Thursday, September 23, 2010

... بازی اول مهر

اول از همه بگم حالا که تو ایران پاییز و اول مهر و مدرسه و ایناست .. خیلی خوشحالم که تو ایران نیستم... راستش رو بخواید من همیشه اون هفته و ماه اول پاییز رو دپرسم .. شاید واسه اینکه دلم واسه سالهایی که درس می خوندم قبلنا تو ایران تنگ میشه ... و یه حالت بقولی نوستالجی ک داره ... اما خوب اینجا بهاره و من این حس رو الان ندارم .. عوضش مارچ که میشه دهنم سرویسه ... هم می خوام واسه عید خوشحال باشم ... هم سرد میشه هوا .. برعکس همه جای دنیا بخصوص ایران تو اون موقع از سال و هم دپرس پاییز می شم .. چون سیدنی ماه مارچش پاییزییه ... البته این اواخر گرمتره نسبت به قبل طوری که سبزه هام خیلی خوب گرفته بود

بگذریم ... از طریق صدف باز به یه بازی دعوت شدم ... پرسیده بود یه خاطره ای چیزی از همین عشقهای تین ایجری یا بقول خودش کشکی بنویسم اینجا ... به یاد اون موقع ها .. اولا که عشق تین ایجری من .. یعنی اولین عشق من .. اولین پسری که دلم رو قرض گرفت ... اصلا کشکی و مسخره نبوده و نیست .. بعد از این همه سال ... فریبرز ...می تونم بگم تنها کسی بوده که همیشه دوستش داشتم و دارم .. بعد از مرگش قسمتی از وجود من هم باهاش رفت زیر خاک .. یعنی همون موقع که داشتم می دیدم داشتن پیکرش رو خاک می کردن تو بهشت زهرا .. قطعه شهدا ... خوب حالا بماند .. نمی خوام این نوشته ها حال کسی رو بگیره ... پس دیگه زیاد راجعبش نمی گم

من خیلی شر بودم .. یعنی پسری نبود که از دست من اذیت و آزار نشه .. خوبیش این بود که هر چی شر بازی در میاوردم .. دیگه آخرای ماجرا هیچ وقت خودمو تو دردسر نمیانداختم .. یعنی هم فان بود .. به جاش هم یه طوری خودمو می کشیدم از دردسر بیرون .. حالا یه وقت هایی هم که ما با کسی کاری نداشتیم .. ملت دست از سر کچل ما بر نمیداشتن ... خلاصه که ماجرایی داشتیم با این پسرای سمج ایرانی بخدا ... هه هه هه

حالا یکی از هزاران شیطنت رو اینجا خلاصه واسه تون می گم ... پدر من خیلی شمال برو بود .. یعنی مثل خیلی پدر های دیگه عاشق مسافرت بود .. آقا یه هو نصفه شبی می زد به کله شون که پاشیم بریم شمال .. بخصوص تابستونها ... و مادر بی چاره ما هم سریع خرت و پرت ها رو .. مثل کلمن آب یخ و فلاکس چایی و مثلا این گازهای کوچولو که می شد پرشون کرد .. واسه پختن غذا و بقیه رو سریع می ریختن تو صندوق عقب و برو که رفتی ... ما بچه ها واقعا حال می کردیم از این قضیه .. یه سری که ما مرتب می رفتیم انزلی یا همون بندر پهلوی قدیم .. یه سری دوستای شمالی هم پیدا کردیم .. حالا این دوستا ن هم یه سری ماجرا ها دارن که دیگه بی خیالش ... این دوستان یه سری ویلاهای خیلی دبشی داشتن تو یه منطقه خیلی بی سر و صدا و آٰروم ... و بهترین جا بود که بری چند روز تلپ بشی و اینا .. ما کلی هم شنا می کردیم و اسب سواری و اینا که خوب اونموقع ها دخترها کی از این کارها تو شمال می کردن

یه بابایی اونجا بود به اسم مجید .. خوب اصلش ارمنی بود به اسم هراند .. و مثل خیلی ارمنی های دیگه اسم فارسی هم داشت به همون اسم مجید .. این مجید خیلی به من گیر داد .. من فک کنم ۱۴ یا ۱۵ سال بیشتر نداشتم ... اینم خیلی بزرگتر بود از من

بعد ها بهمون غیر مستقیم گفت که تو ۲۴ اسفند قدیم یا همون انقلاب یه مغازه نوارفروشی داره واسمش هم بود پاپ ملودی ... و بل وبل ... بعد که ما برگشتیم ..من یه بار پشت یه نواری که داشتم . دیدیم اسمش رو با آدرسش و شماره تلفنش ...آقا ما هم مرضمون گرفت که زنگ بزنیم به مجید ببینیم طرف چه فنتی ها ست ..... اون موقع ها که مبایل نبود .. از خونه هم نمی شد زنگ زد.. ننه مون کله مارو می کند اگه میدید به این نره خر می خوام زنگ بزنم .. رفتم سر کوچه با خواهرم ... اون سریع شماره رو گرفت .. یادش بخیر .. بعد داد گوشی رو به من.... داشتم گوش می کردم ببینم کیه جواب می ده .. دیدم یه بابایی فوق العاده نئشه می گه بعله .. پاپ ملودی ... بفرمایید ... گفتم با مجید کار داشتم ... گفتم خودمم... سلام و علیک و اینا وو بعدش گفتم چرا اینطوری حرف می زنی .. مثل عملی ها صحبت می کنی ..چته ؟؟!! . گفت: به ... دم شما گرم .. زنگ زدی مارو عملی صدا می کنی .. گفتم خوب مثل آدم حرف بزن دیگه .. خلاصه که بهش گفتم ما فردا شب همون ویلای انزلی هستیم ... میایی .. ؟ .. کمی من و من کرد .. گفتم : میل خودته .. خواستم بگم بیا .. نیومدی هم که بی خیالش

گفت : نه حتما می آم ... نشون به اون نشون که شبونه رسوند خودش رو دم دریا .. به خیالش منم یه بزم که به این زنگ بزنم و خلاصه آره .. ارواح پدرت ... حالا شب رسیده اونجا منم دم ماشین خودمون واستادم .. هی داشت اشاره می کرد بهم .. منم جوابش رو می دادم .. ناهید خیلی حواسش به من بود ... خوب می ترسید سرم کلاه بره دیگه ..... بعد گفت چی می گه ؟؟؟ ... گفتم: ‌هیچی میگه بیا دم آب اون پشت مشت ها با هم حرف بزنیم .. ناهید رفت تو فکر .. بعد بهم گفت چی بهش گفتی .. گفتم: ‌منم بهش یه بی لاخ مشتی زدم که اه ... بچه گیر آوردی ... ناهید من در مقابل این دیو یه جوجه ام .. می گیره خفه ام می کنه اونجا... زورم بهش نمی رسه .. ناهید بعد ها بهم گفت .. با اینکه سن کمی داری و خیلی هم شر تشریف داری ... اما حال کردم که خیلی حالیته و سرت میشه و به این راحتی ها سرت نمیشه کلاه گذاشت ... و واقعا هم اینطوری بود .. من خیلی از دوستای هم سنم اون موقع بودن که اصلا خیلی بیق بیق بودن بابا ... حالا کاری هم که می خواستن بکنن یهو بدجور گیر می کردن توی اون قضیه و خلاصه که خیلی ضایع میشد ... اما واسه من وضعیت فرق میکرد ... واسه همین بیشتر موقع ها دیگه زیاد نگران من نبود تو این مسایل فهمیده بود که از این دختر پپه ها نیستم ....این مستر هراند ما دید نه .. ما همچین خری هم که فک می کرد نیستیم .. کمی قیافه گرفت واسه ام و گفت پس من همین امشب برمیگیردم تهران ... گفتم خوب باش فردا حرف می زنیم . گفت نه امشب . .. گفتم :نمیشه ... گفت : پس من برمیگردم تهران الان ... منم گفتم: چس اومدی .. هررری ... برو گمشو تهران .. دیگه نمی خوام ببینمت
یه قیافه ای هم گرفته بود .. طوری که داشت باورم میشد داره برمیگیرده همون شب تهران
نرفت ... البته اون لحظه رفت از اونجا اما من صبح زود که پاشدم تا طلوع خورشید رو دم دریا ببینم ریخت نحسش رو دیدم که هنوز هست تو ویلا .. .. دیگه هم محلش نزارشتم ... مدتی موند .. ما هم موندیم .. اما خیلی حال داد با یه تلفن کشیدمش اونجا ... بهم چسبید
یادش بخیر .. چه روزهایی بود
....
حالا من هم از دوستان عزیز .. سونیا جون از لوس آنجلس .. عسل خانوم از اتریش ... نیک ناز عزیز از ملبورن با بلاگش به نام خزعبلاتی به رنگ انار... پینک از سیدنی .. گلی از بلاگ روزهای سبز من ...ویولت از بلاگ من و ام اس ...و عروس فصل برفی از ایران دعوت می کنم که بیان و تو این بازی شرکت کنن
آخرش هم باید حداقل پنج نفر رو دعوت کنن به این بازی

Wednesday, September 22, 2010

خوب این سری جدید هاووس دوباره شروع شد ... من زیاد نگاش نمی کنم چون ریخت این یارو
Dr. Gregory House (Hugh Laurie)
.. منو یاد خانم علیمحمدی دبیر ادبیاتمون تو دبیرستان .. ایران که بودم می اندازه .. یعنی کپی این بشر
Hugh Laurie
در نظر بگیرید ... فی مه ل ورژنش رو با یه روسری خاکستری یا طوسی روشن سفت سفت دور سرش ... دیگه چه حوری بود این خانم محمدی ... خودتون این مه ی جی ن کنید ... حالا قیافه رو بی خیال .. بهش می گفتیم چروک ... اما اخلاق که بدتر از ریختش بود ... فوق العاده عصبی و بد اخلاق که همیشه سر کلاس بورینگش ... اعصاب همه رو بهم می ریخت و چرت و پرت می گفت ... ما هم مجبور بودیم چرت و پرتاش رو تحمل کنیم ... بگذریم ... این سری این یارو .... تو هاوس ... حالا مرده گوزیده ازش یه صحنه مه ی ک لاو هم میزارن خیر سرش .. نزدیک بود بالا بیارم عوض خوش اومدن .. با اون استخوناش که لخت بود و خودشو انداخته بود بیرو ن .. فک کنم تا چند وقت نایت مه ر خواهم داشت .. استیو پد یانکی اس هالز با این چرت درست کردنشون .. اینگار مجبورن .. س شر بنویسن واسه سناریو فیلمشون

خوب" تاوان" هم تموم شد این سریال ایرانیه .. یه خورده اش بخصوص اون اولاش ... داستانش منو یاد شیوا انداخت .. همین شیوای خودمون که خیلی وقته دیگه تو بلاگش نمی نویسه .. یعنی از وقتی از لندن برگشته تهران .. اوایلش که دیدم نمی نویسه فک کردم دچار یبوست نوشتن شده ... اما دیدم تو بلاگ گوناگون که مال خودشه هنوز می نویسه ... لابد دوباره بعد از طلاق از اون آرتین حیف نون که واسه مالش باهاش ازدواج کرده بود .. باز هم برگشته و با همون لوزر داره زندگی می کنه و خجالت می کشه که تو بلاگش بگه .. نمی دونم ... باید تو همین مایه ها باشه

راستی دوستان که تو سیدنی اند .. این پنجشنبه اس بی اس ۲ فک کنم ساعت هفت و نیم شب
درمورد غداهای ایرانی می خواد گزارشی بده .. چون پیش برنامه اش رو داشت تبلیغ می کرد ... در مورد قرمه سبزی و کباب ایرانی و اینا

باورم نمیشه که زمان این همه سریع داره می گذره ... واسه دو هفته کلاس ندارم ... کلی رفتم خرید کردم و یخچال رو پر کردم از سبزیجات و باقالی و برگ مو .. واسه دلمه و گوجه سبز تازه ووووو ... معمولا من تازه همه چی رو مصرف می کنم اما خوب گاهی هم خوبه تو یخچال باشه واسه وقتهایی که حال نداری بری خرید ... هوا خیلی خوب شده و جون می ده واسه رفتن بیرون و اینا ... امشب سری جدید
Glee
هم شروع میشه
...

Tuesday, September 21, 2010

at Food Festival in Sydney with friends... Sonia & Caryn...

Busy shopping ..

 Sydney Food & Wine Festival ...


 what's up ?? !!!! ...

Sense Of Happiness... for real...

I remember one morning getting up at dawn, there was such a sense of possibility.
You know, that feeling? And I remember thinking to myself: So, this is the beginning of happiness.
This is where it starts. And of course there will always be more. It never occurred to me it wasn’t the beginning. It was happiness.
It was the moment. Right then...
افتادم بدجور به جون این سریال های ایرانی ... سه قسمت اول قهوه تلخ رو دیدم ... فاصله ها ..نون و ریحون ... هفت قسمت قلب یخی ... الان هم آخرای تاوان رو دارم می بینم
..

Monday, September 13, 2010

سریال' فاصله ها' که تموم شد ..' نون و ریحون' رو دیدم که خیلی خنده دار بود ... آخرش خیلی با تیپیکال اند سریال های ایرانی فرق داشت و همین خوب کمی جالبش کرده بود .. فقط ما نفهمیدیم تکلیف اون نوزاد که اولاش نشون می دادن چی شد ... و سر اون آقا عمو .. چی اومد
این روز ها دارم این سریال قلب یخی رو می بینم ... این نسرین مقانلو اینروز ها چقدر شبیه به لیلا فروهر شده .. البته نه لیلای درب و داغون و پیر وزشت الان ها ... نه اون صد سال پیش که جوون بود و قیافه اش اینهمه حال بهم زن نبود .. حالا چقدر هم که من عاشق لیلام خواهر ... بعدشم .. یه فیلم دیگه هم من دیدم که توش همین نسرین مقانلو بازی کرده بود که داستانش مربوط به این بود که یه خواننده غربت نشین یه مرض غیر قابل علاجی می گیره و میا د ایران که تو مملکتش بمیره .. اسم فیلمه خوب یادم نمیاد چون من فیلم ایرانی زیاد دیده و می بینم .. اما در واقع برداشتن داستان زندگی این زن بیچاره پوران خواننده قدیمی رو برداشته بودن و فیلمش کرده بودن .. یه چیزی تو همون مایه ها ... خیلی سال پیش که نسرین مقانلو تازه بازی کردن رو شروع کرده بود .. این قدر قیافه اش عصبانی و سیاسی می زد که بیا و ببین واسه همین معمولا نقش های پلیس زن و این جور چیز ها رو بهش می دادن .... با اون چادرش هی میدوید دنبال خلاف ها .. خیلی خنده دار میشد اونوقت .. این موقع ها فک می کردم دارم کمدی میبینم بجای اکشن .. هه هه هه الان چهره اش خیلی دوستانه تره .. دیگه اون همه ترسناک نیست که آدم رو به یاد زندان اوین میانداخت
...

Thursday, September 09, 2010

hectic week ...

I have so much shits in my life .. I know you try to help me .. but I have to remind my self you can help me one at the time..
it's been so shitty week ... so far ... I wonder what the hell ganna happen tommorw an coming week ... and whats ganna bring me ... we'll C ...

Tuesday, September 07, 2010

نمی دونم کسی این سریال فاصله ها رو دید یا نه ؟ این پسره .. شاهرخ استخری عجب گلابی بود ها .. این دختره بهاره افشاری تو نقش بیتا هم عجب سلیطه ای بود بابا .. نمی دونستم از این سلیطه ها تو تهرون هم پیدا می شه
 بی تا یه خیلی پررو بود..