیم و جیمی رو هم برداشتیم با خودمون زدیم بیرون با دوچرخه واسه شب هم پارتنرم با یه مرد آلمانی به اسم یان که کمپرش نزدیک ما بود و تنها بود اومد سمت ما و بیشتر شبش با پارتنرم حرف میزد و ابجو میخورد و اخرشم اکاردیونش رو برداشت و شروع کرد به زدن شب خوبی بود هوا شبها خنک بود و لحاف می چسبید صدای قدم های پاییز رو دارم میشنوم ....یکشنبه قبل از دوازده ظهر هلند بودیم و چقدر پدرمون درآمد تا وسایل رو در اوردیم و جابجا کردیم و حسابی خسته شدم.تمیز کردن کمپر باشه واسه بعد خوبه که خونه تمیزه و قبل از رفتنم به مسافرت تمیزش کرده بودم

Friday, August 21, 2015

at Hausdulmen...Germany..with kamper...

امروز بعد از صبحونه و گشتن اطراف و عکس گرفتن و خوردن میوه آلو سیاه از درخت ها بالاخره طرفهای دوازده ظهر به بعد راه افتادیم ما می باید پنج ساعتی رانندگی میکردیم اما چون تو اتوبان ترافیک بود و طرفهای پنج و شیش جمعه بعد از ظهر بود حسابی اومدن مون طول کشید وقتی هم رسیدیم جامون رو دوست نداشتیم چون برق هم نداشت یه جای دیگه پیدا کردیم اونم به کمک یه خانم آلمانی سمت
Haltern
اما اونجا هم پر بود و جا نداشت مجبور شدیم بریم یه جای دیگه....هم جاش قشنگ بود نزدیک استخر شنا و سونا دوست داشتم اونجا باشیم اما نشد الان اینجا که هستیم سومین جایی هست مه امروز اومدیم و مجانیه و برق هم نداره ما هم داریم واسه امشب از زنراتور خود کمپر برقش استفاده میکنیم فقط امشب اینجا می مونیم شهر اینجا شهر مرزی بین آلمان و هلنده و با خود هلند یکی در ساعت بیشتر فاصله نداره و اینو از سبک خونه های اینجا که بیشترش شبیه خونه های هلنده میشه بخویی مشاهده کرد ....أصلا دلم برای هلند تنگ نشده ..بگذریم ما دیروقت اینجا رسیدیم و منم سریع شامم که هندوانه بود خوردم پارتنرم سر راه. از رستوران بین راهی آلمان غذاش رو خرید و کمپر رو نگر داشتیم تو همون جای پارک و همونجا داخل کمپر غذاش رو خورد فردا صبح پاشم بزنم بیرون ببینم اینور چی داره اسم منطقه ای که توشیم
Hausdulmen
هست با دو تا نقطه روز یوی دولمن ...


Thursday, August 20, 2015

still we are at Losnich in Germany with Kamper...

ما خیال داریم فردا از اینجایعنی
Losnich
بریم دیروز و امروز هوا خوب بود دیروز گشتیم دنبال سوپر مارکت و بعد از گشتن ظهر خوشگل اینجا با موتور رفتیم خرید من این روزا هندونه طالبی و انگور بیشتر میخورم در ضمن دیروز واسه اولین بار از دوش کمپر استفاده کردیم بعد خرید با موتور رفتیم کمی اطراف رو گشتیم و بعدش برگشتیم سمت جای کمپرمون  که من شامم که سالاد بود درست کردم و  خوردم واسه شام پارتنرم رفتیم یه رستورانی اینجا پیدا کردیم و ساعاتی اونجا بودیم من اونجا سالاد میوه خوردم و پارتنرم ابجو و شامش رو ... بیشتر مشتری هاش همه پیر پاتال بودن اصلا دلم میکیره میاییم این سمت آلمان چون خیلی بورینگه اگه وقت داشتیم دوست داشتم فرانسه رو بیشتر بگردم اما نشد من زیاد امسال با تعطیلاتم حال نکردم داره برام بورینگ میشه بگذریم فردا یه جای دیگه میریم و یک شب هم اونجاییم بعد واسه شنبه برمیگردیم خراب شده هلند مه اصلا هیچ چیش رو دوست ندارم پارتنرم دپرسه چون دوشنبه ای که داره میاد باید بره سر کار و اینو اصلا دوست نداره ...شاید منم برم و یک وقت دیدی بهم زنگ زدن که بیا چون چند باری تو این مدت از مرکز کاریابی بهم زنگ زدن امروز که بالاخره موفق شدم آن تایم جوابشون رو بدم گفتم نمیتونم بیام فردا سرکار چون تو هلند نیستم و بهشون گفتم من قبل از اومدن به تعطیلات بهتون تماس گرفته بودم و گفته بودم چهار هفته بیرون از هلندم. کله پنیری ها حرف حالیشون نیست بگذریم امروز هوا خوب بود ًصبحی زنه که میاد واسه جامون پول میگیره اومد و بیدار من کرد نکبت دیروز اصلا نیومد ما واسه اینجا شبی نه یورو پول دادیم که شامل جا و برق و اب مصرفی میشه .... زن آلمانی  امروز عصر هم اومد دوباره پول رو واسه امشب گرفت اینجا قشنگه اما من ًچون تو آلمان نزدیک رودخونه موزل زیاد بودم واسه همین این جاها واسم دیگه زیاد تازه گی نداره امروز حسابی کلافه بودم واسه همین رفتم  پیاده روی و کلی گشتم کلی هم شاه توت و آلو سیاه از درخت ها کندم و خوردم مه خیلی چسبید پارترم هم سگمون جیمی رو انداخت تو کمپر و. رفت موتور سواری دلم میخواست با دوچرخه بریم اما حالش رو نداشت منم اصرار نکردم فردا بعداز صبحونه شستن طرفهای  کثیف امشب جمع و جور میکنیم و از مسیری میریم که نزدیک به هلند باشه که روز اخر زیاد رانندگی نکنیم .....

Tuesday, August 18, 2015

LOSNICH camper place in germany...

ما مجموعا دو شب تو
Wintrich

موندیم و طرفهای ۱۲ ظهر به بعد وقتی شهر کوچیکه رو گشتیم و جای دیگه ای پیدا کردیم از اونجا اومدیم سمت جای جدیدمون .... دیگه هوا بارونی نیست و هرز گاهی آفتاب میزنه ....دیگه اواخر فصل تعطیلاته و اینو خوب میشه حسش کرد مردم اروپا تا آفتاب میزنه سریع میزنن بیرون و خوشحالند و تا هوا تخمی میشه مجبورن. لباس های استین بلند بپوشن و خودشون رو گرم نگر دارن...کمی دلم براشون می سوزه و این شامل من هم مبشه چون اینور دارم زندگی میکنم و اینو هر روز میبینم.
جای جدیدمون مناطر خیلی قشنگی داره و اسم جای جدیدمون
Losnich
هست با دو تا نقطه روی اوو...قبل از اینکه بیایم داخل محل کمپر اول کمپر رو پر اب کردیم چون هم مجانی بود و هم اینکه لازم داشتیم جای قبلیمون باید اب میخریدیم ... من بعد شامم  و قبل از سریال بعدیم که روزی روزگاری بود و هشت و نیم شب شروع میشد حسابی اطراف رو گشتم ... امروز بارون نیومد اما هنوز شبها بخاری قبل از خواب و پتو واسه خوابیدن میچسبه امشب اینجاییم و امیدوارم فردا افتابی باشه تا بیشتر بریم بیرون....این یکی دو روز اصلا اب سبزی درست نکردم و یک وعده ناهارم رو هم قطع کردم شاید فردا جوس درست کنم

Saturday, August 15, 2015

a camper place at Wintrich...

پریشب از فرانسه اومدیم بیرون ....روز قبلش قایق بادی رو جمع و جور کردیم رفتیم سوپر مارکت کمی خرید کردیم بعد برگشتیم و موتور رو بسته بندی کردیم  تا فرداش سریعتر بریم ژانراستش همون طور که قبلا هم گفتم ما تو مرز آلمان فرانسه بودیم و زیاد طول نمیکشید که بیایم ازش بیرون بهر حال من که دوست داشتم این هفته اخر هم تو فرانسه باشیم حتی یه جای دیگه هم پیدا کردم واسش اما پارتنرم گفت اگه بریم سمت آلمان زودتر میتونیم مسیر برگشت مون به خونه رو داشته باشیم دیدم حق داره و علی رغم میل باطنی ام راضی شدم بریم سمت آلمان من آلمان  رو زیاد اومدم و گشتم و دیگه برام زیاد تازه گی نداره من خیلی تنوع طلبم و دوست دارم جاهایی برم که واسم تکراری نباشه و جدید باشه گفتم اگه میریم آلمان جاهای میمونم که قبلا نرفتیم و همین کار رو کردیم واسه  همین هم دبشب اومدیم سمت 
Polich
و شب رو اینجا تو کوه و کمر موندیم تمام شب بارون می اومد شبی پنج یورو و برق رو باید جدا پرداخت میکردیم و جایی برای شستن ظرفها نداشت همه چی رو جمع و جور کردیم و بعد از چند جا گشتن واسه جای اقامت کمپر و خیلی اینور انور رفتن بالاخره یه جا پیدا کردیم به اسم
Wintrich

و گفتیم امشب رو اینجا بمونیم تا فردا ببینیم چی پیش میاد الان شام خوردم و سریال هام رو میبینم بیرون هوا بارونیه و بخاری رو روشن کردیم نشستیم تو کمپر اینجا کمپر و کمپینگ و چادر زیاده اما بیشتری ها تو چادر و کمپر و کمپینگ شون هستن بالاخره طرفهای کثیف دیشب رو داخل کمپر شستم راحت شدم

Monday, August 03, 2015

Mmmmmmmm....





Look At my fresh salad in French resturant I just had.... I love France ...



Saturday, August 01, 2015

Love love love France .

Thursday, July 30, 2015

Summer vacation in France with Kamper and raw breakfast ... Mmmm



Wednesday, July 29, 2015

خوب حالا واسه من خام گیاه خوار باید این شکلی بگم ... طعم لب یار مث منگوی شیرین و رسیده می مونه....وای از همون منگو شیرین ها که واسه ناهار از فرانسه خریدم

Monday, July 27, 2015

Our 4 weeks summer vacation with kamper start today... Bye bye Nederland...

Sunday, July 26, 2015

Durbuy in Belguim...

اولین شب مسافرت تابستونی امسال رو از جایی به اسم
Durbuy
در بلژیک شروع کردیم خیلی جای خوشگل و بامزه ای بود حیف که هوا کمی سرد و بارونی بود اگه افتابی بود اونجا خیلی بهتر بود اما نمیخوایم بیش از یک شب اینجا باشیم و الان دنبال جا میکردیم که بعدش بریم اون سمت حالا ببینیم چی میشه
.


Camping Fuussembourg in Heiderscheld in Luxemburg...

امشب اومدیم سمت بروکسل سر راهمون تو بلژیک کمی خرید کردم که چون سمت فرانسوی نشین بلژیک بود همه چی گرون بود زیاد نخریدم کمی پرتغال و لیمو و اوکادو  و انگور بعدش رفتیم سمت بروکسل الان امشب اینجا موندنی شدیم تا فردا احتمالا بریم سمت آلمان ... من کمی نگاه کردم به سوپر مارکت اینجا و ارزونتر بود چند قلم خرید کردم اومدیم اسم اینجا اینه
Camping Fuussekaul S.A

Luxembourg

تو شهر
Heiderscheld

الان هم پارتنرم رفت بخوابه منم دارم سریالم رو میبینم امروز بارونی نبود اما باد زیاد میوزه .

Saturday, July 18, 2015

 
 


 
بالاخره انزیم هام این هفته بهم رسید کلی خرید کردم و آرزون نیست اما ارزشش رو داره ناهید و مامان کلی غر زدن که پولت رو میریزی بیرون اما من باز کار خودمو کردم البته چند تا دیگه هم میخوام راستش من کلی ویدیو های لو کورونا رو دیدم اما باز نمیدونستم از کجا شروع کنم من زیاد دیتاکس هم نکردم اما رفتم کتاب کارن رو اوردر دارم چون تو یوتیوبش دیدم که از دیتاکس و اینکه سالی چهار بار انجام دادنش خوبه حرف میزنه منم تو فه ی س بوک واسش نوشتم که چی کار کنم واسه دی تاکس و اینا و بعدش رفتم از شهر مامانم کتاب رو اوردر دادم انزیم هامو هم گرفتم از خونه مامان چون فرستادم که بره اون سمت و دم خونه من نیاد به دلایلی ... بگذریم کلی هم از دست دومی ها گلدون پلاستیکی خریدم و واسه خونه و باغبون شیشه ای ام که هفته دیگه قبل از رفتن به مسافرت چهارهفته ایمون میخوام بخرم کمی وسایلش رو آماده کرده باشم ...از اکشن از این وزنه های دمیل یک کیلویی خریدم چون دارم رو بازو هام کار میکنم تا بیشتر فرم بگیره .... مامان که طفلک بی حوصله بود بعدش با هم رفتیم سمت ف اند د ... و اب میوه هامون رو خریدیم و همونجا خوردیم کلی هم دونه خام ریختم روش که بخوریم ....همون که برگشتم خونه و فه ی س بوکم رو چک کردم دیدم کارن که نویسنده شه جوابم رو داده دمش گرم از میون همه تنها اون جواب منو داده بود بعد شم خودشم همون کتاب رو توصیه کرده بود جالب بود پس همونی مه سفارش دادم میخرم ... چه هفته ای بود اصلا زیاد دل و دماغ ندارم چون شوهر خاله ام قاسم اقا که سخت مریض بود فوت کرده و این همه روز ها همه اش حال و هوای روزهایی که پدرم رفت رو داره خلاصه که همه حال مون گرفته ست امروز هوا که خوب بود پارتنرم که مشغول کمپرش بود منم اولش دوش رو با نردبونی که برده بودم بالا تمیز کردمش حسابی بعد کمی لباس اینا گذاشتم کنار واسه تعطیلات مون یادم باشه مایو شنام رو هم بگذارم کنار بعد هم رفتم خودم بیرون که کمی سیب و پرتغال  بخرم و اونجا دو بسته بزرگ هم خاک گلدون خریدم و کشون کشون آوردم خونه کلی ای میوه و سبزی درست کردم و از پودر تمیز کننده روده ها هم بهش زدم و رفتم بالا.... در واقع مصرف شون رو دیگه از امروز شروع کردم ببینم جی میشه .... از کلینزینگ شروع کردم و فردا هم پودرش رو تو اب پرتغالم میریزم .... طعمش بد نبود و میشه خوردش .... همه اش فکر میکنم کاشکی امکانات الانم رو قبلنا داشتم الان پدرم هنوز زنده بود با انجام این کارها یا حداقلش بدون درد می مرد چقدر حسرت میخورم که نشد با هم خام گیاه خواری کنیم سالمتر بود و کمتر درد میکشید و اسیر بیمارستان میشد من همه این کارها رو میکنم که درگیر مریضی و بیمارستان نشم و مجبور نباشم اونجا بمونم و اگه بمیرم با تصادف باشه یا مرگ بی درد که آدم عمرش تموم  میشه دیگه .....راستی امروز طرفهای سه بعد از ظهر میلاد و جنیفر هم از ترکیه اومدن... الناز و بهمن هم رفتن با هم کرواسی خلاصه که واسه خریدم هم پرتغال خریدم هم سیب هم هندونه.... این بود آنشای  من واسه امشب