Saturday, April 30, 2011

..دنیای من و دنیای اون ها 


نشستم تو اطاق پشتی و آنلاینم صدای تلفن بلند میشه ...بخودم میگم : بی خیال .. لابد باز این مرتیکه ست از هند که میخواد یه چیزی رو زورکی بهت بفروشه از همین مارکتیننگها .. ..یا اون یکی از بانک که هی تماس میگیره واسه آفر یه کوفت دیگه تا بتونه پول بیشتری از من بکشه بیرون ... انگاری از کردیت کارتها کم پول در میارن الان مدتهاست زنگ میزنه و اسم منو هم میگه .. منم میگم خونه نیست صدای تلفن همچنان بلنده..سریع هدفون رو از گوشم میکشم بیرون و از جام میپرم تا جوابش رو بدم ..با انگشت دست دیگه ام که آروم کنارداخل دهنم کردم که صدام رو عوض کنم تا باز اگه این مردک بود شک نکنه .. همونطوری شروع میکنم به حرف زدن .. صدای خواهرم از پشت خط میاد که : صدات چرا اینطوری شده ؟؟؟
سریع دستم رو از دهنم میکشم بیرون ... واسه ش میگم که ما اینجا چه دردسری داریم با این تلفن ها و اینکه طرف از هند تماس میگیره و با اون لهجه مسخره هندیش که داره انگلیسی حرف میزنه مخ ملت رو میزاره تو فرغون ..بعدش بهم میگه : داری مراسم ازدواج رو نگاه میکنی .. ؟ میگم نه ..من همه چی رو خاموش کردم ..رفتم اطاق پشتی و دارم آن لاین.. بفرمایید شام .. رو میبینم و از شیطونی های طغرل ریسه میرم .. میگه : روشن کن تلویزیونت رو .. قشنگه مراسم ...میگم : گور باباشون ..فک کنم تنها کسی که این ها رو الان نگاه نمیکنه .. من باشم بقول اینوری ها .. بیگ دیل .. چیکار کنم که این خر یه خر دیگه رو داره میگیره .. به من چه من دنیای خودم رو دارم .. اینا هم دنیای خودشون رو دارن .. خلاصه صحبتمون گل میاندازه .. اما اون تی ویش روشنه و همزمان داره با من هم می چته .. از همه جا میگه .. ناراحته .. دلش پره .. از بچه هاش میگه که اذیت میکنن .. و دهناشون گشاده .. و اینکه .. من و تو کی باپدر مادرمون اینطوری حرف میزدیم .. یا می زنیم ..ال و بل ساکتم و دارم گوش میکنم به حرفاش ..ناهید به این راحتی ها شاکی نمیشه .. دارم به این فک میکنم که باید خیلی تحت فشار باشه که اینطوری میگه ..و ادامه میدیم ..از قدیم ها میگیممن و ناهید خیلی زیاد فاصله سنی نداریم .. اما اون خیلی زودتر افتاد توش و درگیرش شد از عشق های صاف و صادق نوجوونی هم حرف میزنیم .. از خاطرات قدیم ..از پسرهای که میدیدیم ..و دیت میزاشتیم باهاشون ..فک کنم یه دو سه ساعتی حرف زدیم با هم ..گله کردیم .. خندیدیم ... از پدرمون و خاطرات با اون .. وقتی دارم از یکی از دیت هاش میگم ..و یادش میاندازم که چی شد .. بهم میگه : تو چطور ایناهنوز یادته ؟؟ ... میگم .. آره پس چی .. میگه : پس من چرا یادم نیست اینا .. ؟ نکنه آلزایمر گرفتم ..؟؟؟؟ ... میگم نه بابا نترس ...تو اینقدر واسه ت هست که دیگه به این چیزا فک نمیکنی .. که یادت باشه ... من فکرام و نگرانی هام خوب کمتره .. و به گذشته های که با هم داشتیم گاهی فک میکنم یا خودبخود یادم میاد ..واسه ت نوشتم تو ای میل یکی دو روز پیش که چه خوابی دیدم .. آره .. جفتمون تو همون سن های تین ایجری بود و همگی هم با خانواده پدری .. و مامان اینا تو اروپا بودیم .. تو بمن گفتی بیا بریم میلان .. اونجا چند وقت بمونیم .. کار هم گیر میاریم .. منم اولش گفتم نه .. بعدشقبول کردم و هی هم ذوق میکردیم که چقدر از ایتالیا لباس های دبش میخوام بخرم با پولی که اونجا میخوام دربیارم .. هه هه هه ..کاشکی همون موقع ها بود ...بهم میگه: آره ..حیف که خیلی زود گذشت ..خلاصه که با همدیگه کلی گذشته رو شخم زدیم ..سبک شد .. من هم ..بعد از تلفن ناهید ..برمیگردم و بقیه برنامه رو تماشا میکنم باز هم کلی میخندم از دست اینا ..صبح شنبه .. خیلی سرحالم .. دیشب خیلی بارون اومد..هوا خیلی تمیزه ..حاضر میشم برم سرکار..شال خوشگلم وبرمیدارم و میکشم دور گردنم چقدر گرون و قشنگم هم همراهمه ... من همیشه چترهای خوشگل خریدم ..چه واسه بارون ... چه واسه آفتاب اینجا ... پوستم خیلی گرونتره که بخوام بهش بی محلی کنم چکمه های نویی که تازه خریدم و خیلی هم گرون بودن وموقع خریدش گفتم .. به درک ..میخوامش ..پام میکنم ..قبل از رفتن بیرون .. به زن توی آیینه خیره شدم .. زن توی آیینه که گاهی خیلی خیلی شبیه مادرم میشه .. امروز خیلی سرحال و کیوته از لبای خوشگلش .. یه بوسی بطرفم میفرسته .. هر دو میخندیم و میزنیم بیرون ..راه میافتم .. حتما رویال کاپل تا الان سکس اول صبحشون رو هم تموم کردن و کلی نعشه اند بعدش .. و من باید برم دنبال نون و روزی ..سکس اول صبح .. پیف.. کی حالش رو داره .. بعدش فک میکنم .. تا با کی باشه .. آره .. دنیای من با دنیای بقیه فرق داره .. با اینحال من این دنیام رو هنوز خیلی دوس دارم
..

Monday, April 25, 2011

happy ANZAC Day Aussies ..

Wednesday, April 20, 2011

یه سری درد و دلهای زنونه







Zara این روزها خیلی سرم شلوغه ... باخبر شدیم که بالاخره

هم از اسپانیا رسید به سیدنی .. من معمولا وقتی از این برند لباس میخریدم ... همیشه وقتی بود که از استرالیا بیرون بودم ... حالا یا اروپا یا جای دیگه ... ازامروز دیگه میشه برند رو تو سیدنی هم خرید ... خوب این ملت بسکه هی لباس تنشون امتحان کردن بعد عینشو رفتن آنلاین خریدن .. چون ارزون تر تموم میشه واسه شون ... حالا هم ری تیل ها یا همون بی زینس لباس و کفش و اینا میگن .. مشتری که می خواد ترای کنه باید ئولی بده ... یا حتما بخردش لباس رو .. خیلی وقته دارن میبین سرشون کلاه داره میره و کلی صداشون دراومده .. این دو تا عکس رو دقیق ببینید .. من داشتم امروز تو این هوای سیدنی که به خنکی هم میزد .. از زنی که من پشتش بودم ... گرفتم .. اولش تو این فون بوت ها بود ... همینجوری .. بعد من واستادم و خودمو مشغول نشون دادم که مثلا دارم با تلفنم ور میرم .. بعد که تو همون بوت که بود خواستم بگیرم ازش عکسه رو که سریع زد بیرون .. منم دنبالش .. آروم آروم .. فقط گفتم کاشکی صدای گرفتن عکس رو نشنوه که شر میشه واسه م .. می بینید تو این سرما که من چکمه کردم پام .. این حتی دمپایی هم پاش نیست .. شلوارش رو ببین ...عکسش جون میداد واسه بلاگم .... هه هه هه .. تو سیدنی ملت اینجا حال پوشیدن لباس درست و حسابی ندارن .. برعکس ملبورنی ها که خیلی خوش پوش و شیک پوشن و کلی حال کردم باهاشون .. منو یاد اروپا انداختن ...بگذریم ... امروز رفته بودم این نخهای مخصوصی رو که خیلی وقت بود سفارششون داده بودم .. بگیرم .. چون رسیده بود و خانومی که اونجا کار میکنه بهم زنگ زد و خبرش رو داد .. پیدا کردن نخ های خوش رنگ و دبش ... خیلی سخته اینجا .. منم سعی میکنم تا میتونم آنلاین نخرم .. اما گاهی وقتها دیگه کاریش نمیشه کرد ... دیگه هوا سرد شده ... شالی که مدتها پیش بافته بودم .. امروز دور گردنم کشیدم .. مطمینم هیچ کس این مدل شال رو اینجا نداره .. چون اصلا مدلش مال اینجا نیست ... ملت هم میخ شال من شده بودن . هر جا میرم ازم میرسن از کجا خریدی .. هیچ کسی باورش نمیشه کار دست خودمه ... من دو تا از این مدل درست کردم .. یکی دیگه ش هم هست که خیلی خوشگل شده و هر وقت بخوام عوضش میکنم و اون یکی رو میکشم دور گردنم .. وقت که کردم باید شروع کنم به بافتن این لباسه .. خیلی خیلی خوشگله .. هم رنگش .. هم نخ هاش .. چه شود .... واسه درست کردنش خیلی هیجان دارم ... راستی عزیزان ایسترتون مبارک .. بهتون خوش بگذره ... دیگه پاشم یه مقدار سوشی درست کنم واسه شام ... از بس گفتن .. سوشی های بیرون رو نخرید همه ش آلوده ست .. از سوشی خوردن افتادیم .. دوباره همه وسایلش رو گرفتم تا خودم تو خونه درستشون کنم .. یاام

....

Thursday, April 14, 2011

برم دیگه .. الاناست که
desperate housewives
شروع بشه .. جوون
این
Vin Diesel
تو هر قسمت از
Fast & Furious
.....
همه ش صداش کلفت تر میشه .. البته خودش هم کمی پهن تر و عضلانی تر شده .. لامصب
he is so damn yummy .... lol

Monday, April 11, 2011

یه خورشت قیمه و برنج مشدی درست کردم که با لبات بازی می کنه ... از نتایج دیدن برنامه .. بفرمایید شام

Sunday, April 10, 2011

Santa Claus has the right idea: visit people once a year..:D ..lol

Thursday, April 07, 2011

بفرمایید شام




نمی دونم شما هم این برنامه 'بفرمایید شام' رو دیدید یا نه ؟... شنیدم خیلی تو ایران گل کرده و ملت همه نگاش میکنن ... خوب اینم یه ورژن از یه سری نمایش های آشپزی اینور که خوب داستانش اینه که ۴ نفر انتخاب میشن و بعد واسه چهار شب ... هر شب خونه یکیشون میرن واسه شام و مهمونها بعد از صرف پیش غذا ... و مه ین کرس و دسر .. باید رای بدن که چه امتیازی به اون شخص داده میشه ... من خودم به شخصه اینجا کلی شوهای آشپزی و این کوفتی ها هست که اصلا نگاه نمی کنم ... خوب راستش به اینم اولش توجه نکردم ... اما راجعبش خیلی جاها خوندم ... امروز نشسته بودم و یه سری هاش رو از یو تیوب نگاه کردم .. خوب خونه ها همه کوچولو ... یه ذره جا که نمیشه توش نفس کشید .... و خوب خانمها هم که توش شرکت کرده بودن ... همه کلی آرایشهای خیلی غلیظ ... و با لباسهای زرق و برقی که من مطمینم تو اروپا .. مردمشون این همه تو تجملات نیستن .. یعنی اکثریتشون خیلی ساده تر زندگی میکنن ... و بدجنسی ها و دورویی هایی که همه نسبت به هم داشتن .. مخصوصا اونهایی که خیلی دلشون میخواست ببرن اون پول رو ...من از آشپزی بعضی مردها .. خوشم اومد .. یعنی یه سریشون واقعا تمیز کار می کردن ... از این دختره هم که خیلی راجع به شراب می دونست ... خوشم اومد ... کارش قشنگ بود .. یعنی خیلی بورینگ درست نکرده بود و حسابی هم زحمت کشیده بود .... در کنار همه این حرفا، این برنامه سرگرم کننده است مخصوصاً با گویندگی امید یا همون طغرل .. اسم قحطه .. آخه ظغرل هم شد اسم .. هه هه هه ... آره اونه که حرفای بامزه ای می زنه و به نظرم اگه اون نباشه نمک برنامه از دست می ره. برای ساختش زحمت کشیدن بخصوص که قطعاً پول هنگفتی رو به شرکت

ITV GLOBAL

به خاطر کپی برداری از روی برنامه شون می پردازن... با دیدن بعضی قسمتهاش ... میشه به خوبی فهمید که ایرانی ها زیاد عادت ندارن که مثلا غذاهای سالم تر بخورن و ترجیح می دن همون مدلی که همیشه غذا هاشون بوده و هست ... به همون روش بمونن ... بعضی پسر ها و مردها شون هم خیلی پرو رو تشریف دارن .. راستش رو بخواهید . من نه از زندگی کردن تو انگلیس خوشم میاد ... نه می تونم لهجه مسخره شون رو تحمل کنم و نه با هواش حال می کنم ... لندن شهر گرونیه و خوب می دونم همون خونه های فسقلی کلی اجاره های بالایی دارن ... توی یوتیوب خیلی قسمتهاش هست ... یعنی من که ساتلایت ایرانی ندارم ... اما میشه اینها رو اونجا نگاه کرد

راستی امتحانهام رو خیلی عالی دادم .. با اینکه تو تمام این مدت .. خوب واسه اینکه عید و اینا بود و منم همه ش بیرون ... رقص و اینا .. اصلا درس نخوندم و بخودم گفتم دیگه گند زدم اینا رو .. اما دوشنبه ای که رفتم دیدم خیلی خوب شد ... سووویت ... خیلی بهم چسبید این قضیه

Wednesday, April 06, 2011

این روزها دارم سریالهای ایرانی رو نگاه میکنم .. البته وقتی که وقت و حالش هست ... ای بدک نیست ... بالاخره یه تنوعی گاهی لازمه ..این فارسی نوشتن هم مارو حسابی نموده ... من کلی دردسر دارم باهاش ... یعنی قبلنا خیلی راحت تر بود .. اما اینروزها خیلی سیستمش مزخرف شده و اذیت میکنه .. با تمام این حرفها .. ما که ول کن این قضیه نیستیم ... باز هم به کارمون ادامه میدیم این روزها هوا خیلی خنک شده و مرتب بارون میاد ... صبح ها و نصفه شب ها خیلی خنکه .. آره تابستون تموم شد و فصل جدیدی شروع شده .. این روزها خیلی سرم شلوغه ... بازندگی .. با کارهای روزمره .. امروز قرار بود دوستی قدیمی رو ببینم که داره میره ایران که بعد از مدتها که عقد کرده .. حالا عروسی کنه و همراه زنش بیاد اینور ... دیگه وارد درگیرهاش و مشکلاتی که داره و یا داشته نمیشم ... فقط می دونم خیلی دیگه داره قاط می زنه .. امید وارم که همه چی بخوبی انجام بشه و بتونه زندگیش رو شروع کنه .. جاتون خیلی خالی شیکمو ها .. یه کله پاچه ای بار گذاشته بود که انگشتات رو هم می خوردی .. تازه شم طرز درست کردنش رو بهم بخوبی یاد داد ... یعنی من کلی نوشتم که چی کار باید بکنم ...منم فک کردم شاید دارچین خونه ش نباشه .. بردم ... با آبلیموی تازه .. یام .. جاتون خیلی خیلی خالی بود .... تازه شم .. چون فردا داره میره ... بقیه ش رو داد بیارم بزارم تو فریزرم که هر وقت دوس داشتم بزنم تو رگ ... هه هه هه .. خیلی عالی بود .. بخصوص زبون و چشماش .. زبون و چشم دوستم رو نمی گم ها ... ببعی هه رو می گم .. بعدش باهم تا یه مسیری رفتیم که میخواست خریدها و سوغاتی هاش رو کامل کنه .. یه

دست بند خیلی خوشگل ورساچی خرید واسه خودش .. منم صاحب یه دونه دست بند خیلی خوشگل



DOLCE & GABBANA


شدم

Sunday, April 03, 2011

خوب دیگه یواش یواش باید شال و کلاه کنیم ..بریم واسه سیزده بدر ... هورا 
 ...

Saturday, April 02, 2011

happy Sizdeh Be Dar .. to all persians ... hope you have a great Pic Nic day .. love you all ..XOX