Saturday, May 31, 2014

 
 
خام خواری تنها یک نحوه ی تغذیه نیست. روش زندگی است. این روش ٬ زندگی کردن بر مبنای قوانین طبیعی را در مد نظر دارد. این قوانین در وهله ی اول شامل تغذیه ی سالم برای انسان ٬ تغذیه ای که طبیعت برای او مقرر داشته در کامل ترین و دست نخورده ترین فرم آن است. این نوع تغذیه به همراه سایر عوامل طبیعی که طبیعت برای رشد و نمو تمام موجودات فراهم نموده و از قبیل هوا و آب آشامیدنی سالم و تمیز ٬ فعالیت بدنی کافی و روزمره ٬ استراحت و خواب به میزان مورد نیاز ٬ آرامش اعصاب و دوری از استرس و سرانجام استفاده از نور آفتاب میباشند سلامتی بدن انسان را تامین میکند
خامگیاهخواری یک روش درمان نیست همچنانکه گیاهخواری و یا مصرف دارو باعث درمان نیستند.
بدن خود درمان است. و این خاصیتی است که از طرف طبیعت در تک تک سلولها ی بدن موجودات بودیعه گذاشته شده. بدن استخوان شکسته را جوش میزند . بدن پوست پاره شده را بر هم میاورد . بدن زخمها را شفا میدهد . بدن آنزیمها و هورمونهای لازمه را در هر لحظه و بر مبنای نیاز ِ آن لحظه ترشح میکند. بدن هضم میکند جذب میکند. مو و ناخن میرویاند . بدن میلیاردها سلول را که هر کدام به تنهایی کارخانه ای از تولید٬ تجزیه ٬ ترکیب ٬ بازسازی٬ ترشح و٬ تصفیه میباشند در هر لحظه کنترل و کار آنها را با یکدیگر هماهنگ کرده معجزه ای به نام حیات و ادامه ی آنرا بوجود میاورد. معجزه ای که مغز امروز بشر از کشف و درک چگونگی آن عاجز است . در حقیقت کلیه ی اعمال حیاتی بدن خودکار هستند و امکان شناخت و انجام آگاهانه ی این اعمال بطور ارادی نه تنها امکان ناپذیر بوده بلکه به تخریب و مختل کردن آنها میانجامد

نفس کشیدن خودکار است. سعی کنید آگاهانه نفس بکشید تا ببینید چه میزان تمرکز و انرژی از شما مطلبد. امکان تمرکز بر تمام اعمال خودکار بدن بطور هم زمان در ذهن نمیگنجد حال آنکه مغز ما و بدن ما بطور خودکار همه ی آن اعمال را انجام میدهند.
بدن در هر لحظه و در سطح سلولی توانایی شناسایی و رفع و تعمیر یا از بین بردن هر ماده ای که ادامه ی حیات موجود را به خطر میاندازد دارد و این عمل مطلقا خودکار بوده و بدون آگاهی موجود زنده انجام میشود
بیماری در نتیجه ی تغذیه و روش نادرست زندگی بوجود میاید چرا که عوامل ناسازگار و غیر طبیعی کار و روند طبیعی بدن را مختل نموده با تجمع مواد شیمیایی آشنا و نا آشنا قدرت پاکسازی را اشباع نموده امکان پاکسازی و بازسازی را سلب مینمایند
موجودات طبیعت که در مورد غذا و نحوه ی زندگی خود مانند انسان ِ سالیان اخیر دچار سردرگمی و گیجی نیستند بیمار نمیشوند. حیوانات خانگی اما که با انسان زندگی کرده تغذیه و روش تحمیلی زندگی از طرف او را میپذیرند به بیماریهای مختلف و مشابه خود انسان مانند دیابت ٬ چاقی ٬ بیماری قلبی ٬ آرتروز ٬ اختلالات غدد ٬ سرطان و ...دچار میشوند
انسان محصول طبیعت است و سرپیچی از قوانین طبیعی چنانکه در عمل نشان داده شده نه تنها سلامت بلکه بقای او را به خطر انداخته است
در پناه یک تغذیه ی سالم بیش از ۹٥ در صد بیماریها و به همراه آن قرص و داروها را میتوان یکسره دور ریخت

 
 
 

Watching Shamineh Eshgh" on Gem Tv iranian satelliet in da kamper ...

Thursday, May 29, 2014

امروزهم دی آف دارم..پنج شنبه ها من صبح کلاس دارم پارتنرم هم مثل همیشه تو تمام هفته کار میکنه البته تازه گی ها بجزجمعه ها..خوب امروز اینجا چون حضرت عیسی رو به صلیب کشیدن اینجا کلا تعطیله..یعنی ما هر دو از امروز تا دوشنبه تعطیلیم .. پارتنرم داره بیرون کمپر رو میشوره و آماده ش میکنه که ما واسه جمعه بزنیم بیرون من واسه یکشنبه که راوو فود فستیواله بهش گفتم بریم آمستردام حالا ما از جمعه چند تا جایی که واسه کمپر پیدا کردیم میخوایم بریم اون سمت که بتونیم از اون وره هم بریم و توی آمستردام رو بگردیم..من حالا باید داخل کمپر رو هم با جارو برقی حسابی حال بدم و دستشویی و حمامش رو هم تمیز کنم..خیلی هیجان دارم و اسه یکشنبه که چه حالی بکنم اونجا..دیشب تو فه ی بوکشون پیغام گذاشتم...کلی میگردیم و من کلی ازشون یاد میگیرم غروب یکشنبه هم ورک شاپ دارن و مهمونهای خارجی هم میان..فکر نکنم به بزرگی فستیوال تو سیدنی باشه اما خوب از هیچ چی که بهتره..این فرصتیه تا پارتنر من هم کلی یاد بگیره..حالا امروز و فردا حسابی سرمون گرمه که بارو بندیل رو ببندیم وراه بیفتیم..من میخوام کلی عکس هم بگیرم ازش که اینجا بزارم..جون..چه حالی میده

Sunday, May 25, 2014

این ویکند هوا خیلی خوب بود پارتنرم گفت پاشو بریم با کمپر بیرون اما من گفتم باغچه واجب تره و کلی توت فرنگی هام رسیده..راستش تمام این ویکند هر دو مون کون گشادی کردیم و همه ش وقت گذروندیم یعنی حالش نبود کاری کنیم ..فقط یکشنبه ای اولش من و پارتنرم با سگمون کلی پیاده راه افتادیم و گشتیم..هوا خیلی خوب بود و اینجا تا هوا خوب میشه ملت سریع میزنن بیرون..بعد که کلی گشتیم برگشتیم خونه...سگمون جیمی رو گذاشتیم تو و با دوچرخه هامون زدیم بیرون و کلی گشتن و بعدش هم از خونه ناهید سر در آوردیم..ناهیدا ینا شب قبلش رفته بودن آمستردام اما نموندن و همون شب برگشتن خونه..اونها هم با دیدن ما خیلی خوشحال شدن و واسه شام نگرمون داشتن کلی هم بوقلمون خریده بودن و همونو پخته بودن..مامان رو هم آوردن و علی هم بعدش اومد خلاصه که خیلی خوب بود و دست آخر ساناز هم که با اسباب کشی هاش مشغوله اومد منو دم در که دید گفت هه لو باربی..یعنی که چه جیگری شدی تو..طرفهای غروب هم با دوچرخه هامون برگشتیم خونه..این یکشنبه خیلی خوب بود 

Thursday, May 22, 2014

عاشق اون لحظه م که معلم زبان هلندی ما ...هی درس میده
هی درس میده
هی درس میده
هی درس میده....
بعد یه سوال میپرسه : همه مثل بز زل میزنن بهش...
....
.... من تو کلاس پنج شنبه صبح


Wednesday, May 21, 2014

Sunday, May 18, 2014

امروز دیگه حالش نبود به بقیه باغچه برسیم هوا خوب بود واسه همین با موتورمون زدیم بیرون...رفتیم اطراف رو حسابی گشتیم اولش رفتیم سمت یه اینترنشنال ایر پورت که واسه آموزش هواپیما های کوچیکترازش استفاده میشه به اسم تیوگ  ایرپورت.... کنارش هم یه غذاخوری بود که به اسم ته یک آفف...که ملت میشستن اونجا و میخوردن و پروازهای تمرینی و یا اسکای دایووینک پروفشنال ها  رو نگاه میکردن.. میگم پروفشنال بودن چتربازهاشون چون تنها میومدن پایین...کلی هم   شلوغ بود وعالی...کمی اونجا نشستیم و پارتنرم هم یه سانویچ و کافی خورد منم میوه هام رو خوردم و بیرون رو هم نگاه کردیم .. بعدش که کمی اونجا نشستیم و خوردن مون هم تموم شد زدیم بیرون و واستادیم اونجا و بلند شدن هواپیما ها رو نگاه کردیم .. خیلی حال داد من ممکنه با پارتنرم بریم یه روزی واسه تمرین پروازو تمرین...خیلی کیف میده و احساس جدیدیه...با تلفنم چند تا عکس از هواپیماها که بالا بودن یا داشتن بالا میرفتن انداختم..اما میدونم زیاد واضح نیست وخیلی دور نشون میده 





بعدش راه افتادیم و زدیم باز اطراف..رفتیم سمت هاردی وییک که همون دلفیناریوم هم توشه.. ما قبلا اینجا با هم اومده بودیم ..اینبارهم نرفتیم دیدن دلفین ها..اما خود شهر هاردی وییک خیلی شلوغ و عالی بود..اونجا هم کلی گشتیم اینبار پارتنرم ماهی گرفت و منم باز یه وعده دیگه از میوه هام رو خوردم..کمی اونجا زیر آفتابش با هم لم دادیم..یهو حس بودن کنار سیدنی تو تابستونها لب دریاش بهم دست داد..بخصوص که چشمام رو میبستم و گرمای تند آفتاب رو هم حس میکردم و صدای مرغهای دریایی رو هم میشنیدم..کمی خوابمون گرفت که بهم گفت پاشو بریم بچرخیم..راستی کجا بریم گفتم: بریم سمت پست بنک..به همین خیال زورکی پاشدم چون حس رخوت داشتم زیر آفتاب..کلی با موتور گشتیم دیگه نرفتیم سمت پست بن ک..بعدش سر راهمون پارتنرم منو برد با موتور سمت یه شهر خیلی خیلی کوچولو به اسم برونخورست که مجموع اون شهر میشه گفت یکی دوتا میدون بیشتر نبود و خیلی شهر قدیمی و خوشگلی هم بود ملتش هم نشسته بودن بیرون تو کافه وغذاخوری هاش و میلوبوندن و حال میکردن

Saturday, May 17, 2014

ما امسال بهارمون روتو اروپا همه ش با بارون شروع کردیم..دیگه این همه مدت کف کرده بودم بسکه هوا مزخرف و بارونی بود..در ضمن به باغچه هم نمیشد رسید .. این ویکند هوا خیلی خوب شد و ما هم سریع رفتیم که  به اینا برسیم ...جمعه ای من پارتنرم خونه بود .. تا قبل از تعطیلات دیگه هر جمعه خونه ست..واسه همین واسه جمعه  فرصت شد که با همدیگه تمام این علف های هرزه اطراف رو با هم بچیینیم .. عصرش هم دو تا یی رفتیم با موتور بیرون و کلی  گشتیم..هم به مامان من سر زدیم و کمی واسه کافی و اینا اونجا نشستیم ..بعدش رفتیم سمت خونه ناهید اینا..اونجا هم یه کمی نشستیم و شهریارهم با درست کردن جلوی خونه شون سرگرم بود.. کمی هم اونجا نشستیم و بعد اومدیم خونه.. خیلی بدنم کوفته بود چون همون صبحش کلی ورزش هم کرده بودم و اینا...فکر کردیم واسه شنبه که امروز باشه بزنیم بیرون اما راستش صبحش که پاشدیم دیدیم کار باغچه مونده و اون واجبتره...با هم افتادیم به جونش..من توت فرنگی که پارسال خریده بودیم و اونجا کاشتم تمام سطح باغچه رو گرفته و کلی هم مشخصه که میخواد میوه بده.. پارسال هم همینطوربود..امسال میخوام سایز باغچه ام رو دوبرابر کنم..بخصوص که من خام گیاه خوار هم هستم و عاشق اینکه از باغچه خودم همه چی رو بچینم و تازه تازه بخورم.. یعنی دیگه اون آخرشه.. امروز نشد که همه ش رو تموم کنیم  چون کارش خیلی زیاده اما احتمالا یا فردا یا ویکند دیگه درستش میکنیم ..من که خیلی واسه اش هیجان دارم 

Sunday, May 11, 2014

تولد ساناز....

دیشب باید میرفتیم تولد ساناز البته تولدش دوشنبه است اما چون شنبه ویکند بود انداخته بودن مهمونی رو واسه شنبه..هوا که این روزها خیلی مزخرف و سرد و باد و بارونیه..این از این...منم موهام رو حسابی درست کرده بودم حالا باید بعداز ظهرش  می رفتیم خرید میکردیم واسه خونه...تو این هوا رفتیم و دهنمون هم سرویس شد.. بعدش هم لباس پوشیدیم و بقولی حاضر شدیم واسه مهمونی که شهریار و ناهید قرار بود بیان دنبالمون...النازاولش میگفت امتحان دارم و اینا و نمیام..بعدش حاضر شد و با ناهید و شهریار اومد اونوری.. با باباش تو ماشین بودن و دوباره اعصاب باباش روطبق معمول ریخته بود و بحث شون شد و آخرش هم شهریار برش گردوند خونه .بتمرگه تو همون خونه اش با اون اخلاق گهش... بگذریم  فک کنم از اینکه دوست پسرش دعوت نشده بود خوشحال نبود...یا یه مرگ دیگه اش بود...نمیدونم این دختره کی میخواد درست بشه اخلاقش طفلک خواهرم رو پیر کرده..البته ناهید خودش کرده و تقصیر خودشه که اینهمه اینو ننر و لوس بار آورده و الان هم نمیتونه جمعش کنه دیگه .. من این ها روکه میبینم بخودم میگم غلط بکنم بچه بخوام.. یه موجود خودخواه و بی  چشم رو..حالااگه دلم خواست یه موجودی رو بغل  کنم خوب سگ که داریم..بعدش هم جیمی هم بمیره یه سگ دیگه میگیرم ...دلت خوشه..مرده شور هر چی بچه بی چشم و رو رو بردن...بی خیال.. ما هر چی فکر کردیم چی بگیریم واسه ساناز.. حالا چند ماه دیگه تو سی ان برخ خونه جدیدی اجاره میکنن واسه شون کادوی خوبی میگیریم واسه اون بجاش... ناهید هم از ایران هم واسه الی انگشتر طلا گرفته بود هم واسه ساناز که واسه تولد هاشون داد .کلی دوستاشون اومده بودن... من ماندانا رو هم بعد چند سال با پارتنر هلندی اش دیدم که از آمستردام اومده بودن...ماندانا الان شغل خوبی داره و داره از راه دور وکالت هم میخونه...از آخرین باری که خیلی سال میگذره دیدمش کلی  چاق شده بود.....عوضش هیکل من تک تک بود...با شهریار یه بابا کرم دبش هم رقصیدیم و این بدن رو حسابی تکون دادیم کنار هلندی ها و کلی حال داد 
 بگذریم خیلی خوب بود و جاتون خالی خیلی خوش گذشت...مامان کمی حال ندار بود و نیومد اما میلاد اومده بود...علی هم که بچه هاش  خونه مامان بودن ...امروز هم تولد پدرمه و هم اینجا روز مادره که اگه بشه واسه عصر واسه کافی یه دسته ..گل بگیریم بریم خونه مامانی یه سر بهش بزنیم .. امیدوارم حالش بهتر باشه امروز...کمی نگرانشم .. دیشب ناهید و شهریار که رسوندنمون .. بعدش اومدن تو یه نیم ساعتی واسه کافی نشستن و بعد هم رفت

Saturday, May 10, 2014

Having gre8 times in Sanaz' birthday bash... Love you guyz... Xox

Wednesday, May 07, 2014

تونل زمان - قسمت ۳۹

تونل زمان - قسمت ۳۹






این برنامه تونل زمان رو تو کانال منو و تو هر سه شنبه نشون میده و بیشتر در مورد گذشته های ایران و اتفاقاتی که بین مثلا خواننده ها نویسنده ها و هنرپیشه ها و هنرمندها و غیره و غیره نشون میده..دیشب داشت در مورد رضا شاه پهلوی و مراسم هر سال آخرهای زمستون رفتن ارتش ایران به آلاشت میگفت و خیلی چیزها..یادم میاد  بچه که بودم پدر من هر سال همیشه قبل از عید میرفت ماموریت آلاشت و خوب طبعا این ماموریت اجباری بود و نمیشد پیش خانواده اش باشه...ما واسه خرید عید پدرم خونه پول  میداد یا به عموم که اونموقع مجرد بود یا مامانم که لباس های عید واسه ما و مامان و بقیه خرید عید رو خودمون انجام بدیم ..همون اوایل همین فیلمی که لینکش رو گذاشتم...کاملا اتفاقی پدرم رو دیدم و این فیلم واسه اولین بار پخش شد اصلا حتی خود پدرم اینو ندیده بود...وای چه حالی شدم  و کلی زار زدم و همون موقع زنگ زدم مامان که کمی دیر شده بود و فرداش یعنی چهارشنبه که دی آف من بود تکرارش رو به مامان گفتم  ببینه...وای که چقدر پدرم حیف بود.. چه شب بدی داشتم و حالم خراب بود