Friday, December 19, 2014



دیروز یعنی پنج شنبه عصری نامه ای دستم رسید که جواب امتحانم بود که سه شنبه هشتم دسامبر رفتم با بنی همسایه مون ریس ویک و بیش از دو ساعتی رانندگی کرد همون روز هم چه مه غلیظی بود شانس من قرار بود ده و ربع صبح راه بیفتیم اما بنی دید مه خیلی غلیظه گفت زودتر بریم چون باید یواش رانندگی کنم ... بعد هم رسیدیم من اصلا آمادگی نداشتم واسه امتحان واسه آخر همین سال اما شنیده بودم واسه سال دیگه عوض پنج تا ما علاوه بر اون باید یه پورتفولیو هم درست کنیم که کلی کار داره واسه همین یکی دو روزه کمی آنلاین تمرین کردم اما اصلا آماده نبودم بهر حال قرار بود علی منو ببره که اونم درگیر پسرش شد و پارتنرم هم که اصلا نمیشد نره سرکارش دیگه دست به دامن بنی همسایه مهربون و بازنشسته مون شدیم که اونم شانسی گفت باشه میبرمش البته پول بنزینش رو دادم و رفتیم و برگشتیم ..با نگرانی پاکت رو باز کردم قبول شدم باورم نمیشد سریع به پارتنرم و بعدش مامان خبر دادم ... چقدر سبک شدم .... یس .... امروز یعنی جمعه شهر مامانم که رست مارکت داشت اما هوا اینقدر تخمی و سرد بود که نگو از طرفی پارتنرم واسه شام از طرف کارشون با همکاراش غذا میخورد و من حسابی کف کرده بودم به مامان گفتم پاشو بیا من دلم ترکید اونم با علی که میخواست بره دنبال پسرش نیما مامان رو آورد پیشم .... مامان هر سال قبل کریسمس از این ترکیب خوشگل ها که عکسش اینجاست واسه همه یعنی خون ناهید و بقیه درست کرده بود که من خیلی دوست دارم .... یه مشما بزرگ هم تخمه خام واسه من آورد ....  کلی با هم حرف زدیم و بعدش ناهید بعد کارش گفتم پاشو بیا شام اینجا چون شهریار هم از سر کارش میرفت با همکاراش شام بخوره و الناز هم سر کارش بود و ناهید خونه تنها میشد وقتی پرسید چی بیارم همراهم گفتم کمی کاهو بیار سالاد بیشتری واسه شامت بزارم سریع برنج درست کردم با مرغ با کمک مامان بعد علی و نیما اومدن بعد میلاد تنها اومد چون جنیفر کار میکرد خلاصه به برنج اضافه کردیم و همه دور هم خیلی خوش گذشت و بعد شام و پارتنرم رسید و بعد چای همه رفتن بخصوص ناهید که شنبه باید کار میکرد... شب خیلی خوبی بود 

No comments: