Tuesday, August 31, 2010

I love south park .. tonight watching all the dilemma about scientology and tom cruise and john trovolta not coming out of the closet .. lol ... loved it .. so true ...
آخ جون ... فردا استرالیا بهاره ... دیگه این زمستون لعنتی که امسال هم خیلی سرد و سخت بود تموم شد ... دلم بیچ می خواد .. لباس های خوشگل و ناز تابستونی .. دلم دوش های آب سردم رو می خواد .. دلم می خواد که دیگه این لباسهای سنگین و مزخرف زمستونی رو بزارم کنار و راحت تر برم اینور و اونور ... دلم استخر با هوای آزاد می خواد که مجبور نباشم برم تو یه فضای بسته و شنا کنم

امروز چون فصل بهار داره میاد رفتم که رنگ موهام و مدلش رو کمی تنوع بدم ... نمی دونم از صبح این ماریا که آرایشگر خیلی خوبی هم هست و خیلی وقته می شناسمش چه مرگش بود .. وقتی بعضی آدمها حسودی میکنن بهم این رفتار هاشون رو خیلی قشنگ میفهمم .. این ترشیده هم نمی دونم چرا به من حسودی میکنه ... ... هر چی ازش می پرسیدم واسه های لایت موهام و مدلش هی می گفت : جورج خودش می دونه چی کار کنه ... اما دم این پسره جورج هم گرم که خیلی به موهام حال داد .. هم رنگ و های لایتش رو همونی که گفتم کرد و هم مدلش رو .. دست آخری هم اینقدر واسه موهام وقت گذاشت که ماریا صداش هی در میومد که تمومش کن و اینم اصلا گوشش بدهکار نبود .. موهای خیلی خیلی خیلی خوشگل شد .. جورج می گفت موهات خیلی پر و قشنگه و من بسکه با موهای کم پشت و کله گربه ای سرو کله زدم موهات رو که دیدم خیلی به هیجان اومدم ... واسه همین خیلی دوست دارم پرفکت بشه ... وقتی که ماریا تو سالن راه می رفت .. چون فقط علاوه بر بالاتنه اش .. دامن کوتاه مشکی پاش بود و چکمه ... واریس های پشت پاش رو نگاه کردم .. داشتم باخودم فکر می کردم اینم بدبختی بودن آرایشگریه و اینکه مجبوری همیشه سرپا واستی ... شانس آوردم من اینطور نشدم تا بحال
.......
.....
اومدم پایین دم صندوق واسه پول ... باز هم دیدمش .. مثل دیروز که داشتم وارد آسانسور می شدم و همزمان هر دومون رفتیم تو .. از گوشه چشمم که دیدمش بعد از اینهمه سال شناختتمش ... اونم ... اما من اصلا اعتنایی نکردم .. پشتم بهش بود .. اما بخوبی سنگینی نگاهش رو روی صورت و گردنم و لبهام ..چشمهام و موهام حس می کردم .. یک زن بخوبی می تونه حس کنه و بفهمه معنای این نگاه ها رو .. و اینکه تو کله زن دیگه این طور موقع ها چی میگذره ..می دونم که داره باخودش میگه : یعنی این خودشه ... از آخرین باری که دیدمش اونم بعد از اینهمه سال چقدر حال اومده ..!!! .. یعنی این نمی خواد پیر بشه ... ؟‌

و دست آخری هم از خودش می پرسه : پس من چرا اینهمه داغون و پیر شدم ؟؟!!!؟

وواقعا هم شده بود ... بماند ... امروز دم صندوق هر دو تو یه اطاق بودیم .. من همیشه استاد بی محلی بودم و هستم .. اکه بخوم به کسی بی اعتنایی کنم طوری رفتار می کنم که یعنی اصلا طرف وجود نداره ... و این خوب واکنش های خودشو بهمراه داره ... سل فونش زنگ خورد .. چی کار می خواست بکنه ؟ جواب بده ؟ اونم به فارسی ... ؟‌ نه
تلفنش رو سریع قطع کرد و از اطاق اومد بیرون ...یواشکی داره حرف میزنه ... هوو کرز

کارم که تموم میشه می زنم بیرون .. باز دم در هی نگاهم می کنه ... طوری که می خواد تمام قیافه منو تو تصوراتش نگه داره و بره به این دوست جون عتیقه اش هم تعریف کنه

فقط باید بگم تو این مورد...برو اخلاقت رو درس کن ..بدون که خیلی مشکلاتت برطرف میشه .. ببین بعد از قریب پنج شیش سال .. این ریخت تویه .. این هم من .. حالا خودت قضاوت کن


دارم این سریال فاصله ها رو می بینم .. البته موقع هایی که وقت کنم
...
 lol ... ha ha ha .. she is really kool chick ...
She also replied :

فقط و فقط به حضرات روحانی تازه شم قابلمه قابلمه میده ببرن برا سحری ! آره خواهر ما اینطوری تو کار ثوابیم !
اما حالا چون ایمون شوما برا ما مسجل شده این یه دونه زولوبیا رو وردار ببر واسه افطار بچه ها اما پولشو سر برج باهات حساب می کنم
!

اوا خواهر شومام چادری هستین ؟ به به هزار ماشالله اصلا از وجناتتون مشخصه که یه راست میرین بهشت با خانواده البته بعد از من !
والا خواهر من نخواستم ریا بشه وگرنه آقام هر شب ماه رمضون روضه داره و افطاری میده ، همینطور دیگ رو دیگ ، اونم نه به آدمای عادی که ممکنه بی ایمون باشنا
خوب شیرینی که باس بدی ... بجاش زولبیا بامیه خیرات کن .. صواب داره به مولا ..ما هم قول میدیم قبل از تناول هر کدومش یه صلواتی بفرستیم و یه دعا که دیگه زو تر عروس بشی و خودم قسمت بشه چادرم رو گره بزنم دور کمر و گردنم و بیام با آبکش واسه ات برنج آبکش کنم .. ما که حسابی کف کردیم تو این ایام مبارک تو این بلاد کفر ... یا حق ... دست علی به همرات باشه · 

وا سه آبجی لعبت که تازه گی ها کارشناسی ارشد تو ایران قبول شده نوشتم :به به به .. مبارکه آبجی ... ای شالله که به سلامتی .. باشه روزی که بیای و خبر عروس شدنت رو به ما بدی .. می گما آبجی ...وقت کردی بعد از دعای توسلت بعد نماز واسه افطاری حاجیت یه نیم کیلو شیرینی .. زولبیا بامیه ای چیزی بفرس بیاد اینور ...سیدنی خراب شده که تو این ایام 
خیلی دلمون لک زده واسه اش 
.
وا سه آبجی لعبت که تازه گی ها کارشناسی ارشد تو ایران قبول شده نوشتم :به به به .. مبارکه آبجی ... ای شالله که به سلامتی .. باشه روزی که بیای و خبر عروس شدنت رو به ما بدی .. می گما آبجی ...وقت کردی بعد از دعای توسلت بعد نماز واسه افطاری حاجیت یه نیم کیلو شیرینی .. زولبیا بامیه ای چیزی بفرس بیاد اینور ...سیدنی خراب شده که تو این ایام 
خیلی دلمون لک زده واسه اش 

Saturday, August 28, 2010

Beauty blog ...

چند شب پیش داشتم بلاگ ساناز رو نگاه می کردم .. این بچه خیلی کارش درسته .. ویدیو هایی واسه مکاپ و بیوتی گذاشته تو بلاگش که جالبه ..مثل اینکه این کارهای زیبایی و مکاپ و از این برنامه ها تو فامیل ما بدجور موروثیه ...و تو خون ماست ... و بچه هامون هم مثل خودمون دنبال این کاران .. بگذریم ... این اواخر یه ویدیو هم گذاشته البته به زبان هلندی توش حرف زده .. اما داره راجع به اصلاح صورت صحبت می کنه و عملا هم نشونش می ده .... یه ویدیویی دیگه هم داره که به انگلیسیه ... بهر حال لینکش رو واسه تون می زارم اینجا اگه با خوندن زبان هلندی مشکل دارید .. از گوگل ترانسله ی ت استفاده کنید و کل صفحه اش رو به هر زبونی که خواستید ترجمه کنید

here is some interesting beauty blog...here Its all about beauty ,make up ,nail polish and etc. if you can't read dutch language ... just use google translator ... N-joy .

Friday, August 27, 2010

به به به .. مبارکه ... این آبجی لعبت سبیل کلفت ما بالاخره واسه ارشد قبول شد .. تبریک
واسه آبجی لعبت کامنت گذاشتم ... مبارکه .. میگما حالا واسه شیرینی اش .. چند تا زولبیا بامیه ور دار بفرس این دیار کفر که خیلی کف کردیم ماه رمضونی این ور آب .. قبل از خوردنشون هم یه دعای توسل می خونم واسه ات فوت می کنم به زولبیا ها .. بلکه زودتر یه شوور هم واسه ات پیدا شه ... عاقبت بخیر بشی ... یا حق

Thursday, August 26, 2010

ببین می خواستم یه واقعیتی رو بهت بگم ... گوشت رو بیار جلو ... نمی خوام کسی بشنوه ... خوب میخوام بگم که قدیم ندیم ها وقتی دروغ میگفتی ... دروغات خیلی به واقعیت بیشتر نزدیک بود ها ... این روزها خیلی راحت میشه مچت رو گرفت.. یعنی دروعات زیاد به واقعیت ها نزدیک نیست .. خواستم بدونی و حواست بیشتر جمع بشه واسه بیشتر خر کردن من
...

Tuesday, August 24, 2010

مهين شهابي هم كه رفت كه...اي بابا...نچ
الان داشتم فیلم 'شبانه 'رو با بازی هدیه تهرانی می دیدم .. واقغا که خیلی چرت بود ... اه

Saturday, August 21, 2010

این روزها خیلی سرم شلوغه .. دیروز دی آف بودم واسه همین رفتم به گشتن و اینا .. خیلی خوب بود ... هوا بهاریه ... اما شبها هنوز سرده ... شدیدا منتظر گوجه سبزم ... جون .. دهنم آب افتاد .. امروز رفتیم رای دادیم ..تو صف رای دادن واستاده بودم که این یارو ...' انتونی آلبانز' ... که چون کلاه سرش بود قیافه اش به تین ایجر ها بیشتر می خورد تا اینکه تو سیاست باشه .. و خوب من اول نشناختمش .. رد می شد و هی از همه می پرسید به کی رای می خواهید بدید ؟؟ !!!.. از منم پرسید .. جوابش رو هنوز نداده بودم که سریع گفت: به من رای بده ... گفتم "آهان "... حال می کنم که پالی تیش های اینجا رو چه راحت مسخره می کنن .. کارو حرف هایی که اگه یکیش رو یه نفر تو ایران بکنه ... سریع می اندازنش اونجا که عرب نی می اندازه ... خوب دیگه این تبلیغ های مزخرف هم بزودی تموم میشه و تا چهار سال آینده راحتیم از دستشون

این هفته از دست یه عوضی بچه مزلف ریش پشمی تو فه ی س بوک اعصابم خراب شده بود .. اولش که گیر داد که هی با من لاسه خشکه بزنه .. محلش نزاشتم ... بعدش دید تحویلش نمی گیرم ... هی راه به راه می نوشت که این نوشته ها چیه که می نویسی ... ؟ .. وقتی به اسمش نگاه کردم دیدم این بشر حتی تو لیست دوستهای من نیست .. اصلا مگه مجبوری نوشته های منو بخونی مرتیکه ؟‌.. گفتم اینجا یه مکان عمومیه .. فه ی س بوک مگه مال پدرته که واسه من تعیین تکلیف می کنی ... یا مگه اینجا ایرانه که می خوای به من زور بگی ؟ .. خوبیش اینه که من تو یه کشوری دارم زندگی می کنم که حتی خیلی راحت حرفم رو به همه حتی خود اینا به زبون خودشون می گم .. حالا فک کردی با این ریش و پشمت می تونی منو بترسونی جوجه بسیجی آشغال ؟؟

تو تمام زندگیم .. چه اینجا چه ایران یا هر جایی دیگه که بودم به یاد ندارم به کسی باج داده باشم که تو نفر دومش باشی .. خوشت نمیاد مطالب و نوشته های منو بخونی .. چس اومدی

حالا خنده دار بود که هی پس و پیش چرت و پرت می نوشت و تهدید که آره من هزار تا آدم اینجا رو می اندازم به جونت ... واقعا که روانی بود .. کلی خندیدم از دستش ... خیلی مثل اینکه یه سری ایرانی های تو ی ایران بسکه قلدری و دیکتاتوری سرشون اومده اونها هم فقط بلدن از همین راه وارد بشن .. بخیالش رسیده من ترسیدم .. گفتم هر غلطی که می خوای بکنی بکن .. منو هم از هیچ چی نترسون نفله ... مردک روانی بود

خیر سرش هم نوشته خبر نگار و روزنامه نگاره .. خاک بر سر اون نشریه که تو توش داری کار می کنی و می نویسی ... همین روزهاست که بگیرنت و سرب داغ تو ماتحتت کنن و خبرش بهمون برسه

به خاطر امثال آشغالهایی مثل اینه که حکومت داره پدر بقیه مردم رو در میاره دیگه
من هر طور که عشقم بکشه می نویسم ... امثال تو هم نمی تونن جلوی منو بگیرن ... پس سرت رو بزار و بمیر

آخرسر وادارم کرد رپورتش بدم به مسول های سایت ... واسه بولی کردن و سریع هم بهم گفتن بلاکش کن .. بقیه اش رو بزار به عهده ما


مرتیکه تو اگه نوشته های منو دوست نداری نخون .. مگه مجبوری ... ؟‌ باور کنید قیافه اش به شیخ پشم الدین آل جوری می خورد ... از اینا که نکبت و شیپیش از سر و صورتش می باره

اینم از این


ناهید از ایران برگشت ... سه هفته بیشتر نمونده بود و کلی هم کار داشت اونجا .. باهاش که کمی حرف زدم می گفت : واقعا تا نری اونجا رو نبینی قدر خونه و زندگیت رو نمی دونی ... گرما از یه ور ...مثل جهنم بود ... بعدشم خدا نکنه یه کار اداری چیزی تو ایران داشته باشی اینقدر کاغذ بازی در میارن و هی آدمو می فرستن این ور اون ور که پدرت در میاد .. بعدشم حالا جدا از فامیل و دوستا ن که خودی اند و رفتاراشون خوب نرمال و دوستانه است .. بقیه وقتی می فهمن ایران زندگی نمی کنی .. یه طوری رفتار می کنن انگار ارث پدرشون رو خوردی .. یا هر مشکلی که دارن تقصیر تویه ... نیست خیلی تحت فشارن .خبر ندارن که بابا ماهم بخاطر همون مشکلات مزخرف بود که در بدری و زندگی تو غربت رو به جون خریدیم و از هر چی که تو ایران داشتیم .. از جمله بهترین خاطره های زندگیمون ... مرگ در تنهایی و غربت ووو .... فقط مشکلات خودشون رو می بینن .. یا شاید هم واقعا خبر ندارن اینجا به ما چی میگذره .. درسته که مشکلات اونها رو نداریم ..مسایلی که واسه یه مهاجر وجود داره .. توی ایران اصلا شاید به چشم نیاد و خیلی ها که تو ایران زندگی می کن اصلا باهاش برخورد نکنن... خلاهایی وجود داره که گاهی حس می شه واسه ما اینجا ... .. فک می کنن ما اینجا تو بهشت زندگی می کنیم و اصلا مشکلی نداریم ..ناهید می گفت: وقتی می فهمن از خارج از کشور اومدی ... . یعنی برخوردشون خیلی فرق می کنه باهات ... خلاصه که خیلی شاکی بود .. از عروسی هم که رفته بود زیاد هپی نبود چون زن و مرد جدا بودن و اینا
از وقتی کوین راد رو انداختنش بیرون .. قیافه زن کوین راد چه پیر شده .. خیلی داغون شده تو این مدت.. بدبخت

Tuesday, August 17, 2010

good karma ..

من خیلی ساله تو کار مکاپ و بیوتی و هیر و ناخنم ... خیلی سال هم میشه که سالن های مخلتف می رم ... حالا یا واسه کار یا واسه خودم و کارهای خودم ... وقتی تو این کار باشی همه کلک و حقه های کسانی که تو این کارن رو می شناسی .. من به شخصه همیشه با مشتری هام صادقم ... از خیلی سال پیش که کرم درست می کردم .. یعنی درست از زمانی که دیپلمم رو گرفتم و رفتم تو کار زیبایی .. اونم تو ایران .. تا بحال .. خوب همیشه رک و پوست کنده اگه یه کاری یا چیزی بدرد مشتری من می خورد... بهش می گفتم بخر یا بگیر یا انجام بده .. اگه خوب نبود واسه ش .. بهش می گفتم .. هیچ وقت تو تمام این سال که من تو ایران کرمهام رو می فروختم .. حتی یک بار کسی پیدا نشد که شکایتی از کار من بکنه .. و همیشه مشتری داشتم ... زن ها و دختر ها هم که می دونید تو ایران تا اسم یه محصول یا برند خوب میاد و یکی دو بار می بینن خوبه دیگه مرتب می خرن اونو و دنبالش هستن .. بگذریم .. اینجا هم تو کارم ... اگه حتی سالن خودم هم نبود .. و قرار بود یه محصولی رو بفروشم به کسی ... صادقانه بهش می گفتم که بخره یا نخره .. این محصول آیا بدردش می خوره یا فقط پول هدر کردنه ... و طبعا خیلی زن ها و دختر ها بهم اعتماد دارن .. خود من به نوعه وقتی می بینم که کسی واقعا خدا وکیلی باهام رفتار می کنه و بقولی صداقت داره و فقط دنبال پول نیست .. دیگه همه اش می رم پیش اون .. حالا این شخص ممکنه متخصص تغذیه من باشه .. بیوتیشن من باشه .. دکتر پوستم باشه ... مکاپ آرتیستم باشه ووووو .. یعنی دیگه جای دیگه نمیرم و فقط به اون سر می زنم و وقت می گیرم .. حالا این شخص واقعا باید بامن صادق باشه که بتونه اعتماد منو جلب کنه ... و برای این کار خیلی امتحانش هم می کنم .. به یاد دارم خیلی سال پیش که تازه یه آرایشگاه ایرانی پیدا کرده بودم ... بعد که اصلاحم کرد ... پرسیدم می خوام فاشیال هم بکنم .. نمی دونست که من اینکاره ام و من هم هیچ چی بهش نگفته بودم ... پرسیدم کی باید بیام واسه فاشیال ..؟ سریع گفت : الان اینکار رو می تونم بکنم .. کمی صبر کن این مشتری ام رو راه بندازم بعد .... فهمیدم که نمیشه اعتماد کرد بهش و این زن فقط به فکر پوله .. اگه آرایشگر دلسوزی بود بهم می گفت : تو باید به فاصله حداقل یه هفته ای واسه کسی که موهای صورتش سریع در میاد و ده روز واسه کسی که کمی دیر تر در میاد موهای صورتش .. بین اصلاح صورتت و فاشیال بزاری ... ؛ وقتی دیدم اینو نگفت .. پولش رو پرداختم و به بهانه ای از سالنش بیرون اومدم و دیگه بهش سر نزدم ...
هفته پیش که داشتم تو این سالن جدیده راجع به رنگ های جدید مو واسه بهار با این آرایشگره حرف می زدم ... پرسید رنگت چی بوده ... نمی دونست من می دونم .. بهش کامل شماره ها رو گفتم ... کمی رفت تو فکر .. گفت : آرایشگری ؟‌.. گفتم نه .. چطور ..؟
گفت : آخه رنگها و شماره ها رو خیلی خوب می دونی .. گفتم : کنجکاوم و می پرسم از آرایشگرم ... کمی که باهاش کلنجار رفتم دیدم زیاد حالیش نیست ... از سالنش اومدم بیرون ... هفته دیگه های لایت جدیدم رو می کنم .. خیلی دوست دارم این رنگی که دارم روش کار می کنم ببینم چی درمیاد رو سرم .. چون کلی وقتم رو گرفته ... حالا ببینم چی میشه

Sunday, August 15, 2010

offspring ...

" Oh great .. too tired to stay wake on my very own sexual fantasy" ... lol ..I can relate to this quote .. its so true ... it happened to me so many times .. love this show..Offspring at sunday nights ...

Friday, August 13, 2010

Happy Left-Handers Day...


Happy Left-Handers Day
امروز روز جهاني چپ دسته...تبريک بگين بهم
...

Thursday, August 12, 2010

... رنج های زندگی

دوستی می گفت توی تمام رنج ها و مشکلات زندگیش .. چیزی که خیلی باعث دوام آوردنش بوده .. فراموش کردن اونها بوده .. یعنی بعد از مدتی همه مشکلات رو به فراموشی می سپره و یادش می ره که چی کشیده .. و گاهی بارها همون درگیری ها هم واسه اش پیش میاد و عواقبش رو دوباره و دوباره تجربه می کنه .. اما در نهایت خوشحال و راضی بود که همین فراموشی نسبی اش خیلی کمکش می کنه که بتونه همه موانع رو از سرش رد کنه و مجبور نباشه با یاد آوری شون هم خودشو مثل خیلی های دیگه زجر بده ... براش گفتم که : ‌من که دارم به زندگی خودم فکر می کنم می بینم برعکس تو .. من اتفاقا خیلی هم همه چی یادم می مونه ... و این خوب زیاد هم خوب نیست .. یعنی حافظه خیلی خوبی دارم .. حالا مشکلات .. سختی ها . .. شادی ها .. آدمهایی که تو زندگی ام به هر عنوانی میان و می رن .. یا می میرن ... هیچ چی یادم نمیره و همه اش تو حافظه ام باقی می مونه .... اما چیزی که منو از پا نمی اندازه فکر می کنم سمج بودن منه .. آره من موجود خیلی سمجیم .. یعنی اصلا حاضر نمی شم بخاطرمشکلاتش حتی تو بدترین و سخت ترین هاش .. مثلا خودمو بکشم یا مثلا افسردگی شدید بگیرم و اینا .. خوب همه خسته می شیم .. همه ناراحت می شیم و این بخاطر انسان بودن ماست که تاثیر می گیریم از این همه مسایل
...
بعدشم .. من وقتی خیلی فشار روی اعصابم میاد و از دست آدمهایی که دور و ور من بودن یا هستن ... یا وقتی حماقت و نامردی خیلی ها که تو زندگیم به نوعی دوستشون داشته یا دارم .. حالا فامیل .. دوست .. حتی مردی که اون موقع تو زندگیم بوده .. رو می بینم در حقم .. باز بخودم می گم .. نه ... عصبانی می شم از دستتون .. اما انسانیت خودمو به خاطر اعمال شما از دست نمی دم .. لذت بردن از زندگی رو به خودم حروم نمی کنم .. و این فکر می کنم راهیه که منو خیلی تو ناراحتی ها و مشکلات زندگیم سر حال نگر داشته ... و بقولی مثل خیلیها که دارم می بینم .. داغونم نکرده و هنوز داغون نشدم ... به عینه دیدم خیلی ها که بقول معروف خیلی 'دمج' شدن ... داغون شدن ... دیگه حتی تو رفتاراشون اثری از زندگی رو نمی بینی .. انسانیت شون رو از دست دادن و این خیلی ناراحت کننده است ... دست آخر اینکه این خود ما هستیم که چطوری برداشت کنیم از این همه مشکلات و آدمهای نفهم دور زندگیمون .. اینکه کسی رو همیشه خدا دوست داشتی و بهش اعتماد کردی و بعدش می بینی چه نامرد روزگاری بود و تو اصلا اینو نمی دونستی ... خوب خیلی بده ...و ضربه ای که می خوری .. خیلی ناراحت کننده است ... معلومه که ما نمی تونیم تو زندگیمون همه چی رو کنترل کنیم .. یعنی صد در صد اینکار امکان پذیر نیست .. اما برداشت و نتیجه گیری از رفتار این افراد که با ما خوب تا نکردن ... دیگه صد در صد دست خودمونه ... من دوست ندارم آدمیت خودمو از بین ببرم .. من دوست ندارم علاقه به زندگی و عشق به اون رو از دست بدم .. من تا آخرین لحظه که در توانم باشه از زندگیم کام لازم رو خواهم گرفت .. حالا اگه امثال این افراد نمی خوان تو جشن زندگی همراهم باشن .. این دیگه نشون میده که کی واقعا بازنده است تو این دنیا و کی دنبال چیه ... همیشه رفتار افراد از صحبت هاشون واضح تر همه چی رو مشخص می کنه ... من به رفتار و عملکردشون بیشتر بها می دم تا به حرف های پوچ و توخالی که ما در اصطلاح فارسی مون بهش همون خایه مالی می گیم ... یعنی که کسی واقعا دوست ..فامیل ..و یا بقیه آدمهای زندگی من .. همراه واقعی من هستید .. یا نیستید .. سر جدتون دیگه بول شیت رو بزارید کنار .. حنای امثال شما اصلا واسه من رنگی نداره
...

Tuesday, August 10, 2010

تو پیشی منی و می ووو ... پس عشوه نریز و بی آآ
.. ..
دارم ساس کواچ .. ببخشید ساسی مانکن گوش می دم .. این وقت شبی .. حال داری ها 
ولی خوب شد اینبار واسه اسید پرم .. سلوشن رو با اکتی ویتر قاطی کردم . همیشه برعکسش بود .. گند می زدم به هر چی پرم ملته ... هی واسه همین برمیگشتن واسه پرم دوباره .. هه هه هه
امروز خداییش یه مشتری اومد تو سالن ما واسه پرم موهاش .. نزدیک صد سالش می شد .. ماشالله به این همه اعتماد به نفس به مولا
خلاصه که موهاش رو پرم کردم .. خیلی حال کرد .. حالا یکی دوهفته دیگه هم می خواد بیاد موهاش رو رنگ کنه .. من که خیلی حال کردم از این همه انرژي و علاقه اش به زندگی .. بدبخت مردم ما تو ایران نصف سن اینو دارن .. بهشون می گن سرتو بزار بمیر .. بسه ته دیگه

Monday, August 09, 2010

perms

'why the hell no one told me when we use acid perm ... we have to add activator to solutions not into neutralizers !!!??? .. I made so much mess with my clients perms so far ..'
Today I just found out ... damn ... so need to do this one right .. I had a eighty years old something female who wanted to have perm for lifting her roost ... the other lady who came
today has nearly 100 years old age ... still look ok .. walk ok and wanted to have perms done plus cuts .. as well ..
she has great personality as we talked and laughed a lot ...
I had a full on day today ... sick of winter .. cant wait for spring and summer ... next 3 weeks .. the spring ganna be here ... looking forward to get some "gojeh sabz " and cook some
'dolmeh barg" ... yuum ...

what else ... well I think I need holiday again .. might go somewhere .. but not before the end of November thought..
i foujnd Marjan on face book too ... kool .. its been so long a go .. since I saw her .. we both were so little .. she is even younger than me ... she has a son .. her dad is passed a way like mine
... etc ...


still looking for more friends to find .. hopefully ..


love my face cream the doctor made for me ... my skin is much smother and softer ... I use strong sun cream for the day ... my skin need is after this night cream ...
وای موهای این پسرا تو شوهای ساسی مانکن چقدر زشتن .. مثل سوسک می مونن .. هه هه هه

Thursday, August 05, 2010

یکی از دوستان خوبم که تو اسپانیاست ... چندی پیش خبر دار شدم که سرطان استخوان گرفته ... خیلی حالم گرفته شد ... بعد از مدتی واسه ام نوشت که چطور پی برد به مریضی اش ... اینو که واسه من نوشته می زارمش اینجا
here i sent this letter to inform you about my situation. As you maybe don´t know i´m pretty sick, i will tell you the story divided in some stages.Sometimes latelely i was bordered with pain in my leg. This was my motive to visit my doctor. At first it did seem two look something harmless, infected muscle, or maybe a muscle-hernia) but for sure ´nothing that can´t be cured´ ´so don´t worry´. Because i was at this time insisting maybe even anoying The sent me for an mri scan. After a couple of days the pfone rings, when i was driving to a work in Vilanova, it was the dr. He was able to tel me that my lag had a bad type of cancer in it, and that he personaly could not take my case anymore because of the specialism. He told me that my casus was already on prf.dr.Veth office one of the best oropedian dr we have here in holland. After a few days dr.Veth´s assitant calls me asking what i was doiing, ones mor in driving to my work near bacelona. So she askes me to park the car, and after that begings to tell me that dr veth has taken a short look at my casus. And th would se mee tomorrow in the morning, and that from now af on no more cardriving, lifting more than 1kg, an no more walking without bracesThanks to alle the people who helped me I conceived a flight the very same day i was taken to the airport etc. The next morning a had to be at dr Veth´s so thirst half hour talking next two hours , 5x bloedtest bonescan, ct scan, x ray fotos and biopsi of the cancer in my leg.......until further notice..............Meanwhile i and my family where already in holland, my preferred hospital for my treatment is near my famlies house in nijmegen. And while still felling more or less allright i used the time in between analazis to stop all my activities in spain. That means the house, job, schools for max and xam, storage etc etc etc,... with many headaches, but within two weeks we (with a lot of help from our friends) managed to move to hollandget ourselfs setteled in the upperfloor of my families farmhouse. Meanwhile dr Veth found out that it wasn´t bonecancer as suspected, but they weren´t sure of what type is was they excluded brain and lung tumor. So i was sent to another department: Medical oncologie. There conclusion after som two weeks was lungcancer in the left lung (stage 4) T1bN2-3M1b. With metastasis in the upper right leg (3X) heart, skull,and right schoulder. Never i needed to visit a medic in my live because i had never any complains, until this day, and i hit the jackpot without any doubt. My dicease is incurable and in a bad stadium, so the have told me to think of one more year of live, the coming three months they will try to enlarge my life a little bit by chemoterapy and radiation therapy. This is all i know for the moment. And i would like you to know it as well. If i have more news i will share it with you by sending an email.
نامه اش حالم رو بیشتر خراب کرد ... تا مدتی نمی تونستم برم و نوشته اش رو بخونم ... اصلا نمی دونستم باید بهش چی بگم .. یکی از مشکلاتی که من دارم همینه .. من معمولا تو این موقع ها بدجور مخم کلید می کنه .. اینقدر تو مشکل یا عذاری و غم کسی غرق می شم که واقعا کلماتی به ذهنم نمی رسه بهشون بگم که بتونه دلداری شون بده .. یا اینکه اینقدر حالم بد می شه که قادر نیستم عمق ناراحتی ام رو تو یه مشت کلمه بیان کنم ... آخر سر امروز گفتم که باید بهش جواب بدم .. نمیشه که .. الان فکر می کنه من اصلا برام مهم نیست .. دوباره نوشته اش رو خوندم .. برای کسی که زندگی فعالی داره و بقول معروف همیشه در تلاش بوده .. باید همه رو کنار بزاره و بره واسه درمان ..
وقتی مرگ وجود خودش رو با گرفتن جون دوستان و عزیزانم بهم نشون می ده ... بخوبی حس می کنم که زیاد با ما .. یا با من فاصله ای نداره و باید یه روزی بزارم و این دنیای کثافت رو و برم ... اینم فک کنم از اون موقع هاست ... هر چقدر من هنوز باور ندارم ... براش نوشتم که چقدر حالم خراب بوده براش .. چقدر نگرانشم .. براش نوشتم من نمی خوام واسه تو شعار بدم .. واقعیت رو بخوای من اصلا نمی تونم بفهمم تو چه دردی میکشی یا چه مشکلاتی داری ... اما در عین حال دوست دارم باور کنم که تو می تونی این بیماری رو کنار بزنی و خوب بشی .. می خوام بخودم و تو بگم که امید وارم که خوب بشی .. هر چند بهت گفتن خیلی عمر کنی بیش از شیش ماه یا یه سال نیست و الان هم که داری شیمی درمانی می کنی ... بهش گفتم .. بهت فکر می کنم .. خیلی زیاد ... و امید اینو دارم که با تمام این مشکلاتی که داری .. باز هم بتونی به زندگی قشنگ گذشته ات برگردی .. برای خودت .. برای بچه هات .. برای دوستانت و برای من ... مواظب خودت باش

Wednesday, August 04, 2010

The Stoning of Soraya...


امشب بالاخره این فیلم سنگسار ثریا رو دیدم ... هر کی که این ور آب داره زندگی می کنه .. بعد از دیدن این فیلم فک کنم دیگه واسه همیشه رویای برگشتن و زندگی کردن تو ایران رو از کله اش بیرون می کنه .. این حس رو به من داد .. باید واسه همیشه فکرش رو از سرم بیرون کنم .. امکان نداره که بتونم با یه مشت مردمی که اینطوری فک می کنن ... تو یه مملکت دوام بیارم
نمی دونستم پرویز صیاد یا صمد آقا هم توش بازی کرده .. کاراکتر دهاتی ماب به پرویز صیاد خیلی میاد ... البته اینجا کمی خل مشنگ هست اما فانی نیست ..
حالم خیلی خرابه .. فیلمه حالم رو خیلی خراب کرد



ببینم کسی می دونه من چطور می تونم این فیلم "چهل سالگی "رو آن لاین ببینم .. در ضمن شنیدم این داستانش رو از روی یه کتاب تو ایران ساختن .. اسم کتاب و نویسنده اش رو اگه کسی می دونه میشه بهم بگید لطفا .. ؟ مرسی

دنبال فیلم" طلا و مس" هم هستم .. خیلی گشتمش آن لاین اما نتونستم گیرش بیارم .. حالا ببینم اگه سراغ دارید لینکی .. بهم بگید .. موتوشکرم

Monday, August 02, 2010

امروز سر کلاس این عرب نکبته امتحانش رو که ترم قبلی گند زده بود باید ری سیت می کرد .. این امتحانه خیلی سخت بود .. اما من نمره خیلی خوبی ترم قبلی گرفتم .. اما این رد شده بود که باید دوباره می داد امتحانش رو ... حالا هفته پیشش هم نیومد که امتحان نده .. اما این هفته باید امتحانش رو می داد .. خلاصه که هی از این و اون هم می پرسید ... ادی هم میاد نزدیک من می شینه .. حکایت مار از پونه خوشش میاد دم لونه اش سبز می شه ها .. آره .. همونه .. باور کنید .. همیشه یه طورایی به من و صندلی من چسبیده .. چقدر هم که من محلش می زارم .. آره داشتم می گفتم هی از پاول یا بقیه می پرسید .. من اینطور موقع ها هر کی که تفلبی چیزی می کنه بی خیال و کولم .. کاری ندارم و می گم بزار کارش رو بکنه .. اما مخصوصا سر این تا دیدم اینکار رو داره هی می کنه .. و گیر کرده تو سوالا ... هی دایان رو صدا می کردم و الکی سوال می کردم ازش که بیاد کنارم و اینطوری نمی تونست تفلب کنه .. ها ها ها .. حالگیری رو دارید که .. حقشه ... دوش بگ ... حالش جا اومد
دیشب که تلفن زدم به ایران .. بهش می گم : آرنجت در چه حاله جیگر .... می گه : حوبه .. می گم : نشون نامحرم ندی ها ... غیرتی می شم بد جور کار دست ملت می دم ... حواست باشه ... می خندیم ... بهش می گم ..ببین شنیدم این آخوند آشعاله گفته مردا باید آستین بلند بپوشن .. چون پوست آرنجشون عین پوست پبیصه شون می مونه
هر دو باز می خندیم .. می گم : یه چند تا عکس هااات از آرنجات بنداز بفرست بیاد این ور که بیمارم

حالا بعد کلی خنده ... می گم : ببین این یکی دو روزه تمام حوله موله ها م رو انداختم ماشین لباسشویی .. از حموم که اومدم دیگه حوله نداشتم .. ساری .. من معمولا به وسایل شخصی ت دست نمی زنم .. اما از حوله حمومت استفاده کردم ... می گه : اوهوم .. می دونم داره منو لخت تجسم می کنه .. امان از دست این مردا .. باز هم می گم : اما قول می دم سریع حوله ات رو بندازمش تو ماشین و بشورمش عزیز ... می گه : نمی خواد .. می گم چرا ؟؟؟‌.. می گه : می خوام بوی تنت روش باشه و بمونه ... لطفا نشورش

Spencer Tunick's nude work in Sydney ...


The premier image from the Spencer Tunick installation The Base. Artist Spencer Tunick photographed over 5000 people from all walks of life just before dawn at Sydney Opera House on March 1, 2010


اسپنسر قول داد یه پرینت کامل از این عکس ها رو به همه این آدمهای لخت بفرسته بخاطر اینکه باهاش همکاری کردن تو این عکس


خوب .. منم این تو ام .. اگه راست می گید به چشاتون فشار بیارید پیدا کنید پرتغال فروش را ... هه هه هه


پیدام کردید ... ؟؟؟ نه ...
!!!!


نه نه نه .. کف نکنید ... زور هم نزنید ... من اینجا نیستم .. عکس های هااات و سکسی منو فقط خودم می بینم و پارتنرم .... نه کسی دیگه
...


Sunday, August 01, 2010