Tuesday, January 28, 2014

این سه شنبه ساناز هم باهامون بود واسه خرید از مارکت..ناهید کلی لاغر شده و سعی میکنه خامگیاه خواری کنه البته مثل من دنبال نمیکنه اما سعی خودش رو میکنه..کاشکی ورزش هم میکرد اما ایشون کمی فک کنم تنبل تشریف دارن واسه ورزش و علیرغم اینکه من هی بهش میگم باز هم زیر بار نمیره..بگذریم ما با ماشین ساناز میخواستتیم برگردیم که دم خونه ساناز اینا ناهید سویچ رو جا گذاشت تو ماشین که خوب شد ساناز یه دونه اضافه داشت وگرنه باید زنگ میزدیم..ان و به..تا بیان وبازش کنن..سر راه دوتا شلوار چرمی خیلی شیک هم خریدم از بغلاش خیلی خوشم میاد چون خیلی سکسیه...مامان و ناهید هم از اون مدل خریدن...مامان واسه سوغاتی ایران داره هی مرتب خرید میکنه..بگذریم..این روزها خیلی سرم گرمه درس خوندمه...این هفته بدنم درد کمتر داره چون مرتب دارم اسکوات میکنم و میدونم بدنم خیلی دیگه داره عادت میکنه و این خیلی خوبه...درس هم خیلی میخونم چون فقط یه سال وقت دارم که این کرس رو تموم کنم وگرنه باز باید کلی پول بدیم...کمی برام راحت تر شده..از معلم مرده که اسمش رابرت یانه خیلی بیشتر راضیم تا معلم زنه..چون بهتر درس میده..معلم زنه یا.. لی زی.. که خیلی تنبله و زیاد خوب ازش یاد نمیگرم..گرامر هلندی لامصب خیلی با گرامر انگلیسی فرق داره و کمی طول میکشه تا راه بیفتم..پارتنرم هم بعد کارش با کمپر سرش گرمه تا بهترش کنه واسه وقتی که هوا بهتر شد مرتب بزنیم بیرون...دیگه واسه مارچ یا همون بهار خودمون باید درستش کنه و تموم بشه..اما توش خیلی قشنگ تر شده و من خیلی دوستش دارم بخصوص که خیلی هاش رو هم من انتخاب کردم..من هفته ای سه روز ورزش میکنم دو ساعت رو ترید میل و بعدش نرمش های اسکوات و بقیه واسه حجم سازی ماهیچه ها که خیلیهاش رو از یوتیوب پیدا کردم و مرتب نگاهشون میکنم و انجام میدم..روزهایی که کلاس دارم ورزش نمیکنم..سه شنبه ها و چهارشنبه ها و شنبه ها .. سه شنبه ها خیلی سختمه چون بعدش میرم واسه خرید و تو سرما واسه یه هفته سبزی و میوه ام رو میخرم و بخصوص اون اوایل خیلی خسته میشدم اما این روزها دیگه دارم عادت میکنم در ضمن من که شروع کردم واسه خام گیاه خواری چون دقیقا نمیدونیستم چه برنامه ای واسه غذام بزارم خیلی همه چی رو با هم قاطی پاطی میکردم و با هم میخوردم...ترس از اینکه به اندازه کافی چیزی رو نمیخوردم مرتب نگران و عصبی ام میکرد...اما چون تو گروه خیلی خوبیم و هر وقت سوالی دارم بهم جوابش رو میدن و علاوه بر اون کلی با خوندن مطالبی که میزارن یاد میگیرم ازشون..کلی ای بوک دانلود کردم ازشون..خلاصه که گروه خیلی عالی و فعالی هستیم اونجا بعدشم خیلی وقت ها پارتنرم میگه میتونی راجع به این خامگیاه خواریت یه کتاب بنویسی...خیال دارم بعدها همه مطالبم رو بصورت یه کتب چاپ کنم تا اگه کسی بخواد شروع کنه به خوردن غذاهای خام گیاهی بتونه راهنمایی بشه...این روزها چون دارم ماهیچه سازی میکنم یاد گرفتم که چطور بخورم و خیلی از میوه ها رو با هم قاطی نکنم و سعی کنم ساده تر غذا بخورم تا بدنم سالم تر باشه..اندازه غذا هام رو کمتر میکنم و دفعاتش رو بیشتر..اونطوری معده ام هم سبک تره و خیلی راحت تر هم هستم و دارم نتیجه اش رو به عینه دارم میبینم..شبها یکی دوساعت بعد از شامم حتما چیا سید ام رو مصرف میکنم..خلاصه که تنها حسرتم اینه که اینکاش واسه خامگیاه خواری خیلی زودتر ازاینا شروع میکردم..حیف..هنوز بوی غذاهای پخته رو دوست دارم اما اصلا دلم نمیخواد بخورمشون 

Sunday, January 26, 2014

این هفته هم داره تموم میشه جمعه ای از سرکلاس که دارم میام احساس خستگی زیادی میکردم ورزشم سنگینه و درسم هم همینطور خوبه که این هفته تموم شد و من علاوه بر اینکه شنبه صبح ها ی خیلی زود ورزش سختی میکنم بعدش دوش میگیرم و میخوابم تا ماهیچه هام استراحت کنن و حسابی وقت داشته باشن واسه ساخته شدن .. وقتی پارتنرم بهم زنگ زد گفت دی وی و ایلونا بعد شام واسه قهوه خوردن میان اینجا نظرت چیه بگم بیان ؟ .. گفتم چرا نمیگی شنبه یا یکش بیان من امروز خسته ام و اینا میخوان تا یک دو صبح بشینن..من شنبه ها باید ورزش کنم صبح زود...و باید جمعه شب زودتر بخوابم..بگذریم اومدنی شدن...این هلندی های پفیوز خونه خودشون رو کسی نمیشناسه اما همیشه خونه ما اند..یه  سری اخلاق هلندی ها عین یه سری ایرانی هان...چتربازی هاشون..گداصفتی و خسیسی هاشون...چشم هم چشمی هاشون..حسادت هاشون..طینت بدشون.. من همه عمرم سعی کردم از یه سری ایرانی های اینطوری فاصله بگیرم..حالا اومدم تو مملکتی که توش اینم هست..البته من قلبا هر دوشون رو دوست دارم...بعد شام اومدن و طبق معمول نشستن تا دیر وقت..منم زیاد ننشستم بعدش عذرخواهی کردم و رفتم خوابیدم چون صبح باید به ورزشم میرسیدم..واسه شنبه رفتیم وینتر اسوک واسه اوبلینگ واسه کمپر یه سری خرت و پرت بگیریم داخلش رو قسمت ظرفشویی و گاز غذاپختنش رو خییلی قشنگ درست کرده..رفتیم و ما هر دو مون در عین حال دنبال یه پالتو یا کاپشن بلند واسه من میگشتیم که اونجا من کلی ترای کردم و یه دونه خیلی خوشگلش رو پارتنرم واسه ام خرید..رنگش رو خیلی دوست دارم

Friday, January 24, 2014

happy 3 moths staying on raw food ....



امروز بیست و چهارم ژانویه است...هپی تری مانتز...این یعنی درست سه ماه از خامگیاه خواری من میگذره...تو این مدت یازده کیلو کم کردم و الان دارم رو عضلاتم کار میکنم...بدنم ...پوستم مو هام عالی تر شده...سبک و سرحال ترم و انرژی بیشتری دارم..ایکاش خیلی زودتر شروع میکردم به اینکار..دروغ نمیگم..من هنوز بوی قهوه و یا یه سری غذاهای پخته رو دوست دارم اما انتخابم رو کردم و میخوام همه عمرم همینطور خامگیاه خوار بمونم..وقتی که بچه بودم پدر من خیلی کتاب میخوند و کتاب دوست داشت..ایشون اون موقع ها یه کتابی داشت که خیلی دوستش داشت به اسم طب الکبیر یا فرشته نجات..اسم نویسنده اش چندان خاطرم نیست اما این کتاب خیلی جالب بود و داخلش از میوه ها و گیاهان و خواص همه اونها نوشته بود..خیلی کتاب خوبی بود..از اون موقع ها خیلی میگذره..به یاد دارم پدرم حتی یکی دوبار سعی کرد خامگیاه خواری کنه..یه مدت مصرف قند رو تو خونه ممنوع کرد و همه ش اون موقع ها با چایی مون کشمش و خرما میخوردیم...بر اثرعادات بد غذایی ما ایرانی ها خوب اونم خسته شد و بعد یه مدتی برگشت به همون رویه پخته خواری..این روزها بعد از شیش سال که فوت شده...خیلی بهش فکر میکنم..با خودم میگم ایکاش اون موقع که علاقه داشت به خامگیاه خواری این فرصت رو داشت که بتونه ادامه بده..و همه ما هم همین روش رو دنبال میکردیم..ایکاش اینکار رو میکرد..ایکاش این اتفاق میافتاد..میدونم اگه اینکار رو میکرد بیشتر پیش ما میموند..ببیشتر عمر میکرد..دلم براش هر روز تنگ میشه...حیف..واقعا حیف که رفت  
...
...همیشه حسرت این واقعیت به دلم میمونه 

Monday, January 20, 2014

شاد بودن تنها انتقامی است
 که انسان میتواند از زندگی بگیرد

Thursday, January 16, 2014

اینروزها سرم خیلی با کلاسام گرمه...باورم نمیشه که زمان چقدر سریع میگذره..بسکه سرمون گرمه به کارهامون..زیاد مثل سابق وقت واسه تلویزیون دیدن ندارم..زبان هلندی زبان راحتی نیست اما یادگرفتنش غیر ممکن هم نیست..سه روز در هفته کالج میرم و کلی یاد گرفتم معلم مردی که دارم اسمش رابرت یانه که خیلی خوب یاد میده اما لی زی که یه زنه زن خوبیه اما معلم خیلی خوبی نیست یعنی روشش رو خیلی دوست ندارم بگذریم کلی سایت هست که از روش تمرین میکنم مرتب لغات جدید و گرامر رو اون تو یاد میگیرم..پارتنرم هم گاهی کمکم میکنه...چون درس خوندن خیلی مجبورم میکنه همه ش بشینم واسه همین تمرین هام رو بیشتر کردم..این یکی دوهفته اخیر تمرینات اسکوات رو هم به تمریناتم اضافه کردم که دیگه تمام بدنم درد میکنه و خیلی خسته ام میکنه بخصوص اون اوایل اما دارم میبینم که بدنم داره بهش بیشتر عادت میکنه..چون هوای اروپا سرده بخصوص زمستونش با زمستون سیدنی فرق داره من سعی میکنم تا میتونم به فعاالیت های بدنی ام اضافنه میکنم که چاق و کلفت نشم..تو کلاسمون یه ایرانیه..دو تا سوریه ای که یه زن و شوهرن..مرده از این وب سایت دیزاینرهاست که قیافه اش مثل منگل ها میمونه..زنشم که خیلی عتیقه است با اون موهای زردش که خیلی بد بلیچ شده...من تو سیدنی هم با سوریه ای ها برخورد داشتم خیلی خودشون رو میگیرن و یه طورهایی خودشون رو از عرب ها بالاتر میدونن..منم دیدم اینها هم همینطوری اند منم مثل خودشون شدم..سه تا عراقی اند..یکی مال کلمبیاست..یکی ازساحل عاج اومده..یکی از چین که میخواد بره  واسه سال نوی چینی مملکتش واسه شش هفته...یکیش هم مال فیلیپینه..کمی کلاسها بورینگه اما باید واسه یه سال برم تا تمومش کنم و بتونم امتحاناش رو بدم...این برنامه و روزهایی که میرم واسه کلاس ممکنه واسه ماه فوریه عوض بشه..این کالج که من میرم الناز هم میره منتهی کلاساش فرق داره..الناز داره واسه امتحانات قبل از دانشگاه خودشو بقولی خفه میکنه..امیدوارم موفق بشه امسال....برنامه خامگیاه خواریم هم که براهه و انتخابیه که من واسه زندگیم دارم ایکاش زودتر شروع میکردم چون اینقدر خوبه و مفیده که حد و حساب نداره...و من خیلی دوستش دارم...بدنم خیلی خیلی سکسی شده..پوستم و موهام عالی تر شده و این مدت هم مرتب دارم روی ماهیچه هام کارمیکنم که درشت تر بشه و زیاد لاغر نباشم   

Monday, January 13, 2014

واسه سه شنبه سی ام دسامبر ۲۰۱۴ دوباره رفتم مارکت واسه خرید همونجا تو سنتروم مامان و شهریار رو دیدم و تا زمانی که پارتنرم اومد دنبالم پیشم بودن و کلی کمکم کردن ناهید سر کار بود..... من واسه اوود آن نیو یا همون کریسمس ایوو سی و یکم دسامبر هیچ کاری نکرده بودم نه مکاپ نه موهام رو زیاد درست کرده بودم پارتنرم که از حموم اومد گفت پاشو بریم خونه ناهید اینا دیگه منم سالادم رو که واسه شام درست کرده بودم اونم بردم مامان اینا اونجا بودن و من چون قبلش گفته بودم شاید نیاییم اونجا از دیدن مون هم خوشحال شدن و هم تعجب کردن بهمن و الناز هم بودن با ساناز و به رم و علی و پسرش رضا هم بودن .... میلاد و جنیفر واسه سال نو رفته بودن پهلوی خانواده جنیفر اینا .... بگذریم شهریار کلی کلذو و پیتزا درست کرده بود .... با خانواده همیشه میچسبه ... بعد شام هم پارتنرم رفت سراغ جیمی و اونم آوردنش پیش ما و با هه مر سگ ساناز اونجا بودن.... واسه اتیششون بازی قبل سال تحویل رفتیم بیرون ناهید موند تو .... کمی اتیششون بازی کردیم بعد که اخرش دیر وقت اومدیم خونه بعدش رفتیم خونه بنی اینا همسایه مون .... دیگه خسته خسته بودم بعد دیگه که اومدیم رفتم یه دوش گرفتم و بیهوش شدم رو تخت... فرداش اول ژانویه ۲۰۱۵ رفتیم عصری خونه مادر پارتنرم و ساعاتی اونجا بودیم و هی خونه اش خالی و پر میشد.... شب هم چون پنج شنبه بود به یاد پدرم و مادر بزرگ پارتنرم کلی تو خونه شمع روشن کردم .... خونه فضای خوبی گرفته بود ... واسه ویکند کار خاصی نکردیم... خوب خوردیم و استراحت و تماشا کردن فیلم .... تنبلی میچسبه ..... کلی نون خام موزی هم درست کردم .....یااام

Sunday, January 12, 2014

تولد میلاد

یازده ژانویه تولد میلاد بود ..واسه تولد میلاد خیال داشتیم همگی جمع بشیم خونه مامان اینا واسه شام...حالا اون اصلامهمونی هم نگرفته بود اما دلم میخواست همه دور هم باشیم..با پارتنرم رفتیم بیرون ببینیم چی باید بخریم واسه میلاد...واسه مرد جوان خرید کادو زیاد راحت نیست من اگه زن بود خوب خیلی چیزها هست اما واسه مردها خیلی آپشن زیادی نداری..پارتنر من دنبال یه ریش تراش خوب واسه خودش بود منم هی نگاه انداختم آخرسر یه دستگاه خیلی خوشگل دیدم پارسی اش نمیدونم چی میگن اما واسه آب کردن پنیرهاست و چند تا ظرف خیلی خوشگل داشت واسه ساید دیش و زیرش هم سینی بود که میچرخه و با خودم فکر کردم بد هم نیست میلاد اینور بزرگ شده و اینطور غذاهای هلندی رو هم دوست داره...خیلی هم ارزون شده بود و پارتنر من هم م'گفت:اگه چیزی واسه خریدن برای میلاد پیدا نکردیم بهش پول میدیم.. خلاصه که گرفتیمش و آماده شدیم بریم خونه مامان اینا...شب خیلی خوبی بود و بعد شام کلی با ناهید و میلاد و علی و میلاد خندیدیم به یاد بچگی هامون و شوخی کردیم با هم  خیلی من این موقعها رو دوست دارم واسه اینکه واسه همدیگه وقت میزاریم و میگیم و میخندیم و از قدیم ها حرف میزنیم و شوخی میکنیم 

Tuesday, January 07, 2014

 واسه تعطیلات کریسمس و نیو یر پارتنرمن سه هفته تعطیلی داشت..تو این مدت خیلی سعی کرد استراحت کنه در عین حال رفتیم کلی وسایل از کار ویی گرفتیم وظرفشویی جدید و گاز جدید هم واسه آشپزحونه جدید واسه کمپرمون گرفتیم و درست کردنش موند که اونم کاراش رو انجام داد...پارسال تابستون من کلی دردسر داشتم واسه شستن لباس ها وحوله ها و اینا که امسال یه ماشین لباسشوییی با خشکنش گرفتیم واسه کمپر که خیالم راحت شد..منو میخواستم ماشین ظرفشویی هم بگیریم واسه ش که دیگه دنبال شستن ظرف و استکانها هم نباشم اما چون کمپر ما خیلی بزرگ نیست دیگه واسه اون جا نداریم..امسال کلی ظرفهای یه بار مصرف میگیریم واسه اینکار که این مشکل هم حل بشه...واسه این سه شنبه هم مثل هر سه شنبه رفتیم مارکت واسه خرید سبزی و میوه من که تنها غذامه...ما تو این مدت تعطیلات خیلی دلمون میخواست بریم اینور و اونور و خرید و اینا ام اینقدر هتوا  مزخرف بود که دیگه دلم میخواست هی بشینم تو خونه گرمم و لم بدم رو مبل و این حرفها..خوب ما واسه مارکت این سه هفته همه اش پارتنرم کمکم میکرد واسه خرید و اینا..هوا هم این سه شنبه بدک نبود..بعد خرید سبزی و میوه مون..رفتیم سمت فروشگاهای لباس و اینا..من خیلی وقت بود خرید لباس و اینا نکرده بودم..کلی گشتیم باهم..هیکلم تو این مدت هم واسه خامگیاه خواری و هم واسه ورزش و اینا خیلی خوب شده و کلی وزن کم کردم..واسه همین شلوارجینی هم که گرفته بودم واسه ام خیلی گشاد شده بود .. رفتیم و کلی گشتیم و کلی هم واسه من خرید کردیم..من یه دست از این لباسها که دور یقه اش پشمهای بزرگی داره و خزبهش میگن رو گرفتم مشکی دورش کمر بند میخوره و استرچه...با لگینگ میشه پوشیدش..که یه لگینگ دیگه که شیمر هم هست و براقه از یه جای دیگه پیدا کردیم و خریدیم...دو تا ژاکت زمستونی...یه کاپشت جیر قهوه ای خیلی خوشگل..یه جلقه ای از این خز دارا..یه تیکه بافتتنی خوشگل واسه روی بلوزکه از رنگاش خیلی خوشم میاد.دو تا نیم چکمه خیلی خوشگل...سه تا شلوار یکیش سمت جلوش چرمیه و پشتش مشکی ساده بود..این شلوار چرمیه منو یاد شلوار چرمی زمان تین ایجریم انداخت..یه شلوار خوشگل مشکی شیک یه شلوار لی خوشگل آبی تیره..یه بلوز بافتنی خیلی جیگر که زیرش هم یه بادی استرچ کوتاه هست وخیلی خوشگله و هر دوش طوسی تیره ست..بیشتر این لباسامو از مغازه های مورد علاقه ناهید گرفتم ... بقیه اش هم از یه جاهای دیگه .. همه شون خیلی خوشگلن و من چون هیکلم مثل باربی ها شده خیلی خرید لباس بهم حال میده ... رفتیم ناهار هم در همون حین خوردیم منکه همه اش آب میوه یا سالاد میگرفتم پارتنرم هم ساندویج کیش گرفت که میگفت خوشمزه بود .. من قبلا کیش خوردم .. خیلی خوشمزه ست