Tuesday, December 31, 2013

واسه شب نیویررفتیم شام خونه ناهید اینا..اینجا به این شب میگن اوود ان نی یو...منم کلی به خودم و موها و آرایشم رسیدم و بعدش هم پیرهن زمستونی تازه ای رو که خریده بودم رو هم تنم کردم و راه افتادیم سمت خونه ناهید اینا..قبلش یه بوقلمون پخته بودم واسه پارتنرم که اون غذای شب سال نوی خودش رو داشته باشه ولی ناهید همون غازی رو که از آلمان خریده بودن رو گذاشته بود تو فر و اونو پخته بود..بهم گفت امشب نمیخواد بوقلمون رو بیاری من کلی غذا گذاشتم..بوقلمون رو بزار واسه فردا شبش..مهین خانم خواهر شهریار هم با شوهرشون از شب قبل اومده بودن و خونه ناهید اطراق کرده بودن البته شوهره دعواش شد با زنش و همون شب رفت اما خانمش موند واسه اون شب و شب مهمونی..واسه منم یه بسته زرشک از ایران آورده بودن که دستشون درد نکنه..آبش رو میگیرم وخودم استفاده ش میکنم مهمونی خوبی بود ما حتی جیمی رو هم با خودمون بردیم..بهمن و به رم هم با دخترااومده بودن..بعد شام بیشتری ها رفتن دم در و یه کمی آتیش بازی کردن..من آتیش بازی رو از داخل خونه و پشت پنجره داشتم نگاه میکردم..جیمی رو هم نزاشتیم بره بیرون چون از سرو صدا میترسه و یه وقتی دیدی سکته میکنه بیچاره..بعد آتیش بازی هم همه اومدن تو من و بهمن و الناز و ساناز و برم با پارتنرم همگی شروع کردیم بازی مونوپولی که همون ایروپولی خودمون بود که تو ایران بچگی هامون بازی میکردیم....ساناز حین بازی نگاه عمیقی به من کرد و گفت: خاله هیچ فکرش رو میکردی یه روز ما همگی با پارتنرهامون بشینیم دور هم وبا هم مونوپولی بازی کنیم؟؟؟"..گفتم:نه..اصلا"...خیلی شب خوبی بودو خیلی بهمون حال داد ... بودن کنار فامیل رو به هممه چی ترجیح میدم ..چقدر این موقع های سال من همیشه دلتنگ بودم..اون موقع ها حتی خرچ زیاد میکردم واسه خودم برنامه میزاشتم..کروز میرفتم....هالیدی..پارتی ..همه و همه اما باز دلم تنگ اقوامم بود..دوست داشتم کنارشون باشم..الان شاید مهمونی ها خیلی معمولی باشه اما واسه من یه دنیا ارزش داره..دارم حسابی لذتش رو میبرم ..باز هم میگم..هیچ چی تو این دنیا لذتش بالاتر از این نیست که اطراف فامیل واقوام و عزیزانت باشی... حتی اگه مجبور باشی تو هلند زندگی کنی 

Monday, December 30, 2013

I am sure ....

Friday, December 27, 2013


قبلا هم گفته بودم این هلند هر چی کشور مزخرفی هم باشه این زمان کریسمسش خیلیپ
 خوبه چون من که قبلا تو سیدنی زندگی میکردم اونجا همیشه کریسمس فقط یه روز بود اونم بیست و پنج دسامبر اما اینور هم بیست و پنجم هست و هم بیست و ششم یعنی دوروز تعطیلی...ما روز بیست پنجم مهمون خاصی نداشتیم من دوست داشتم مامان اینا بیان اما مامان کمی حال ندار بود و نمیخواستم بهش خیلی اصرار کنم اما فرداش یا همون بیست و ششم امد با میلاد و ناهید هم که کار میکرد و شب کار بود این دو شب ولی شهریار اومد ..خلاصه شام دور هم بودیم مامان هم کمی راویولی درست کرده بود و با خودش آورده بود ما هم که مرغ و اینا داشتیم و چیپس و کمی هم گوشت خوک که قبلا از آلمان گرفته بودیم..منم که سالاد و غذام به راه بود...خلاصه شب خوبی رو دور هم گذروندیم..اینم درخت کریسمس امسالمون .. سال دیگه یه نوش رو میخریم ... من دوست دارم این مناسبت ها دور هم باشیم و میدونم که همیشه خیلی بهمون خوش میگذره





همین امروز فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند ... رو دیدیم

Festive Season .. YEY..

جمعه بیستم دسامبرروز آخر کلاسم بود .. خیلی خوب بود کلی بینگو بازی کردیم و من یه قاب عکس بردم...بعدش پانتومیم بازی کردیم که باید کلمه ها رو حدس میزدی و دو گروه شده بودیم .. خیلی خندیدیم و خیلی خوش گذشت تا شیش ژانویه تعطیلم که همون دو هفته میشه..یه برنامه جدید بهمون دادن اینجا نه تایم تیبل هاش حساب کتاب داره و نه اینکه هر دفعه که تو یه کلاس میری دیگه مطمین نیستی هفته بعد هم دقیقا همون روز تو همون کلاسی..بسکه کاراشون تخمیه و بی حساب کتاب..صدرحمت به سیدنی که کاراش دیسیپلین خودش رو داشت..کلاسام رو دوست دارم با اینکه کمی بورینگه اما خیلی یاد میگیرم و واسه زبان اینجا خیلی کمکم میکنن..بعد از تعطیلی کلاسم رفتم سمت شهر که خیلی شلوغ بود و خر تو خر..رفتم یه سری کارت تبریک بخرم..نمیدونستم واسه تولد ناهید چی بخرم..رفتم فروشگاه مورد علاقه اش..اما باید سایز ناهید رو میدونستم که هر چی به ساناز و الی زنگ زدم نشد..شاید یه کارت بدم بهش با پول چون بیشتر به دردش میخوره..بگذریم  من چون خیلی ساله همیشه ای کارت میدم به ملت واسه همین واسه کارت خریدن و فرستادن خیلی تنبل شدم..پارسال ما خیلی کارت گرفتیم از همه..که اصلا کارت هم نفرستادم اما امسال نمیخوام اینکار رو بکنم حتی کارت ونسا از ملبورن واسه ام رسید با کلی عکس ازخودش و دوست پسرش و خواهر و خواهر زاده هاش که چقدر بزرگ شده..منم دیدم دیره واسه اش ای کارت فرستادم..ونسا واسه کریسمس و نیو یرمیره سیدنی پیش فامیلاش...اگه سیدنی بودم میتونستم مثل همیشه ببینمش اما الان که نمیشه...امید وارم بشه در آینده یا اون بیاد اینور یا ما بریم و بتونیم  ببینیمش .. بگذریم..من تا یادمه کریسمس همیشه یه روز بوده وبس..اما هلند اگه همه چیش افتضاح باشه این کریسمس بازیش خوبه که دو روزه یعنی هم بیست و پنجم و هم بیست و ششم..حالا ارمنی ها که نیو یرشون رو شیش ژانویه میگیرن واسه همین یه سری از همکلاسی هام روز اول  کلاس نمیان چون جشن خودشون رو دارن..بگذریم من واسه بیست و پنجم مامان اینا رو هم خونه ام دعوت کردم بیان دور هم باشیم ناهید که هر دو شب رو کار میکرد عوضش واسه نیو یر بیکاره واسه همین این دو روز کریسمس شهریار و بچه ها هم تنها بودن .. مامان روز اول کریسمس مریض بود اینجا چون سه شنبه که ما رفتیم با پارتنرم خرید مارکت خیلی هوا بادهای وحشیانه داشت و خیلی هم سرد بود فکر کنم مامان واسه همین مریض شده بود روز بعدش که بیست و ششم بود اومدن با میلاد اونجا و شهریار هم اومد و دور هم بودیم خونه ما میلاد آنلاین یه میزتلویزیون خیلی خوشگل از مارکت پلس دید که با بوفه لباسش خیلی ارزون و خوشگل بود فقط تو زودفن بود باید میرفتن و میخریدنش..بهش زنگ زدن و قرار شد شنبه ای برن و بیارنش..مامان خیال داره وسایل خونه اش رو نو کنه که بنظر من خیلی خوبه و واسه روحیه خیلی لازمه..شام هم خونه ما بودن که مامان طفلکی با اون حالش لازانیا درست کرده بود و آورده بود منم از گوشتی که از آلمان خریده بودیم گذاشتیم تو آون و کمی هم سیب زمینی سرخ کرده با خروس پخته ای که از مارکت میخریم که خیلی خوشمزه ست..گذاشتیم واسه شام و همه دور هم خوردیم..من هرسال کریسمس یا نیو یر یا عید ایرانی خودمون و این مراسم های شبیه به این خیلی دلم میگرفت چون تنها بودم و دلم هوای خونواده ام رو میکرد واسه همین این طور موقع ها دلم میخواد همه دور هم باشیم و بهمون بیشتر هم خوش میگذره...نیو یر دو سال پیش من تو یه کشتی پنچ طبقه بودم توسیدنی هاربر و اون تو کلی موسیقی و غذا و مشروب و همه چی بود.... چند سال پیش که من واسه اولین بار اینکار رو کردم اونجا تو سیدنی خیلی خوب بود بخصوص موقع نیو یر که آتیش بازی معروف هاربر بریج هم هست ..سری بعد که  رفتم واسه کروز هاربر واسه نیو یر زودتر طرفهای اکتبر بلیطش رو بوک کردم که خیلی ارزون تر بود و تا شب نیو یر اون بلیط سیصد چهار صد تایی شده بود هزار تا...اما من باز نمیخواستم بفروشمش..چون میخواستم مثل بقیه حالش رو ببرم ..درسته که بهم خیلی خوش میگذشت اما راستش این مراسم رو دورو ور خانواده باشی بهت بیشتر خوش میگذره...من تو هر دوره از زندگیم یه نوعیش رو داشتم واسه همین از هر دو نوعش تو زمان خودش استفاده کردم و حالش رو برده یا دارم میبرم

Tuesday, December 24, 2013

MERRY CHRISTAS and HAPPY NEW YEAR TO ALL ...
enjoy these moments with your love one and dear family, I am sure I will as every other and the o MAKE THE MOST OF IT, life reasurasses on us so fast, so treasure each moments of it and spend and enjoy it with your family and love one .
I hope the year 2014 bring to all of us more HAPPINESS, HEALTH, PROSPERITY ,more kindness to our hearts .
best of luck ..have a wonderful holiday every one ...
VROLIJKE CHRISTAS en GELUKKIG NIEUWJAAR OP ALLE ...
geniet van deze momenten met je liefde een en lieve familie, Ik ben zeker dat ik zal zoals elke andere en de o HAAL HET BESTE VAN IT, het leven reasurasses ons zo snel, zo schat elke momenten van het en brengen en te genieten met uw familie en liefhebben.
Ik hoop dat het jaar 2014 brengen voor ons allemaal meer geluk, gezondheid, welvaart, meer vriendelijkheid naar ons hart.
beste van geluk .. hebben een heerlijke vakantie een ieder ...
عزیزانم ... سال نوی مسیحی مبارک باد

Sunday, December 22, 2013

امروز ما رفتیم خونه ماما و ویم..تولد ویم بود البته شب قبلش دعوت بودیم اما من نمیخواستم شب چله اونجا برم..میخواستم شب چله رو پیش خانواده خودم باشیم..اونجا که رفتیم خونه کوچولوشون هی خالی میشد هی پر میشد 
ویم خانواده خیلی خوبی داره و باکلاس..کلی باهاشون حرف زدیم..خواهر ویم..ریتا..یه آرتیسته و کارهای نقاشی میکنه...خیلی ازشون خوشم اومد..درست برعکس یه سری هلندی بی شعور دهاتی بودن 

Saturday, December 21, 2013

..عاشقان یلدا بر شما مبارک باد

شب یلداتون مبارک  
واسه شب چله رفتیم خونه مامان اینا که ناهید اینا هم اونجا بودن تولد ناهید فرداش بود و ما شبش رو جشن گرفتیم..دور هم خیلی خوش گذشت 

Saturday, December 14, 2013

we going to dutch weeding party 2night... yey.... I am excited...

Wednesday, December 11, 2013

جالبه مگه نه ؟؟..البته امروز عروسی به نی وجودیت هم هست.. تبریک  میگم بهشون






Tuesday, December 10, 2013

یکی از مراسمی که تو هلند هست اینه که اگه یه زن به سن پنجاه سالگی برسه بهش میگم سارا و اگه مرد به این سن برسه میشه آبراهام یا همون ابراهیم خودمون...وقتی کسی به این سن میرسه دم خونه اش رو کلی درست میکنن و عروسکهای گنده و دکورهای مختلف میزان و خلاصه که خیلی شلوغش میکنن..جودیت هم تو رابطه رسمی دومش هست وبا پارتنرش به تی  خیال دارن با هم بزودی ازدواج کنن..خوب ما هم امروز مجبور بودیم بریم و تو این کاغذ کشی و این مسخره بازی ها کمک کنیم بقیه رو..شبش رفتیم اول خونه پدر به تی یا پدر بزرگ دی وی...خونه خیلی قدیمی بود میشد گفت دو سه نسل تو این خونه تا بحال زندگی کردن کار کاغذ کشی ها که تموم شد برداشتمی وسایل رو بردیم همون دم خونه به تی و جودیت و کلی تو درست کردنشون بهم کمک کردیم..من بسکه سرد بود دیگه انگشتهای پام از سرما بی حس شده بود..ملت چه حالی دارن..کمی که خلوت تر شد ما رو دعوت کردن تو واسه نوشیدنی.. شب خوبی بود.. عروسی شون همون یازده دسامبره...و واسه وی کندش هم پارتی شونه...واسه امضا و کارهای دفتریشون میرن شهرداری و اونجا مراسم عقدشون انجام میشه 

Sunday, December 01, 2013

هه هه هه ... داره بفرمایید شام میده .. یه بوس بده اومد ... هه هه

Saturday, November 30, 2013

..پارتی تولد من

خوب تولد من خیلی خوب برگزارشد..امسال مثل پارسال خیلی شلوغ نبود چون یه سری ها رو که خیلی پررو و پرمدعا تشریف دارن رو دعوت نکردیم و کمی خصوصی تر گرفتیم...غذا هم از بیرون خریدیم واسه همین دردسر درست کردن غذا هم نداشتم...شب خیلی خوبی بود و خیلی بهم خوش گذشت..اینم دسته گل خیلی خوشگل ایلونا و دی وی واسه تولدم که خیلی خوشگله و خیلی دوستش دارم .. مرسی همه دوستان و عزیزانم ... بووووس 




Friday, November 29, 2013

اجدادم اومد جلوی چشمام .. بسکه این هفته کار کردم واسه مرتب کردن خونه واسه مهمونی شنبه شب..اما عجب شبی بشه این شنبه که میاد .. جووونمی ...

Thursday, November 28, 2013

تمیزکردن خونه تمومی نداره..سایزش بزرگه و منم وقتی ویر تمیزکردنم میگیره دیگه ول کن نیستم و میخوام همون روز همه رو تمومش کنم..واسه این هفته پشمهای جیمی رو هم زدم و کلی تمیزش کردم جمعه ای میشورمش تا واسه مهمونی تمیز باشه و بو نده...من به تمیزی مثل خیلی زنهای ایرونی دیگه حساسم و سخت مراقبم که همه چی تمیز باشه..خونه ای که سگ داره باید بیشتر تمیز بشه و در و پنجره ها مرتب باز بشه تا خونه بو نده..من به این چیزها خیلی توجه میکنم
اما بدنم خیلی درد میکنه..وضعیت میوه و خام خواری همچنان ادامه داره و خیلی هم دوستش دارم..این روزها غذا که  واسه پارتنرم بوی 
گوشت حالم رو بهم میزنه..من قبلنا هم بوش رو دوست نداشتم و کلی میشستمش تا بوی خونش بره..اما الان بیشتر به بوش حساس شدم..کلی لاغرشدم و خوش تیپ...دوستان و اقوام اوایل که شروع کردم نگرانی هاشون رو نشون میدادن..مگه میشه گوشت نخوری ؟؟ چطوری زنده میمونی ؟؟ اما الان دیگه نگرانی کمتری دارن و نتیجه ای که دارن میبینن خودش جواب خیلی از سوالهاشون رو میده..حتی خاله ام از ایران هم شروع کرده..خودش بهم گفت که من کلی تعجب کردم و برام جالب بود.من توفه ی س بوک تو چند تا گروه خامگیاه خوار هستم و کلی با هم مشورت میکنیم..سوالهای هم رو جواب میدیم و خیلی ای بوک دانلود کردم که کلی بهم اطلاعات میده..و خیلیهکه بدونی کاری شروع کردی وتو این سفرکلی آدم همراهت هستن و بنوعی تجربیات خودت رو میتونی باهاشون مطرح کنی و ایده بگیری..واسه تعطیلات کریسمس میخوام روزه آب میوه بگیرم واسه سه روز واسه سم زدایی بدنم..اون موقع تعطیلم و میتونم با خیال دارحت به این کار برسم و اگه کمی خسته یا خواب آلودم کرد بتونم بدون نگرانی به اون ادامه بدم.درسم رو هم دوست دارم کلاسها شروع شده و منم سخت مشغولم اگه بتونم در عرض یه سال تمومش کنم عالیه..چون میخوام سریع یه کاری رو شروع کنم و نمیخوام خیلی طولش بدم..حالا ببینم چی میشه..از کالج زنگ زدن که این جمعه تعطیلی و نیا کالج..اولش حالم گرفته شد اما بعدش فکر کردم کلی به مهمونی ام میرسم و درس میمونه واسه هفته بعد 

From Sanaz in Facebook:
True Story Nahid Ghaderi Zohreh Ghadery Elnaz Alagha

My comment:  hahaha..true but not me ... lolll

Sunday, November 24, 2013

واسه این یکشنبه ما قرار بود بریم تولد هه وون ...ما هر دو مون زیاد حس خوبی نداشتیم اما باید میرفتیم چون دعوت شده بودیم..من تمام هفته از وقتی که از کالج بیرون اومده بودیم منتظر تایم ته ی بل بودم و هنوز نمیدونستم که برنامه ام چیه وآیا باید برم یا نه...بالاخره بعد از دو بار تماس و پیغام گذاشتن رو مبایل رونالد .. و نوشتن یه ای میل عصبانی بهش بالاخره تو همون تولد  وقتی پارتنرم گفت با تلفنت باز ایمیلت رو چک کن ببین جوابت رو داده یا نه ؟؟..دیدم بله دیگه مرده گوزیده وجواب منو بالاخره داد..نکبت...و قراره که سه شنبه بعداز ظهر برم کلاس .. اونم بعد از ظهر ..ای میل رو که خوندیم پارتنرم گفت:پاشو بریم..ما کلا تو تولد سه چهار ساعت بیشتر نموندیم..شلوغ پلوغ بود و خر تو خر و یه سری ها هم که اصلا ازشون خوشمون نمیاد اونجا بودن  

Saturday, November 23, 2013

مرسی دوست خوبم برای جوابی که به سوالم دادی ... ممنونم عزیز ..
XOX


https://www.youtube.com/watch?v=Y6MXwJfsFl8


Friday, November 22, 2013

BirthDay Girl...yEY..





روز تولدمون چه فرقی با روزهای دیگه داره؟؟تا بحال بهش فکر کردید؟؟..من امروز مثل بقیه روزها از خواب پاشدم و همون کارهای روزمره رو انجام دادم یکشنبه هم که تولد دعوتیم و من اصلا خوشم نمیاد بریم اما باید میرفتیم یعدشم باید به خونه برسم..حسابی تمیزش کنم..به خودم برسم..واسه مهمونی و تولد خودم همه چی رو آماده کنم..این مهمونی هم واسه تولد منه..هم واسه سالگردمون که یکساله با هم هستیم و هم واسه چواب و اقامت پنج ساله من که میخواییم این همه رو تو یه شب جشن بگیریم..در ضمن جیمی هم خیلی پشماش بلند شده و باید شسته بشه..کارها تمومی نداره و اینجا زمان خیلی سریع میگذره..پارتنرم از سر کار که اومد یه دسته گل خیلی خوشگل واسم آورد..اینم عکساش..خداییش گلهای هلند خیلی قشنگن..وسط اون گل ها یه رز قرمز خیلی خوشگل هم هست که بخاطر سالگردمون بود که با هم بودیم ..شب آرومیه... خیلی  
اینم کارتش 

Thursday, November 21, 2013

..شب تولدم در کنار خانواده خودم

شب واسه شام همه خونه مامانم جمع شدیم..درسته که من مهمونی تولدم هفته دیگه ست اما مامان میخواست شب تولدم همه فامیل دور هم باشیم و ساعتی سرمون گرم باشه...فقط جای علی خالی بود که پیش بچه هاش بود..شب خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت  

Tuesday, November 19, 2013

امروز صبحش مثل هر سه شنبه با مامان و ناهید رفتیم مارکت خرید میوه و سبزی.. دوتا هم مرغ پخته واسه پارتنرم گرفتم که خیلی دوست داره عصری هم با پارتنرم از کالج زبان اینجا وقت گرفته بودیم واسه ثبت نام..کلی حرف زدیم و بالاخره اسمم رو نوشتم...خوشحالم چون خیلی منتظراین لحظه بودم تا شروع کنم وتا حالام دیر شده بود...امیدوارم همه چی بخوبی پیش بره..ببینم چی میشه  
Soon 2B Birthday girl... Times flies so quick... Seems like yeasterday I had a big birthday party here ...

Tuesday, November 12, 2013

بعد از خرید میوه و سبزی که من هر هفته اینکار رو میکنم با مامان و ناهید رفتیم سر قراری که با کالجم داشتم..اونم شرایط رو گفت و قرار شد باپارتنرم صحبت کنم ببینم چی میشه...این کاموا آبیه روکه ازآلمان خریدم و شروع کردم به قلاب بافی..قسمت پشتش تموم شده وقسمت جلوش تا نصفه بالا اومده...مامان خیلی سریعتر ازمن داره میبافه..من زیاد وقت واسه اش نمیزارم..اما فک کنم مامان دستش تندتره..و درضمن با دو میل میبافه  

Monday, November 11, 2013

ﺑﺎﺯﻡ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﻭﻥヽ、ヽ``、、、 `、、ヽ`、ヽ 、ヽ`、、ヽ ヽ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、 ヽ``、、`、、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、`、、ヽ、ヽヽ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、 `、、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ ヽ、ヽ、ヽ、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ ヽ、ヽ``、ヽ、ヽ、ヽ.`、ヽ、ヽ``、、 `、、ヽ`、ヽ 、ヽ`、ヽ`、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ ﭼﺸﺎﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﻧﻮﺭﻩ ﭼﺮﺍﻍ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ、ヽ`、ヽ、ヽ` `、、`、、ヽ`、`、、ヽ`、ヽ 、ヽ`、ヽ `、ヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ``、、` `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﺍﺭﻭﻡ ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、 ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽヽ ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ` ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ヽ `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、 ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、 `、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ`、ヽ、ヽ、ヽ`、ヽヽ`、ヽ、ヽ、ヽ `、ヽヽ`、ヽ

Sunday, November 10, 2013

این ویکند هوا خیلی خوب و آفتابی بود بعد یه خواب خیلی خوب و بلند شدن با تنبلی زیاد پارتنرم گفت من برم خرید منم گفتم: منم میام تا برم سر خاک پدرم..شهریار زنگ زد و گفت این لوله ها خیلی سرو صدا میکنن..خوب قرار شد بریم اول اونورا...ناهید سر کار بود..پارتنرم گفت: من باید کلی وسایل بیارم از خونه تا بتونم درستشون کنم...راه افتادیم از خونه ناهید اول خرید کردیم واسه خونه بعدش رفتیم خونه خواهرم تا اینا کارشون رو بکنن .. منم نشستم اونجا..ناهید هم اومد اما اینبار مامان خونه خودش بود..خلاصه که تا غروب درستشون کرد اما اینبار علارغم اصرار خواهرم اینا واسه شام گفت نه ما ویکند قبل هم با هم زیاد تنها نبودیم و میخواییم باهم تنها باشیم...برگشتیم خونه...و دیگه به رفتن به سر خاک نکشید...حالا واسه ویکند بعدی ببینیم چی میشه..آرامش زندگیم رو خیلی دوست دارم..خیلی راحتم..وزنم کلی کم شده و سرحالترم و بندرت خسته میشم و این خیلی عالیه  

Thursday, November 07, 2013

loved my my raw Sushi 4 lunch .. yummy...

Wednesday, November 06, 2013

BDAy...YEy...


Happy Birthday  My Beautiful "HARD 2 GET "...

پدر من هم تو این جشن شرکت داشتن..تونستم اینجا هم ببینمشون ...یاد و نامش گرامی ...

http://www.manoto1.com/videos/timetunnel17/vid4146
پدر من هم تو این جشن شرکت داشتن..تونستم اینجا هم ببینمشون ...یاد و نامش گرامی
 
 
https://www.manototv.com/videos/timetunnel17/vid4146
 
 

پدر من هم تو این جشن شرکت داشت .. فکر نمیکردم که بتونم بعد از این همه سال ببینمشون ... اونم تو این ویدیو ... پدرم... یادت و نامت گرامی

https://www.manototv.com
پدر من هم تو این جشن شرکت داشت .. فکر نمیکردم که بتونم بعد از این همه سال ببینمشون ... اونم تو این ویدیو ... پدرم... یادت و نامت گرامی

 https://www.manototv.com/videos/timetunnel17/vid4146?fb_action_ids=10152017265383659&fb_action_types=og.likes


داشتم بفرمایید شام ایرانی های روتردام رو می دیدم حالم از دستشون بد شد ... بسکه گند و گوه بودن...من که پشیمون شدم ایرانی های تو رتردام خیلی بد ذات وحرف درست کن بودن..خیلی خوشحالم که من الان تو شهرهای بزرگ هلند زندگی نمیکنم تا این عتیقه ها رو مجبور بشم ببینمشون

Tuesday, November 05, 2013

این سه شنبه وقت گرفته بودیم تا بریم کالج زبان..من باید زودتر از اینا میخواستم برم دنبال زبانم اما بسکه هلندی ها محتاطن و پارتنرم قبل از گرفتن جوابم هی میگفت صبرکن..اگه جواب نگرفتیم چی؟ کلاس زبان اونموقع دیگه به دردمون نمیخوره و اینا...خلاصه من که جواب گرفتم و این قدم بعدی منه..پارتنرم کل روز رو مرخصی گرفته بود تا دنبال کارام باشه..قبلش زنگ زده بودیم و وقت گرفته بودیم که بعد از مارکت هر سه شنبه که من میرم تا میوه و سبزی هام رو بگیرم و هر هفته خرید هام رو میکنم ازش ...رفتیم اونجا... کلی صحبت کردیم و قرار شد هفته بعد باز برم اونجا تا معلوم بشه باید قبلش امتحان بدم واسه ورودیش و شهریه اش رو باید من بدم یا دولت و اینا...بعدش راه افتادیم اداره مهاجرت شهر زواله که من بهش میگم زباله..لازم نبود قبلش وقت بگیریم..چون فقط مدرکم رو میخواستم بگیرم که یه کارته..اونجا با یه سه کیورتی هم صحبت کردم که کارت شرکتش رو داد که اگه خواستم برم واسه کار اونورا..هوا خیلی تخمی بود اما واسه م مهم نبود..از در اداره مهاجرت که اومدیم بیرون..تو همون هوا بهش گفتم: یه دقیقه روت رو بکن اونور..این چتر رو هم بگیر..میخوام سی لی بشم یه ذره..واستاده بود داشت تماشام میکرد..پریدم بالا چن بار و گفتم یس یس بالاخره گرفتمش این لعنتی رو..اونم با شوق بغلم کرد و مثل بچه ها هی ذوق میکرد..چه مهمونی بگیریم..جووون 

Saturday, November 02, 2013

این ویکند خیلی سرمون شلوغ بود..خوب ما این شنبه باید میرفتیم خونه ناهید اینا آبگرمن رو عوض کنیم..صبح رفتیم تا سریع شروع کنیم و زود هم تموم بشه مامان هم اونجا بود...شهریار هم داشت به پارتنرم کمک میکرد..کلی با ناهید و مامان خندیدیم و خیلی خوش گذشت شام هم نگرمون داشتن..دیک و کرینا میخواستن آبگرمن قدیمی شهریار رو مجانی بدن به رمکو که پارتنرم فروخته ش به مرد همسایه..دم دیک اینا چیده شد..پولش رو هم داد به شهریار..کیف کردم..رمکو مجانی بگیردش بعد بره بفروشدش...نخیر..غلط کرده..از این خبرها هم نیست..واسه یکشنبه هم کیم با هه ون اومدن اونجا که اینبار اتفاقی اولاف هم بود..معمولا کیم تنهایی با هه وون میومد و اولاف از شب کریسمس که با کارن و وریموند شام کریسمس اومدن خونه ما..دیگه نیومده بود اینورا..لابد از کیم شنیده بود ما رفتیم آلمان کلی گوشت خریدیم گفت بریم اونور گوشت خوب بخوریم دیگه..چون همه ش سر غذا هی میپرسید این گوشت آلمیانه..منم گفتم:نه..چون نبود..هه هه هه.. مفتخورها...خودشون نم پس نمیدن..ما که نه خرید کرده بودیم و نه مشروبی خونه داشتیم..پارتنرم سریع رفت با اولاف به پاب و ابجو وواسه کیم شراب خرید...من و کیم با هه ون خونه بودیم و ساعتی با هم گپ زدیم..شام هم موندن بعد از شام هم رفتن 

Thursday, October 31, 2013

Nahid & I .


Such a beautiful flower you brought me home last night ... happy anniversary Sweetheart ...XOX
 
 
بفرمایید شام.... یااام

Wednesday, October 30, 2013



امروز درست یه ساله که دیدمت...باهات این راه رو شروع کردم..عشقم..سالگردمون مبارک








  









Happy Anniversary Honey Joon ...

دیشب یعنی بیست و نهم اکتبر درست یه سال شد که من از سیدنی اومدم بیرون اونم واسه همیشه 
امروزسی ام ...پارسال من اینموقع اومدم رسیدم فرودگاه دوسلدورف ... شب بود وهمین پارتنرم با خانواده ام اومدن فرودگاه ومن هم برای اولین بار دیدمش ... چقدر خسته و له بودم .. ولی خیلی خوب بود وخوش گذشت باورم نمیشه اینقدرسریع یکسال گذشت خیلی ها ازم پرسیدن یا میپرسن اینور زندگیت بهتره یا زندگیت تو استرالیا؟؟؟ جوابش خیلی سخته زندگی تو استرالیا یه بخش بزرگی از زندگی من بود که تموم شد و این زندگی یه برهه دیگه ست من نمی تونم بگم چی بهتره یا چی بدتره اونم یه تجربه خیلی خوبیه واسه ام که همیشه باهام می مونه سختیهای خودش رو داشت و لذت های خودش روالان این سومین قاره ایه که من توش دارم زندگی میکنم شاید بازبرم یا بریم یه جای دیگه من آدم تنوع طلبی ام و دوست دارم همه اش تجربه کنم ببینیم چی میشه..  بگذریم 
دیشب تولد این همسایه مون " بنی" بود و بعد شام رفتیم یه سرخونه شون یکی دو ساعتی نشستیم و با بقیه گپی زدیم من این مدت چون هم جواب گرفتم و هم واسه سالگردمون وقتی پارتنرم پرسید مهمونی  یا جشن بگیریم چی کار کنیم کمی که صحبت کردیم گفت: چطوره همه رو همون شب تولدت بگیریم من به فکر تولد گرفتن واسه امسالم نبودم بخصوص که پارسال هم تولد مفصلی

گرفتیم و حسابی هم ترکوندیم اما فکر کردم بد هم نمیگه این ویکند واسه شنبه میریم آبگرمکن خونه ناهید اینا رو درست کنیم ما یه آبگرمکن دبش داشتیم که دادیمش به اونها و باید بریم وصلش احتمالا واسه شام هم نگرمون میداره باید موی های ناهید 
والناز رو هم بزنم و مرتبشون کنم


.

.اینم دسته گلی که پارتنرم امروز آورد خونه واسه ام 

Tuesday, October 29, 2013

At my facebook i wrote:


last year this day I left Sydney to Europe for good .... wow ...time flies so quick ...


here are the reply:

 Sa Irani:
خوب شد اومدی درسته ما همدیگرو نمیبینیم ولی احساس نزدیکتری بهت دارم صبح و شبامون با هم هست
October 29, 2013 at 5:17pm ·

Zohreh Ghadery
آره عزیزم .. منم همینطور ...
October 29, 2013 at 5:17pm ·

Maso Meh: Akhey,eshala har ja hasti salamato khosh bashi...
October 29, 2013 at 5:40pm · Unlike · 1

Zohreh Ghadery
مرسی گلم .. کمتر از یک سال ویزای 5 ساله ام هم اومد حالا میتونم کار کنم ... جووون..
October 29, 2013 at 5:42pm ·

Maso Meh : Ey Jon khoshhalam :)
October 29, 2013 at 5:43pm ·

Nahid Ghaderi: hanooz fekr mikonam ke khabam, ke to injai, pishe man jigaar kheyli barat khoshhalam age khabam khahesh mikonam bidaram nakonid. mibosamet
October 29, 2013 at 7:47pm ·

Zohreh Ghadery
قربون تو من برم عزیزم

Sunday, October 27, 2013


این ویکند شنیه ای ما بهمراه ناهید و شهریارو مامان راه افتادیم سمت آلمان واسه خرید.. ما اینجا نزدیک مرز آلمان و هلند هستیم و یکی دو ساعت رانندگی سر از آلمان میاری..اینجا میوه و سبزی و کلا همه چی گرونتر از آلمانه و تنوع همه چی اون ور بهتره.. واسه همین خانواده من این چندین سال که اینور زندگی میکنن خیلی وقتها میرن اونور و خرید هاشون رو هم میکنن و کلی هم میگردن و برمیگردن هلند..خوب من بارها باهاشون قبلا رفته بودم اینبار پارتنرم رو هم بردیم..کلی خرید کردیم بخصوص سبزی و میوه واسه من و گوشت هم واسه پارتنرم...کلی هم گشتیم حتی بنزین ارزونتره باک ماشینت رو پر میکنی و برمیگردی هلند...با ناهید دو تا بلوز جدید و خوشگل خریدیم یه مدلی ... من وقت یه لباسی چیزی میخرم همیشه همون موقع میپوشمش .. اینبار هم همینکاررو کردم ...به ناهید هم گفتم: تو هم تنت کن با همون بریم در ضمن  مامان دو تا کاموای گنده خرید..رنگش هم قشنگه..منم دو تا آبی خوشرنگش رو برداشتم تا بلوزی چیزی ببافم باهاش..واسه شام هم خونه ناهید اینا موندیم بهمن دوست پسر الناز هم اونجا بود و با الناز خونه موندن که الی برنج گذاشت تو پلوپز.. شهریار میخواست قبلش کباب بزنه اما دیر رسیدیم خونه و سر راه کلی مرغ پخته سر راه خرید و همونو شب خوردن.. ناهید قبلش برای من کلی آب میوه درست کرده بود که خیلی حال داد با کلی سالاد..بعد شام الی و بهمن میخواستن برن تولد یکی از دوستای بهمن سمت شهر مامانم اینا که رفتن...ما هم کلی نشستیم و گپ زدیم و بعدش هم برگشتیم خونه.. شب خیلی خوبی بود.. فرداش که یکشنبه بود سرو کله کرینا با شوهرش پیدا شد که واسه خوردن قهوه اومدن اینور... حتما میخواست سر دار بیاره ببینه ما چی کار داریم میکنیم و چی به چیه... من همه عمرم از آدمهای فضول بدم میومده و میاد..ما هر چی تو ایران یه سری فضول و حرف دربیار داریم که همه اش باید ازشون فاصله میگرفیتم..حالا اینور تو هلند تا دلت بخواد زنهای هلندی هم فضولند وحسود وهم پررو و حرف درست کن.. واسه همین من حد نگر میدارم و زیاد به یه سری ها رو نمیدم که مرتب سرک بکشن به زندگی آدم...اینم شب قبلش دیده بود ما خونه ناهیدیم از پشت پنجره خونه اش و برادرش هم اونجا بوده..داشت دق میکرد ببینه چه خبره..من که سرم رو با وسایلم تو طبقه بالا گرم کرده بودم و داشتم مرتبشون می کردم .. یه چند ساعتی و نشستن و بعدش گورشون رو گم کردن و رفتن..اگه زیاد رو بدم و گرم بگیرم هر روز یا هر شب اینجان...منم اصلا حوصله شون رو ندارم..اینطوری ماهی دو ماهی یه بار میاد و میره..منم راحت ترم 


  


  



Saturday, October 19, 2013

توی آمستردام...

بعد که تموم شد قسمت بعدی رفتیم اینجا که کلی تاریخ کشتن و زنجیر کشیدن هلندی ها توسط اسپانیایی ها بوده که جالب بود بخصوص اون ترن آخریش .. من قبلا خواب دیده بودم تو این ترنه ام .. اما نمیدونستم مال اینجاست چون قبلا این جا نرفته بودم..کلی توی شهر گشتیم..من چند تا عکس که اونجا گرفتم اینجا میزارم خیلی دلم میخواست بیشتر میگرفتم اما تلفنم بازی درآورد و نتونستم بیشتر عکس بگیرم ...بعد هم رفتیم و تو یه رستوران خیلی خوشگل شام خوردیم..یعنی اینا خوردن من که نخوردم غذاهای اینا رو.. ودیروقت هم اودیم خونه..اما من بیهوش شدم تا رسیدم تو تختم... خیلی روز خوبی بود 

توی آمستردام




همه دوستان و همکاران پارتنر من هر ماه پول کمی میدن و با پول سالی یه بار یه بیرون رفتن واسه تمام روز دارن و یه بارهم بیرون رفتنشون کوتاه تره هر سال پارتنرم نمیرفت اما امسال چون با منه دوست داشت که با هم بریم   


صبح از یه مسیری حاضر شدیم واتوبوس بزرگی هم گرفته بودن و به مقصد آمستردام راه افتادیم ..من جمعه ای با پارتنرم و مامان رفتیم یه شلوار جین جدید بگیرم چون خیلی لاغر شدم و جین هام واسه ام خیلی گشاد شده..شلواره رو همون جا پام کردم و واسه اینکه تگش رو بردارن موقع حساب کردن مجبور شدم برم بالای این هره و پیشخوان صندوق تا دخترا بتونن تگش رو بردارن و بشه حساب کرد..همه از جمله مامان داشتن میخندیدن از دست کارای من..خوب این عادت منه که هر وقت لباس میخرم همون موقع تنم میکنم یا شلوار نو رو همون موقع پام میکنم و فروشنده مجبور میشه برچسهاش رو از رو تنم یا پام بکنه...هه هه هه..یه کلاه خوشگل که خریدم ووقت رفتنی به آمستردام با خودم بردم..واسه صبح من با خودم مغز خام برده بودم ...و چند تا موز..در ضمن صبحانه هم حسابی خورده بودم..چون جاهایی که شرکت اینا قبلا بوک کرده بودن واسه شام  یا ناهار نه میوه تازه داشت و نه سبزیجات خام بعد صبحانه راه افتادیم  واسه دوچرخه اونم تو آمستردام..حالا آمستردام هم کرمیس بود 

  و چقدر شلوغ من با شلوغی مشکلی ندارم و همه عمرم تو شهرهای بزرگ زندگی کردم اما آمستردام به بزرگی  سیدنی نیست و چن برابر هم آدم داره و ترافیکش به مزخرفی ترافیک تهرانه که همه از همه جا میزنن بیرون و موتورو و ماشین و همه و همه از همه جا میان و میرن..تعدادمون زیاد بود و چند تا گروه شدیم و راه افتادیم... باید بگم من همیشه آخرین نفر بودم تو گروهمون ..و همه اش جا می موندم اما راستش پارتنرم دمش گرم خیلی خیلی حواسش به من بود و علاوه بر اون یکی دیگه از دوستاش که پسر رئیس قبلی اش هم هست اونم هی با ما بود خلاصه دوچرخه سواری من تو خیابونهای شلوغ پلوغ آمستردام با دو تا هلندی که منو همه جا اسکورت میکردن و هوامو داشتن..خیلی حال داد 





Friday, October 18, 2013

اینم پیازچه هام که گذاشتم که باز سبز شه ...

 
اوکادو و کرفس ...
 
من این انتهای کرفسم رو گذاشتم تو آب فغلا و سبز هم شده... نمبدونم ریشه میاندازه... یا نه....من چون خام گیاه خوار شدم سبزی وای کرفس تازه زیاد مصرف میکنم و این بهترین راهه واسه ام واسه مصرف سبزی تازه
 
 

Tuesday, October 15, 2013

Ive got it .. yeeeeeeesssssssssss
... ویکند ی که گذشت کار خاصی نکردیم هوا تخمی بود و سرد .. کلی وسایل داشتیم سمت انباری که باید میریختیمشون بیرون و کلی تمیزمیشد .. همه شنبه بهش رسیدیم و خیلی خلوت شد داخلش .. تو فکر یه گرین هاووس ام .. هابی خیلی خوبیه و من چون میوه وسبزی زیاد مصرف میکنم و هوا دیگه سرد شده اینور و سرمای اروپا اصلا با زمستون سیدنی قابل مقایسه نیست شاید اینکار رو شروع کردم که زیاد لنگ میوه نباشم همه ش ... ببنم چی میشه
امروز
جیمی رو که داشتم میبردم بیرون کارش رو بکنه بالاخره نامه ای که منتظرش بودیم رسید دستمون سریع بازش نکردم سریع رفتیم بیرون و کمی گشتیم و اینم کارش رو کرد .. رسیدم خونه و با تردید بازش کردم فکر اینکه باز باید منتظر باشیم کمی اعصابم رو بهم ریخت ... خوندمش و خیلی هاش رو سعی کردم ترجمه کنم .. بعله ..بالاخره اقامتم اومد ... همه خیلی خوشحال شدن از پارتنرم بگیر تا مامان اینا ..
چقدر کار باید بکنم به یه برنامه ریزی اساسی احتیاج دارم ... به برکت خامگیاه خواری کلی لاغر شدم و واسه این ویکند که میریم آمستردام باید یه شلوار جین جدید بگیرم ... خیلی ازانتخابی که واسه غذاهام دارم راضیم .. راحت نیست بخصوص وقتی تو جمعی چون من تنها خام خوار هستم بین اطرافیانم ... فکرش رو بکن مثلا من بفرمایید شام شرکت کنم و غذای خام بزارم جلوی ایرانی جماعت .. پامیشن در میرن و کلی پشت سرم به قول صدفی چرت و پرت میگن ..ولی خیلی باحال میشه ها .. ویلای من رو دوست داشتم ... این هفته که اومد دوباره ورزش هام رو شروع کردم مدتی بود به بدنم برک داده بودم تا با رویه جدید غذا خوردنم خودشو بتونه کمی تطبیق بده واسه همین زیاد ورزش نمیکردم اما بعدش که شروع کردم خودم حس میکنم خیلی انرژی دارم و خیلی کمتر خسته میشم

Thursday, October 10, 2013


پوف .. همین الان فیلم تو و من رو دیدم ... چه فیلم زاغارتی بود ... راستی کسی یه سریال خوب ایرانی میدونه معرفی کنه واسه دیدن ... ویلای من رو تازه تموم کردم ...

Friday, October 04, 2013

Happy birthday my beautiful Jimmy... Love ya ..

Tuesday, October 01, 2013

happy Tuesday every one ... i started my day with a full glass of water early morning .. later a great fresh orange juice and later my smoothie which includes : banana , strawberries , Cantaloupe or talebi , grapes and added chia seeds on the top it .. yum and i feel so great ...

Monday, September 30, 2013

JULIANA DORP AAN ZEE.... Camping Place....


هوا این هفته خیلی آفتابی و عالی بود .. روزهای تو آفتاب گرم بود فقط باد سرد زیاد میزد .. با دیدن این هوا و تموم شدن رنگ کردن قسمت بیرونی درو پنجره ها پارتنرم شنبه گفتش بزنیم با کمپر بریم بیرون .. شروع کرد دنبال کمپر بله ی س گشتن .. گفت چطوره بریم به ی فر وی ی ک .. ما آخرین بار واسه خریدن سه ته لایت ایرانی رفتیم اونجا که خیلی سرد بود و. من چشمام از سرما میسوخت و کلی بخودم فحش و لعنت فرستادم که جرا اومدم تو این هوا بیرون ... خلاصه که سریع راه افتادیم و باروبندیل کردیم و وسایل رو گذاشتیم تو کمپر عصری راه افتادیم ... خیلی خوب بود سگمون جیمی هم که هی بیتابی میکرد منم ببرید .. اونم مثل همیشه بردیم .. شبش رسیدیم سمت کمپر په لی س .. همون  که اسمش رو تو تایتل این پست زدم .. و باد خیلی شدید بود روز بعدش بعد یه خواب خیلی راحت و یه صبحانه مشدی .. رفتیم سمت بازار وی فر وی ک  که یه ساعتی باید رانندگی میکردیم .. از شهر کوچکی به اسم 

Callantsoog 

رد شدیم که خیلی قشنگ بود و خیلی هم شلوغ و کلی ملت هم ریخته بودن تو هوای آفتابی بیرون . یه سری هاشون هم نزیدک بیچ میرفتن 
.. 
به بازار که رسیدیم مجبور بودیم جیمی رو بزاریم بمونه توی کمپر چون بیرون واسه اش خیلی شلوغ بود و نمیشد بردش منم کلی خرید داشتم که باید میکردم .. 
بعد که خرید هامون رو کردیم برگشتیم سمت کمپر و راه افتادیم سمت خونه و غروبی خونه بودیم .. خیلی این وی کند خوب بود و لازم داشتیم بزنیم بیرون تا یه به رک داشته باشیم از همه چی 

Saturday, September 28, 2013


پنج شنبه صبح قبل از نه صبح آقا فرشید خودشو رسوند و بعد ازکمی صحبت و خوردن یه کافی شروع به کار کرد .. طرفهای یازده و خورده ای صبح بود که شهریار هم رسید و با قیافه خوابالودش خودشو رسوند تا به فرشید کمک کنه ... فرشید خیلی سریع کار میکرد .و تند و تند این ور و اونور میرفت خداییش شهریارهم خیلی زحمت کشید عصر که پارتنرم رسید باورش نمیشد که نصف کار تموم شده ... ما خونه به حساب گنده ای داریم که پراز پنجره ست .. و رنگ کردن و درست کردنشون خیلی طول میکشه و خیلی کار داره .. چمعه هم بازصبح اومدن و اینبار پارتنر من هم مرخصی گرفته بود علی و میلاد هم آخراش رسوندن خودشون رو و یه سر زدن .. میلاد هم کمی کمک کرد .. ما درو پنچره ها رو بازگذاشته بودیم تا هم بوی رنگ بره هم اینار کارشون رو سریع بکنن من پاهام خیلی این چند شب درد میکرد بعدا فهمیدم  باید یه شلوار کشی و گرم زیر جینم بپوشم چون باید میزنه و درد میاد .. همه همسایه ها کف کرده بودن که این در عرض دوروز چطور به این سرعت کار کرد ... اما خونه هم خیلی قشنگ شد و هم خیلی  نو.. بگذریم ..
..من همیشه میخواستم برم بالا پشت بوم این خونه شنبه ای که دیگه کار تموم شده بود چون پارتنرم نردبون بزرگه رو نبرده بود پس بده با ترس و لرز رفتم بالا ... البته از سقف اصلی که نمیشه بالا رفت چون خونه های اینا شیب داره .. و مثل خونه های توی تهران نیست اما یه قسمت بزرگش رو رفتم که کلی هم عکس انداختم و بعدش میزارم اینجا .. خیلی باحال بود من تو ایران عاشق خوابیدن بالا پشت بام بودم اما چون تو سیدنی تو آپارتمان بودم تابستون ها که هوس میکردم اینکار رو بکنم میرفتم تا بالکنی گنده ام و اونجا میخوابیدم .. با دیدن بالا پشت بوم اینور خیلی دلم خواست تابستون اینچا اینکار رو بکنم ... فک کنم خیلی مزه بده ... بالا پشت بوم اینا مثل خونه های تهران نیست که دیواره داشته باشه بین خونه ها .. خیلی راحت میشه رفت اون ور .. اما خیلی خوب بود و کلی کیف کردم و ترسیدم موقع اومدن پایینن
در ضمن خبر فوت پدر پارتنرم رو دادن چون خواهرش همسایعه سمت چپی ما هستن گفتن که شب پنچ شنبه فوت کرده ... پارتنرم زیاد رفت و آمدی با پدرش نداشت اما من یهو یاد فوت پدرم افتادم و خیلی حالم خراب شد .. براشون همون شب پنچ شنبه شمع روشن کردم تا  بیادش باشیم .. فک نکنم مراسمش بریم بیست و پنج ساله که باهاش رابطه ای نداره .. چقدر حیف

Wednesday, September 25, 2013

starting raw food again ...

چند وقتی هست که دارم مطلب و مقاله و کتاب میخونم اونم راجع به خام خواری ... من چند سال پیش تو سیدنی شروع کردم یه مدتی و خام خوار بودم اما به دلایلی گذاشتمش کنار ... وقتی تو یه رابطه باشی که طرف خیلی اولد فشنه و هیچ جوری نمیخواد تو کله اش فرو کنه که بابا یه روش دیگه هم میشه امتحان کرد .. وو هی بخواد سرت غر بزنه دیگه شل میشی دیگه .. اما الان دوباره افتادم به اینکار و دیشب تا بحال دارم خام خواری میکنم ..قبلش کلی سبزی و میوه هم خریدم و خلاصه هی دستور های غذایی واسه خام خواری رو نگاه میکنم و یاد میگیرم ... تو فه ی س بوک هم جزو خیلی از گروه های خام خواری چه تو ایران و جاهای دیگه شدم که کلی واسه ام فایل و ای بوک فرستادن که بخونم و یاد بگیرم راجعبش .. شام دیشبم همونظور که گفتم خام بود .. همینطور صبحانه ام که میوه بود .. گاهی کمی سردرد میشم واسه اینکه چای رو هم خیلی کم کردم .. و میدونم این سردردها بزودی تموم میشه و بدن سالم تری خواهم داشت .. حالا ببینیم چی میشه..فردا آقا فرشید میاد واسه رنگ کردن ... امیدوارم هوا خوب باشه تا
همه چی بخوبی پیش بره .. و تموم بشه

Saturday, September 21, 2013

خوب ما قرار شد این در و پنجره های خونه... البته قسمت بیرونی اش رو بدیم واسه مون رنگ کنن... قبلش یکی از دوست های شهریار که میگن کارش هم خیلی سریعه و خیلی تمیز اون کار رو بکنه... اسمش فرشیده و اونهم اومد و یه قیمتی تعیین کرد و چند تا پیشنهاد واسه انتخاب رنگ ها... دو تا رنگه که ما یکیش رو داریم... امروز فرشید تماس گرفت که عوض جمعه هفته آینده که قراره بیاد پنج شنبه بیاد قبلش هم چند تا شماره رنگ بهمون  پیشنهاد داده بود... ما قرار شده بود واسه دیدن رنگ ها مامان رو هم ببریم که امروز همین کار رو کردیم و من رنگ بعدی رو انتخاب کردم ... واسه شام مامان رو نگر داشتم اما واسه خواب بعد دیدن سریال هامون از سه ته لایت ایرانی... شهریار اومد دنبالش و بردش خونه خودشون...حالا باید شماره اون رنگ رو واسه فرشید اس ام اس کنیم تا بره و اونو بخره... الان بهترین تایمه واسه رنگ قبل از رسیدن سرما و برف و بوران اینور...این پنج شنبه میاد واسه رنگ امیدوارم تا یکشنبه تموم بشه

Wednesday, September 18, 2013

Start to try chia seeds tonight... Kool

Monday, September 16, 2013

تو برنامه آشپزی سیمای خانواده داره خورشت ذغال اخته درست میکنه و یاد میده... حالا من تو این خراب شده هل سفید از کجا گیر بیارم آخه ...

Sunday, September 15, 2013

Dolfinalirum in Harderwijk....



این یکشنبه یه سر رفتیم سمت دلفی ناریم .. خیلی جای قشنگی بود کلی تو شهرش گشتیم  شهر قشنگ و کوچیک و قدیمی داره که ساختمون های جدید و قدیمی در کنار هم هستن اونجا علاوه بر بقیه ماهی ها که گرفتیم واسه خوردن یه نوع ماهی هم بود که من قبلا امتحانش نکرده بودم اونم اسمش پالین بود اولش فکر کردم مارماهیه مزه اش ای بد نبود  اما پارتنر من خیلی دوس داشتش  چند تا تیکه هم گرفتیم ببریم سمت خونه مادرش اینا اما نبودن .. میخواستیم بریم یه سر بهشون بزنیم و سوغاتی هاشون رو هم بدیم که خونه نبودن  روز خیلی قشنگی بود  هوا عالی و آفتاب خیلی قشنگی داشت