Wednesday, March 30, 2011

تولد عید شما مبارک .. هه هه هه .. دارم کلاه قرمزی با پسر خاله رو می بینم .. خیلی حال میده

Tuesday, March 29, 2011

امسال سر سفره هفت سین چهار تایی بودیم. من و ماهی و کتاب فروغ فرخزاد و یادت

Monday, March 28, 2011



امروز از اون دوشنبه های شلوغ پلوغ بود واسم .. دختره اومده موهاش قد کمرش .. یه های لایت میخواست همه کله ش رو .. براش انجام دادم .. چقدر موهاش قشنگ شد ... حالا هفته دیگه میاد واسه اینکه نوک موهاش رو واسه ش تریم کنم ...اینا سه قلو بودن .. یعنی سه تا خواهر .. همه مو به چه بلندی و خوشگلی .. خالا بقیه شون هم به زودی میان اونجا یه هو میبینی از این لبنانی ها میان که خوب این جماعت تو داشتن پرو پشم دست کمی از ایرانی ها ندارن .. بعد می بینی میگه نیم ساعت بیشتر وقت ندارم یه سشوار سریع میخواد ... موهاش هم که قد دو تا متکا .. ازاین متکا گرد گنده های ترکی رو میگم ها .. آره قد دو تا متکا کله اش مو داره .. همه سیم ظرفشویی .. یعنی از این سیم ظرفشویی نقره ای ها که خیلی فره دیگه .. بعد لخت لخت هم میخواد بشه .. با اتوی مو هم نمی خواد ..شسوار میخواد .. منم مجبورم قد دو تا متکای ترکی از سرش بکنم در حین سشوار تا بقیه اش لخت لخت بشه .. اینم حال و روز ما .. داشتم فک میکردم این آناهیتا هم غذاهاش خیلی گند شده ... خیر سرش چقدر هم گرون بود .. حالا پولش جهنم ... غذای خوب بده به مشتری هاش .. من با پول دادنش مشکل ندارم .. می گم نوش جونم .. اما دوست هم ندارم غذای بی کیفیت و مزخرف بخورم.... امسال هم عید خوبی داشتم ..اندازه کافی گشتم ... حسابی ایرانی رقصیدم .. به خوبی تو جمع ها بودم .. عید خیلی خوبی واسه خودم مثل هر سال سعی کردم داشته باشم ... همه اش با برنامه ریزی بود .. بعد از اینهمه سال زندگی اینور آب .... هر وقت که بیاد میارم .. یا بهش فک می کنم ... می بینم من بقول معروف زیاد میس نکردم .. تعادل رو واسه ام داشته .. مهمونی هام رو رفتم سبزه هام رو گذاشتم .. غذاهای عید و خوراکی هاش رو داشتم .. همیشه سفره ام رو یهن کردم ... آتیش بازی هام رو تو چهار شنبه سوری هاش .. اونم بدون ترس و نگرانی انجام دادم .. عیدام رو جشن گرفتم .. لباس خریدم .. آرایشگاهم رو رفتم .. خوب با یادآوری همه اینها می بینم من به اندازه خودم عشق و حالم رو این موقع های سال کردم .. اونم توی غربت و بدور از همه ... حتی خانواده خودم .. مثل خیلی ها نکردم هی نق بزنم و دپرس باشم .. هی الکی غصه بخورم .. که چی بشه .. که بدتر داغون بشم .. که چی ؟ پدرم رفت چی شد .. دنیا به جایی ش بود .. منم برم همینه .. اصلا غصه خوردن ارزشی نداره ... من که خوشم .. حالا به هر دلیلی که می خواد باشه یا اصلا دلیلی نباشه مگه شاد بودن دلیل میخواد

Saturday, March 26, 2011

امروز صبحی خیلی زود رفتم رای دادم که توی صف نمونم ... بعدش سریع رفتم آرایشگاه تا یه حالی به این صورتم بدم ... شبش برنامه داشتیم تا بریم آناهیتا ... وقتی رسیدم سالن .. خیلی سرشون شلوغ بود .. عروس با همراهاش اومده بودن و سه نفری هم سخت مشغول درست کردن اونها بودن .. فهمیدم که باید معطل بشم اونجا ... این خانمه که من با خواهرش مدتی دوست بودم .. اونجا بود .. دیگه نمی شد سلام علیک نکرد .. من رد شدم و رفتم سریع قسمت بعدی سالن .. سرش رو که بلند کرد سلام بلندی کرد و منو به اسم صدا زد .. منم جوابش رو دادم .. خیلی وقت بود ازشون خبری نداشتم ... می دونستم که دوباره ازدواج کرده .. عروس دار هم شده .. سه تا بچه داشت که همه شون دیگه بزرگ شده بودن ... اونم از ازدواج قبلیش ..بعد که کمی سرش خلوت شد .. اومد که صورتم رو اصلاح کنه .. بهش گفتم دیگه همه صورتت رو وکس نمیکنی .. یه بار که رفته بودم سالن خواهرش ... همون دوست سابقم .. دیدم صورتش مثل بادکنک باد کرده و قرمزه .. اولش ترسیدم .. گفتم چت شده ؟؟ گفت صورتم رو وکس کردم .. بیک می س تک ... اما حرفی بهش نزدم ... بگذریم ...کلی حرف که خواهرت دیگه نزایید بعد از این ازدواج و این حرفها .. گفت دیگه عروس داره ... بعد از سه تا بچه می خواست چی کار .. درسته شوهرش اصلا ازدواج نکرده بود قبلا و بچه هم نداره ... منم ساکت دارم گوش میکنم با هم کمی صحبت کردم .. از روزهای قدیم ... بهش گفتم .. دیگه بچه نیاورد .. ؟ همسرش تا جایی که من می دونم بچه نداره ... گفت نه دیگه .. بالای ئنجاهه .. بچه میخواد چی کار ؟؟ ... گفتم نمی دونم شاید اون بخواد ... من وقتی واسه سالنم آگهی داده بودم تو روزنامه ایرانی ... واسه آرایشگر ... خانم ... این تماس گرفت .. فهمیدم کیه .. واسه همین باهاش سلام علیک و اینکه بیا اونجا و ادرس سالنم رو بهش دادم .. نیومد .. بهش گفتم .. نیومدی سالن .. منتظر گذاشتی منو .. ؟ کی بهتر از تو .. گفت : آره راستش دیدم راهتون دوره .. باید زنگ می زدم و می گفتم نمیام ... گفتم ... منتظرت شدم نیومدی منم کسی دیگه رو استخدام کردم ... خلاصه که هی از اینور و اونور صحبت کردیم ... من با این خواهرش اصلا مشکلی نداشته و ندارم .. اما چون با اون دوستم دیگه در تماس نیستم .. دیگه اینم ندیدم ... داماد دار شده .. اونم دو تا .. گفت دیگه پیرشدم ..تگاهی بهش کردم .. فک کردم .. اگه باور داری که پیر شدی ... حتما شدی دیگه .. گفتم .. نه .. تازه اولشه ... این حرف های ایرانی ها رو بریز دورمن دیگه کارم که اونحا تموم شد سریع رفتم خونه لباس عوض کردم واسه شب بریم ... چقدر هم رقصیدیم اون شب ... خوب بود .. امسال عید خوبی داشتم


راستش آناهیتا هم غذاهاش خیلی بی کیفیت شده .. یعنی من عمرا دیگه دوست ندارم اونجا هم برم .. کلی هم گرون بود .. حالا گرونی ش درک ... من اگه پول خوب میدم .. غذای خوب هم میخوام .. اصلا کباباش خوب نبود ... خیلی مزخرف شده .. برنجش هم یه ذره بود .. حالا من می خواستم جمعه بگیرم چون معمولا غذای جمعه از شنبه تازه تره ... و همینطور غذای شنبه شب از یکشنبه شب .. اینا هر شب که نمی پزن .. اما بخاطر کارن ... همون شنبه گرفتیم چون میخواست بچه ها رو بده دست پدرشون و خودش راحت بیاد واسه برنامه ما.. اینجا هم قیافه ها اکثرا ایرانی های تازه به اینور اومده بودن .. ما هیچ کسی از قدیمی ها اینبار اینجا ندیدیم

رقاص عربیش اما قشنگ می رقصید .. از همون قر های ریز میداد که منو یاد رقص قشنگ جملیه خودمون میانداخت . انوش هم میزد .. خوب بود منو نشناخت .. ما جنگ أنلاین با هم داشتیم .. اما هیچ وقت ازنزدیک همو ندیدیم .. فک نکنم اصلا منو بشناسه .. همینطوری اگه ببینه .. بهر حال اون شب که اینطور بود .. چقدر هم چاق شده

......
Just danced with belly dancer in Persian restaurant ..enjoying my Persian night ...

Thursday, March 24, 2011

دیروز تو این برنامه ه ... داشت میگفت یه سری خمیر دندون های کلگیت رو تو جعبه های استرالیایی می فروختن اما وقتی از تو جعبه ش درمیاوردی میدیدی که روش تایلندی نوشته .. یادم افتاد منم از اینا خریدم .. سریع رفتم چک کردم ..خمیر دندون منم از همونایی بود که داشت نشون میداد ..ای تو روحتون ... همه چی اینجا هم داره تقلبی میشه

Tuesday, March 22, 2011

دیشب دیر وقت داشتم یه فیلی از آیسلند می دیدم تو اس بی اس ... حالا جدا از داستان فیلمه که نصفش رو نمی فهمی چون بقولی باید هم ببینیش هم اون زیر نویس ها رو تند تند بخونی .. یعنی کتاب باید بخونی .. و زبون مزخرفش که فک کنم حتی از زبون دانمارکی ها هم بد تره . با دیدنش داشتم فک می کردم .. خوب من به تنهایی یعنی اگه تو اروپا هم زندکی کنم و همه اش کف میکنم از این قضیه با زندگی اونجا .. حالا بگذریم که خانواده منم اونجان ... با دیدن این فیلمه .. فضای سبز یشمی دیوارهای ساختموناش .. داخلش .. سرمای بیرونش ... رنگهای گه ری .. یا همون خاکستری خودمون .. اینکه تو شهرهای کوچکش هر صد کیلومتر یه خونه بود .. داشتم فک می کردم اگه من اینجا زندگی می کردم .. یعنی روزی صدبار خودمو دار زده بودم .. جاست اینجا واسه زندگی .. کف می کنه صبح تا شب ملت .. چیه

Sunday, March 20, 2011

Persian New Year's Ever Crousing






خوب اولا که عید و نوروز همه تون مبارک .. ما هم شب عیدی رد به کله مون که بریم یه سر کروز ایرانی ها ... اولا که کلی معطل شدیم تا آماده بشه .. یعنی درست نیم ساعت دیر تر اومد .. البته ما که تو صف واستاده بودیم ... و موقعی که بلیطم رو دادم دست پسره .. یه غر
هم بهش زدم که چرا از وقت مردم که بلیط خریدن می دزدید و دیر میایید ... حالا خیلی هم بلیط فروخته بودن .. طوریکه واقعا اصلا جا نبود ... قیافه ها همه تازه ..یعنی از طرف لباس و آرایش زنان و مردان ... همه و همه داد میزد که همه تازه اومدن اینور ... خیلی تو استرالیا بودن میشه گفت یکی دوسال .. البته یه چند تایی هم قدیمی مثل ما اونجا بودن .. من بی خیال همه چی شدم .. دوست داشتم که خوش باشم و برقصم و اصلا واسه ام هیچ چی دیگه مهم نبود .. ما حتی حاجی فیروز هم داشتیم و کلی باهاش رقصیدیم

خوبه گفته بودن ازآوردن اطفال و یا زیر 15 سال جلوگیری میشود .. ملت هم که به هیچ چیش حساب نکرده بودن و بچه هاشون رو اعم از ریز و درشت آورده بودن با خودشون ... حالا می دونم که می خواستن حال کنن ولی راستش رو بخواید اونجا اصلا جای بچه و یا آدمهای زیر 15 سال اصلا نبود ..حالیشون که نیست .. انگار مجبور بودن واسه خوشی خودشون ... بچه ها رو بندازن زیر دست و پا ... اونم اونطور و یه همچین جایی

بقول این دوستمون ... که منو دافی یا قرمه سبزی صدا می زنه ... اونجا هم تا دلت بخواد داف زیاد بود
البته یه سری پسرهایی هم بودن که دیگه خیلی پیت حلبی لازم بودن ...بدبخت ها








گروه موزیک' طپش' هم بود .. با این یا رو' السید' که قیافه ش با اون موهای سیم ظرفشویی ش خیلی خنده دار بود .. ماشالله به این همه اعتماد به نفس ... که خیلی آهنگهایی که می خوند یه سری هاش مزخرف بود و معلوم بود اصلا قبلش تمرینی با همین بچه ها نداشته .. آخرش هم خودش گفت ... و اینکه آخر آهنگها رو خیلی بد تموم میکردن ... این پسره 'سمیار' یا' سام یار' .. یه همچین اسمی داشت نمی دونم ...اون هم بود ... اون باز بد نمیزد ... اما خوندن اونم همچین مالی نبود .. با تمام این تفاسیر ما حسابی ترکوندیم شب عیدمون رو ... بدور از هیچ نگرانی و ناراحتی یا داشتن سر خر هایی که معمولا تو ایران پیدا میشه که هر آن تن ملت رو میلزونن که آلان میریزن و پارتی رو بهم میریزن و اینا ... اما بگم ها . اخرش که داشتیم میومدیم بیرون .. دعوا شد و یه الاغی که اصلا جنبه مشروب خوردن رو نداشت و همینطور جایی رو .. و معلوم بود از اینا ست که تازه هم از ایران اومده بیرون .. حسابی گند زد و ملت هم همینطور نگاش میکردن .. چه عربده هایی هم میزد ...خلاصه این گردن کلفتهای تونگایی .. حسابی چسبیده بودن بهش و ولش نمی کردن .. خوب این صحنه ... نصف شبی کلی منو خندوند



Thursday, March 17, 2011

Happy St Patricks day...xox

Tuesday, March 15, 2011

Happy Chahar Shanbeh Suri .. XOX


امروز آخرین سه شنبه قبل از سال نوی ایرانی یه ... یعنی همون چهارشنبه سوری خودمون .. امروز دی آف داشتم واسه همین کمی خوابیدم .. بعدش رفتم یه سر آرایشگاه و یه حال حسابی به موهام دادم .. یه های لایت خیلی متفاوت که خیلی موهام رو قشنگ کرد و لازم داشتم که کمی متفاوت باشه... بعدش ... هوس غذای ایرانی کردم واسه همین واسه ناهار رفتم یه سر رستوران شاندیز .. اینجا رو تا بحال نرفته بودم ... نمی دونم شف یا کسی که تو آشپزخونه اونجا کار می کرد منو دید یا چی ... چون وقتی داشتم غذا اوردر می دادم .. که همون سبزی پلو با ماهیچه بود ... و دختره هم ایرانی نبود ... رفتم و نشستم و شروع به خوندن روزنامه ها .. یه دوغ مشدی هم برداشتم که بیش از نصفش ریخت روی میز بزرگ اونجا که خیلی سه بود و سعی میکردم تند و تند تمیزشون کنم .. زیاد شلوغ نبود ... بعدش دیدم یه دیس به چه گنده گی .. پر پر از برنج و ماهیچه روش .. دختره واسه ام آورد ... منی که این همه رستورانهای ایرانی اینجا رو دیدم که خیلی هاشون نر گدا تشریف دارن و اینهمه غذا نمی کشن واسه یه نفر .. کلی تعجب کردم .. تمام مدتی که داشتم غذا می خوردم چشمهای اون کسی که تو آشپزخونه بود به من بود چون از اون ته داشتم می دیدمش .. خوب بود این برنامه واسه خواهرم ناهید پیش نیومد .. اون معمولا وقتی کسی اینهمه بهش خیره میشه موقع غذا خوردن .. غذا از گلوش پایین نمی ره ... اما من بی خیال بودم و راحت داشتم بقولی می لومبوندم .. فقط موقع تمیز کردن این استخونهای ماهیچه .. فک کردم میشه یه دقیقه این صورتت رو بگیری اون ور و جایی دیگه رو دید بزنی تا من بتونم بی سر خر اینو تمیزش کنم .. بد هم نمیشه ها .... هه هه هه ... بگذریم .. داشتم واسه یه بابایی اینو می گفتم .. گفت .. معلومه .. خواسته بهت حال بده بقولی که باز برگردی و به رستورانش سر بزنی .. با خودم فک کردم امان از دست این مردا .. هه هه هه ... بگذریم ... عصری راه افتادیم بریم واسه چهارشنبه سوری ایرانی ها ... خوب بود خیلی .. هم آش رشته شون با کباب هایی که می فروختن .. هم موزیک لایو که این علی جوان می خوند .. من اولین باری بود که می دیدم و صداش رو می شنیدم .. راستش علی جوان صداش بد نیست .. اما بقول پدر م این موقع ها ..اگه می دید یکی مثل این اینطوری می خونه سریع می گفت طرف آف کی یا همون خارج می خونه .. بخصوص آخرین آهنگش که سوسن خانم رو خوند .. کلی گند زد به آهنگ بروبکس ... اما بد نبود
...
آتیش هم درست کرده بودن که ازش ملت بپرن .. اما آتیشش مثل آتیش بازی چهارشنبه سوری هر سال تهران نیست .. نمی دونم شاید دولت اینجا زیاد اجازه نمی ده .. و اینها اینکار رو نمی تونن بکنن .. من که خیلی دلم می خواست بپرم از رو آتیش ... وقتی دیدم دو تا خانم با بچه هاشون .. هی دارن به بچه ها آتیش رو نشون می دن و می گن باید بپرید ازش و بچه ها هم می ترسن .. سریع گفتم .. ترس نداره عمه جون .. بیا با هم بپریم .. رفتیم سر صف خیلی طولانی واستادیم که بپریم .. ملت تند و تند می پریدن .. من دور دوم رو دیدم که خیلی ها دارن می پرن و اصلا ربطی هم به سن و سال نداره .. دیگه خودم می رفتم و می پریدم .. فک کنم سه باری پریدم .. حال داد .. حتی فشفشه هم داشتیم که همونجا بهمون می دادن که این دختره جلویی من .. دادش دستم ... فضای اونجا خوب بود .. خیلی ایرانی هایی که اونجا بودن .. فک کنم بیشترشون تازه اومده بودن اینور .. چون هیچ کدومشون رو من اصلا نه دیده بودم و نه می شناختم .. من از کامیونیتی ایرانی ها دورم .. واسه همین خیلی هاشون رو خوب اصلا ندیده بودم قبلا .. اما فضا و شور خیلی خوبی داشت .. نه احساس بدی داشتم مثل خیلی قبل ها .. و نه معذب بودم .. یعنی این حس بدی که خیلی وقت ها بهم دست می داد وقتی می رفتم بینشون ... و نه کسی باهامون کاری داشت .. یا بقولی چپ چپ نگاه نمی کرد .. خلاصه خیلی خوب بود و خوش گذشت .. حتی حاجی فیروز هم داشتن .. بهر حال چهارشنبه خوبی داشته باشید عزیزان .. ما که بی سر خر بدور از ترس و لرز ماموران تو ایران .. خیلی عالی چهارشنبه سوریمون رو .. تو این خاک غریب بر گذار کردیم
امید دارم که شما هم خوش باشید و بهتون امشب خوش بگذره
..


صف کباب .. شیکمو ها رو میگیرن


یالله دیگه ... زودباش بپر که شگون داره







Happy Chahar Shanbe Sury 2 all persian here ..in Iran & around the world .. Having my 4 shanbeh suri in Sydney...

Sunday, March 13, 2011

Bairro Portugues Food and Wine Fair





we stayed all day in festivals .. enjoying the music .. dance and food here ..








I had some nice paella with seafood .. yum .. then gelato then some Portuguese sweets ..