Tuesday, July 23, 2013

hot summER ..here

مرخصی پارتنر من که واسه پنج هفته گرفته ازهمین دوشنبه یعنی دیروز شروع شد ... اینجا شب دو شنبه خیلی گرم بود و من از گرما طرفای ساعت یک صبح پاشدم اومدم پایین و رو مبل ولو شدم ... با اینکه پایین بودم اما باز نشد بخوابم خلاصه جهنمی بود واسه خودش .. طرفای یک ظهر به بعد هم رفتیم واسه کمپر دوباره خرید کنیم.. من فکر میکردم داخل این مرکز به این گنده گی خبر مرگش یه سیستم خنک کننده درست و حسابی باشه که اونم خیلی تخمی و گرم بود خلاصه من بدترین روز گرم سال رو امروز تجربه کردم ... بدن من هنوز کاملا به هوای اینجا عادت نکرده... من یه زمستون اینجا رو سپری کردم اما تابستون گرمش رو هنوز نه ... و طول میکشه که بتونم کمی راحت تر باشم با فصل های اینور ... بگذریم .. بعد از اونجا رفتیم یه مرکز واسه خرید گوشت واسه باربی کیو و همون شبش که کمی خنکتر شده بود کلی برام پختش ... شهریار هم واسه یه کافی اومد اونجا میخواست پرده قسمت بالای کمپر رو که داده بودیم درست کنه واسه مون بیاره و درستش کرده بود سریع تا قبل از مسافرتمون آماده باشه ... من سعی کردم قبل ازشام کمی چرت بزنم .. همونطور کم و بیش عمر گل لاله رو نگاه میکردم و تو پذیرایی خنک ولو شده بودم و پارتنرم هم داشت به کارهاش میرسید و غذا هم میزاشت .. دیده بود حال زیاد خوشی ندارم واسه همین همه کارها رو خودش کرد .. دمش گرم ... امشب میخوام زودتر بخوابم .. خیلی هم بی خوابی خسته ام کرده و هم گرمای مزخرف اینور 

Friday, July 19, 2013

این جمعه دعوت شده بودیم به یه باربی کیو بزرگی اونم از سمت کارپارتنرم .. معمولا هر سال تابستونها قبل از تعطیلاتشون رئیس پارتنرم واسه کارمنداش و خانواده هاشون یه باربی کیو خیلی گنده راه می اندازه و همه رو دعوت میکنه .. من بهم خوش گذشت اما حالم زیاد خوب نبود .. بدن من هنوز داره سعی میکنه به هوای گرم و تابستونی اینجا خودشوعادت بده واین زمان خودش رو میبره .. من زیاد این روزها حالم خوش نیست و بالا زیاد میارم و سر درد زیاد میگیرم .. این وضعیت اگه ادامه پیدا کنه باید برم دکتر ... خیلی از دوستانش رو از پارتی بزرگ شب سال نو به بعد ندیده بودم .. بنا براین دیداری تازه شد .پارتنرم ۵ هفته مرخصی گرفته تا با کمپر بریم و حال کنیم .. ببینیم چی میشه حالا

Thursday, July 18, 2013

به رم ... بوی فرند ساناز رفت و با پدر مادرش صحبت کرد .. بقول خودمون واسه خواستگاری رفته بود .. بیست و پنجم این ماه میرن لندن با هم و فکر میکنم به رم اونجا بهش پیشنهاد ازدواج میده ... رمانتیکه مگه نه ؟؟؟ .. واسه شون خیلی خوشحالم .. البته ساناز از جریان پیشنهاد ازدواج خبری نداره و بقولی اینم یه سوپرایز دیگه واسه اونه .. واسه جشن نامزدی شون فکر کنم بعد از اینکه ما بیاییم از مسافرتمون .. یه جشن مشدی برگزار کنن .. جوون ... حلقه ای که به رم براش در نظرگرفته بود عکسش رو الناز بهم نشون داد .. خیلی قشنگ بود .. امیدوارم خوشبخت بشن .. اما به این زودی ها ازدواج نمیکنن فکر کنم دو سه سال دیگه اینکار رو بکنن ... این مدت حسابی هم همو میشناسن و با هم زندگی میکنن و واسه شون خیلی بهتره 

Tuesday, July 16, 2013

میگما این ناخدا خضیر یا خزیر چه میدونم درستش رو چه طوری مینویسن مرتیکه... بگذاریم حالا این یارو تو یه قسمت تو حریم سلطان سر شام همگی خونه ابراهیم بودن عمآمه اش رو برداشته بود از ریخت کچلش داشتم بالا میاوردم.... خداییش من زیاد طرفدار عمامه نیستم اما این سر کچلش با همون عمامه بیشتر قابل تحمله... هه هه هه

Sunday, July 14, 2013

جون.. تکرار عمر گل لاله شروع شده ... من دیشب میسش کردم ... yey
من عاشق سریالش نیستم... اما نگاه کردن بهش فضا و سوسایتی ترکیه رو نشونم میده که خیلی آدم های مادی و کثیف و پول پرستی هستن و من اگه بمیرم دوست ندارم یه روز اونجا زندگی کنم...من هیچًوقت از ترکیه ای ها نه خوشم اومده و نه حتی دوست دارم واسه تفریح و توریستی برم اونجا... حیف پول... همین سریال حریم سلطان به من دلیل نفرت ترک های ترکیه از ایرانی ها رو که همیشه میخواستم بدونم ....نشون داد چون شاه طهماسب ایرانی که تو جم تی وی مزخرف بهش میگم ژوزف بدجورپدرشون رو در آورده بود

Saturday, July 13, 2013

دیشب بعد از شام بالاخره آتنا جون با ناهید اومدن خونه ما ... من فک کردم شاید شهریار و مامان اینا هم بیان .. اما فقط این دوتا اومدن ..پارتنر من واسه اولین بار آتنا رو میدید .. از پنجره که دید دارن میان تو گفت : تو خیلی قشنگ تر از اونی ... می دونستی ... با اینکه ده سال هم ازت کوچیکتره .. گفتم .. بدجنس ... زبان انگلیسی اش هم زیاد خوب نبود واسه همین نتونست زیاد با پارتنرم صحبت کنه ... بگذریم ... کمی قهوه و چای با هم خوردیم و کلی حرف زدیم .. آتنا خیلی از سگ میترسه واسه همین جیمی هم که خیلی باهوش بود و اینو فهمیده بود خیلی دور و برش میگشت و صداش رو در میاورد ..آخرسر گذاشتم جیمی بره حیاط پشتی تا اینم یه کمی ریلکس بشه .... کلی خندیدیم .. گفتم جیمی هم عاشق زنا و دخترای ایرانی شده ... هه هه هه ... پارتنرم هم گفت اگه بخواد دنبال اقامت آتنا باشه من کمکی بهش نمیکنم .. خود جیمی باید بیفته دنبال کارش ... خیلی بامزه بود ...بعدش هم رفتیم پشت خونه و اطراف رو دید و خیلی هم خوشش اومد.. دوربینش رو نیاورده بود واسه همین من با آیفونم چند تا عکس گرفتم و بعدا واسه ش ای میل میکنم تا داشته باشه ... آتنا این یکشنبه داره میره .. خیلی کوتاه بود سفرش اما بهتر از هیچ چی بود ... بعد دیگه طرفهای ده شب رفتن چون میخواست با دخترها برن کلابی جایی ... اونها که رفتن ما هم جیمی رو برداشتیم زدیم بیرون ... حالا چون کمی هوا ابری هم بود و من اصلا اعتمادی به هوای اینور ندارم .. با خودم چتر بردم .. کلی راه رفتیم و سر راهمون از یه باری که شب سال نو رفته بودیم .. رفتیم تو ..من یه بستنی گرفتم و پارتنرم هم آبجو گرفت .. واسه جیمی هم آب گرفتیم ... و همونجا نسشتیم .... خیلی خوب بود ... آخرش دیگه خستگی رو تو صورت سگ نازم میدیدم ... و گفتم بریم خونه دیگه .... قدم زنان برمیگشتیم ..دستاش دور شونه های من بود و  این چتر گنده من هی میخوردبه باسنش ... با این فکر کمی خنده ام گرفت .. بعد از کمی سکوت گفت ... این په ره پو لو یا همون چتر رو واسه چی آوردی با خودت آخه .... گفتم: به هوای تخمی مملکتت اعتمادی نیست ... نمیخوام اگه بارون بیاد موهام خراب شده ... کلی وقت گذاشتم درستش کردم ها .... ساکت شد و چیزی نگفت ... بنده خدا ..... حالا تو این هیر و ویر منم یادم رفت برم دستشویی ... داشتم میمردم و بد جور میریخت .. بهم گفت چرا وقتی اونجا بودیم نرفتی توالت  ... ؟ گفتم یادم نبود الان هم سرده واسه همین آدم زود دستشوییش میگیره .. گفت خوب اینجا که کسی نیست ... من با جیمی میریم جلو و تو کارت رو بکن .. من گفتم نه بابا یه نفر ببینه چی میشه ... نه بی خیال ... اما داره میریزه ... خلاصه هی از اون اصرار وازمن انکار که مثلا ... نه یه خانم از این کارها نمیکنه .. و خیلی هم راه بود تا خونه ...  بسکه اصرار کرد راضی شدم ... آخراش گفتم صداش میاد و من خجالت میکشم ازت ... میبینی چقدر حیا دارم من ... هه هه هه ... شروع کرد بلند بلند آواز خوندن ... تا من راهت کارم رو بکنم ... با خودم فک میکردم این مرد چقدر منو دوست داره آخه .... دیگه وقتی رسیدیم خونه من تا برسم به تختم بی هوش شدم .... شب خیلی خوبی بود ... امشب شام هم میریم خونه ناهید اینا .. شاید پارتنرم نیاد چون خیلی درگیر کمپره و مسافرت طولانی که بزودی داریم لازمه که کاراش رو بکنه و حسابی آماده ش کنه ... اما من حتما میرم امشب رو ... چون مامان اینا هم اونجا میان و میتونم ببینمشون ...این چند وقت که مثلا مامان اسپانیا بود ... چقدر دل تنگش بودم و همه ش دوست داشتم زود برگرده تا باهاش حرف بزنم یا ببینمش .... من چطوری این همه سال دور بودم ازشون .... چطوری تحمل کردم ... بعد از این چند ماهی که من اینجام باورم نمیشه اون زهره ای که تنها و بدون اقوام درجه یکش تو سیدنی زندگی میکرد ...من بودم ... جمله هایی مثل این که میر مخونه  مامانم ..یا میرم خونه خواهرم اونم به این راحتی تو ذهنم نبود چون میدونستم واسه دیدنشون همیشه باید دو روز تو راه و پروازباشم .. راستی من چطوری اینو تحمل کردم و اینهمه سال اونجا بودم ... پشیمون نیستم اما باورم نمیشه ... مثل یه خوابه .... زندگیم تو ایران .. سیدنی .... و حالا اروپا ....من تا حالا تو سه قاره زندگی کردم .. آسیا ... اقیانوسه و الان هم اروپا ... معلوم نیست شاید در آینده تو یه قاره دیگه باشم ... چن تاش مونده ... آهان ... امریکا و افریقا ..  گاهی فک میکنم واقعا اینا من بودم ... یا یه خواب و خیال بود ... کدوم واقعیت داشت ... نکنه همه ش رویاست ... با فکر کردن و یاداوریشون قبول دارم که یه طورایی همه ش خوب و دلنشین بود ... هم خوشی هاش و هم سختی هاش .. منو حسابی ساخت .. آدمهام رو شناختم ...خودم رو خیلی خوب شناختم ... به توانا یی هام ... استقامتم ... صبر و تحملم ... بیشتر و بیشترپی بردم .... زندگی کردم ... ساختم .. خیلی کارهاو چیزها  رو تجربه کردم ....اما این مدت اونطور که خودم خواستم زندگی کردم و به میل خودم بوده و هست ...این خیلی خوبه که تو فرصت اینو داشته باشی که به میل خودت زندگی کنی و همه تصمیم ها رو خودت بگیری و پای مشکلاتش هم واستی .... وقتی آتنا جون رو دیدم و بیشتر باهاش بودم فهمیدم خیلی باهاش فرق دارم از لحاظ شخصیتی ...بعنوان مثال  اون تو فضای بسته ایران واسه یه زن ....خیلی نمیتونه مثل من راحت باشه و راحت تر تصمیم بگیره ...  فهمیدم که میتونم اگه بخوام فقط خود خودم باشم و از همه دور ... سخت که بود اما یاد میگیری که چطور باهاش کنار بیایی .... اون چیزی که باعث مرگت نشه ... قوی ات میکنه ومن به این قضیه خیلی باور دارم 

Tuesday, July 09, 2013

باز یه سه شنبه دیگه شد و رفتن به مارکت و خرید و اینا ... این هفته هم آتناجون با هامون بود .. من معمولا صبح ها خیلی زود طرفهای پنج صبح پا میشم و بعد از خوردن یه موز یا سیب میپرم رو ترید میلم و ورزش و در عین حال سریال های مورد علاقه ام رو میبینم ... جلو جلو حریم سلطان رو میبینم یا بیشتر از بوسه تا عشق رو که تا حالا مرتب دارم دنبالشون میکنم ... بعدش یه دوش کامل .. صبحانه کامل ... بعدش به ماهی ها غذا میدم به سگه میرسم به باغچه کوچیکم میرسم و بقیه کارهای خونه .... وقتی ناهید تماس گرفت که بیاد دنبالم من همه کارام رو کرده بودم اینبار گفت جیمی رو هم بیار ... رفتیم مارکت .. آتنا که از سگ میترسه و زیاد بهش عادت نداره .. جیمی تا بحال مارکت نرفته بود یعنی کسی نبرده بودش اونجا ... از صدقه سر من چه جاها که نرفته تا بحال .. اینو پارتنرم خوب میدونه و همین واسه من کافیه ... هوا خیلی داغ بود ...کلی گشتیم و آتی میخواست کلی سوغاتی بخره واسه همین ما رفتیم سمت شهر مرکز خریدش ... من هم با این سگ تو دستم یا گاهی هم میزاشتمش زمین ... طبقه بالای یه مرکز خریدش من یه دونه عینک برداشتم و گذاشتم رو صورت جیمی که تو بغل ناهید بود .. چند تا عکس هم همونجا با هم انداختیم ... خیلی ناز شده بود .... کلی خندیدیم ...تو بوتیک ها کسی چیزی بهمون نگفت اما وقتی رفتیم بالای پله ها واسه رستوران و من کمی آب واسه اش خواستم خانمی که اونجا کار میکرد گفت شما چطور سگ رو با خودتون آوردید .. اینجا نباید باشه ... ما هم که سفارش ساندویچ هامون رو داده بودیم با این حرف پاشدیم که بریم بیرون .. یه نگاهی بهمون کرد و گفت حالا بشینید .. قربون پول برم  که همه جا حرف اول رو میزنه ... از درد اینکه مشتریهاش رو از دست نده تصمیمیش رو سریع عوض کرد ... نشستیم و کمی ساندویچ خوردیم ... مامان به پیشواز ماه رمضون رفته بود اما هوا خیلی گرم بود و من مطمین نبودم که بتونه بگیره بقیه روزهاش رو ... بعد از غذا باز رفتیم خرید کردیم و دیگه آخراش برگشتیم خونه ... مامان کمی حالش بد شده بود واسه همین باید روزه اش رو میشکست .... اینجا روزهاش خیلی بلند تر از روزهای ایرانه .. ما طرفهای نه یا حتی ده شب هنوز هوا روشنه و آفتاب هست .. البته تابستون ها ... واسه مامان که منتظر میشه آفتاب بره یا هوا تاریک بشه طول روز خیلی زیاده و فک کنم واسه همین خیلی سخت میشه واسه شون تا روزه رو بگیره ... بگذریم ... روز خوب و خسته کننده ای بود ... جیمی هم خیلی خسته شده بود و تا غروب دیگه زیاد اذیت نکرد و همه ش چرت میزد و یا میخوابید .پارتنرم که شنید گفت جیمی خیلی لاکیه که با چهار تا زن خوشگل رفته بیرون و کلی خوش گذرونده .. گاهی بهش حسودیم میشه که تو اینهمه بهش میرسی .. اما خیلی خوشحاله که ما رابطه خوبی با هم داریم 

Thursday, July 04, 2013

این هفته خیلی از دوستان قدیمی ام رو دیدم .. بچه محل های قدیم رو .. سیرانوش رو .. الهام رو ... پسر خلف بیگی رو ... فرنوش ... ملاحت .. ملاحت چقدر عوض شده .. گاهی زمان چقدر بی رحمه و خیلی ها رو بدجور پیر میکنه ... حس عجیبی داشتم .. دیدن این دوستان باز منو پرت کرد به اونموقع ها .. به قدیم ها .... حس عجیبی بود ... یه نوع نوستالجیک به تمام معنا ... حتی خانم مقدم ....همه و همه ... دم فه ی س بوک گرم .. من فکر کنم اگه یه پنج شیش تا دیگه رو بتونم از قدیم ها ببینم دیگه همه اون آدمهایی که همیشه اونم بعد از اینهمه سال میخواستم ببینم رو ... دیدم 

Monday, July 01, 2013

جون ... چه دلمه ای درست کردم با کلی گوجه سبز ... دورش ... یااام... ۵ تاش دلمه فلفل سبز و قرمز و زرد دلمه اییه... بقیه اش بادمجونه و گوجه فرنگی ... همراه گوجه سبز ... من توی سسش معمولا سر که و کمی شکر با ابلیموی تازه میزنم ولی خود تون میدونید که هر کسی با یه طعمی دوستش داره... اینی که من میزنم هم کمی ترشه و هم کمی شیرین...همراهش کلی بادمجون هم سرخ کردم با پیازچه و گوجه فرنگی از باغچه خودم.. تنگش هم سالاد گوجه و خیار و پیاز از باغچه خودم... به به به ... بزن اون دست قشنگه رو ... چه شود