Saturday, November 30, 2013

..پارتی تولد من

خوب تولد من خیلی خوب برگزارشد..امسال مثل پارسال خیلی شلوغ نبود چون یه سری ها رو که خیلی پررو و پرمدعا تشریف دارن رو دعوت نکردیم و کمی خصوصی تر گرفتیم...غذا هم از بیرون خریدیم واسه همین دردسر درست کردن غذا هم نداشتم...شب خیلی خوبی بود و خیلی بهم خوش گذشت..اینم دسته گل خیلی خوشگل ایلونا و دی وی واسه تولدم که خیلی خوشگله و خیلی دوستش دارم .. مرسی همه دوستان و عزیزانم ... بووووس 




Friday, November 29, 2013

اجدادم اومد جلوی چشمام .. بسکه این هفته کار کردم واسه مرتب کردن خونه واسه مهمونی شنبه شب..اما عجب شبی بشه این شنبه که میاد .. جووونمی ...

Thursday, November 28, 2013

تمیزکردن خونه تمومی نداره..سایزش بزرگه و منم وقتی ویر تمیزکردنم میگیره دیگه ول کن نیستم و میخوام همون روز همه رو تمومش کنم..واسه این هفته پشمهای جیمی رو هم زدم و کلی تمیزش کردم جمعه ای میشورمش تا واسه مهمونی تمیز باشه و بو نده...من به تمیزی مثل خیلی زنهای ایرونی دیگه حساسم و سخت مراقبم که همه چی تمیز باشه..خونه ای که سگ داره باید بیشتر تمیز بشه و در و پنجره ها مرتب باز بشه تا خونه بو نده..من به این چیزها خیلی توجه میکنم
اما بدنم خیلی درد میکنه..وضعیت میوه و خام خواری همچنان ادامه داره و خیلی هم دوستش دارم..این روزها غذا که  واسه پارتنرم بوی 
گوشت حالم رو بهم میزنه..من قبلنا هم بوش رو دوست نداشتم و کلی میشستمش تا بوی خونش بره..اما الان بیشتر به بوش حساس شدم..کلی لاغرشدم و خوش تیپ...دوستان و اقوام اوایل که شروع کردم نگرانی هاشون رو نشون میدادن..مگه میشه گوشت نخوری ؟؟ چطوری زنده میمونی ؟؟ اما الان دیگه نگرانی کمتری دارن و نتیجه ای که دارن میبینن خودش جواب خیلی از سوالهاشون رو میده..حتی خاله ام از ایران هم شروع کرده..خودش بهم گفت که من کلی تعجب کردم و برام جالب بود.من توفه ی س بوک تو چند تا گروه خامگیاه خوار هستم و کلی با هم مشورت میکنیم..سوالهای هم رو جواب میدیم و خیلی ای بوک دانلود کردم که کلی بهم اطلاعات میده..و خیلیهکه بدونی کاری شروع کردی وتو این سفرکلی آدم همراهت هستن و بنوعی تجربیات خودت رو میتونی باهاشون مطرح کنی و ایده بگیری..واسه تعطیلات کریسمس میخوام روزه آب میوه بگیرم واسه سه روز واسه سم زدایی بدنم..اون موقع تعطیلم و میتونم با خیال دارحت به این کار برسم و اگه کمی خسته یا خواب آلودم کرد بتونم بدون نگرانی به اون ادامه بدم.درسم رو هم دوست دارم کلاسها شروع شده و منم سخت مشغولم اگه بتونم در عرض یه سال تمومش کنم عالیه..چون میخوام سریع یه کاری رو شروع کنم و نمیخوام خیلی طولش بدم..حالا ببینم چی میشه..از کالج زنگ زدن که این جمعه تعطیلی و نیا کالج..اولش حالم گرفته شد اما بعدش فکر کردم کلی به مهمونی ام میرسم و درس میمونه واسه هفته بعد 

From Sanaz in Facebook:
True Story Nahid Ghaderi Zohreh Ghadery Elnaz Alagha

My comment:  hahaha..true but not me ... lolll

Sunday, November 24, 2013

واسه این یکشنبه ما قرار بود بریم تولد هه وون ...ما هر دو مون زیاد حس خوبی نداشتیم اما باید میرفتیم چون دعوت شده بودیم..من تمام هفته از وقتی که از کالج بیرون اومده بودیم منتظر تایم ته ی بل بودم و هنوز نمیدونستم که برنامه ام چیه وآیا باید برم یا نه...بالاخره بعد از دو بار تماس و پیغام گذاشتن رو مبایل رونالد .. و نوشتن یه ای میل عصبانی بهش بالاخره تو همون تولد  وقتی پارتنرم گفت با تلفنت باز ایمیلت رو چک کن ببین جوابت رو داده یا نه ؟؟..دیدم بله دیگه مرده گوزیده وجواب منو بالاخره داد..نکبت...و قراره که سه شنبه بعداز ظهر برم کلاس .. اونم بعد از ظهر ..ای میل رو که خوندیم پارتنرم گفت:پاشو بریم..ما کلا تو تولد سه چهار ساعت بیشتر نموندیم..شلوغ پلوغ بود و خر تو خر و یه سری ها هم که اصلا ازشون خوشمون نمیاد اونجا بودن  

Saturday, November 23, 2013

مرسی دوست خوبم برای جوابی که به سوالم دادی ... ممنونم عزیز ..
XOX


https://www.youtube.com/watch?v=Y6MXwJfsFl8


Friday, November 22, 2013

BirthDay Girl...yEY..





روز تولدمون چه فرقی با روزهای دیگه داره؟؟تا بحال بهش فکر کردید؟؟..من امروز مثل بقیه روزها از خواب پاشدم و همون کارهای روزمره رو انجام دادم یکشنبه هم که تولد دعوتیم و من اصلا خوشم نمیاد بریم اما باید میرفتیم یعدشم باید به خونه برسم..حسابی تمیزش کنم..به خودم برسم..واسه مهمونی و تولد خودم همه چی رو آماده کنم..این مهمونی هم واسه تولد منه..هم واسه سالگردمون که یکساله با هم هستیم و هم واسه چواب و اقامت پنج ساله من که میخواییم این همه رو تو یه شب جشن بگیریم..در ضمن جیمی هم خیلی پشماش بلند شده و باید شسته بشه..کارها تمومی نداره و اینجا زمان خیلی سریع میگذره..پارتنرم از سر کار که اومد یه دسته گل خیلی خوشگل واسم آورد..اینم عکساش..خداییش گلهای هلند خیلی قشنگن..وسط اون گل ها یه رز قرمز خیلی خوشگل هم هست که بخاطر سالگردمون بود که با هم بودیم ..شب آرومیه... خیلی  
اینم کارتش 

Thursday, November 21, 2013

..شب تولدم در کنار خانواده خودم

شب واسه شام همه خونه مامانم جمع شدیم..درسته که من مهمونی تولدم هفته دیگه ست اما مامان میخواست شب تولدم همه فامیل دور هم باشیم و ساعتی سرمون گرم باشه...فقط جای علی خالی بود که پیش بچه هاش بود..شب خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت  

Tuesday, November 19, 2013

امروز صبحش مثل هر سه شنبه با مامان و ناهید رفتیم مارکت خرید میوه و سبزی.. دوتا هم مرغ پخته واسه پارتنرم گرفتم که خیلی دوست داره عصری هم با پارتنرم از کالج زبان اینجا وقت گرفته بودیم واسه ثبت نام..کلی حرف زدیم و بالاخره اسمم رو نوشتم...خوشحالم چون خیلی منتظراین لحظه بودم تا شروع کنم وتا حالام دیر شده بود...امیدوارم همه چی بخوبی پیش بره..ببینم چی میشه  
Soon 2B Birthday girl... Times flies so quick... Seems like yeasterday I had a big birthday party here ...

Tuesday, November 12, 2013

بعد از خرید میوه و سبزی که من هر هفته اینکار رو میکنم با مامان و ناهید رفتیم سر قراری که با کالجم داشتم..اونم شرایط رو گفت و قرار شد باپارتنرم صحبت کنم ببینم چی میشه...این کاموا آبیه روکه ازآلمان خریدم و شروع کردم به قلاب بافی..قسمت پشتش تموم شده وقسمت جلوش تا نصفه بالا اومده...مامان خیلی سریعتر ازمن داره میبافه..من زیاد وقت واسه اش نمیزارم..اما فک کنم مامان دستش تندتره..و درضمن با دو میل میبافه  

Monday, November 11, 2013

ﺑﺎﺯﻡ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﻭﻥヽ、ヽ``、、、 `、、ヽ`、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、 ヽ``、、`、、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、`、、ヽ、ヽヽ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、 `、、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ ヽ、ヽ、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ ヽ、ヽ``、ヽ、ヽ、ヽ.`、ヽ、ヽ``、、 `、、ヽ`、ヽ 、ヽ`、ヽ`、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ ﭼﺸﺎﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﻧﻮﺭﻩ ﭼﺮﺍﻍ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ、ヽ`、ヽ、ヽ` `、、`、、ヽ`、`、、ヽ`、ヽ 、ヽ`、ヽ `、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、` `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﺍﺭﻭﻡ ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、 ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ` ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ヽ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、 ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、 `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽ`、ヽ

Sunday, November 10, 2013

این ویکند هوا خیلی خوب و آفتابی بود بعد یه خواب خیلی خوب و بلند شدن با تنبلی زیاد پارتنرم گفت من برم خرید منم گفتم: منم میام تا برم سر خاک پدرم..شهریار زنگ زد و گفت این لوله ها خیلی سرو صدا میکنن..خوب قرار شد بریم اول اونورا...ناهید سر کار بود..پارتنرم گفت: من باید کلی وسایل بیارم از خونه تا بتونم درستشون کنم...راه افتادیم از خونه ناهید اول خرید کردیم واسه خونه بعدش رفتیم خونه خواهرم تا اینا کارشون رو بکنن .. منم نشستم اونجا..ناهید هم اومد اما اینبار مامان خونه خودش بود..خلاصه که تا غروب درستشون کرد اما اینبار علارغم اصرار خواهرم اینا واسه شام گفت نه ما ویکند قبل هم با هم زیاد تنها نبودیم و میخواییم باهم تنها باشیم...برگشتیم خونه...و دیگه به رفتن به سر خاک نکشید...حالا واسه ویکند بعدی ببینیم چی میشه..آرامش زندگیم رو خیلی دوست دارم..خیلی راحتم..وزنم کلی کم شده و سرحالترم و بندرت خسته میشم و این خیلی عالیه  

Thursday, November 07, 2013

loved my my raw Sushi 4 lunch .. yummy...

Wednesday, November 06, 2013

BDAy...YEy...


Happy Birthday  My Beautiful "HARD 2 GET "...

پدر من هم تو این جشن شرکت داشتن..تونستم اینجا هم ببینمشون ...یاد و نامش گرامی ...

http://www.manoto1.com/videos/timetunnel17/vid4146
پدر من هم تو این جشن شرکت داشتن..تونستم اینجا هم ببینمشون ...یاد و نامش گرامی
 
 
https://www.manototv.com/videos/timetunnel17/vid4146
 
 

پدر من هم تو این جشن شرکت داشت .. فکر نمیکردم که بتونم بعد از این همه سال ببینمشون ... اونم تو این ویدیو ... پدرم... یادت و نامت گرامی

https://www.manototv.com
پدر من هم تو این جشن شرکت داشت .. فکر نمیکردم که بتونم بعد از این همه سال ببینمشون ... اونم تو این ویدیو ... پدرم... یادت و نامت گرامی

 https://www.manototv.com/videos/timetunnel17/vid4146?fb_action_ids=10152017265383659&fb_action_types=og.likes


داشتم بفرمایید شام ایرانی های روتردام رو می دیدم حالم از دستشون بد شد ... بسکه گند و گوه بودن...من که پشیمون شدم ایرانی های تو رتردام خیلی بد ذات وحرف درست کن بودن..خیلی خوشحالم که من الان تو شهرهای بزرگ هلند زندگی نمیکنم تا این عتیقه ها رو مجبور بشم ببینمشون

Tuesday, November 05, 2013

این سه شنبه وقت گرفته بودیم تا بریم کالج زبان..من باید زودتر از اینا میخواستم برم دنبال زبانم اما بسکه هلندی ها محتاطن و پارتنرم قبل از گرفتن جوابم هی میگفت صبرکن..اگه جواب نگرفتیم چی؟ کلاس زبان اونموقع دیگه به دردمون نمیخوره و اینا...خلاصه من که جواب گرفتم و این قدم بعدی منه..پارتنرم کل روز رو مرخصی گرفته بود تا دنبال کارام باشه..قبلش زنگ زده بودیم و وقت گرفته بودیم که بعد از مارکت هر سه شنبه که من میرم تا میوه و سبزی هام رو بگیرم و هر هفته خرید هام رو میکنم ازش ...رفتیم اونجا... کلی صحبت کردیم و قرار شد هفته بعد باز برم اونجا تا معلوم بشه باید قبلش امتحان بدم واسه ورودیش و شهریه اش رو باید من بدم یا دولت و اینا...بعدش راه افتادیم اداره مهاجرت شهر زواله که من بهش میگم زباله..لازم نبود قبلش وقت بگیریم..چون فقط مدرکم رو میخواستم بگیرم که یه کارته..اونجا با یه سه کیورتی هم صحبت کردم که کارت شرکتش رو داد که اگه خواستم برم واسه کار اونورا..هوا خیلی تخمی بود اما واسه م مهم نبود..از در اداره مهاجرت که اومدیم بیرون..تو همون هوا بهش گفتم: یه دقیقه روت رو بکن اونور..این چتر رو هم بگیر..میخوام سی لی بشم یه ذره..واستاده بود داشت تماشام میکرد..پریدم بالا چن بار و گفتم یس یس بالاخره گرفتمش این لعنتی رو..اونم با شوق بغلم کرد و مثل بچه ها هی ذوق میکرد..چه مهمونی بگیریم..جووون 

Saturday, November 02, 2013

این ویکند خیلی سرمون شلوغ بود..خوب ما این شنبه باید میرفتیم خونه ناهید اینا آبگرمن رو عوض کنیم..صبح رفتیم تا سریع شروع کنیم و زود هم تموم بشه مامان هم اونجا بود...شهریار هم داشت به پارتنرم کمک میکرد..کلی با ناهید و مامان خندیدیم و خیلی خوش گذشت شام هم نگرمون داشتن..دیک و کرینا میخواستن آبگرمن قدیمی شهریار رو مجانی بدن به رمکو که پارتنرم فروخته ش به مرد همسایه..دم دیک اینا چیده شد..پولش رو هم داد به شهریار..کیف کردم..رمکو مجانی بگیردش بعد بره بفروشدش...نخیر..غلط کرده..از این خبرها هم نیست..واسه یکشنبه هم کیم با هه ون اومدن اونجا که اینبار اتفاقی اولاف هم بود..معمولا کیم تنهایی با هه وون میومد و اولاف از شب کریسمس که با کارن و وریموند شام کریسمس اومدن خونه ما..دیگه نیومده بود اینورا..لابد از کیم شنیده بود ما رفتیم آلمان کلی گوشت خریدیم گفت بریم اونور گوشت خوب بخوریم دیگه..چون همه ش سر غذا هی میپرسید این گوشت آلمیانه..منم گفتم:نه..چون نبود..هه هه هه.. مفتخورها...خودشون نم پس نمیدن..ما که نه خرید کرده بودیم و نه مشروبی خونه داشتیم..پارتنرم سریع رفت با اولاف به پاب و ابجو وواسه کیم شراب خرید...من و کیم با هه ون خونه بودیم و ساعتی با هم گپ زدیم..شام هم موندن بعد از شام هم رفتن