Thursday, December 18, 2014

وای که چقدر خسته ام و خوابم میاد...اول صبحی که هنوز هوا خیلی سرد و تاریکه الان رسیدم کالج ... امروز آخرین روزیه که میام پیش پایولا واسه تمرین مجانی زبان هلندی تو کتابخونه...بالاخره کارت سال نو ش رو هم نوشتم که بهش بدم..... کارت ناهید و بنی رو هم بعد تمرین ام میفرستم بره .... کمی هم باید توت خشک و گرد گل بخرم زده به کله ام کمی شیر کاکایو خام درست کنم ... ببینم چی میشه.... از فردا دیگه تعطیلم اما احتمالا صبح انکه میاد پیشم واسه یک ساعت ... هنوز جواب امتحان سه شنبه پیش رو نگرفتم اما دیگه نمیخوام بهش فکر کنم ... حال و هوای درس خوندن و درگیر بودن با یادگیری زبان اینجا منو یاد روزهای یادگیری زبان انگلیسی وقتی تازه رفته بودم استرالیا میاندازه...کلاسام ... درگیرشدنم با درس  وقتی اوایل رسیدنم بود ...  اما زبان انگلیسه راحته ...بعد اون همه زحمت خیلی زود راه افتادم اما  این زبون هلندی رو نمیشه راحت سوارش شد لامصب ... خیلی کند پیش میرم ولی باید تلاشم رو بکنم .... زمان اینقدر سریع میگذره که نگو ... امروز بخودم گفتم این بلاگ من یا همین هارد تو گت چند بار تولدش شد اما اصلا بهش توجه نکردم ... و یا یادم نبود که تولدش رو تبریک بگم .... همیشه سرم شلوغه... هنوز کار پیدا نکردم دیروز باز رفتم یه مرکز بی خاصیت پیدا کردن کار... نمیشه که نشست و هیچ کار نکرد ... یک ساعتی هم با نادر تمرین رانندگی کردم ... نادر با خانواده اش واسه کریسمس میرن انگلیس ... کاشکی منم میشد برم جایی ... حتی واسه کوتاه مدت ... از اینجا خیلی خسته ام .... از ادمهاش ... از مشکلاتش ... از سرماش ... از همه چی اش ... بعد بیش از دو سال زندگی تو این خاک سرد گاهی بخودم میگم اگه عقل الانم رو اون موقع که خواستم بیام اینجا داشتم ... احتمالا زندگیم طور دیگه ای میشد... خیلی زندگی اینجا سخته ... خسته ام ... خیلی خسته ام 

No comments: