Tuesday, December 31, 2013

واسه شب نیویررفتیم شام خونه ناهید اینا..اینجا به این شب میگن اوود ان نی یو...منم کلی به خودم و موها و آرایشم رسیدم و بعدش هم پیرهن زمستونی تازه ای رو که خریده بودم رو هم تنم کردم و راه افتادیم سمت خونه ناهید اینا..قبلش یه بوقلمون پخته بودم واسه پارتنرم که اون غذای شب سال نوی خودش رو داشته باشه ولی ناهید همون غازی رو که از آلمان خریده بودن رو گذاشته بود تو فر و اونو پخته بود..بهم گفت امشب نمیخواد بوقلمون رو بیاری من کلی غذا گذاشتم..بوقلمون رو بزار واسه فردا شبش..مهین خانم خواهر شهریار هم با شوهرشون از شب قبل اومده بودن و خونه ناهید اطراق کرده بودن البته شوهره دعواش شد با زنش و همون شب رفت اما خانمش موند واسه اون شب و شب مهمونی..واسه منم یه بسته زرشک از ایران آورده بودن که دستشون درد نکنه..آبش رو میگیرم وخودم استفاده ش میکنم مهمونی خوبی بود ما حتی جیمی رو هم با خودمون بردیم..بهمن و به رم هم با دخترااومده بودن..بعد شام بیشتری ها رفتن دم در و یه کمی آتیش بازی کردن..من آتیش بازی رو از داخل خونه و پشت پنجره داشتم نگاه میکردم..جیمی رو هم نزاشتیم بره بیرون چون از سرو صدا میترسه و یه وقتی دیدی سکته میکنه بیچاره..بعد آتیش بازی هم همه اومدن تو من و بهمن و الناز و ساناز و برم با پارتنرم همگی شروع کردیم بازی مونوپولی که همون ایروپولی خودمون بود که تو ایران بچگی هامون بازی میکردیم....ساناز حین بازی نگاه عمیقی به من کرد و گفت: خاله هیچ فکرش رو میکردی یه روز ما همگی با پارتنرهامون بشینیم دور هم وبا هم مونوپولی بازی کنیم؟؟؟"..گفتم:نه..اصلا"...خیلی شب خوبی بودو خیلی بهمون حال داد ... بودن کنار فامیل رو به هممه چی ترجیح میدم ..چقدر این موقع های سال من همیشه دلتنگ بودم..اون موقع ها حتی خرچ زیاد میکردم واسه خودم برنامه میزاشتم..کروز میرفتم....هالیدی..پارتی ..همه و همه اما باز دلم تنگ اقوامم بود..دوست داشتم کنارشون باشم..الان شاید مهمونی ها خیلی معمولی باشه اما واسه من یه دنیا ارزش داره..دارم حسابی لذتش رو میبرم ..باز هم میگم..هیچ چی تو این دنیا لذتش بالاتر از این نیست که اطراف فامیل واقوام و عزیزانت باشی... حتی اگه مجبور باشی تو هلند زندگی کنی 

Monday, December 30, 2013

I am sure ....

Friday, December 27, 2013


قبلا هم گفته بودم این هلند هر چی کشور مزخرفی هم باشه این زمان کریسمسش خیلیپ
 خوبه چون من که قبلا تو سیدنی زندگی میکردم اونجا همیشه کریسمس فقط یه روز بود اونم بیست و پنج دسامبر اما اینور هم بیست و پنجم هست و هم بیست و ششم یعنی دوروز تعطیلی...ما روز بیست پنجم مهمون خاصی نداشتیم من دوست داشتم مامان اینا بیان اما مامان کمی حال ندار بود و نمیخواستم بهش خیلی اصرار کنم اما فرداش یا همون بیست و ششم امد با میلاد و ناهید هم که کار میکرد و شب کار بود این دو شب ولی شهریار اومد ..خلاصه شام دور هم بودیم مامان هم کمی راویولی درست کرده بود و با خودش آورده بود ما هم که مرغ و اینا داشتیم و چیپس و کمی هم گوشت خوک که قبلا از آلمان گرفته بودیم..منم که سالاد و غذام به راه بود...خلاصه شب خوبی رو دور هم گذروندیم..اینم درخت کریسمس امسالمون .. سال دیگه یه نوش رو میخریم ... من دوست دارم این مناسبت ها دور هم باشیم و میدونم که همیشه خیلی بهمون خوش میگذره





همین امروز فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند ... رو دیدیم

Festive Season .. YEY..

جمعه بیستم دسامبرروز آخر کلاسم بود .. خیلی خوب بود کلی بینگو بازی کردیم و من یه قاب عکس بردم...بعدش پانتومیم بازی کردیم که باید کلمه ها رو حدس میزدی و دو گروه شده بودیم .. خیلی خندیدیم و خیلی خوش گذشت تا شیش ژانویه تعطیلم که همون دو هفته میشه..یه برنامه جدید بهمون دادن اینجا نه تایم تیبل هاش حساب کتاب داره و نه اینکه هر دفعه که تو یه کلاس میری دیگه مطمین نیستی هفته بعد هم دقیقا همون روز تو همون کلاسی..بسکه کاراشون تخمیه و بی حساب کتاب..صدرحمت به سیدنی که کاراش دیسیپلین خودش رو داشت..کلاسام رو دوست دارم با اینکه کمی بورینگه اما خیلی یاد میگیرم و واسه زبان اینجا خیلی کمکم میکنن..بعد از تعطیلی کلاسم رفتم سمت شهر که خیلی شلوغ بود و خر تو خر..رفتم یه سری کارت تبریک بخرم..نمیدونستم واسه تولد ناهید چی بخرم..رفتم فروشگاه مورد علاقه اش..اما باید سایز ناهید رو میدونستم که هر چی به ساناز و الی زنگ زدم نشد..شاید یه کارت بدم بهش با پول چون بیشتر به دردش میخوره..بگذریم  من چون خیلی ساله همیشه ای کارت میدم به ملت واسه همین واسه کارت خریدن و فرستادن خیلی تنبل شدم..پارسال ما خیلی کارت گرفتیم از همه..که اصلا کارت هم نفرستادم اما امسال نمیخوام اینکار رو بکنم حتی کارت ونسا از ملبورن واسه ام رسید با کلی عکس ازخودش و دوست پسرش و خواهر و خواهر زاده هاش که چقدر بزرگ شده..منم دیدم دیره واسه اش ای کارت فرستادم..ونسا واسه کریسمس و نیو یرمیره سیدنی پیش فامیلاش...اگه سیدنی بودم میتونستم مثل همیشه ببینمش اما الان که نمیشه...امید وارم بشه در آینده یا اون بیاد اینور یا ما بریم و بتونیم  ببینیمش .. بگذریم..من تا یادمه کریسمس همیشه یه روز بوده وبس..اما هلند اگه همه چیش افتضاح باشه این کریسمس بازیش خوبه که دو روزه یعنی هم بیست و پنجم و هم بیست و ششم..حالا ارمنی ها که نیو یرشون رو شیش ژانویه میگیرن واسه همین یه سری از همکلاسی هام روز اول  کلاس نمیان چون جشن خودشون رو دارن..بگذریم من واسه بیست و پنجم مامان اینا رو هم خونه ام دعوت کردم بیان دور هم باشیم ناهید که هر دو شب رو کار میکرد عوضش واسه نیو یر بیکاره واسه همین این دو روز کریسمس شهریار و بچه ها هم تنها بودن .. مامان روز اول کریسمس مریض بود اینجا چون سه شنبه که ما رفتیم با پارتنرم خرید مارکت خیلی هوا بادهای وحشیانه داشت و خیلی هم سرد بود فکر کنم مامان واسه همین مریض شده بود روز بعدش که بیست و ششم بود اومدن با میلاد اونجا و شهریار هم اومد و دور هم بودیم خونه ما میلاد آنلاین یه میزتلویزیون خیلی خوشگل از مارکت پلس دید که با بوفه لباسش خیلی ارزون و خوشگل بود فقط تو زودفن بود باید میرفتن و میخریدنش..بهش زنگ زدن و قرار شد شنبه ای برن و بیارنش..مامان خیال داره وسایل خونه اش رو نو کنه که بنظر من خیلی خوبه و واسه روحیه خیلی لازمه..شام هم خونه ما بودن که مامان طفلکی با اون حالش لازانیا درست کرده بود و آورده بود منم از گوشتی که از آلمان خریده بودیم گذاشتیم تو آون و کمی هم سیب زمینی سرخ کرده با خروس پخته ای که از مارکت میخریم که خیلی خوشمزه ست..گذاشتیم واسه شام و همه دور هم خوردیم..من هرسال کریسمس یا نیو یر یا عید ایرانی خودمون و این مراسم های شبیه به این خیلی دلم میگرفت چون تنها بودم و دلم هوای خونواده ام رو میکرد واسه همین این طور موقع ها دلم میخواد همه دور هم باشیم و بهمون بیشتر هم خوش میگذره...نیو یر دو سال پیش من تو یه کشتی پنچ طبقه بودم توسیدنی هاربر و اون تو کلی موسیقی و غذا و مشروب و همه چی بود.... چند سال پیش که من واسه اولین بار اینکار رو کردم اونجا تو سیدنی خیلی خوب بود بخصوص موقع نیو یر که آتیش بازی معروف هاربر بریج هم هست ..سری بعد که  رفتم واسه کروز هاربر واسه نیو یر زودتر طرفهای اکتبر بلیطش رو بوک کردم که خیلی ارزون تر بود و تا شب نیو یر اون بلیط سیصد چهار صد تایی شده بود هزار تا...اما من باز نمیخواستم بفروشمش..چون میخواستم مثل بقیه حالش رو ببرم ..درسته که بهم خیلی خوش میگذشت اما راستش این مراسم رو دورو ور خانواده باشی بهت بیشتر خوش میگذره...من تو هر دوره از زندگیم یه نوعیش رو داشتم واسه همین از هر دو نوعش تو زمان خودش استفاده کردم و حالش رو برده یا دارم میبرم

Tuesday, December 24, 2013

MERRY CHRISTAS and HAPPY NEW YEAR TO ALL ...
enjoy these moments with your love one and dear family, I am sure I will as every other and the o MAKE THE MOST OF IT, life reasurasses on us so fast, so treasure each moments of it and spend and enjoy it with your family and love one .
I hope the year 2014 bring to all of us more HAPPINESS, HEALTH, PROSPERITY ,more kindness to our hearts .
best of luck ..have a wonderful holiday every one ...
VROLIJKE CHRISTAS en GELUKKIG NIEUWJAAR OP ALLE ...
geniet van deze momenten met je liefde een en lieve familie, Ik ben zeker dat ik zal zoals elke andere en de o HAAL HET BESTE VAN IT, het leven reasurasses ons zo snel, zo schat elke momenten van het en brengen en te genieten met uw familie en liefhebben.
Ik hoop dat het jaar 2014 brengen voor ons allemaal meer geluk, gezondheid, welvaart, meer vriendelijkheid naar ons hart.
beste van geluk .. hebben een heerlijke vakantie een ieder ...
عزیزانم ... سال نوی مسیحی مبارک باد

Sunday, December 22, 2013

امروز ما رفتیم خونه ماما و ویم..تولد ویم بود البته شب قبلش دعوت بودیم اما من نمیخواستم شب چله اونجا برم..میخواستم شب چله رو پیش خانواده خودم باشیم..اونجا که رفتیم خونه کوچولوشون هی خالی میشد هی پر میشد 
ویم خانواده خیلی خوبی داره و باکلاس..کلی باهاشون حرف زدیم..خواهر ویم..ریتا..یه آرتیسته و کارهای نقاشی میکنه...خیلی ازشون خوشم اومد..درست برعکس یه سری هلندی بی شعور دهاتی بودن 

Saturday, December 21, 2013

..عاشقان یلدا بر شما مبارک باد

شب یلداتون مبارک  
واسه شب چله رفتیم خونه مامان اینا که ناهید اینا هم اونجا بودن تولد ناهید فرداش بود و ما شبش رو جشن گرفتیم..دور هم خیلی خوش گذشت 

Saturday, December 14, 2013

we going to dutch weeding party 2night... yey.... I am excited...

Wednesday, December 11, 2013

جالبه مگه نه ؟؟..البته امروز عروسی به نی وجودیت هم هست.. تبریک  میگم بهشون






Tuesday, December 10, 2013

یکی از مراسمی که تو هلند هست اینه که اگه یه زن به سن پنجاه سالگی برسه بهش میگم سارا و اگه مرد به این سن برسه میشه آبراهام یا همون ابراهیم خودمون...وقتی کسی به این سن میرسه دم خونه اش رو کلی درست میکنن و عروسکهای گنده و دکورهای مختلف میزان و خلاصه که خیلی شلوغش میکنن..جودیت هم تو رابطه رسمی دومش هست وبا پارتنرش به تی  خیال دارن با هم بزودی ازدواج کنن..خوب ما هم امروز مجبور بودیم بریم و تو این کاغذ کشی و این مسخره بازی ها کمک کنیم بقیه رو..شبش رفتیم اول خونه پدر به تی یا پدر بزرگ دی وی...خونه خیلی قدیمی بود میشد گفت دو سه نسل تو این خونه تا بحال زندگی کردن کار کاغذ کشی ها که تموم شد برداشتمی وسایل رو بردیم همون دم خونه به تی و جودیت و کلی تو درست کردنشون بهم کمک کردیم..من بسکه سرد بود دیگه انگشتهای پام از سرما بی حس شده بود..ملت چه حالی دارن..کمی که خلوت تر شد ما رو دعوت کردن تو واسه نوشیدنی.. شب خوبی بود.. عروسی شون همون یازده دسامبره...و واسه وی کندش هم پارتی شونه...واسه امضا و کارهای دفتریشون میرن شهرداری و اونجا مراسم عقدشون انجام میشه 

Sunday, December 01, 2013

هه هه هه ... داره بفرمایید شام میده .. یه بوس بده اومد ... هه هه