Wednesday, August 24, 2011

Paris In The Rain

یادم رفت بهتون بگم پنج شنبه هفته پیش ورم فارم منو آوردن و اینجا فیکسش کردن ... خیلی باحاله ... امروز به دلایلی خیلی استرس داشتم و دارم .. یه فیلمی دیدم به اسم
Midnight In Paris
... خیلی حال داد فیلمه .. فکرشو بکن بتونی پاریس رو در سال ۱۹۲۰ ببینی .. با هنرمندان و نقاشان و آرتیست و نویسنده هایی مثل ارنست همینگوی .. ماتیس .. سالوادور دالی .. فرانسوا دوگان ..تی اس الیوت و اسکات فیتزجرالد .. پیکاسو .. مارک تواین ..برخورد کنی .. پای حرفاشون بشینی .. و یا از نوشته هاشون بگی .. پاریس تو اون دوره یکی از بهترین و بقولی طلایی ترین دوره خودش رو داشت ...دوره طراح لیاش .. نایغه ای مثل



Coco Chanel


تو این دوره همه هنرمندان و نویسنده ها و نقاش های با استعداد اون دوره از همه دنیا .. تو پاریس جمع شده بودن و اونجا زندگی میکردن ... لباس ها .. کلاه های زنان .. نایت لایف ... این فیلم منو ساعتها از دنیای خودم بیرون آورد .. و بقولی با دیدنش خیلی حال کردم

Tuesday, August 23, 2011

Horrible Bosses ...

I watched the movie ..Horrible Bosses " last night .. talking about so manay drama in my career .. so damn true .. haha .. that was so funny as well.

Monday, August 22, 2011

Jane Ayer

یکی دوروز پیش داشتم فیلم "جین ایر" .. رو میدیدم ... من علاوه بر اینکه کتابش رو خیلی وقت پیش خوندم .. ورژن های قبلی این فیلم رو هم دیدم .. اینم بد نبود ..قشنگ بود .. فک کنم قبلا هم گفتم اینو که من فیلمهای کلاسیک و قدیم و اولد فشن انگلیسی رو دوس دارم ... مثلا من تمام کتابهای هری پاتر رو خوندم و فیلمهاش رو دیدم
یکی دوروز پیش داشتم فیلم ؛جین ایر .. رو میدیدم ... من علاوه بر اینکه کتابش رو خیلی وقت پیش خوندم .. ورژن های قبلی این فیلم رو هم دیدم .. اینم بد نبود ..قشنگ بود .. فک کنم قبلا هم گفتم اینو که من فیلمهای کلاسیک و قدیم و اولد فشن انگلیسی رو دوس دارم ... مثلا من تمام کتابهای هری پاتر رو خوندم و فیلمهاش رو دیدم
.. شاید کمی خنده دار باشه اما وقتی تموم شد کمی دلم گرفت .. خوب اون هم مثل خیلی داستانهای دیگه انگلیسی یه نوع میس تری و راز و رمزی واسه خودش توش داشت و یا داستانهای دیگه که اینکه همیشه هر موردی و موضوعی که توش مطرح میشه معمولا خیلی بیشترش همون موقع مشخص نمیشه و همین موجب میشه که خواننده کتاب یا بیننده فیلمش مرتب دنبال کنه قضیه رو تا آخرش تا بتونه به نتیجه ای برسه ... انگلیسی جماعت .. بخصوص اون سردهاشون که خیلی با آدم قاطی نمیشن و خیلی خودگیر و خودخواه و اینان ... منو عجیب یاد عمه کوچیکه من میاندازن .. اونم همینطور بود و یا هست .. .فوق العاده پول دوست و پول پرست . فقط یه عده بخصوصی رو که مد نظرش داره در موردشون نگرانه یا مثلا یه محبتی نشون میده .. خوب دقیقا میدونید من تو این لیست نبوده و نیستم .. مهم هم واسه ام نیست اما هیچ وقت نتونستم بفهمم پدر من که برادر این زن بوده و هست چطور اون این همه با احساس و محبت بود و این حس رو نه فقط رو خانواده و فامیلش داشت بلکه نسبت به همه این طور رفتار میکرد یه همچین خواهری داشت که کاملا برعکس اون بود ... و چطور میشه دو تا نفر ... خواهر و برادر اینهمه متفاوت باشن از لحاظ شخصیتی و رفتاری ... سونیا مادرش انگلیسیه و خیلی وقتها خیلی راحت ازش میگه که هیچ وقت مادری براش نکرده و خیلی بی عاطفه ست و از این حرفها .. ازش یه بار پرسیدم چرا بیشتر انگلیسی ها اینهمه سردن .. ؟‌دلیل خاصی داره .. ؟ حالا نه همه شون .. اما بیشتری هاشون اینطورین .. خیلی خیلی سخت با کسی صمیمی میشن و حرف دلشون رو بهش میزنن ... یعنی یا باید بقولی های .. باشن یا مست پاتیل و اینکه به همین راحتی نمیخوان با همه گرم بگیرن و یا نزدیک بشن .. گفت : همینطوره که میگی .. یاد میگیرن که هیچ وقت به کسی مثلا اعتماد نکنن و حرف دلشون رو نزنن و همه ش نگرانن و میترسن که ضربه بخورن از طرف اگه بخوان راحت باهاش اختلاط کنن .. دقیقا حالتها و رفتارهای عمه من رو میگفت .. جالب اینجا بود که این عمه عزیز ما چون پسراش خیلی خیلی سال بود لندن بودن .. سالی یکی دو بار هم میرفت اونور .. یعنی از خیلی وقت پیش ها و خیلی هم عاشق زندگی تو لندن و اینا رو داشت و کلی کیف هم میکرد .. پووووف ... بگذریم .. سونیا با اینکه از پدر مادر انگلیسیه .. اینجا بدنیا اومده و بزرگ شده ..و خیلی فرق میکنه با اونها .. سونیا تی پی کال انگلیسی نیست .. همونطور که من تی پی کال ایرانی نیستم .. بهم گفت من فک کنم تو و من پست لایفمون خواهر هم بودیم .. این همه رفتارامون شبیه به همه و خیلی مثل هم فک میکنیم .. بهش گفتم اگه تو تی پی کال انگلیسی بودی من امکان نداشت با تو دوستیم رو ادامه بدم .. همونطور که من اگه مثل خیلی ایرانی های دیگه که حتی خود من نمی تونم تحملشون کنم ... بودم .. سونیا یه روز با من دوام نمیاورد
Ps . I refrrase that.. You are Sooo FUGLY ...
Hey BITCH ... With all bad make ups & cheap hair extensions... Still you are so UGLY ... Becaouse you're INSIDE is UGLy.. And you need to sort out youre shits & get over with it ..

Sunday, August 21, 2011

Underbelly Razor 2011 NEW PROMO LONG Rolling In The Deep




Can't wait to see this ... I watched the real documentary ages a go in " Tough Nuts" Australian CI or crime investigation .. and that was really interesting. when I saw the pictures of Glebe and Surry Hills and also Darlinghurst ..wow that was so different in that time.I also love those hats .. female hats and some dresses.The thing is from the documentary I saw ,,it wasn't nice or beautiful .it was all harsh and angry horrible times ...its the movies and Madia always glamorise that.. the shit life of prostitution's.


ok Sydney ... Underbelly is starting soon ..Jooon ,,,

Saturday, August 20, 2011

Cant wait for the series" Underbelly Razor .. yeah


Cant wait for the series" Underbelly Razor .. yeah
Tabatha Coffey on Chanel Ten now  .. Yeah.. Kick some butt honey ..

Monday, August 15, 2011

Our society is so fucked up .. there is no manner .. people are just so rude .. pinching things from some one's bag is caled " Stealing " BITCH ... and if you fucking have no clue .. I am really willing to teach you that ... and it will start by bashing your fucking face first ... so yeah .. if you asking for it .. here it comes ...
a brain of infant... with zero manner...
a brain of infant... with zero manner...
a brain of infant... with zero manner...
a brain of infant... with zero manner...
I was just watching the movie .. Rise Of The Planet Of The Apes ... and wondering .. gee .. even apes and chimpanzee has more BRAIN and MANNER .. than this bithch ...
One thing I know.. I had enough of the bullshit.. Bring it on bitch..

Sunday, August 14, 2011

great lamb shank for lunch , mango smothy ... beautiful times with Sonja ... in Newtown ... that was my lazy sunday ... loved it .. sonja you are the best my sista ... XOX
great lamb shank for lunch , mango smothy ... beautiful times with Sonja ... in Newtown ... that was my lazy sunday ... loved it .. sonja you are the best my sista ... XOX

Saturday, August 13, 2011

Circumstance Trailer (HD)



Can't waot to see this,set in contemporary Iran in the unseen world of Iranian youth culture, filled with underground parties, sex, drugs and defiance, CIRCUMSTANCE is the story of two vivacious young girls -- wealthy Atafeh and orphaned Shireen -- discovering their burgeoning sexuality and, like 16 year-old girls anywhere, struggling with their desires and the boundaries placed upon them by the world they were born into.

Thursday, August 11, 2011

worm farm ...



This evening I went to see our group .We meet once a month and I already mentioned what the idea behind this . we try to learn how to save more energy . I kinda like our evening . its really informative and I learned a lot since the first time I've been there .. this time they showed us how to make a worm farm .. interesting .. because for the future I want to to more gardening and have my own herbs or fruits this warm farm will helps a lot . so yeah .. I had great times there asking so many questions and I even had a little wet worm in the palm of my hand ,,,well I didn't like it but I always can use the gloves if I don't like to touch them .next thing is I need to call the girls and they will help me to set that in my own place ,by spring which is the best time to start for gardening .. I can do so much .. honesty I am so excited and looking forward to have that.I even can set my little garden or herb pots in my balcony so that's kinda cool.

this evening I learned to fix a worm farm .. I will get mine soon and its gann be ready for spring and my gardening .. kool

Tuesday, August 09, 2011


..وای هوس آبگوشت باپیاز و ترشی تو نونوایی ایران ... کردم
امروز از این نون قندی ها هم گرفتم از اینا که با کره میخورنا 
کباب و بعدش زوابیا بامیه واسه دیزرت چه چسبید

Monday, August 08, 2011

روزها و هفته ها چه سریع میگذرن ... هوای سیدنی گرمتر شده .. داره بهار میاد بزودی و فصل گوجه سبز و چغاله بادوم نزدیکه .. جون .. اول صبجی سر کلاس دنبال کتابم میگشتم که تو لاکرم ندیدم .. من از بقیه بچه ها خیلی جلوترم .. کلی تمرین ها و کارهای مختلف کتابه رو انجام داده بودم و اگه پیداش نمیکردم باید از نو شروع میکردم .. اولش فک کردم خونه گذاشتمش .. اما بعد گفتم یادم نمیاد آورده باشمش خونه .. حالا هی همه جا رو بگرد ... فکر اینکه از نو باید همه کارهاشو انجام بدم داشت باعث میشه بالا بیارم تو اون لحظه .. استرس رو دارید که .. آخرش گفتم انجلا من کتابم رو فک کنم گم کردم .. اونم گفت ... نه .. من اشتباهی برده بودمش تو کاغذها و نوت هام بود .. بیا اینجاست .... منو میگی .. فک کردم نفله میمردی زودتر بگی ... داشتم سکته رو میزدم ها الکی اکلی ... امروز سر کلاس مثل هفته پیش خیلی خندیدم .. قبلا هم گفته بودم که مثل خیل جاهای دیگه اس هال زیاده ... و ما هم کلی سر به سرش گذاشتیم و بقولی مسخره اش کردیم ... یعنی تقصیر خودشه .. با اون تیکه های مسخره ای که میندازه و ما همه بهم نگاه میکنیم و کلی بلند بلند میخندیم .. گبریلا هفته پیش به شیکم گنده ش نیگا کرد و بهم گفت .. مثل اینکه این مانکی حامله ست .. من هم گفتم .. آره فک کنم همینطور باشه ... گفتم بچه ش چی در میاد گبی ؟؟ ... حالا وسط حرفهای آنجلا ما داریم اینا رو میگیم .. یهو همه خود بخود ساکت شده بودن .. گبی هم حالیش نبود و بلند گفت .. هی ری اس ... یعنی ماتحت مو دار ... منو میگی ... قرمز شدم دارم از خنده میترکم .. آنجلا هم داره تو صورت من نگاه میکنه .. خلاصه که خیلی سه بود .. فک کنم دیگه یواش یواش خودش هم فهمیده که داریم مسخره ش میکنیم .. دست و پاش جمع تر شده ... من اون اوایل فک میکردم این از من بدش میاد .. اما بچه ها گفتن .. نه بابا این گه از اولش هم همین بوده ... و همین هم خواهد بود بره به جهنم .. کی اهمیت میده

امروز هم ایزابلا میگفت رفته بود واسه وی کند کریس لی لی رو استرت فیلد مورندا ببینه .. خونه که اومده پدرش میپرسه ؟؟

how was Justin Bieber.."

... منو میگی ... کلی خندیدیم . بهم میگه


...my dad is soo stupid ...

جوابش رو ندادم ... من کمی اولد فشنم ... یعنی تو فرهنگ اخلاقی من فحش دادن یا مسخره کردن پدر و مادر جایی نداشته و نداره .. بیاد میارم وقتی قدیم ها که ایران بودم وقتی ناهید دوست خیلی صمیمی من یه بار جلوی من کلی فحش و لیچار بار پدر پیرش کرد .. من با عصبانیت گفتم جلوی من با پدرت اینطوری حرف نزن ... من اصلا نمی تونم قبول کنم .. دعوا دارید بعد که من رفتم بکنید .. نه جلوی من ... بعد از داد و قالی که کردم ناهید ساکت شد و دیگه حرفی نزد ... یعنی از همون قدیم ها هم از این رفتار بدم میومده و هنوز هم همونظورم .. چیزی که من بدم میاد اینجا اینه که بچه ها .. یا تین ایجر ها به پرنتشون فحش و لیچار میدن ... یا تو صورتشون یا پشت سرشون و واسه شون خیلی راحته .. زاستی من نمی دونم این بلاگفا یا پرشین بلاگ چه مرگشه که من تو بلاگهایی که میخونم و کامنت مینویسم ... پاپلیش نمیکنه .. باز هم ترای میکنم ببینم چی میشه ... هنوز دارم به اون پیشنهاده فک میکنم .. همونی که در موردش قبلا نوشتم .. با چند تا هم صحبت کردم .. باور دارم اکس کسیه که تو توی اون مقطع رابطه که باهاش بهم زدی ... خوب خیلی از اعتماد ها یا از بین رفته بوده تو همون رابطه .. و یا بعدا بطور کامل ناپدید شده ... که سرانجام کار به اینجا رسیده .. من نمیخوام بعدازمثلا شروع کردن کار با این .. دوباره بیاد سراغم و یا توقع داشته باشه که آره .. علی آباد هم شهریه و میتونه روی این قضیه حساب کنه .. نه ... چون اصلا حوصله ش رو ندارم .. باهاش قبلا خیلی وقت ها کار کردم و میدونم بی زی نس من خیلی خوبیه .. اما .. نمی دونم ... هنوز جوابش رو ندادم .. حالا ببینم چی میشه .. هری پاتر رو ... اخرین فیلمش رو هم آن لاین دیدم .. اولش میخواستم برم سینما چون اینجا هنوز هستش .. بعد گفتم من اصلا حوصله یه مشت بی شعور که یه سری رفتارها میکنن و سرو صدا و چرت و پرت .. ندارم ... همین جا رو تختم لم دادم و وصلش کردم به تلویزیون .. لپ تاپه رو میگم .. و مجانی تو تلویزیون گنده ام تماشا کردم .. چی از این بهتر ..والله

Friday, August 05, 2011

ویار ماکارونی شکلکی، پاپیونی گوشفیلی دارم .... بچه هام به دنیا نیومده افتادن
....

Thursday, August 04, 2011



خوب .. در شهر به ما یه سری پیشنهاداتی شده ... قضیه از این قراره که من اکسم داره یه بیزینس خیلی بزرگ و دبشی میزنه .. از این قضیه تا حدودی خبر داشتم ... نه اینکه از خودش بشنوم .. نه .. از اطرافیان .. و میدونستم میاد سراغم واسه اینکار ... چون به کمک کاری من احتیاج داره .. اما نمیدونستم به این زودی ... اونموقع ها که با هم بودیم .. با هم کار کردیم .. میدونم که تو بیزینس خیلی کارش درسته ... دارام فک میکنم میشه بهش اعتماد کرد و وارد این بیزینس شد .. ؟ و اینکه اگه فیلش به یاد قدیما یاد هندوستان کرد چی ..؟ دیگه حوصله اش رو ندارم ... آدمها که عوض بشو نیستن بخصوص تو روابط هاشون ... دید هاشون ... اون رابطه هم عمرش رو کرد و باید تمومش میکردم ... نمی دونم .. هنوز جوابش رو ندارم .. حالا ببینم چی میشه
...

Wednesday, August 03, 2011

on line watching iranian series..

هه هه هه این سریال سه دنگ سه دنگ خیلی باحاله 

Monday, August 01, 2011

forgiveness ,,, What for ???

خوب بالاخره یه فرصتی پیش اومد که بشینم و کمی بنویسم .. خیلی ها میگن تو سن های ما چون دیگه بچه و این چیزا میاد تو زندگی .. سر ملت خیلی شلوغ میشه . راستش من بچه هم ندارم و اینهمه کار سرم میریزه و واقعا خیلی وقتها نمی فهمم روزها چطوری میگذره ... وای به اینکه بچه هم داشته باشم ... بگذریم .... این مدت خیلی اتفاق بخصوصی نیافتاد ... دیروز از بیرون که داشتم میومدم ... تو همین روزنامه مجانی ها ی ام اکس ... تو تیترش که دست یه بابایی بود دیدم راجع به این خانومه که اسید پاشیدن رو صورتش و خوب اونم بخشیده این اس هال رو .. همین آمنه بهرامی .. فک کنم اسمش همین باشه ... بگذریم با عکسی از صورت سوخته اش و مطالبی در موردش نوشته بود .. واسه همین کنجکاو شدم و روزنامه رو خوندم .. من قبلا راجع به این اتفاق زیاد تو بلاگ ها و سایت های ایرانی خوندم... خوب این بی چاره خیلی باید دل بزرگی داشته باشه که طرف رو بخشیده .. اگه این بلا سر من میومد .. من عوض اینکه ببخشم . اسید رو هم تو صورتش میریختم هم تو خشتکش که بفهمه دنیا دست کیه ... این اتفاق منو برد به خیلی سال پیش باز ... قدیمها که تو ایران زندگی می کردم ... تو محل جدیدی که خونه خریده بودیم .. من با پسری آشنا شدم که بعدها فهمیدم خیلی وقت بود دنبال منه .. سن من خیلی کم بود .. اما این پسره دست بردار نبود عین سریش بود لامصب .. خوب بعدها فهمیدم این خاصیت خیلی پسرهای ایرانیه اونجا .. صورت مثل ماه .. یعنی این لامصب رو صورتش رو انگار با دست نقاشی کرده بودن .. نه خوشگلی زنونه .. نه .. به شدت جذاب بود و خوش بدن .. لعنتی .. بگذریم .. خوب اوایل هر رابطه همه چی خیلی عالیه و این حرفها .. به تدریج که زمان گذشت فهمیدم با یه روان پریش قاطی شدم که به هیچ وجهی دست بردار نیست .. من نمیخوام تمام این سالها سرو کله زدن هام رو با یه استالکر به تمام معنا .. یه روانی پارانوید رو اینجا واسه تون تعریف کنم .. اما این قضیه اسید منو قشنگ برد به اون موقع ها .. یکی از هراران تهدیدش همین بود که بهم میگفت : اگه زن من نشی .. اسید میپاشم تو صورتت .. اون صورت خوشگلت اگه مال من نیست .. نمیخوام مال کسی دیگه باشه ... باورتون میشه .. من با چه روانی داشتم سرو کله میزدم ... قبلا هم بهتون گفتم .. من از همون سن کم .. کار میکردم .. اگه تو دبیرستان هم درس میخوندم نعطیلات تابستون که خوب تو ایران سه ماهه .. من اون سه ماه رو کار میکردم تا دستم تو جیب خودم بره .. درست زمانی که این تهدید راجع به اسید رو میشندیم .. اون موقع ها تابستونش .. من تو شرکت یکی از دوستان پدرم کار میکردم و کارهای دفتری و ایناش با من بود .. اسم شرکتش هنرمندان و نویسندگان و فیلمبرداران بود ... یعنی تمام این بقول خودمون سلب ری تی های ایرانی توش رفت و آمد داشتن و واسه کارهای هنریشون حیلی وقت ها هم میومدن اونجا یا تماس میگرفتن .. خوبی کار تو این شرکت علاوه بر تجربه ای که به من داد این بود که من تازه تایپ کردن رو کلاسش رو تموم کرده بودم و خیلی دوست داشتم مرتب کار کنم که دستم بقولی روون تر بشه .. خیلی وقت ها هم تو مراسم ها شون میرفتم یا دعوت میشدم و یا واسه بلیط فیلم و یا تئاترو موسیقی و این چیزها هم که دیگه مشکلی نبود ... خلاصه خیلی حال میکردم اونجا .. داشتم میگفتم ... درست همون موقع تهدید بازی های این گه... یه روز یه خانومی واسه کاری که میخواست باس منو ببینه اومد شرکت .. و تو تمام زمانی که منتظر باس من بود که باید و ببیندش ... اونجا تو دفتر نشسته بود .. باهام خیلی حرف زد .. کلی صورتش رو عمل کرده بود و قضیه از این قرار بود که خواستگار عوضیش اسید پاشیده بود صورتش .. آب باطری ماشین رو ... بهش گفتم چرا نمیخواستی باهاش ازدواج کنی ؟ .. گفت مذهبی بود و ما اصلا بهم نمیخوردیم .. منو میگی .. منی که به تهدید های این قرمساق تو صورتش میخندیدم .. خالا این خانومه که صورتش هم سوخته از اسید روبروم بود و داشت از دردها و بدبختی هاش میگفت ... باور دارم خیلی دخترها تو ایران .. خیلی ها شون مثل من که حالا تو یه رابطه بودن یا نبودن و یه روانی بهشون یه طورهایی گیر داده .. و از رجکت شدن حسابی کفری شده .. این تجربه رو داره ... حداقل تهدیدش رو شنیده از طرف .. اونم تو جامعه بیمار ایران ... و بحشش خیلی وقتها این عوضی ها رو جریح نر میکنه .. قبلا هم گفتم من اگه جای این خانوم بودم چی کار میکردم .. نه مذهب .. نه هیچ چی نمی تونست چشم های منو به من برگردونه .. پس بزار اونم بکشه تا بقیه بفهمن به این راحتی ها هم نیست ... گاهی فک می کنم من با اون سن خیلی کم .. چه جوری تونستم از دست این روانی جون سالم بدر ببرم ... بعدش یادم اومد اون غروبی رو ...وقتی که خیلی حالش بد بود و چاقوی تیزش رو گذاشت رو گردنم و با فشار کوچکی شکافی درست کرد و من رگه باریک خون رو دیدم که داره میاد پایین از گردنم .. چقدر تو اون لحظه ترسیده بودم و صدای قلب هر دومون رو میشنیدم ... به یاد میارم که من همه زیر و بم های روحیش رو .. میشناختم .. میدونستم چه جور میشه راحت عصبانیش کرد یا تحریکش کرد .. در واقع من می دونستم به شدت منو به رویه خودش دوست داره ... و اصلا خیال از دست دادن منو نداره ... و با علم به همه این حرفها با زبون خوش بقولی .. سعی کردم چاقو رو از دستش بیرون بکشم ... فک کن اگه من یه خنگ و بی عرضه بودم ... لابد الان تو قبرستون چند طبقه بهشت زهرا .. هفتاد تا کفن پوسونده بودم و مادر وپدر بی چاره من چه زاری میزدن واسه مرگ من ...البته اینی که بالا نوشتم یه نمونه بود از هزاران درگیری که من با این بشر روانپاک داشتم ... روزی که کلی تو خیابون کارمون بعد از بحث و درگیری به کتک کاری کشید .. ملت بی غیرت هم نگاه میکردن و صداشون در نمیومد ... یعنی میزدمش ها ... هه هه کلاس کاراته به یه دردی خورد ... اونم دقیقا زمانی بود که من می رفتم کلاس و اینقدر مارو می زدن که بدن من خیلی عادت کرده بود و ماهیچه هام سفت شده بود .. بعد از دعوا و کتک مفصلی که از من نوش جون کرد .. با موتورش رفت و همون روز تصادف کرد و یه پاش شکست ... کمی دلم خنک شد ... با یاد آوری همه اینا کلی کفری میشم که چرا اینهمه تحملش کردم ... چرا نزدم بکشمش ... یادم میاد یه شب که همه دوسنام اینجا شام دعوت بودن و کله ها همه داغ بود ... آخر شبی هر کدوم ما داشتیم از پشیمونی گذشته هامون میگفتیم .. کارن یه موردی رو گفت .. شه ی ن .. مثلا گفت که نباید زیاد دراگ مصرف میکرد وقتی سنش کم بود و بقیه همه یه چیزی گفتن .. من گفتم .. من سنم که کم بود .. خیلی با استالکر هام ... سعی کردم کنار بیام و بقولی با زبون خوش از شرشون راحت بشم .. تغدادشون تو موقعیت های مختلف زیاده .. اما الان میگم حداقل یکی دوتاشون رو باید میزدم میکشتم .. باور کنید جدی میگم .. لیاقتشون مرگ بود .. چرا تحمل کردم .. شاید واسه این بود که سعی میکردم به یه نحوی بدون دردسر بعدی از دستشون راحت بشم .. اما اینو خوب میدونم .. بعد از اینهمه سال اگه کسی بخواد کوچکترین رفتاری بکنه که بخواد منو اذیت کنه .. مثل همون آدمهایی گذشته من .. من توانایی اینو دارم که اسلحه رو بگیرم تو دستم و تو دهنشون شلیک کنم .. جدی میگم .. این قولیه که بخودم دادم .. نمی زارم هیچ کسی ذهنی .. احساسی .. مالی یا غیره .. منو اب یوس کنه ... دیگه تموم شد و واسه دفاع خودم اگه مجبور باشم طرف رو بکشم .. یعنی تو شرایطی قرار بگیرم که باید اینکار رو بکنم ... حتما اینکار رو میکنم

We made so much fun today with all my gals... Poor hairy ass ... Hahaha
me on facebook:  So fucking tired and it's only Monday ..
Sonja Mulford: Don't I know it sista!!!
me: Yeah honey ... How are you tonight?? Hope you are fine babe .. Xox
Sonja mulford : huh well.... not so good, I received some news tonight ... I'll give you a call xox