Saturday, June 29, 2013

دیشب همگی مون واسه شب سال رفتیم خونه مامان اینا .. مامان هم کلی حلوا گذاشته بود ... همه دور هم بودیم و از پدرمون حرف زدیم ... باورمون نمیشه که پنج سال گذشته و رفته تو شش سال.... شام هم اونجا بودیم ... بعدش امروز واسه مراسم شب سال پدرم رفتیم با پارتنرم  سر خاک ... کلی زار زدم و سبک شدم ... خیلی دلم براش تنگ شده .. قبلش رفتیم و یه گلدون خیلی خوشگل واسه اش خریدم .. بعدا فهمیدم مامان اینا هم لنگه همون گلدون با همون رنگ گلاش خریده بودن و خیلی برام جالب بود که سلیقه هامون تقریبا یکیه .. یه دل سیر گریه کردم.. باورم نمیشه که اینهمه سال گذشته اما من هنوز دلتنگشم ... کجایی تو آخه 
شب سال پدرم....پنج سال گذشت از رفتنت... پنج ساله که همگی دلتنگتیم ......
چقدر زمان سریع میگذره... مهم نیست چقدر گذشته ... مهم اونه که همیشه دلتنگشم... و با مرگش نمیتونم کنار بیام... امروز سر خاکش فکر می کردم یعنی پدر من داره اینجا ... میپوسه... و من نمیتونم کاری واسه این قضیه بکنم... دیگه نمیتونم صورت مهربونش رو بیوسم... نمیتونم توی اغوشش برم.... دیگه صداش رو فقط تو خوابهام میشنوم.... دیگه نیست.... اما من هنوز باور ندارم

Tuesday, June 25, 2013

THE RAVEN


Just watched  the movie " The Raven " ... loved it ... some of those interesting true stories & I  loved it .

Monday, June 17, 2013

زندگی خصوصی آقا و خانم م ی م ....

چند روز پیش داشتم فیلم زندگی خصوصی آقا و خانم م ی م .. رو میدیدم ... اگه تونستید حتما این فیلم رو ببینید ... خیلی خوبه که یادم بیاد خیلی مردای ایرانی فقط و فقط بلدن یه قفس ازت بسازن و همه چی باید موافق میلشون باشه و وای ... اصلا حوصله این آدمها رو تو زندگیم ندارم ... دیگه تحمل ندارم که یه گه بهم بگه چی بپوش .. چی بخور .. کجا برو .. یا چی کار کن .. من هیچ وقت نتونستم تو اون قالبی که یه مرد ایرانی ازم میخواد توش زندگی بکنم .. خودمو بزور بچپونم ... تنهایی خیلی بهتره که بخوای وارد این رابطه های ضربه زن و عذاب آور باشی .... همه جای دنیا آدم خوب و بد داره .. اما من دیگه نمیتونم همه ش اینطور آدمها رو تحمل کنم یا تو این رابطه ها باقی بمونم ... هر طور که شد ... میزنم بیرون ... عمر ما اینقدر طولانی نیست که تمامش بشه غصه و سرو کله زدن با یه آدم زبون نفهم عوضی که همه کثافتی رو بخودش روا میدونه انجام بده چون که مرده ... اما همیشه همه چی طرفش رو میخواد بزاره زیرذره بین و هی مرتب طرفش رو سبک و سنگین کنه ... نه من آدم اینطور رابطه ها نیستم و نخواهم بود ... الان هم زندگیم رو با این پارتنرم دوست دارم 

Sunday, June 16, 2013

Happy Father's Day every one... Miss mine sooo damn much ....

Friday, June 14, 2013

مامان گلم تولدت مبارک ....

مامان اینا چهار شنبه دیروقت برگشتن هلند میدونم که به استراحت احتیاج داشت واسه همین فقط بهش زنگ زدم و باهاش صحبت کردم بعد دیگه گذاشتم بعدا ببینمش ...واقعا دلم براش تنگ شده بود ..باورم نمیشد من اینهمه سال چطوری بدور از مامانم ..اونور دنیا تنها زندگی کردم الان یه هفته ای که رفته اسپانیا انگار یه عمره که ندیدمش .. اصلادیگه تحمل دوریش رو ندارم  ... جمعه صبحی تازه ورزش روزمره ام رو تموم کرده بودم و دوشم رو گرفته بودم که دیدم با علی و میلاد اومدن اونجا .. سریع پریدم یه چیزی تنم کردم .. اومده بود سوغاتی هامون رو بده ... خیلی خوب بود .. بهش گفتم ما میخواستیم بیایم واسه امشب اونجا .. من گفتم واسه کافی بریم پیش مامانم و پارتنرم گفت کافی نه .. شام بریم که من بیشتر پیششون باشم ... خیلی عالیه که طرفت مادرت رو ازخودت بیشتر دوست د اره .. به مامان که گفتم .. گفت پس ما میریم .. دیگه نزاشتم برن .. گفتم شب تولدته و ما هم میخواستیم گل بگیریم با کیک بیاییم همین کار رو اینجا میکنیم .. خیلی عالی سریع به خونه رسیدم خیلی هم خسته بودم چون خیلی تمرین کرده بودم و بدنم درد میکرد اما سریع تمیز کردم حسابی خونه رو ... بعد هم واسه شام دور هم بودیم .. پارتنرم هم گل خیلی خوشگلی گرفت سر راه که از کارش برمیگشت ... قبل از شام هم ناهید و شهریار اومدن و سوغاتی هامون رو دادن ..  هوا هم عالی بود بیشتر سمت پشت خونه نشسته بودیم و شام رو هم همونجا خوردیم ... جای همه عزیزان هم خالی ... خیلی خوب بود .. به همه مون خیلی خوش گذشت .مامان گلم ... تولدت مبارک 
تولدت مبارک مامان خوشگلم.. یه عالمه بووووس

Thanks Nahid ... love it ..... with love from Spain ....


th

Monday, June 10, 2013

I always have to explain to my non Iranian friends why there is a watering can in my bathroom... Lol

Sunday, June 09, 2013

این ویکند که اومد چون هوا گرم شد و خیلی حال میداد واسه باربی کیو ... سمت پشت خونه مون که خیلی باصفاست و کلی هم تو باغچه نازم کاهوهای تازه دارم .. خیلی میچسبید ... خوشمزه شده بود باربی کیو مون و خیلی خوب بود .. مامان اینا رفتن ... ازشون خبر دارم ... به علی هم زنگ زدم پاشه بیاد اینجا دور هم باشیم اما خسته بود و خیال استراحت داشت ... من هم زیاد بهش اصرار نکردم .. چون دوست داشتم که 
راحت باشه 
خوب من بالاخره نویسنده بلاگ بلوط یا همون لوا زند رو دیدم .. خیلی سال بود میخوندمش و تو فه ی س بوک  هم که اددش کردم و عکساش رو هم دیدم ... قیافه ش 
...دقیقا شبیه همونی بود که من تو ذهنم بود ..جالبه نه 
بگذریم داشتم عکسهای پرش مهشید راستی رو میدیدیم ..من قبلا این تجربه رو داشتم.
فک کنم بعد از ارگزم ..یکی از بهترین تجربه هایی بوده که من تو زندگیم داشتم

Friday, June 07, 2013

یوپی سی من که ساتلایت هلندیه بزودی فیلم ایرانی سه پو ری شن رو میزاره... من این فیلم رو چن سال پیشت تو سینما در سیدنی دیدم... خواستم بگم واسه بقیه
آنها به من میخندند .. چون من متفاوتم ...من به آنها میخندم .. چون همه شان مثل همند 
چه هایلایت های خوشگلی شد موهام ... جون...تابستونه و ما هم این یکی دو روزه کمی بدنمون حال اومد با هوای تابستونی... آونم بعد از این همه مدت سرما ... وقتش بود موهام رو هم حسابی خوشگل کنم یه های لایت هالیوودی کردم ... همونی که میخواستم شد...


Thursday, June 06, 2013

بلاگ آپدیت شد ..
دیشب سر شام ... با داداشم خونه ما این فیلم
" Overbrook brothers" ...
رو داشتیم میدیدیم ... وای روده بر شدیم از خنده .. علی که سیاه شده بود از خنده .... حتما فرصت کردید ببینید این فیلم رو .. خیلی فانیه ....


The movie " Overbrook brothers" ... so damn funny ....



چقدر روزها و هفته ها سریع میگذره .... این هفته ای که اومد دوشنبه اش ... مادرم و برادر کوچیکه بهمراه خواهرم .. همسرش و دختر کوچیکش همه گی با اتوبوس رفتن اسپانیا ... خیلی واسه شون خوشحالم .. این مسافرت خیلی لازم بود .. یکشنبه شب یعنی شب قبلش همه مون خونه خواهرم شام دعوت بودیم و شهریار هم خیلی بهم حال داد و یه کباب حسابی زد .. به خواهرم گفته بود از وقتی زهره اومده ما واسه ش کبابی درست نکردیم .. کباب ها بهمراه دوغی که درست کرده بودن و همه چی خیلی خیلی یام بود و به همه مون چسبید ... جای شمایی هم که اگه اینجا رو الان میخونی خالی .. خیلی دمش گرم ... تو همون حین ابروهای ساناز رو برداشتم و تمیز کردم .. موهای الناز رو کوتاه کردم ... و هوا هم خوب بود و همه کارهارو تو همون حیاط خونه خواهرم انجام دادیم ... شب هم دیگه برگشتیم خونه .. این مدت که مامان نیست علی تنهاست .. منم مرتب باهاش تماس داشتم که بیا اینجا پیش ما ... دو شنبه ای اومد و ناهار با هم بودیم ... چهارشنبه ای هم که واسه شام نگرش داشتیم و چاینیز گرفتیم و یه فیلم دبش و خیلی خنده دار هم تو یو پی سی من .. یا همون ساتلایت هلندی ما بود ..اسم فیلمه همون تایتل این پست منه .... خیلی خنده دار بود روده بر شدیم از خنده هم من و هم علی ..علی که سیاه شده بود از خنده .. توصیه میکنم حتما ببینیدش ...  موهاش رو هم زدم که خیلی خوب شد و بهش میومد اون مدل .. پارتنر من موهای علی رو که دید گفت پس موهای من رو کی میزنی .. هه هه هه ...من یه همسایه دارم که مرده خیلی از دماغ فیل افتاده ست وبقولی به کونش میگه دنبال من نیا بو میدی ... از این تیپ هاست... منم اوایل که فهمیدم با خودش مثل خودش برخورد کردم .. این روش که من دارم خیلی سریع جواب میده و بقولی رو کم کنی خوبیه ... چون طرف میفهمه با کسی که مرتب میگوزه باید بهش رید تا بفهمه تو هم دارای کون هستی .. خلاصه که هم زنش که خیلی فضول تشریف داره و هم مرده جفتشون حساب کار اومد دستشون .. چهارشنبه ای علی ماشینش رو گذاشته بود دم در ما که این زنیکه هم که نمیدونم کدوم احمقی بهش لای سنز داده واسه رانندگیش .. زد بهش ... ما یعنی من و برادرم هر دو این صحنه رو از پنجره دیدیم چون تو پذیرایی بودیم و داشتیم ساتلایت ایرانی میدیدیم ... هردو زدیم بیرون و بعد هم باهامون صحبت کردن و خوب اینجا مشکل کمتره چون بیمه تمام مخارج رو میده ... عصرش زنه اومد اینجا تا فرم بیمه رو که یه قسمتش رو خودشون پر کرده بودن بده به برادرم تا اونم پرش کنه و بعد بفرسته واسه پرداختش .... کمی هم حرف زدیم اینبار چون کونش گهی بود و احساس تقصیر میکرد خیلی دوستانه تر بود ... منم کمی تحویلش گرفتم اما به این زودی ها و سادگی ها با اینطور آدمها صمیمی نمیشم چون خیلی وقت ها بی ظرفیت هم هستن و رفتار ها شون رو دوباره ادامه میدن که اصلا به خورد شدن اعصاب من نمی ارزه ...  واسه پنج شنبه اولش با علی رفتیم سر خاک پدرم بعدش رفتیم و من کلی خرید داشتم که کمکم کرد ... هوا امروز خیلی گرم شده و منم فرصتی شد واسه ام که اینهمه لباس های تابستونی ام رو که از سیدنی آوردم بتونم بپوشمشون .. امروز هرکاری کردم دیگه علی  واسه ناهار نموند چون باید میرفت پیش بچه هاش .... از باغچه کوچولو و خوشگلم بگم که کلی کاهوها رو که الان بزرگ شدن با هاشون سالاد درست میکنم و خیلی تازه و عالیه .. و بقیه سبزی های دیگه مثل ترب و گشنیز و نعنا ... خلاصه که خیلی میچسبه ... یه بوته خیلی ناز و خوشگل توت فرنگی دارم که هر روز داره بزرگ و بزرگتر میشه .. مشخصه که بزودی میوه هاش هم میرسه و خوردن اونا چه عالیه ... در ضمن سنبل هایی که من واسه عید گرفته بودم کاشتمشون تو همون باغچه که باز دارن گل میدن .. فک کنم چند سال این کار رو بکنن یعنی سالی یکی دو باز گل بدن .... من که عاشقشونم ... تو سیدنی موقع عید من با چه بدبختی سنبل گیر میاوردم واسه سفره هفت سینم .. یادمه یه سال من واسه عید ۱۵ دلار دادم یه شاخه سنبل ... فقط بخاطر سفره شب عیدم ... اینجا تو این کشور گل ... چقدر ارزونه و من واسه سفره هفت سینمون همه رنگش رو خریدم که همون ها رو کاشتم تو باغچه ام ... این قسمت پشت خونه ما یا همون بک یارد مون خیلی باصفاست ... هوا که خیلی گرم میشه من درها رو باز میکنم و صدای آب حوض بزرگ ماهی ها مون آرامش خاصی بهم میده ... این حوض بزرگ رو میشد استخرش کرد و واسه تابستون تو همین جا ازش استفاده کرد اما اروپاهواش بااسترالیا  خیلی فرق داره و داشتن استخر اونم فقط واسه یکی دو ماه گرم .... صرف نمیکنه ...  سیدنی خوب گرمتره وداشتن استخر تو خونه ها عادی تره ...غذای سگمون رو آماده کردم .... الان هم برم عدس پلوی مامانم اینا رو که با مرغی که گذاشتم و سبزی های تازه باغچه ام آماده کنم واسه شام ....تا یادم نرفته بگم که بالاخره خروس هم خریدم ... بجای مرغ ... البته زنده نیست ... از سوپر مارکت اینجا خریدم که ارزون هم بود ... یام .... از وقتی از سیدنی اومدم خروس نخورده بودم .... گوشت خروس گرمه و اگه بجای مرغ خروس بخورید بهتر و سالمتره .... الان مدتیه که دارم از اولش سریال از بوسه تا عشق رو میمیبنم آنلاین .... خیلی چس ناله داره و من اصلا از کنان هم خوشم نمیاد اما چون من وسطاش اومدم اینور خیلی هاش رو ندیدیم از اول ... و هنوز تو جم داره بقیه ش رو نشون میده .. بعدش میخوام برم شمیم عشق رو از اول نگاه کنم چون اونم زیاد ندیدمش ...

Tuesday, June 04, 2013

این اسکندر چلبی تو سریال حریم سلطان وقتی عصبانیه با اون کلاه جنگی مسخره اش ریختش مث شمر تو تعزیه میمونه ... هه هه هه خیلی خنده داره..روی ترید میل که بودم این استاتوس رو نوشتم ... بیچاره شمر ما رو بی خودی دادگاه نظامی کردن کشتنش ...