Thursday, October 31, 2013

Nahid & I .


Such a beautiful flower you brought me home last night ... happy anniversary Sweetheart ...XOX
 
 
بفرمایید شام.... یااام

Wednesday, October 30, 2013



امروز درست یه ساله که دیدمت...باهات این راه رو شروع کردم..عشقم..سالگردمون مبارک








  









Happy Anniversary Honey Joon ...

دیشب یعنی بیست و نهم اکتبر درست یه سال شد که من از سیدنی اومدم بیرون اونم واسه همیشه 
امروزسی ام ...پارسال من اینموقع اومدم رسیدم فرودگاه دوسلدورف ... شب بود وهمین پارتنرم با خانواده ام اومدن فرودگاه ومن هم برای اولین بار دیدمش ... چقدر خسته و له بودم .. ولی خیلی خوب بود وخوش گذشت باورم نمیشه اینقدرسریع یکسال گذشت خیلی ها ازم پرسیدن یا میپرسن اینور زندگیت بهتره یا زندگیت تو استرالیا؟؟؟ جوابش خیلی سخته زندگی تو استرالیا یه بخش بزرگی از زندگی من بود که تموم شد و این زندگی یه برهه دیگه ست من نمی تونم بگم چی بهتره یا چی بدتره اونم یه تجربه خیلی خوبیه واسه ام که همیشه باهام می مونه سختیهای خودش رو داشت و لذت های خودش روالان این سومین قاره ایه که من توش دارم زندگی میکنم شاید بازبرم یا بریم یه جای دیگه من آدم تنوع طلبی ام و دوست دارم همه اش تجربه کنم ببینیم چی میشه..  بگذریم 
دیشب تولد این همسایه مون " بنی" بود و بعد شام رفتیم یه سرخونه شون یکی دو ساعتی نشستیم و با بقیه گپی زدیم من این مدت چون هم جواب گرفتم و هم واسه سالگردمون وقتی پارتنرم پرسید مهمونی  یا جشن بگیریم چی کار کنیم کمی که صحبت کردیم گفت: چطوره همه رو همون شب تولدت بگیریم من به فکر تولد گرفتن واسه امسالم نبودم بخصوص که پارسال هم تولد مفصلی

گرفتیم و حسابی هم ترکوندیم اما فکر کردم بد هم نمیگه این ویکند واسه شنبه میریم آبگرمکن خونه ناهید اینا رو درست کنیم ما یه آبگرمکن دبش داشتیم که دادیمش به اونها و باید بریم وصلش احتمالا واسه شام هم نگرمون میداره باید موی های ناهید 
والناز رو هم بزنم و مرتبشون کنم


.

.اینم دسته گلی که پارتنرم امروز آورد خونه واسه ام 

Tuesday, October 29, 2013

At my facebook i wrote:


last year this day I left Sydney to Europe for good .... wow ...time flies so quick ...


here are the reply:

 Sa Irani:
خوب شد اومدی درسته ما همدیگرو نمیبینیم ولی احساس نزدیکتری بهت دارم صبح و شبامون با هم هست
October 29, 2013 at 5:17pm ·

Zohreh Ghadery
آره عزیزم .. منم همینطور ...
October 29, 2013 at 5:17pm ·

Maso Meh: Akhey,eshala har ja hasti salamato khosh bashi...
October 29, 2013 at 5:40pm · Unlike · 1

Zohreh Ghadery
مرسی گلم .. کمتر از یک سال ویزای 5 ساله ام هم اومد حالا میتونم کار کنم ... جووون..
October 29, 2013 at 5:42pm ·

Maso Meh : Ey Jon khoshhalam :)
October 29, 2013 at 5:43pm ·

Nahid Ghaderi: hanooz fekr mikonam ke khabam, ke to injai, pishe man jigaar kheyli barat khoshhalam age khabam khahesh mikonam bidaram nakonid. mibosamet
October 29, 2013 at 7:47pm ·

Zohreh Ghadery
قربون تو من برم عزیزم

Sunday, October 27, 2013


این ویکند شنیه ای ما بهمراه ناهید و شهریارو مامان راه افتادیم سمت آلمان واسه خرید.. ما اینجا نزدیک مرز آلمان و هلند هستیم و یکی دو ساعت رانندگی سر از آلمان میاری..اینجا میوه و سبزی و کلا همه چی گرونتر از آلمانه و تنوع همه چی اون ور بهتره.. واسه همین خانواده من این چندین سال که اینور زندگی میکنن خیلی وقتها میرن اونور و خرید هاشون رو هم میکنن و کلی هم میگردن و برمیگردن هلند..خوب من بارها باهاشون قبلا رفته بودم اینبار پارتنرم رو هم بردیم..کلی خرید کردیم بخصوص سبزی و میوه واسه من و گوشت هم واسه پارتنرم...کلی هم گشتیم حتی بنزین ارزونتره باک ماشینت رو پر میکنی و برمیگردی هلند...با ناهید دو تا بلوز جدید و خوشگل خریدیم یه مدلی ... من وقت یه لباسی چیزی میخرم همیشه همون موقع میپوشمش .. اینبار هم همینکاررو کردم ...به ناهید هم گفتم: تو هم تنت کن با همون بریم در ضمن  مامان دو تا کاموای گنده خرید..رنگش هم قشنگه..منم دو تا آبی خوشرنگش رو برداشتم تا بلوزی چیزی ببافم باهاش..واسه شام هم خونه ناهید اینا موندیم بهمن دوست پسر الناز هم اونجا بود و با الناز خونه موندن که الی برنج گذاشت تو پلوپز.. شهریار میخواست قبلش کباب بزنه اما دیر رسیدیم خونه و سر راه کلی مرغ پخته سر راه خرید و همونو شب خوردن.. ناهید قبلش برای من کلی آب میوه درست کرده بود که خیلی حال داد با کلی سالاد..بعد شام الی و بهمن میخواستن برن تولد یکی از دوستای بهمن سمت شهر مامانم اینا که رفتن...ما هم کلی نشستیم و گپ زدیم و بعدش هم برگشتیم خونه.. شب خیلی خوبی بود.. فرداش که یکشنبه بود سرو کله کرینا با شوهرش پیدا شد که واسه خوردن قهوه اومدن اینور... حتما میخواست سر دار بیاره ببینه ما چی کار داریم میکنیم و چی به چیه... من همه عمرم از آدمهای فضول بدم میومده و میاد..ما هر چی تو ایران یه سری فضول و حرف دربیار داریم که همه اش باید ازشون فاصله میگرفیتم..حالا اینور تو هلند تا دلت بخواد زنهای هلندی هم فضولند وحسود وهم پررو و حرف درست کن.. واسه همین من حد نگر میدارم و زیاد به یه سری ها رو نمیدم که مرتب سرک بکشن به زندگی آدم...اینم شب قبلش دیده بود ما خونه ناهیدیم از پشت پنجره خونه اش و برادرش هم اونجا بوده..داشت دق میکرد ببینه چه خبره..من که سرم رو با وسایلم تو طبقه بالا گرم کرده بودم و داشتم مرتبشون می کردم .. یه چند ساعتی و نشستن و بعدش گورشون رو گم کردن و رفتن..اگه زیاد رو بدم و گرم بگیرم هر روز یا هر شب اینجان...منم اصلا حوصله شون رو ندارم..اینطوری ماهی دو ماهی یه بار میاد و میره..منم راحت ترم 


  


  



Saturday, October 19, 2013

توی آمستردام...

بعد که تموم شد قسمت بعدی رفتیم اینجا که کلی تاریخ کشتن و زنجیر کشیدن هلندی ها توسط اسپانیایی ها بوده که جالب بود بخصوص اون ترن آخریش .. من قبلا خواب دیده بودم تو این ترنه ام .. اما نمیدونستم مال اینجاست چون قبلا این جا نرفته بودم..کلی توی شهر گشتیم..من چند تا عکس که اونجا گرفتم اینجا میزارم خیلی دلم میخواست بیشتر میگرفتم اما تلفنم بازی درآورد و نتونستم بیشتر عکس بگیرم ...بعد هم رفتیم و تو یه رستوران خیلی خوشگل شام خوردیم..یعنی اینا خوردن من که نخوردم غذاهای اینا رو.. ودیروقت هم اودیم خونه..اما من بیهوش شدم تا رسیدم تو تختم... خیلی روز خوبی بود 

توی آمستردام




همه دوستان و همکاران پارتنر من هر ماه پول کمی میدن و با پول سالی یه بار یه بیرون رفتن واسه تمام روز دارن و یه بارهم بیرون رفتنشون کوتاه تره هر سال پارتنرم نمیرفت اما امسال چون با منه دوست داشت که با هم بریم   


صبح از یه مسیری حاضر شدیم واتوبوس بزرگی هم گرفته بودن و به مقصد آمستردام راه افتادیم ..من جمعه ای با پارتنرم و مامان رفتیم یه شلوار جین جدید بگیرم چون خیلی لاغر شدم و جین هام واسه ام خیلی گشاد شده..شلواره رو همون جا پام کردم و واسه اینکه تگش رو بردارن موقع حساب کردن مجبور شدم برم بالای این هره و پیشخوان صندوق تا دخترا بتونن تگش رو بردارن و بشه حساب کرد..همه از جمله مامان داشتن میخندیدن از دست کارای من..خوب این عادت منه که هر وقت لباس میخرم همون موقع تنم میکنم یا شلوار نو رو همون موقع پام میکنم و فروشنده مجبور میشه برچسهاش رو از رو تنم یا پام بکنه...هه هه هه..یه کلاه خوشگل که خریدم ووقت رفتنی به آمستردام با خودم بردم..واسه صبح من با خودم مغز خام برده بودم ...و چند تا موز..در ضمن صبحانه هم حسابی خورده بودم..چون جاهایی که شرکت اینا قبلا بوک کرده بودن واسه شام  یا ناهار نه میوه تازه داشت و نه سبزیجات خام بعد صبحانه راه افتادیم  واسه دوچرخه اونم تو آمستردام..حالا آمستردام هم کرمیس بود 

  و چقدر شلوغ من با شلوغی مشکلی ندارم و همه عمرم تو شهرهای بزرگ زندگی کردم اما آمستردام به بزرگی  سیدنی نیست و چن برابر هم آدم داره و ترافیکش به مزخرفی ترافیک تهرانه که همه از همه جا میزنن بیرون و موتورو و ماشین و همه و همه از همه جا میان و میرن..تعدادمون زیاد بود و چند تا گروه شدیم و راه افتادیم... باید بگم من همیشه آخرین نفر بودم تو گروهمون ..و همه اش جا می موندم اما راستش پارتنرم دمش گرم خیلی خیلی حواسش به من بود و علاوه بر اون یکی دیگه از دوستاش که پسر رئیس قبلی اش هم هست اونم هی با ما بود خلاصه دوچرخه سواری من تو خیابونهای شلوغ پلوغ آمستردام با دو تا هلندی که منو همه جا اسکورت میکردن و هوامو داشتن..خیلی حال داد 





Friday, October 18, 2013

اینم پیازچه هام که گذاشتم که باز سبز شه ...

 
اوکادو و کرفس ...
 
من این انتهای کرفسم رو گذاشتم تو آب فغلا و سبز هم شده... نمبدونم ریشه میاندازه... یا نه....من چون خام گیاه خوار شدم سبزی وای کرفس تازه زیاد مصرف میکنم و این بهترین راهه واسه ام واسه مصرف سبزی تازه
 
 

Tuesday, October 15, 2013

Ive got it .. yeeeeeeesssssssssss
... ویکند ی که گذشت کار خاصی نکردیم هوا تخمی بود و سرد .. کلی وسایل داشتیم سمت انباری که باید میریختیمشون بیرون و کلی تمیزمیشد .. همه شنبه بهش رسیدیم و خیلی خلوت شد داخلش .. تو فکر یه گرین هاووس ام .. هابی خیلی خوبیه و من چون میوه وسبزی زیاد مصرف میکنم و هوا دیگه سرد شده اینور و سرمای اروپا اصلا با زمستون سیدنی قابل مقایسه نیست شاید اینکار رو شروع کردم که زیاد لنگ میوه نباشم همه ش ... ببنم چی میشه
امروز
جیمی رو که داشتم میبردم بیرون کارش رو بکنه بالاخره نامه ای که منتظرش بودیم رسید دستمون سریع بازش نکردم سریع رفتیم بیرون و کمی گشتیم و اینم کارش رو کرد .. رسیدم خونه و با تردید بازش کردم فکر اینکه باز باید منتظر باشیم کمی اعصابم رو بهم ریخت ... خوندمش و خیلی هاش رو سعی کردم ترجمه کنم .. بعله ..بالاخره اقامتم اومد ... همه خیلی خوشحال شدن از پارتنرم بگیر تا مامان اینا ..
چقدر کار باید بکنم به یه برنامه ریزی اساسی احتیاج دارم ... به برکت خامگیاه خواری کلی لاغر شدم و واسه این ویکند که میریم آمستردام باید یه شلوار جین جدید بگیرم ... خیلی ازانتخابی که واسه غذاهام دارم راضیم .. راحت نیست بخصوص وقتی تو جمعی چون من تنها خام خوار هستم بین اطرافیانم ... فکرش رو بکن مثلا من بفرمایید شام شرکت کنم و غذای خام بزارم جلوی ایرانی جماعت .. پامیشن در میرن و کلی پشت سرم به قول صدفی چرت و پرت میگن ..ولی خیلی باحال میشه ها .. ویلای من رو دوست داشتم ... این هفته که اومد دوباره ورزش هام رو شروع کردم مدتی بود به بدنم برک داده بودم تا با رویه جدید غذا خوردنم خودشو بتونه کمی تطبیق بده واسه همین زیاد ورزش نمیکردم اما بعدش که شروع کردم خودم حس میکنم خیلی انرژی دارم و خیلی کمتر خسته میشم

Thursday, October 10, 2013


پوف .. همین الان فیلم تو و من رو دیدم ... چه فیلم زاغارتی بود ... راستی کسی یه سریال خوب ایرانی میدونه معرفی کنه واسه دیدن ... ویلای من رو تازه تموم کردم ...

Friday, October 04, 2013

Happy birthday my beautiful Jimmy... Love ya ..

Tuesday, October 01, 2013

happy Tuesday every one ... i started my day with a full glass of water early morning .. later a great fresh orange juice and later my smoothie which includes : banana , strawberries , Cantaloupe or talebi , grapes and added chia seeds on the top it .. yum and i feel so great ...