Wednesday, April 30, 2014

امروز هوا خوب بود و ما هم که هر دو تعطیلیم.. پارتنرم داره به کمپر میرسه.. فک کنم خیال داره منو ببره یه چن روزی بیرون با کمپر.. وقتی دوچرخه های جدیدمون رو داشت میزاشت پشتش..من نشستم پشت یکیشون و راه افتادم اینورواونور...اولا که باز رفتم خودبخود سمت چپ.. بعدش هم باز راهم رو عوض کردم...همینطوری بی برنامه..راه افتادم سمت خونه مامان...کلی هم راهم رو گم کردم و مسیرم رو عوض کردم چون هلند مسیر دوچرخه جدا داره و با لاین ماشین و اینا فرق میکنه.. یعنی بیشتر جاهاش اینطوریه... بعد رفتم خونه مامان.. مامان کلی جا خورد...کمی نشستم اونور...دوستش که میخواست بیاد دیگه باید می اومدم خونه چون طول میکشید برگشتن ...وای برگشتنی هوا خراب شد...قبلش مامان خیلی گفت یه ژاکتی چیزی بهت بدم بپوش...اما من گفتم تا بارون بگیره میرسم خونه...حدسم طبق معمول اشتباه از آب در اومد و من زیر بارون هی باید پا میزدم تا خونه..بدبختی اینجا بود که من سه چهار بار هم خونه رو گم کردم و سر از شهر ناهید اینا در آوردم.. یعنی دیگه تا این حد... بالاخره رسیدم خونه خیس خیس... یه دوش گرم حالم رو جا آورد...تا اونموقع هم کارای پارتنرم تموم شده بود با کمپر.. فردا راه میوفتیم جون 

Tuesday, April 29, 2014

دیروز واسه یه هفت هشت روزی تعطیلات من شروع شد که همزمان با اون پارتنرم هم مرخصی گرفت تا یه مقدار بقول معروف برک داشته باشیم و بتونیم یه کم بیرون بریم یا استراحت کنیم...بهتر..چند وقت یه سری  ریخت مزخرف یه سری آشغالهای این کالج رونمیبینم و راحتم ..بگذریم..من آخرین کلاسم پنج شنبه هفته پیش بود که واسه وی کند  چون خیلی کار گرفته بودم و باید تمومش میکردم دیگه شنبه که مثلا روز ملکه اینجاست نتونستم مثل پارسال که رفتیم سمت های ماستریخت...امسال جایی برم .. کف کردم اما نشستم خونه و این  پاکت نامه های لعنتی رو تمومشون کردم..ناهید واسه شنبه با شهریار رفتن خونه آفرین اینا سمت آمستردام...مامان هم که همون سمت شهرشون صبحش رفت و بعد هم برگشت..واسه تولد امسال پارتنرم که پنج شنبه افتاده بود ما جشن خاصی نگرفتیم..تو این مدت ما کلی خرج کردیم در ضمن کسی هم خونه ما مثل پارسال نیومد..بهتر یه ذره تونستم به کارام برسم اونم بدون سر خر یعنی فامیلای پارتنرم..مادرش کارت فرستاد و بقیه هم زنگ زدن و یا بهش مسیج دادن و اینا...دیگه اینکه خودش کلی کیک خرید واسه همکاراش که دور هم بخوردن و از طرف کارش هم بهش یه مدال دادن که لوگوی شرکتشون هم بود و نقره هست.. خیلی بامزه ست اونم با یه دسته گل دبش به مناسبت بیست و ششمین سالی که باهاشونه ... واسه این هفته دیگه کار نمیگیرم از آلبرت چون میخوام تو تعطیلاتم یا بریم جایی یا که استراحت کنم و کمی هم درسم رو بخونم و با وجود این کار اصلا نمیرسم .. این دوشنبه رفتیم یه سر سمت مرکز فروش وسایل کمپر و چند تا چیز دیگه هم خریدیم مثل ساتلایت واسه کمپر و اینا با دیشش و من یه کاپشن زمستونی خریده بودم ازشون که توش خیلی بد شده بود واسه همین پس دادیم و پولش رو گرفتیم..بهتر واسه زمستون بعدی یه کاپشن نو تر میگیرم....امروز هم با وجود مزخرف بودن هوا و بارون و سردیش که دیگه شورش رو در آورده مثل هر سه شنبه دیگه رفتم واسه بازار خرید میوه و سبزی ام...ناهید و مامان نیومده بودن منم پارتنرم هم برد منو و هم برگردوند .. واسه اونم خروس های پخته اش رو خریدم که خیلی دوست داره...الان هم کمی دارم بعد از این همه مدت درس میخونم..اصلا به هیچ کاری نمیرسم.. بسکه زمان این همه با سرعت میگذره...باورم نمیشه که اوریل داره تموم میشه..من تا آخر نوامبر باید این کرس لعنتی رو تموم کنم و هنوز کلی مشکل گرامری دارم..کمی نگرانم.. یاد میگیرم اما میدونم که داره طول میکشه و به این راحتی ها هم که فکر میکردم نیست ... 

Tuesday, April 22, 2014

Hello cutie... — feeling wonderful.




Sunday, April 20, 2014

LOOK AT MY "MEALS ON WHEELS " IN HERE ... KOOL HA.... !!!!


امروز هوا خیلی خوب  بود و تعطیلات ایستر هم هست که بهش اینجا میگن په سن ... با موتور از دوازده ظهر تا هفت شب رفتیم بیرون به گشتن...خیلی خوش گذشت منم میوه و سبزی هام رو باخودم آوردم که گذاشتم اینجا تو عکس دارید میبینید و سر راه که گشنه ام شد خوردمشون.. مثل میلز آن ویلز شده بود..خیلی باحال بود...اما میدونم بعدا یه بدن درد حسابی منتظرمه...اما به لذتش میارزید.. این عکس مال آتیش بازی امشبه ..هر سال تو ایستر اینا یه آتش گنده درست میکنن ویه سری جاده ها و هم میبندن و ملت شب میریزن بیرون مشروب و موزیک زنده و پارتی و اینا... ما امسال هم مثل پارسال رفتیم من خداییش اصلا حالش رو نداشتم برم و بخاطر پارتنرم راه افتادم طرف های آماده شدن ناهید هم زنگ زد و گفت میاد..فکر کردم چه بهتر با شهریار اومدن واسه شام قبلش رفتیه بودن با مامان خونه خواهر شهریار مهین...اما بعدش برگشته بودن..خوب هم شد..بعد ساناز با به رم اومدن و چند ساعتی ن
 خوب هم شد..بعد هم ساناز با به رم اومدن وچند ساعتی اونجا بودن..پارتنرم میخواست بعد بره سمت پاب بعد اونجا گفتم من میرم خونه چون از موتور سواری امروز بدنم خورد و خمیره و بوی سیگارومشروب اینجا هم اذیتم میکنه..اونم نظرش عوض شد و با ما راه افتاد سمت خونه  




امروز با موتور جدیدمون زدیم بیرون هوا هم خوب بود و از حدود وسط ظهر تا هفت شب کلی اطراف رو گشتیم...خوب بود و این عکس رو که میبینید..مای میلز آن ویلزه .. یعنی غذاهای منه...مشما رو که دارید مال کفش ملیه که الان دیدمش...اینجا واستادیم تا من یه چیزی بخورم و حالم جا بیاد 


Saturday, April 19, 2014

امروز بالاخره موتورمون آماده بود و میشد رفت وآوردش...خیلی جیگره.. واسه شب تولد النازه که مثلا خودش خبر نداره و قراره سورپرایز پارتی باشه واسه اش...اونم خونه ساناز...اما من که برو نیستم..چون خیلی وقت لازم داره تا از لحاظ رفتاری و احساسی بزرگ وبقولی آدم بشه...با اینکه اومد و کلی عذر خواهی هم ازم کرد و منو بوسید اما میدونم باید روی خودش خیلی کار کنه تا رفتارش درست بشه و مثل بزرگسالها رفتار کنه...بگذریم...موتور رو عشقه...اینم دو سه تا عکس از موتورجدیدمون که موقع بردنش بخونه با تلفنم ازش گرفتم
 
 

سوغاتی های من از طرف مامانی و میلاد ....

















اینم سوغاتی های ما از طرف مامان و میلاد..لیمو شیرین ها رو عشقه.. چقدر گوجه سبز و چغاله بادوم خوردم من امسال 

Tuesday, April 15, 2014

سوغاتی های من از طرف ناهید و شهریار....




اینم سوغاتی های من از ایران از طرف ناهید...باحاله نه..کاشکی هر سال چهار پنج بار برن ایران و کلی سوغاتی بیارن.من خیلی سال بود لیمو شیرین ایران رو نخورده بودم که چند تا هم واسه ام آوردن 

Sunday, April 13, 2014

امروز ناهید و مامان اینا با شهریار و میلاد از ایران رسیدن آمستردام...صبحی بهش اپ کردم و فکر میکردم غروبی میرسن اما ناهید گفت آمستردامیم و داریم میاییم سمت خونه..این حدود سه هفته چقدر طولانی برام گذشت و چقدر دلم براشون تنگ شده بود کلی سوغاتی رو عشقه 

Thursday, April 10, 2014

... تولد علی

امروز تولد علی بود و چون مامان اینا همه شون ایرانن دلم نمیخواست واسه تولدش دلتنگی و احساس تنهایی کنه...بعد از کلاسم رفتم سمت یه مغاره واسه کیک و واسه اش کیک گرفتم بعدش هم یه دسته گل وبعدش رفتم اونور...الناز هم مثل ساناز ایران نرفته همون روز قبلش یه دسته گل واسه اش گرفته بود که علی بهم گفت اومده بود اینور... اونجا که نشتسم و کلی هم با هم گپ زدیم به پارتنرم زنگ زدم که بگم اینجام .. اونم وقتی فهمید تولد علیه گفت پاشو بیا واسه شام اونجا ... شب کلی با هم حرف زدیم و تو همین حین منم به علی گفتم یه سری کاناهای ساتلایتم رفته و اونم چند تاشو واسم پیدا کرد..واسه شام هم واسه اش پیتزا گرفتیمو پارتنر منم شاوراما خورد.. منم که غذای خودم رو داشتم..بهمون خوش گذشت .. شب خوبی بود 

Sunday, April 06, 2014

امروز قرار بود بریم خونه مادر پارتنرم..چون قبلا واسه شنبه برای تولدش دعوتمون کرده بود... و ما چون میخواستیم با یه سری ها روبرو نشیم واسه همین گفتیم واسه یکشنبه میریم..اما امروز هم پارتنرم دل و دماغ درست و حسابی واسه مهمونی رفتن رو نداشت واسه همین نشستیم خونه... هوا هم باز تخمی شده و بارونی..برعکس این یکی دوهفته که خیلی عالی بود.. یعنی گرم و آفتابی .. بگذریم .. برای منم بد نشد چون کلی درس دارم واسه دوشنبه بخصوص واسه کلاس الن که خیلی کلاسش رو دوست دارم و خیلی ازش یاد میگیرم.. دیروز یعنی شنبه بردیم کوات رو دادیم و بجاش یه موتور جدید و خوشگل خریدیم.. من این آخری ها هم نشستم روش و چند تا عکس انداختم ازش.... میدونم پارتنرم پکر بود چون خیلی موتورش رو دوست داشت...اما میخواستیم یه چیزی داشته باشیم که هر دو مون بتونیم ازش استفاده کنیم ... واسه دو هفته دیگه موتور جدیدمون رو میگیریم و میاریم خونه .. خیلی خوشگله ..واسه همین جمعه ایکه گذشت چون دی آفم بود رفتم یه سر به خونه مامانی بزنم تا اگه لازم باشه یه تمیز کاری بکنم و یا به گلدونهاش برسم و اینا ..علی هم اونجا بود و چند ساعتی نشستم و باهاش حرف زدم و تلویزیون ایرانی تماشا کردیم...بعدش  ساناز که پنج شنبه ای شبش هم  قرار بود بهم زنگ بزنه و یادش هم رفته بود تماس گرفت که خاله حاضر شو میام دنبالت بریم آلمان .. بهش گفتم خونه مامانی ام بیا اونجا .. منم همون پنچ شنبه ای موهام رو تریت منت کرده بودم چون بعد از های لایت خیلی لازم داره که بهش رسیده بشه ..و اصلا هم نه آرایش داشتم نه موهام رو درست کرده بودم..هنوز خیس بود...حالا باز دوشنبه صبح میرم یه سر بهش میزنم چون کلاسم بعد ازظهره ..خلاصه بعدش ساناز اومد دنبالم و رفتیم آلمان و کمی خرید کردیم و هی گشتیم بعدش هم رفتیم خوابیدیم تو این سالن های تن واسه کمی قهوه ای شدن...که خیلی وقت بود من اینکار رو نکرده بودم...کمی بهتر شدیم چون خیلی سفید شده بودیم بعد از سرمای گند اینور و پوشیدن اونهمه لباس... بعدش کلی مغز خام خریدم و اومدیم برگشتیم خونه ... واسه شب هم پارتنرم که اومد خونه بعدش واسه شام چون وقت نکرده بود منو واسه سیزده بدر ببره بیرون رفتیم بیرون سمت شهر... چند تا تیکه لباس خریدیم وکلی هم گشتیم بعدش رفتیم همون رستوران قبلیه و من واسه اینکه میدونستم میخوایم بریم اونجا واسه اینبار دو تا اوکادو با خودم آوردم که بریزه تو غذام ولی خداییش این دفعه من پاستا خام واسه ام درست کرد بهمراه همون اوکادوها که اینم عکسشه اینجا میبینید...یادتون باشه این رستوران اصلا غذای خام درست نمیکنه و من فکر میکنم تنها مشتری خام گیاه خواراین رستورانم.. دم شف گرم... خیلی باحال بود باید از این دستگاه ها بگیرم خودم تو خونه یه وقت هایی درست کنم ... خیلی خوب شده بود

وچون ساناز قبلش تو آلمان که بودیم ازم پرسیده بودکدوم رستوران میخوایید برید منا اسمش یادم نبود سرشام بهش تکس دادم و اسمش رو گفتم ... موقع خوردن با دوستش آنوک یه سر اومدن اونجا چون میخواست بزنه بیرون و شب شنبه خوبی داشته باشه ... بگذریم حالا میدونه اون رستوران اگه بخواد غذای خام هم میتونه واسه اش تهیه کنه ... من روزشنبه ای واسه صبحونه  یه سی ریال خام درست کردم که خیلی خوشمزه شده بود اینم عکسش.. خیلی وقت بود سی ریال نخورده بودم من معمولا بهار و تابستون ها تو سیدنی واسه صبحونه سی ریال میخوردم وکلا سی ریال کرانچی رو خیلی دوست دارم ..وقتی اون توت خشکی رو هم که از آرنهم واسه چهارشنبه ای گرفته بودم توش ریختم  همونطوری کرانچی شده بود 


Saturday, April 05, 2014

nice day 2 ride....






Wednesday, April 02, 2014


از زیر دوش که دارم در میام با خودم فکر میکنم یادم باشه ماتحت فامیل رو که الان رفتن ایران از دور چک کنم ببینم برجسته تر شده یا نه ؟؟ خوب  بسکه موقع رفتن توالت های ایران رو که مجبوری اسکوات کنی...و اون شکلی نیمه بشینی ... ؟؟؟ .... هه هه

واسه این سیزده بدر چون پارتنرم این هفته ای که گذشت همه اش خونه بود و حال ندار و نتونست بره سر کار واسه همون نتونست دی آف بگیره و منو ببره بیرون..پارسال رفتیم باغ وحش خیلی بزرگ سمت آرنهم ..هنوز عکسهاش رو دارم اما امسال مثل اینکه باید خودم تنهایی سیزده بدرم رو در کنم البته دو سه تا ایرانی اینورهی دون میپاشیدن که بیا با هم بریم اما من خودم برم تنهایی بهتره تا بعدش دردسرشون رو داشته بشم اونم مردای ایرانی اینوررو میگم...بگذریم..من همینطوریش هم از وقتی مامان اینا رفتن ایران همینطوری کف کف هستم و دلم تنگه..امسال اصلا نوروز رو نفهمیدم چون هم مامان اینا نبودن و هم اینکه این درس لعنتی اصلا برام وقت حتی تماشا کردن تلویزیون های ایرانی رو نمیزاره..همین الان که اینا رو دارم مینویسم کلی درس عقب مونده دارم و نمیدونم چطوی میخوام تمومشون کنم اما واسه سیزده بدر من حتما میخواستم بزنم بیرون..با قطار رفتم سمت آرنهم و کلی هم گشتم .. استیش بزرگ آرنهم منو یاد استیشن در حال تعمیر و بازسازی پاراماتا میندازه..حتی به مغازه های ایرانی هم سر زدم ..کلی توت خشک گرفتم چون میخوام یه سی ریال خام گیاه خواری درست کنم..یه لباس خوشگل تابستونی هم از فه ان د گرفتم چون حراجی زده بود..سرخرید دوست همکلاسی ام فرتوناتو باهام تماس گرفت چون با پارتنرش اونها هم آرنهم بودن و سخت مشغول خریدن یه آپارتمان تو همون آرنهم هستن و من روز قبلش بهش گفته بودم واسه فردا ممکنه برم اون سمت..بگذریم اونها هم سمت یه کافه ی نشسته بودن و من پیداشون کردم..جه رالد.. پارتنرش مرد خیلی خوبی به نظر میومد تو دانشگاه آمستردام آرت و کالچر و هیستوری درس میده .. کلی باهاشون صحبت کردم و میدونم باز هم اونها رو خواهم دید حتی با همراهی پارتنرم...شب مامان و ناهید و میلاد از ایران باهام فه ی س کال کردن که خیلی خوب بود البته وای فای های ایران که تخمیه..چون هی کانکش هم خیلی اسلو بود و هم مرتب قطع میشد اما از هیچ چی  بهتر بود خاله و شوهرش ودختر خاله پسر خاله ام رو با خانمش و فرزندش دیدیم ... با دیدنشون بیشتر کف کردم چون خیلی دلم میخواست منهم ایام عیدی ایران بودم بر باعثش لعنت..اگه هنوز هم اینا رو اینجا از سر فضولی میخونه بدونه که تا عمر دارم نفرینش میکنم..بگذریم....رفتن آرنهم بهتر از هیچ چی بود چون تحت هیچ شرایطی نمیخواستم بشینم خونه و کف کنم که سیزده بدرم هیچ کاری نکردم 
سیزده بدرتون مبارک .. ما هم اینور تو اروپا ... سیزده مون رو در کردیم ... خیلی هم هوا عالی و خوشگل و گرم بود ...
از زیر دوش که دارم در میام با خودم فکر میکنم یادم باشه ماتحت فامیل رو که الان رفتن ایران از دور چک کنم ببینم برجسته تر نشده بسکه موقع رفتن توالت های ایران رو که مجبوری اسکوات کنی ... و اون شکلی نیمه بشینی ... یا نه ؟؟؟ .... هه هه