Tuesday, October 26, 2010

K.C.H.S

امروز وقت داشتم واسه اینکه برم موهامو
Keratin Complex Hair Straightening

بکنم ... تو هوایی که اینجا داره که مو راحت فریز میشه و رطوبت زیادی داره .. بخصوص تابستونها .. واسه همین این کار خیلی به سلامت مو کمک می کنه ... خیلی لخت شد .. و طول هم کشید .. چند روز نباید سرم رو بشورم یا ببندم بالا یا حتی نباید سنجاقی بهش بزنم .. هیچ کدوم ... یعنی مویی که اینطوری صاف میشه اگه این کارها باهاش بشه .. سریع جا میندازه
اما خیلی خوشم اومد ازش ...فقط این پروداکتش رو که داشت میزد رو موهام .. بوش بد نبود اما خیلی چشمم رو اذیت می کرد .. یعنی همه اش باید می بستم چشمام رو .. بوش به بدی بوی مواد و سلوشن پرم نیست .. اما خیلی تندتره ... یه طورهایی .. فک کنم تا سه چهار ماهی می مونه رو موهام .. بخصوص موهای من که رشدش خیلی زیاد و سریعه ..اتفاقا دختره هم که رو سرم کار می کرد ایرانی بود.. همراه پکیجی که من پولش رو دادم هم شامپوش رو بهم دادن هم کاندی شنر.. ش رو ..ابرو ها رو هم رنگ های لایت های جدیدم کردم ... خیلی خوب شد ... بخاطر اینکه به تابستون نزدیک میشیم .. رنگش رو روشن تر کردم

Monday, October 25, 2010

روابط اعداد و ارقام اطرافتون

یعنی موجودی بدجنس تر و مین تر و بچ تر از این دای ن من تو زندگیم ندیدم .. چقدر باید یه نفر عقده ای باشه که این کار ها ازش سر بزنه . هی بچ .. هی چوب لای چرخ من بزار ... من از تو سمج ترم و بخاطر امثال کسانی مثل تو از هدفهای زندگیم کنار نمی کشم .. خوشحالم که سال دیگه نمی بینمت .. یعنی امید همین قضیه نمی زاره که صورتت رو پیاده کنم ... و از اینی که هستی .. خیر سرت خوشگل تر بشی ... .. شما ها ارزش عصبانیت منو هم ندارید چه برسه .... !!! ... بگذریم .. اینا رو می نویسم که هیچ وقت یادم نره باهام داری چی کار می کنی .. که دیگه دلم واسه ات تنگ نشه یه روز


ببینم شما ها به روابط اعداد و ارقام دور و ورتون مثل من توجه کردید ؟؟؟... خوب من قبلا گفتم که دوستی واسه من رقم منو گفت و حساب کرد و اون هم سه هست ... اما این چیزی که می گم یه مقدار گسترده تره ....من دنبال ارقام چه میدونم سوتین و یا باکس شورتهای مردونه نیستم یه سری ارقام دیگه رو می گم ... خوب یه مثال می زنم تا بهتر متوجه بشید ... من خیلی ساله که ۱۱ همیشه تو زندگیم بوده ... تو اینجا من خونه زیاد عوض کردم .. حداقل سه تا خونه آخری که من زندگی کردم همه شون شماره پلاکشون ۱۱بوده ..اینو خوب یادم مونده ... در ضمن من طبقه سه هستم ... رقم بعدی این خونه من بعد از ۱۱ شماره سی و هشته ... حالا اگه سه و هشت رو جمع بزنید باز میشه یازده ... شماره لاکری که چند ماه پیش گرفتم واسه کارم .. اونم انتخاب من نبود .. چون اصلا اولا لاکر خالی نبود .. اونی که پیدا شد سریع بهم دادن چون درخواست کردم که می خوام و لازمش دارم ... شماره ش سی و هشته ... لاکر کالجی که درس می خونم ۹۳ هستش .. یعنی سه و نه ... در ضمن نه ... یعنی عدد نه .. عدد پارتنر منه ... شماره اول و وسط ماشینم ...روبی ... ۳ هستش ... یادتون میاد که تو پست قبلیم گفتم عمه بزرگم فوت کرده .. این عمه ما خیلی خیلی ساله تو همون محله ای که من بدنیا اومدم زندگی می کرد تا وقتی هم که زنده بود همونجا بود .. داشتم به خونه ای فک می کردم که الان سرش چه بزن بزنی میشه سر ارث و میراث و فسقل خونه که اینهمه بچه های عمه ام می خوان همدیگه رو تیکه پاره کنن .. فاصله اون خونه با خونه ای که من توش بدنیا اومدم ۲ تا خونه است .. آره من تو خونه بدنیا اومدم .. اینقدر خیر سرم عجله داشتم بیام ببینم این دنیا چه پخی هست که مجال ندادم مادر بیچاره ام به بیمارستان برسه ... داشتم می گفتم .. اون خونه خیلی قدیمی میدونید پلاکش چند بود .. ؟‌..آره .. همون یازده بود ....من تو ماه یازده بدنیا اومدم ... یعنی نوامبر ... ۲۲ م نوامبر که میشه دو تا یازده ... حالا ممکنه خیلی یازده های دیگه و سه های دیگه تو زندگیم اومدن و رفتن و رد شدن و من خوب چون زیاد توجه نکردم بهشون .. متوجه هم نشدم که چی به چی بوده ... راستش رو بخواهید من خودم هم تا همین اواخر به این قضیه فک نکرده بودم .. اما یه خورده که دقیق شدم فهمیدم چقدر این اعداد تقریبا مشترک دور و ور من هستن .. خیلی از اتفاقهای مهم و بزرگ زندگیم هم تو ماه سه یا همون مارچ افتاده ... حالا شما هم اگه غم روزگار مجالی واسه تون گذاشت یه نگاهی به اطراف زندگیتون بندارید و ببینید چقدر اعداد مشترک دور ور تون هست و آیا این مساله واسه شما هم پیش اومده یا نه .. ؟ دوست داشتید منو هم در جریان بزارید .. چپتر خوبه واسه بیشتر صحبت کردن در موردش و برام جالبه که بیشتر هم بدونم
..



امروز داشتم با خانومی مسن و خیلی خوش رو و صمیمی استرالیایی صحبت می کردم ... بیشتر حرفامون اطراف همین سای کیک بودن بود ... کمی از گذشته ها و اتفاقتی که تو بجه گی ها م به عنوان یه سایکیک کید داشتم ... واسه اش گفتم .. من معمولا زیاد از این قضیه با افراد رن دم صحبت نمی کنم چون خیلی ها واقعا ظرفیت این طور صحبتها رو ندارن ... اما حسی که ازش گرفتم کمک زیادی کرد که واسه اش از استرا تراول هام بگم ... و اینکه چقدر واسه ام عجیب بود اولش و یه دنیایی واسه خودش بود تا تمام تجربه هایی که واسه ام تو اون سن و سال پیش اومد .. فهمیدم خودش هم سایکی که ...
همه رو بخوبی گوش میکرد و خیلی قشنگ هم داشت توضیح میداد که تو چرا اینطور شدی و واسه چی و چه اتقافی میافتاد تو اون لحظه .. خلاصه که خیلی هم حالیش بود ... کلی باهم حرف زدیم .. این زن یکی از مشتری های منه که من کارهای موی اونو انجام می دم .. برام از پس لایف گفت .. خودش یه مسیحی مذهبی بود اما نه از این خر مذهبی ها یا همون مذهبی دو آتیشه ها ... امروزی هاش ... خیلی فهمیده و خوب حرف می زد .. زیاد باهاش وارد بحث مذهب نشدم ... کلی از تجربه هاش می گفت که همه پس لایف دارن و مرتب می میرن و بدنیا میاد تا به تعالی برسن و اینا ... این حرفاش درس باورهای بودایی ها س ... یا سیک ها و مانک های تبت ... خوب من زیاد به این قضیه باور ندارم .. اما بهش گفتم کسی بهم پس لایف منو گفته .. البته یکیش رو .... گفت خوب بگو ببینم ... گفتم : من یه زن ابو رجی نال بودم که تو قسمتی که الان بهش نورتون تری توری .. می گن.. زندگی می کردم هزارا ن سال پیش ... و با اسبها هم بودم .. یعنی یه عالمه اسب داشتم ... و بعد با یه بیماری خیلی بدی مثل عفونت شدید ... می میرم .... بعد با خنده گفتم: دیدی من از تو استرالیایی ترم ؟ ... تو ۵ نسلت اینجان .. من هزاران سال پیش اینور زندگی می کردم ... گفت :.. باور می کنم .. باز هم کلی از تجربه هاش گفت .. دسته آخرگفتم: حالا از پس لایف من چیزی حس می کنی ... کمی که حرف زد دیدم چشماش رو نیمه بسته کرد در حالتی که داره فکر می کنه یا تمرکز گرفته بعد گفت من ترو یه زن نروٍژي می بینم خیلی بلوند با چشمای درشت آبی ... در کنار همسرت ... کارت هم تو کار ماهیگیری هستی .. یعنی تو یه شهر نزدیک به آب و دریا داری زندگی می کنی چون تو ر ماهیگیری می بینم اطرافت و ... در ضمن زندگی خیلی خیلی خوب و راحتی داری ... گفتم قدم چقده ... گفت همین قدی که داری .. بچه داری ... اونجا اما بچه هات رو نمی بینم .. اما همسرت رو چرا .. و شروع کرد به توضیح دادن اون ... یه ذره دیگه اگه می شستم پیشش می تونس اسم نروژی منو هم در بیاره .. جالب می شد اگه اسمی چیزی پیدا می کرد میشد بری جستجو کنی ببینی این زن به این اسم چه جوری مرد و چه شکلی بوده و اینا ... نمی دونم من هنوز زیاد به این مسایل باور ندارم اما بد نیست که گاهی هم راجع به این چیزها حرف زد و خلاصه که کنجکاویه دیگه و کاریش نمیشه کرد
...

Tuesday, October 19, 2010

هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها

Saturday, October 16, 2010

Just came back from Sexpo...

Sydney Sexpo 2010

این تحفه
Michelle "Bombshell" McGee

هم که کلا مادله واسه تاتو ... علاوه بر هنرهای دیگه اش ... اونجا یه غرفه داشت ..قبل از دیدنش فک می کردم خیلی بلند و دراز و گنده است ...اما خیلی ریزه میزه و کوچولویه ... در واقع اصلا خیلی شبیه به این عکس ها که آن لاین ازش میزارن نیست .. قیافه همونه اما خیلی کوچولو تره ... سنش رو نمی گم .. هیکل و قیافه اش رو میگم


اینم که چند ساله تو سکس پو .. غرفه داره .. هر سال میاد .. با معامله اش نقاشی می کنه ... و پول دار میاره .. اولین بار که اینو دادم باخودم فک کردم یعنی این موقع نقاشی با جلو و عقبش ... دستشویی اش گرفت چی کار می کنه ..؟‌.. .بدبخت پارتنرش ... اگه یه وقت خواست با معامله و یا باسنش غذا بپزه چی ؟؟




چقدر این گلها قشنگن

Thursday, October 14, 2010

psychic abilities

از محسنات یا معایب زندگی این ور اینه که خوب .. مرگ فامیل رو هم ممکنه دیر بهت برسه .. فک کنم عمه بزرگه فوت کرد ... پس بگو من چرا اینهمه خواب می دیدم ...پس این حس ها رو که من داشتم چند وقته .. همه این غم و ناراحتی ها رو که حس می کردم بهم می رسه .. حس مرگ ... وووو .. و همه اش نگران سلامتی مادرم بودم
psychic
بودن اصلا چیز خوبی نیست .. باور کنید . بخصوص واسه کسی که اصلا اعتقاد و باوری به دنیای دیگه نداره .. درسته که یه قدرته .. یه توانه .. اما دهن آدمو صاف میکنه ... من به انتخاب خودم نبوده و نیست .. از بچه گی اینطور بودم .. از روزهایی که نه من حتی اسمش رو نمی دونستم و نه بزرگترهام ... اما پدر و مادرم خیلی ظرفیت بالایی داشتن که فک نکردن دخترشون یه دیوونه روانیه ... برنداشتن منو ببرن تیمارستان چهرازی.. یا بهم نخندین و مسخره ام نکردن .. خوب چون من همه چی رو بهشون می گفتم از اولش.. حداقلش این خیلی خوب بود .. خیلی منطقی باهاش برخورد کردن و نگذاشتن که من بترسم از این قدرت
الان خونه عمه اینا تو تهران .. چه قیامتیه ... این عمه من از پدرم خیلی بزرگتر بود و خیلی هم مریض ... خوب پدر من جلوتر رفت

پدر پارتنرم هم الان یه مدتیه که فوت کرده ... اونم خیلی مریض بود تازه هفتش تموم شده .. حالا باز خوب شد که من اینو با پس گردنی و اصرار فرستادم بره پدر مادر و خانواده اش رو بعد از بیش از بیست و پنج سال ببینه ... می دونستم که اگه اینور باشه و این اتفاق ها بیفته و پدرش بره ... همیشه این عذاب وجدان رو داره که ایکاش من اونجا بودم و حس می کنه که خیلی از دست داده .. با بودنش اونجا درسته که نمیشد مانع مرگ پدرش بشه .. اما حداقلش دیگه این حس بد رو دیگه نداره .. و این خیلی بهش کمک می کنه که راحت تر به زندگیش ادامه بده..ایران که کسی فوت می کنه معمولا مراسم خیلی طولانی تر و کشدار تر به نظر میاد .. هر چند ما هم واسه پدرمون مراسم داشتیم ولی نمی دونم چرا اینهمه سریع گذشت .. یا من اصلا حالم خوب نبود و خیلی هاش رو حالیم نبود .. وقتی تو اون مرحله ای .. یعنی تو اون شرایط روحی و دپرس .. خوب درست مثل اینه که خودت رفتی تو اسلو موشن ولی همه چی داره خیلی سریع و طولانی از جلوی چشات رد میشه .. می دونم همه شما وقتی تو این شرایط بودید این حس رو بخوبی تجربه کردید
این عمه من بچه و نوه زیاد داره .. اما دو تا پسرش خیلی جوون که بودن فوت کردن .. یکیشون پسر اولیش که خلبان بود .. چه تیکه ای بود اون .. بماند .. این مال خیلی خیلی سال پیشه .. شاید خیلی ها ندونن اما خیلی سال پیش قبل از انقلاب طبس یه زلزله میاد ... بعد خوب یه سری هواپیما ها میرن که به زلزله زده ها کمک کنن .. یکی از همین خلبان ها هم پسر عمه من بودکه با هواپیمای ۷۴۷ میرفته اونجا .. بعدشم در اثر تصادف .. اما خیلی ها می گن دستکاری شده بوده این هواپیما .. هواپیماشون می خوره به کوه و اینا زنده زنده تو همون جاشون می سوزن و جزغاله میشن ... آره ... کلی هم خبرش اون موقع ها تو روزنامه ها و اینا بوده .. یکی دیگه شون بچه آخری بود ... پسر عمه دیگه که فوت شد .. حمید تقریبا با من بزرگ شد ... خیلی خاطره بچه گی ازش دارم ... اونم بد فوت کرد ... خیلی مریض شد بخصوص این اواخر .. خیلی زود رفت .. رفتنش مقارن شد با مهاجرت من از ایران .. همیشه یه نمه دلسوزی من نسبت به حمید داشتم و دارم .. خیلی دردناک بود مرگش
خلاصه که یه طورایی خوره افتاده تو نسل بزرگترای ما... اونم سمت پدرم ... آره اینطوری هاست

Tuesday, October 12, 2010

still smoking hot ...

چقدر بدم میاد از اینایی که فه ی ک تن می زنن . بعد میان اینو خیلی بد اپلای می کنن .. یعنی قشنگ مشخصه و میخواد حالت رو بهم بزنه .. یا این رنگهای بد و مزخرف و جنس آشغال ... میخواستم به دختره بگم مگه مجبوری ؟؟ .. نمی دونم مردنی شاید هم مجبور بود چون خیلی هاشون بدجور شیر برنجن .. بگذریم ...امروز کلی خرید کردم .. یعنی از اون خرید های تاریخی .. خسته شدم بسکه هی رفتم ریز ریز خرید و هی دیدم هر روز مثلا اینو نداریم اونو نداریم . چقدر سبزیجات و میوه .. خیلی باحال بود ..کلی دل و جیگر و قلوه ببعی ودل و جیگر و قلوه مرغ گرفتم .. چند تا هم سیخ از این نازکها گرفتم واسه کباب کردنشون .. دنبال این توری ها بودم .. یادتون میاد تو ایران این توری چهار گوش ها که میتونستی دل و جیگر و قلوه رو بزاری لاشون و میشد راحت رو گاز هم کبابشون کرد .. اینجا پیدا نکردم .. همه شون از این گنده نره خری ها بود که واسه باربی کیو خوبه .. حالا شاید بگم از ایران واسم فرستادن .. اونها خیلی هن دی و باحاله و راحت ... ایندفعه از این سیخ پهن ها هم می گیرم که کباب ایرانی بتونم تو خونه درست کنم .. وقتی داشتم جیگر ها رو به سیخ میکشیدم ناخود آگاه بیاد پدرم افتادم که قدیم ها همینطوری مینشست تو آشپزخونه ... با یه بیک عرق .. با حوصله تمام این جیگرها رو به سیخ می کشید و بعد که می پختشون به همه ما میداد .. یاد خانواده ام .. چه روزهایی بود .. یادش بخیر وقتی که داشتم می اومدم خونه این خانومی همسایه ما حالا سالی یه بار یه سلام می ده به ما .. من زیاد باهاشون قاطی نمیشم چون کمی فضوله و اگه زیاد رو بهش بدی هی می خواد سر در بیاره از زندگیت .. بهم گفت از سفر میایی .. ؟ گفتم نه .. فک کنم این بسته ها رو که دید دستم فک کرد اینطوریه ... گفت : میشه یه سوالی ازت بپرسم .. ساکت داشتم نگاش می کردم ... گفت : ببینم شما اکترس نیستی .. ؟ گفتم : نه چطور ؟؟‌.. گفت : آخه مثل اکترس ها و سلب ری تی هایی ... با خنده گفتم : چقدر هم که من ازشون خوشم میاد .. و دنبالشونم ... فهمید منطورم چیه و کلی هر دو خندیدیم .. برم یه مشت اسفند واسه خودم دود کنم ننه .. قبل از اینکه چشم بزنه این زنه
I am off to bed!! sweet dreams ^^

Monday, October 11, 2010

 Petersham train station...


 


سیدنی .. دم آب
I took this with my cell phone ...


 Busy Central Station... city of Sydney ..

کی گفته شکم خانمهای ایرانی گنده است...؟..ریسه رفتم اینجا از خنده


Sunday, October 10, 2010

10/10/10 ....


10.10.10



Many people like Chinese believe that this day is a lucky day ... so many people getting married or having babies in this day ...
well about me ... I had an easy relaxing day ... heard from friend of mine who is so sick and I though he wouldn't make it this far..fortunately he did ... and I am happy about that ..he is in my though for a while... here is his letter ..


hola Zi

Thanks for your email, I was really enjoyed to hear something from you. I´m a bold man now but I haven´t lost my sense of humor at least for now.and hope for the future. In two weeks they will have a new lung scan (CT) to look for the results of the chemotherapy. And the effect of the radiation therapy a mri scan will be made of my leg on October 11. I, of cause hope for good results. meanwhile i´m still very tired, during the afternoon, and at night i sleep not to well because of the pain in my leg and of the bad dreams i have. And all though I generally feel good, it´s time to do some physical recuperation, To keep up my shape. for that reason i´ll start physiotherapy after i get my mri, so they know where to start. My last chemo will end as well in two weeks. I expect to be physically stabilized soon, and then i have a choice to start 1 of two medical trails1 stops forming of ne blood vessels, and the other one (In the USA) is base on the many folate receptors cancer cells have, I then will be injected with a substance of floated which are genetically medicated and therefor have a kind of chemo medicine attached. so once it is received by the cancer cell, it will destroy it. Seems good the two of them, but i have to think a lot before I make a good decision,There are many pro´s and contras, on both of the medicines. The first is for life so it means 1 day in the hospital every 3 weeks, and because it is a trail there´s no guaranty whatsoever. Sid effect are often unknown, As with the second medicine. The second one is in the USA, and I don´t know, how much it will cost, an how long I´ll have to go there. And one thing is for sure,... I WILL enjoy the time left. This time is estimated on one year approximately so many things to think about and also many things to do. I´m writing a book for my children, about there dad´s life, who was he and what were his opinions
......



Its seems every times I like someone deeply ..somehow he or she will disappear from my life or die ...or is this my phobia !!??? dont know ... we'll I don't believe in curse ,but ... it happened so many times . I hope he gets better and better every day ...


دوستان .. عزیزان ... هیچ میدونید تاریخ امروزیکشنبه 10.10.10. بخاطر همین اعداد ... امروز را خیلی ها روز شانس می دونند و تاریخ ازدواجشان رو برای امروز تعیین می کنند ...و باهم پیمان میبندند؟ ...تاریخ امروز فراموش نشدنیست...باشد که عهدو پیمانهایشان هم فراموش نگرددو جاودانه بماند

Saturday, October 09, 2010

تکراری دیگر
...
دیدن چهره مادر....در آینه اطاقم