Friday, July 30, 2010

florida vacation !!! yeah right ...


از سر کار که برگشتم .. بارون زیادی می اومد .. نشستم و دارم کمی غذا می خورم ... تلفن زنگ می زنه ... از رویه زنگ خوردنش می فهمم که از راه دوره .. خیلی دور ... شاید ایران باشه .. نمی دونم .. وقتی که برمیدارم .. بعد از چند لحظه .. مردی با لهجه امریکایی بهم می گه ... بهتون تبریک می گم .. شما یه کروز تو باهاماس برنده شدید ... ساکت دارم گوش میکنم ... ببخشید می خواستم بپرسم شما که کردیت کارت دارید .. میگم آره ... از امریکایی آره .. ؟؟؟ می گه : بله ... و مرتب در مورد اینکه من مشتری خوش حساب بانک ام و اینکه همیشه بدهی ها م رو به موقع بهشون پرداخت کردم میگه .. بهم می گه که من با ۲۵ تای دیگه انتخاب شدیم واسه این کروز و هی داره به آب و روغن این مسافرت و خوبی هاش هم اضافه می کنه
من اسکمر ها رو خوب می شناسم .. می دونم داره بول شیت حرف می زنه ... اما یه مرضی یه که دوست دارم کلی سر کارشون بزارم .. واسه همین منم دارم تو این بازی که این مردک شروع کرده ... شرکت می کنم و سعی می کنم فکر کنه که خیلی باورم شده ....
می گفت که یه هفته هم ماشین می تونه کرایه کنی و مجانیه .. تو اورلاندو فلوریدا ست و اینکه این پکیج رو یه سال وقت داری که ازش استفاده کنی وووو
اسمم رو پرسید فامیلیم رو ... و آدرسم رو که بقول خودش بفرسته به خونه ام .. بامزه بود که می گفت باید ششصد و نودو هشت یورو هم باید تکس بلیط هامون رو بدم .. .. نمی دونم حالا چرا به یورو ... و دیگه باهاش بحث نکردم راجع به این قضیه ... گفتم مشکلی نیست ... پولش رو می دم ... منتظر بودم که شماره کردیت کارت بخواد .. وقتی که خواست زیر بار نمی رفتم ....می گفت : مگه شما آن لاین با کارت تون خرید یا بیل رو پرداخت نمی کنید ..؟ گفتم آره ... اما من امکان نداره که شماره کردیت ام رو به یه رندم کال که بهم شده بدم و اینکار رو بکنم و این اطلاعات رو به یه کسی که اصلا نمی شناسمش کیه بدم .. من کامپیوتر خوندم و می دونم هکر ها و اسکمر ها چطور کار می کنن .. هی اصرار می کرد گفتم بهش ببین حکایت اون دکتره است که از جرم و بکتریا زیادی می دونه و خبر داره که چی می گذره .. طبعا خیلی هم نگران تر از یه آدم معمولیه واسه همه چی ... من هم زیادی می دونم و واسه همین امکان نداره که شماره کردیت کارتم رو بهتون تو تلفن بدم .. گفت .. مه ام .. ما شماره شما رو داریم .. فقط می خوایم از شما بشنویم که مطمین بشیم .. گفتم اگه دارید معطل چی هستید پکیچ رو بفرستید بیاد .. گفت اگه امریکا بودی اینکار رو می کردیم .. اما نمی تونیم .. شما استرالیایی

بول شیت .. تو دلم گفتم

بهش گفتم .. بهر حال من رجکت می کنم آفرتون رو .. کلی هم پول تلفنش شده بود هه هه هه .. که زنگ زده بود . فکر کرده با خر طرفه .. دوش بگ
دید نمی تونه منو قانع کنه .. گوشی رو داد به یکی دیگه .. اونم حریف من نشد و خیلی محترمانه باهاشون خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم ..
می دونستم با اطلاعات مختصری که از من داره نمی تونه از کارتام استفاده کنه ... نه شماره هاشون رو داده بودم بهشون .. نه تاریخ تولدمو .... با اینحال سریع به بانکهام تماس گرفتم و بهشون سفارش لازم رو کردم .. پفیوزها .. فک کردن با خر طرفن



این قضیه منو یاد یه خاطره ای چند سال پیش افتاد که واسه ام پیش اومد ... دیدید از این ای میل ها رو که می گه من پسر مثلا یه پادشاهی سمتهای افریقا یا جاهایی که مثلا رزیم زودتر از ایران عوض میشه و خر تو خر تره ... و می گه پولم تو حساب فلانیه و می خوام بکشمش بیرون واین قده بهت می دم فقط منو پلیز کمک کن ,من الان فراری ام و ب لا ب لا ب لا ....؟؟! ...
واسه منهم از این ای میل ها زیاد میومد .. منم که سرم درد می کنه واسه ماجرا
جواب یکی از این ای میل ها رو دادم

بعد از اینکه یه مدتی گذشت و این بابا فکر کرد مخ منو گذاشته تو فرغون .. ازم شماره خواست .. منم سل فونم رو اون موقع بهش دادم .. تماس ها شروع شد .. از صداش و لحن صحبت کردنش می شد فهمید که چاکلت منه .. یعنی از این سیاهاست .. اما نه امریکایی .. افریقایی ... چون باز اینا و لهجه هاشون خوب باهم فرق داره .. مدتهاست که لهجه ها رو خیلی خوب میشناسم و گاهی هم می تونم خیلی خوب تقلید کنم .. حالا تقلید لهجه امریکایی آسونترین هاست .. بگذریم .. این بابا هی کلی پول خرج می کرد به من زنگ می زد .. ازش شماره خواستم .. می دونستم نمی ده و نمی خواد شناسایی بشه .. اما واسه بازی ای که خودش با من شروع کرده بود لازم بود ... می گفت من یه جا نیستم .. خودم باهات تماس می گیرم .. خلاصه که این خودشو جر داد بتونه از من پول بگیره .. یه چیزی مثلا حدود بیست هزار دلار .. منم خودموبه نداری زدم و این صحبت ها
دیگه خسته شد بعد مدتی و دیگه ازش خبری نداشتم .. در ضمن یه عکس قلابی و ای میل هم ازش داشتم .. اونم کاپی صفحه اول پاسپورت استرالیایی منو داشت

مدتها گذشت .. فهمدیم که دیده نمی تونه از من پول مفت به جیب بزنه و بی خیال من شده .. پدر سگ بی شرف ... هه هه هه .... چقدر پول خرج کرد تماس با من گرفت

چندی بعد حدود هشت ماهی بعد از این قضایا ... از اینتر پول تماسی داشتم ... واسه اونهای که نمی دونن اینتر پول چیه و کیه .. اینتر پول پلیس بین المللیه که معمولا دنبال خلاف کارهایی می گردن که تو یه کشور نمی مونن و همه جا می رن و اونجا رو با کاراشون به گه می کشن .. معمولا پلیس های یه کشور به پلیس های اینتر پول خیلی کمک می کنن که طرف یا باندی که دنبالش .. رو بتونن پیدا کنن .. بهم گفت که من از کجام و دنبال این طرف هستیم ... و از طریق هک سل فون این بابا شماره شما رو هم پیدا کردیم .. باهاشون همکاری کردم و عکس و ای میل هاش رو باضافه تمام صحبت هایی که باهام تو سل فونم کرده بود و من ضبظشون کرده بودم .. واسه شون فرستادم .. ازم پرسیدن ببینم پولی هم ازت گرفته یا نه ؟ .. گفتم نتونست .. فقط اینو بدونید که این یه اسکن از صفحه اول پاسپورت من داره ... و اگه در آینده کسی به اسم من خلاف ملاف کرد .. بدونید آی دن تی تی منو برداشتن و اینا .. خلاصه .. بهم گفتن خیلی بهش نزدیک شدن و همین روزها هم هست که بگیرنش .. اینم از این لوزر ... حقش بود

من کلا زندگیم خیلی پر ماجراست .. باور کنید .. حتی این ور آب که معمولا زندگی ها در مقایسه با زمانی که تو ایران بودم .. خیلی راحت تر بوده واسه ام .. یا شایدم هم چون شکلش عوض شده .. بهر حال ماجرا زیاد برام پیش میاد .. مدتی که سینگل بودم .. یه بابایی که خودشو ساسان معرفی کرد بهم .. به ما کلی گیر داد .. و شروع به ای میل و این صحبت ها .. خودشو بچه تهرون می دونست و اینکه تازه همسرش رو هم که یه ترکیش مال ترکیه بود طلاق داده و تموم کرده کاملا رابطه اش رو .. باور کنید هر دفعه حدود دو یا سه صفحه فقط ای میل هاش بود ... اینکه چقدر اذیت شده از طرف این اکسش و اینکه مثلا سه تا سگ خیلی دوس داشتنی داشت که مثل بچه هاش بودن واسه اش .. ساسا ن بچه نداشت ... و تو آتیش سوزی خونه اش که عاملش همین اکسش بود ... سگ ها سوختن وووو ... خلاصه این طرف با چرب زبونی شماره سل فن منو گرفت .یاهو مسنجر منم داشت .. خوب اسم و اینا رو هم می دونست .. من فقط اسم و فامیلیش رو می دونستم و اینکه تو سانفرانسیسکو زندگی می کنه و هر بار که ازش شماره می خواستم که گاهی حالش رو بپرسم که نکنه یه روز مثلا همون اکسش نزنه بکشدش و بی خبر نباشم ازش .. زیر بار شماره دادن نمی رفت .. گاهی پیداش می شد و گاهی هم غیبش می زد ... نشون به اون نشون که یه روز دیدم یاهو مسنجرش چراغش روشنه .. خوب منهم که خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم .. به فارسی واسه اش نوشتم .. معلوم هست کدوم جهنمی بودی تا حالا ؟؟؟‌.. جوابی نیومد .. دوباره نوشتم .. حالا چرا جواب نمی دی ..؟‌ جوابی نداد .. آخرش به انگلیسی نوشتم .. چه مرگته .. نمی خوای جواب بدی نده .. نوشت تو کی هستی ... دمن .. فهمیدم زنشه .. لعنت به تو ساسان که منو کشیدی تو این مس ... و اینکه زنک شروع کرد به انگلیسی فحاشی که با شوهر من چی کار داری و اینا .. بعد از اون روز مرتب تلفن های ناجور و وقت و بی وقت از ش داشتم ... دیگه داشت اعصابم خراب می شد از دست این دو تا گوه ... من معمولا هک نمی کنم .. چون این کار غیر قانونیه .. اما باید این ساسان بی شرف رو گیر میاوردم و حقش رو کف دستش می زاشتم که بفهمه بی خود منو وارد این رابطه مزخرف بین خودشو و زنش کرد و اینکه من اصلا عمرا دلم نمی خواد با هیچ مردی که کسی تو زندگیشه رابطه ای بخوام داشته باشم و تا بفهمه که خیلی هم که فکر می کنه زیرک نیست .. بعدشم می خواستم جلوی این سلیطه رو بگیرم

خلاصه که در عرض نیم ساعتی همه دل و روده زندگی خودش و این زنیکه رو کشیدم بیرون آن لاین ... تمام کردیت کارتاشون رو ... سوسیال سی کی روتی ها رو .. دعواهایی که با زنه داشته و گزارش دادگاهاش رو .. محل کارها .. شماره تلفناشون رو .. هر دو .. باورتون نمی شه .. اما من شماره تلفن شرکتی که توش کار می کرد و تلفن داخلی اونو هم پیدا کردم و همه این اطلاعات رو داشتم .. سریع یاهوم رو باز کردم .. بعد تلفن زدم سانفرانسیکو .. وقتی منشی اش برداشت سعی کردم به امریکایی یه اسمی واسه خودم گذاشتم و گفتم با فلانی کار دارم .. ایکاش یه دوربینی بود موقعی که گوشی رو برداشت و صدای منو شنید و اینکه من پیداش کردم داشتم تا قیافه اش رو که فکش به احتمال زیاد افتاد زمین اونموقع ... می تونستم ببینم یا ضبطش کنم ... وقتی برداشت به فارسی گفتم .. تو فکر کردی خیلی زیرکی که اینهمه چرت و پرت بهم می گی و از من اطلاعات می گیری و خیلی هم راحت اینا رو می زاری تو لپ تاپ لعنتی ات تا این زن تحفه ات پیداش کنه و من درگیر مزخرفات زندگی تو بشم .. ؟ .. واقعا خجالت نمی کشی تو .. با وجود اینکه زن داری و هنوز باهاشی به من گیر دادی احمق ... ؟‌... فقط مرتب می پرسید شماره منو از کجا آوردی ؟ .. گفتم نترس زنت بهم نداد هکت کردم .. اینا چیزهایی یه که ازت دارم و از زنت هم .. وواسش از طریق یاهو فرستادم ... کف کرد و ساکت بود .. بهش گفتم به اون بی شعور دهن گشاد بگو .. دست از اذیت کردن من برداره .. ساسان اگه من یه تلفن دیگه یا ای میل یا هر چی بهم بشه که بفهمم از طرف تو یا این زنیکه است .. پدر هر دو تون در اومده .. من زندگیت رو از اینی هم که هست بدتر و مشکل ترش می کنم .. ... بهت گفته باشم .. با بد آدمی طرف شدید .... هر دو تون .. زندگی هر دو تا تون رو از اینی که هست بیشتر به گند می کشم .. فکر نکن تو اونجایی من تو سیدنی ام دستم بهت نمی رسه .. می خوای منو ترای کنی ؟ ... بعد هم گوشی رو گذاشتم
پدر سگ دروغگو .. اینهمه دلم واسه اش می سوخت حرومزاده منو بی خود درگیر مزخرفاتش کرده بود .. تلفن ها و ای میل ها همه قطع شد ... دیگه ازش هیچ چی نشنیدم .. منم تمام اطلاعاتی که ازش داشتم پاکش کردم و دیگه کاری با این دو تا لوزر نداشتم .. ساسان همون بهتر که بقول این ور ی ها تو گوه خودش غلت بزنه .. خلایق هر چی لایق .. بعضی ها لیاقت دلسوزی ندارن

آره .. همه اینا رو نوشتم که بگم دنیا پر شده از یه مشت حقه باز و گرگ صفت که می خوان مجانی و بدون دردسر زندگی بقیه رو به راحتی بالا بکشن و یه آب هم روش .. اگه حواست نباشه .. کلاهت بدجور پس معرکه است
...

TU Student with Tabatha Coffey on WGN Morning Show

A Chat with Tabatha Coffey

Tabatha Coffey Bravo's Tabatha's Salon Takeover Interview

.این جیگر استرالیایی که تو سرفس پارادایس بدنیا اومده و الان داره سالنهای آرایشگری و مزخرف تو لس آنجلس و نیویورک رو . اونهایی که بیزی نسشون در حال ورشکستگیه درست می کنه ... رو می تونید تو فاکس تل ببینید یا می تونید بر نامه اش رو تو یو تیوب هم ببینید ... من که کارش رو خیلی دوست دارم .. کاشکی زمانی که من سالن و آرایشگاه داشتم .. میومد و دخل این کارمندهای تنبل منو میاورد که حساب کار میومد دستشون .. ته با تا .. کارش رو ۱۴ سالگی تو یه سالن آرایشگاه محلی شروع کرد .. اونموقع اپارن ت شیپ اینجا ۴ سال بود .. و این دوره ۴ ساله رو گذروند .. الان این دوره سه ساله ... بعد رفت انگلیس و ۴ سال دیگه هم آموزش کامل دید ...متولد ۱۷ می ۱۹۶۹ ....ایشون گی هستن .. و حدود ده ساله که با پارتنرش تو نیو جرزی داره زندگی می کنه .. .. تو خیلی فش شو ها برای مو و مسابقات کوتاه کردن و درست کردن مو .. شرکت کرده و تو امریکا هم زیاد کار کرده و می کنه .. آرایشگر معرکه ایه ... من که کارش رو خیلی دوست دارم .. اما مدیریتش هم عالیه ...

Thursday, July 29, 2010

خورشت فسنجون ...آخ جون




خوب امروز رو بی خیال کار شدیم و تنبلیمون حسابی گل کرد که بشینیم خونه و خواب و اینا ... بی خیال پول .. وقتی بیدار شدم .. .... شروع کردم به خوردن حلیم که این روزها خیلی می چسبه .. بعدش مثل یه
کوزت به تمام معنا هم به خونه رسیدم وهم لباس ها رو ریختم تو ماشین .. اسمش اینه که خونه ای .. و استراحت می کنی .. مگه کار تمومی داره.... خیلی وقت بود که می خواستم سه فنجون درست کنم اونم با گوشت قلقلی .. همون گوشت چرخ کرده خودمون .. گاهی این نوع فسنجون منو یاد بچه گی هام می اندازه که چقدر دوس داشتم اون گوشت های قلقلی توی خورشت فسنجون رو ... خودمونیم ها چقدر درست کردن غذای ایرانی وقت می گیره .. اما خیلی باحال شد .. یاااااام ....
خوب این دوشنبه که کلاس داشتم این دو سه تا آشغالا ی لبنانی نیومده بودن و منم به قول معروف ... هاله .. لو یاا ... بعد از قریب یه سال یه روز تو کلاسم اعصابم تخمی نشد .. از دست اینا ... بعدشم امتحانم رو خیلی خوب دادم ... امروز پاول یه قضیه ای رو تو برک واسه مون گفت که روده بر شدم از خنده .. اولش گفت که واسه ناهار بریم همین پاب واسه استیک خوری ..منم که این روزها خیلی به شیکمم می رسم و بخور بخور غذاهای ایرانی و کباب به راهه گفتم امروز نه .. اما قول هفته دیگه رو بهش دادم .. بعدشم گفت .. نمی دونی دیروز چی بسرم اومد ... کلی از صبحش مشروب و غذا و اینا .. بعد برای بعد از ظهری خوابم برد طرفهای ۶ پاشدم ..حالا چون همه جا تاریک بود .. (خوب می دونیم که ما تو سیدنی تو زمستونیم دیگه .. ) .. هول هولکی پاشدم فکر کردم کلاسم دیر شده .. حالا هنگ او ور هم هستم و دهنم هم بوی مشروب می ده .. سریع دوش و لباس و یه قهوه .. حاضر شدم بیام بیرون .. پارتنرم می گه کجا می ری این موقع ؟‌ .. گفتم کلاسم دیر شده ... پارتنره می خنده می گه : الان که غروبه .. تو فردا صبح کلاس داری ..


نمی دونم فهمیدید چی شد ... ریسه رفتم از خنده ... بهش گفتم این بلا سر من اومده .. وقتی که ایران بودم و دبیرستان می رفتم .. زمستون بود یه روز بعد از ظهر که از خواب پاشدم .. چون تاریک بود بیرون و چراغا مون روشن .. فکر کردم صبح زوده .. با ترس و هول هولکی پاشدم .. گفتم وای ساعت چنده ..؟ ناهید خواهرم اون موقع اونم مجرد بود و درس می خوند مثل من .. گفت : هفت .. گفتم وای مدرسه ام دیر شد ... خلاصه که ناهید ده به خند و این موضوع رو چند سال هی همه جا می گفت و ما رو می زاشت سر کار و می خندید یا ملت رو می خندوند که می خواستم کله اش رو بکنم .. اما خداییش خیلی باحاله و فانیه کسی اینطوری زمان رو قاطی کنه.. این مورد معمولا تو زمستون ها بیشتر پیش میاد و اینکه طرف یا خواب بوده .. یا بد مستی داشته .. و اینا




این روزها نسرین دیگه تو بلاگش نمی نویسه .. می دونم که سرش با روزنامه بامداد گرمه ... همونطور که خودش می گفت ... ازشیوا هم مدتی بود بی خبر بودم .. یعنی از زمانی که برگشته بود ایران ..می دونم که داره تو بلاگ های دیگه اش می نویسه ... از دوست خوبم زیتون که پرسیدم می گفت حالش خوبه ... و جای نگرانی نیست .. خیلی باحاله که من کلی دوست اینطوری دارم که از زندگیشون و خوندن مطلبشون کلی به اونها خو و عادت کردم و گاهی هم که ازشون خبری ندارم نگرانشون می شم .. دوستانی که هر کدوم یه گوشه دنیان و اصلا هم دیگه رو هم ندیدیم ..البته من عکس های بیشتر این دوستان رو دیدم ..
دنیای عجیبیه این دنیای اینترنت که می تونه خیلی ها رو بهم وصل کنه .... با خوندن نوشته ها شون .. درد ی که تو اون نوشته هست .. حسی که نویسنده داره .. رو کامل حس می کنی .. حالا یکی هم مثل بلاگ فاک میاد کرم می ریزه و قسمت کامنت ها رو غیر فعال می کنه که ملت نتونن باهم بیشتر تماس داشته باشن . یا بر میدارن مثلا بلاگ منو تو ایران فیلتر می کنن ... دلشون خیلی خوشه و فکر می کنن می تونن جلوی ملت رو بگیرن .. ... اما باز همین دوستان از فیلتر شکن استفاده می کنن .. یا راه های دیگه ای پیدا می کنن تا بتونن حرفاشون رو بزنن و یا برن و اون بلاگ یا سایت فیلتر شده رو بخونن و بقول معروف به این راحتی ها هم کنار نمی کشن که این خیلی هم خوبه
..

Saturday, July 24, 2010

دوستم بهم می گه : که يه رنگ مو هم خريدم خدا تومن،به اسم قهوه اي...گذاشتم رو موهام از سيبيلاي بابام هم تيره تر شد... کلی طول کشید تا بفهمه چی بهش می گم واسه درست کردن خراب کاری رنگ موهاش .. هه هه هه

Monday, July 19, 2010

my Insomnia....

my Insomnia
شبیه خوابی تو؛.... در عمق چشم های منی ....نزدیک ولی دور از دسترس
!

Sunday, July 18, 2010

مهاجران قدیم

قدیم ها که من ایران بودم .. موقعی که سنم هم خیلی کم بود .. یکی از این فامیل های فضولی که ما داشتیم این زن عمو من بود .. به اسم زهرا ...البته الان هم خودشو خیلی صاحب نظر می دونه و دست بر نمی داره از این حرکتای مسخره اش و اداهاش ... با اون قد کوتوله و هیکل خیکی و بی ریختش ... بد ترکیب .. راستش رو بخواهید خیلی خوشحالم که ریخت نحسش رو زیاد نمی بینم ..خیلی از زنها از جورج کلونی خوششون میاد و از شنیدن اسم و یا دیدن ریختش آب از لب و لوچه شون راه میفته .. اما من تا قیافه اش رو می بینم بدتر حرصم می گیره .. و فهمیدم چرا .. چون که بشدت شبیه به همین عموی منه ... اما واسه مراسم پدرم .. عموم مجبور شد که بیاد و من بعداز سالها سر خاک پدرم دیدمشون ... اونها الان انگلیس زندگی می کنن ... بگذریم ... ما یه دونه بیشتر عمو نداریم ... اونم بودن و نبودنش فرقی بحالمون نمی کنه ... فامیلهای پدرم در مجموع بدرد زیر جرز دیوار می خورن .. پدر من بین خواهر و برادراش فرزند ارشد بود .. تا یادم میاد ... همیشه باید به همه خواهر ها و برادرش یه طورایی سرویس می داد .. حالا مالی .. احساسی .. عاطفی ... و خیلی بی چشم و رو بودن این جماعت .. الانش هم هستن .. واسه همین قلبا زیاد دلم واسه شون تنگ نمی شه ... مثلا عمه های من خیلی مادرم رو که خوب عروسشون بود .. اذیت کردن ... و همیشه مادرم واسه ما بخصوص من تعریف می کرد .. همون حکایت شوهر خواهر بدجنس و مادر شوهر بدتر از عزرائیل ... ضمن اینکه مادر شوهر مامان من ... عمه اون هم بحساب میومد که چون خیلی اختلاف داشت با مادر مادر من ... عقده های همیشه گی اش رو سر مادر م که عروسش می شد در میاورد ... بگذریم .. نمی خوام وارد قصه طولانی اینا بشم .. صحبت از این زن عمو ی عتیقه ما شد .. آره داشتم می گفتم ...زهرا تو خونواده پر جمعیتی بزرگ شده بود ... خیلی هم دیگه خودش رو قبول داشت ... حالا این با این همه چس افاده ای که داشت ... وقتی خیلی قدیم ها فامیلاش یعنی خواهر اون یکی یه دونه برادر قراضه اش و پدر مادرش دونه دونه می رفتن اروپا و پناهنده می شدن ... می اومد با چه آب و تابی واسه ما تعریف می کرد که آره .. مثلا دولت سوئد اینهمه به مادرم پول می ده .. به پدرم اینهمه می ده ...به خواهر هام .. که همه شون خوب جوون بودن و بازنشسته هم نبودن ... این همه پول می ده وووو و چنان با افتخار از پول گدایی دم میزد که بیا و ببین ... خوب ما هم که ندیده بودیم و اصل قضیه رو اصلا نمی دونستیم چی هست و واقعیت چیه .. طبعا تا حدودی هم حرفاش رو باور می کردیم و می گفتیم لابد راست می گه دیگه ... الان بعد از اینهمه سال وقتی فکر می کنم که چطوری راجع به این مسایل با افتخار پز می داد بخودم میگم .. چه آدم احمقی بود که اینا رو می اومد واسه ما اینطوری تعریف می کرد .. یکی نیست به این احمق بگه آخه الاغ ... پول گدایی که مثلا دولت استرالیا و همون سنتر لینک به مردم بی کار اینجا می ده .. اولا اصلا پولی نیست که باهاش بشه زندگی کرد .. این از این .. بعدشم .. من صد سال دوست ندارم برم گدایی این ها رو بکنم .. اصلا ارزشی نداره .. این کمک بدرد کسانی می خوره که واقعا توان زندگی و کار کردن رو تو یه مقطعی ندارن .. و خوب دولت هم کمی کمکشون می کنه ... اما باور کنید با این پول اصلا نمی شه زندگی کرد ... یااونهایی که می خوان درس بخونن و بعد هم که درسشون تموم شد و کار رو شروع کردن .. همون پول رو بصورت تکس می گیره ازشون ... یعنی تا حدودی در مورد اون افراد داره سرمایه گذاری هم می کنه ... وای
واقعا که چقدر مغز این زن از گچ ساخته شده ...
گاهی بخودم می گم ... ایرانی هایی که امروزه میخوان مهاجرت کنن خیلی وضعشون با مثلا زمان ما فرق داره و بهتره ... بهتره چون زمان ما واقعا کسی نبود بگه که چه مشکلاتی واسه یه مهاجر ایرانی اینجاست ... وقتی که می خواد از اول شروع کنه و بقولی باید از زیر صفر شروع کنه ... چه فشارهای روحی رو باید تحمل کنه ... و خیلی مشکلات دیگه .. باور کنید من خیلی ایرانی های مهاجر دیدم که داغون شدن .. چون نتونستن تحمل کنن ... خوب ایرانی های موفق هم هستن ... زمان ما که می خواستیم بیاییم .. فقط هر کی که اینور بود حالا اگه از گشنگی هم که داشت می مرد ..فرض کن مثلا می رفت بغل دست یه ماشین آخرین سیستم که معلوم نبود مال کدوم دم کلفتیه .. عکس می انداخت می فرستاد واسه ننه جونش که ننه ببین وضعم چه خوبه ؟ .. یعنی نمی اومد بگه بابا من داره اینور پدرم در میاد .. از بس که ما ایرانی ها می خواهیم قایم کنیم مشکلاتمون رو ... و اسمش رو هم می زاریم آبرو داری ... خوب این یه دید دیگه ای به بقیه ایرانی های مهاجر اون موقع می داد که آره .. چرا که نه .. بزن بریم .. اینو واسه این نمی گم که فکر کنید من پشیمونم که اومدم این ور ها .. نه .. فقط می خوام عمق فاجعه رو در ک کنید که چه خبر بود تو ایران بین این آدمها و طرز فکر احمق هایی مثل زن عموی بنده چطوری بوده ... اما ایرانی های الان خیلی خوش شانس ترن .. به مدد اینتر نت .. کلی اطلاعات می گیرن .. می دونن چی می خوان و دنبال چی هستن ... واسه همین خیلی سریع تر می افتن تو زندگی این ور و سختی هاشون خوب نسبتا کمتره ... تمام حرف من رو اینه که با اطلاعات نادرست خیلی ها که پاشدن اومدن یه کاره اینور .. حالا یا اروپا .. یا جاهای دیگه .. بدون برنامه ریزی یا هدف خاصی ... واقعا پدرشون در اومد و زندگی هاشون خیلی داغون شد ... و این خیلی اشتباه بزرگ و ظلمی بود که به خیلی ایرونی ها شد تو این قضیه اون موقع ها ... حالا یه سری ها تونستن محکم پیش برن و خودشون رو بالا بکشن تا یه زندگی خوبی و آبرو مندانه ای واسه خودشون بسازن .. خیلی ها هم واقعا نتونستن .. دربدر شدن و دربدر هم موندن .. پیر شدن .. فسیل شدن .. مثل زامبی ها .. همین زامبی ها که من گاهی یا اینجا یا اروپا و کانادا می بینم که تا دهنش رو باز می کنه میفهمی چه خبره .. یا ناراحتی روانی گرفتن بدبختها ... یا خلاف شدن و سر از خیلی کارهای دیگه و زندان در آوردن .. وووو

آره ... واقعا به این طور ایرانی های مهاجر خیلی ظلم شد ... وقتی امثال الاغهایی مثل زن عموی من اینطور با واقعیت های زندگی این ور واسه مهاجر ها برخورد می کرد ...و از گوز گنبد می ساخت و گدایی کردن فامیل هاش رو تو اروپا با افتخار به همه اعلام می کرد ... دیگه چه انتظاری میشه از بقیه داشت .. اونها هم به نوع خودشون

Friday, July 16, 2010




به به به .. این حلیم تو این هوای سرد چه می چسبه ها ... بفرما

....!!!


کمی دارچین ... کمی خاکه شکر ... یا عسل اگه دوست داشتید ... یااااام


...!!!



video

Thursday, July 15, 2010

یکی از دوستان هلندیم به اسم هلموت سرطان استخوان گرفته .. و دو درصد به زندگیش امید هست .. لطفا انرژی مثبت بفرستید واسه اش بدید .. خیلی لازم دارم
...
این روزها خیلی ابری و گرفته ام....یکی از دوستان خوبم ... سرطان استخوان گرفته و دکتر ها فقط ۲ در صد احتمال ادامه زندگیش رو می دن ... واسه همینه....دوستم مریضه و داره می میره
...

Monday, July 12, 2010

چه حالی کردم شنیدم کارل و تامارا از هم جدا شدن ... مرتیکه دیک هد..این تامارا هم از اون لبنانی های تیز بود.. استفاده اش رو کرد و از اسمش کلی بهره برد.. بعد ولش کرد...بخصوص که اگه اون مرد یه حرومزاده به تمام معنا باشه .. نمی دونم میشناسیش یا نه  ..اما من اصلا نه به برنامه هاش گوش می کنم و نه شوی تلویزیونیش رو می بینم
 صبح که بیدار میشم دوباره بشم همون ۱۶ ساله علی بی غم که واسه اولین بار عاشق شده ... و اولین عشقش هم تو جنگ ایران و عراق .. کشته نشده
یادش بخیر ..آخ اگه تو مونده بودی
...
میگم میخوام یکسال برم ایران باشم.
میگه بیا یک قرارداد ببندیم . برو يکسال هر طور عشقت کشيد خوش باش و اگه عشقتو پيدا کردی ازدواج کن اگه نه بعدش بيا زن من بشو .
ميگم :نه , نميخوام برم ,قرارداد هم نميخوام .
هیچ تضمینی نیست عشقی رو که سالهاست گم کردم یکساله پیدا کنم اما شکی نیست که سال به سر می آد
بی توجه به آدمهای اطرافم به آرومی که مرطوب کننده رو روی لبهام میکشم .. مردی که همه وجودش شده چشماش و همه چشماش تو صورتم و لبامه .. اووووف کشداری می گه و ردمیشه ... فکر کنم این ننه مرده به همین سرعت به ارگزم رسید ... لابدخیلی کف بود بدبخت
.....

Thursday, July 08, 2010

من نمی فهمم آخه چرا این مترجم های بز ایرانی به شرلاک هولمز می گفتن : شرلوک هولمز .. آخه الاغ .. این کجاش شرلوکه ... اعصاب ندارم خوب

my first jump eva... yeh ... finally I did it ... so proud of myself after all ...

This my first jump eva .. wow... I enjoyed so much and I will do it again & again & again .
It was awsome.
life so damn good .



















Wednesday, July 07, 2010

... رویاهای دفن نشده

امروز ازیه دوست زمان بچه گی هامون که چند ماهی می شد تو فه ی س بوک پیداش کرده بودم .. بالاخره یه پیغامی رسید .. که طبعا خوشحالم کرد .. می دونستم که می دونه پیداش کردم .. می دونستم که با خیلی دیگه از دوستان هم تماس داره ..
می دونم الان هم که تماس گرفته .. کاری واسه اش پیش اومده که اومده سراغ من وگرنه خیلی وقت بود که من رو دیده بود اونجا و زودتر از اینها می تونست تماس بگیره باهام ... ای روزگار تخمی .. بگذریم.. اصلا از طریق همین دوستم پرستو رو پیدا کردم ....وقتی عکسش رو واسه ام ای میل کرد .. بعد از این همه سال دیدمش .. چون تو پروفایل فه ی س بوکش عکسی نزاشته .. چقدر شبیه جوونی های مادرش شده.. خوب بهم گفت که ملت خیلی سخت می تونن برن تو این سایته و ا ی میلش رو هم داد که بهش ای میل بزنم .. من با این دوستم خیلی خاطره بچگی دارم .. بزرگتر که شدیم .. خوب درد زندگی تو محیط متشنج ایران ... منو هم مثل خیلی های دیگه عذاب می داد و مرتب اصرار که می خوام برم .. پدر من مردی نبود که بزاره هیچ کدوم از بچه هاش .. چه پسرش و چه دخترش تنهایی برن اونور .. همیشه می گفت اگه بخواهیم بریم باید همه بریم .. تنهایی خیلی سخته .. حق هم داشت .. حالا دیگه چه انرژی از من گرفته شد این وسط که بتونم این خانواده رو یه تکونی بدم بیان اینور آب .. بماند اون خودش کلی داستانه .. بگذریم .. پروا .. این دوستم ..خوب خانواده اش از اونهایی نبودن که بخوان برن .. موند و همونجا هم زندگیش رو ادامه داد .. بیادم میاد تو همون بچه گی هام .. پدر من موسیقی خونده بود . نه از این خالتوری ها .. نه .. علمیش رو خونده بود .. یعنی رفت هنرستان عالی موسیقی و همینطور تا آخرش هم ادامه داد . از زمانی که بیاد میارم .. تو خونه ما دیگه حداقل پیانو بود ... ومی زد .. آهنگ می ساخت .. هر کاریش کردیم که بابا یه آهنگ بساز ما بخونیم .. نمی کرد این کار رو .. ایده اش این بود که دنیای هنرمندان دنیای نفرین شده اییه .. و اگه یه شریکی به صبوری مادر من نباشه واسه زندگی با اونها .. همه زندگی ها به فاک رفته است ... زیاد نمی خواست ما هم راه موسیقی رو دنبال کنیم .. هر چند من خیلی سمج بودم که ازش یاد بگیرم .. اینا رو می گفت و خوب انواعش هم زیاد بود .. از دوستانی که داشت .. من بچه خیلی کوچیکی بودم که رو پاهای همین جلال همتی می شستم .. یکی از دوستان نزدیک پدرم بود .. همون مرحوم جلال همتی خواننده که مثل خود ما بچه آریانا بود ... و هنر مند های دیگه .. که تعدادشون زیاده .. بماند .. من از همون سن کم خیلی دوست داشتم که موسیقی بخونم .. حالا از ما اصرار از بابا انکار .. آخر سر قانع شد که بهم یاد بده .. من تئوری موسیقی .. زدن پیانو .. سلفژ ... و بعد هم گیتار کلاسیک و این آخری ها قبل از اومدنم به این کشور خراب شده .. سه تار .. از سازهایی بود که من تمرین می کردم ... خیلی هم معلم سخت گیری بود .. خوب نظامی جماعت همینطورن دیگه .. یه دی سی پلین خاصی دارن ... اما معلم خیلی خوبی بود ... خیلی قشنگ یاد می داد .. حالا واسه چی اینو گفتم .. الان بهتون می گم ... آره داشتم واسه تون از پروا می گفتم ... یه بار بهش گفتم .. پروا .. تو دوست داری بزرگ شدی چی کاره بشی .. ؟ بدون مکث گفت : پرستار .. گفتم :‌آهان .. گفت : تو چی .. گفتم .. من دوست دارم دکترای فیزیک اتم بگیرم .. با چشمهای گشاد شده اش بهم گفت .. اون دیگه چیه ... ؟‌گفتم خوب باید فیزیک بخونی دیگه دیوونه ... در ضمن این روزها همه دکتر مهندسن .. زیاد کار مهمی نیست اما من فکر می کنم بالاتر از این رشته و کار دیگه هیچ چی نیست .. حالا شاید بگید بچه تو توی اون سن فیزیک چه می دونستی .. خوب وقتی پدرم داشت تئوری موسیقی بهم درس می داد .. رابطه فیزیک رو هم در موردش توضیح می داد و من از همون بچه گی ام عاشق فیزیک شدم .. حتی تو دبیرستان هم همیشه کلاس فیزیک یه کلاس مورد علاقه من بود و خیلی دوستش داشتم
فشار ها و مشکلات جامعه بیمار ایران دربدرمون کرد و اومدیم این ور .. خیلی از رویاها و امید هایی که داشتم و می خواستم دنبال کنم ..مثل خیلی های دیگه فراموش شد و تا اومدیم خودمون رو پیدا کنیم .. به زندگی و روزمرگی اون دچار شدیم

وقتی پروا بهم گفت که تو سازمان انرژي اتمی کار می کنه و دکتراش رو هم گرفته و داره تو دانشگاه هم درس می ده .. این حرفش منو برد به اون سالها .. و لبخندی زدم .. و فکر کردم 'خوبه که گاهی می بینی نزدیکترین دوستت حتی اونی که خیلی سنش کمه .. رویاهات رو قاپ می زنه ' وهیچ وقت هم ازش حرفی نمی زنه و بروی مبارک خودش هم نمیاره
دمش گرم .. اون موند و تحمل کرد و با تمام مشکلات نسل ما ... به خواسته اش رسید ... می گفت: وضع ایران خیلی خرابه و همه در حال مهاجرتن .. من نمی فهمم چون مد شده همه دارن می رن این داره این کار رو می کنه یا نه واقعا دیگه نمی تونه اونجا دیگه زندگی کنه .. نمی دونم شاید هم یه مدت کوتاهی می خواد اینور باشه
اونم واسه کسی که هم همسرش شغل خیلی خوبی داره و استاد دانشگاهه و هم خودش خوب خیلی شغلش مهمه ... اما با تمام این حرف ها واسه اش خیلی خوشحالم .. بهم گفت که واسه ادامه درسش میخواد بیاد نیوزلند .. خیلی نگران بود ... فکر کنم شاید بخواد بیاد استرالیا و کاری هم داره که باهام تماس گرفته .. مشکلی ندارم بااین قضیه و اینکه هر کمکی از دستم بر بیاد واسه اش می کنم ... می دونم که واسه شون آسون نخواهد بود ... تا ببینیم چقدر می تونه این شرایط این ور رو تحمل کنه

اینجا رفته بودم خیر سرم کنسرت لیلا فروهر تو سیدنی که نصفه های کنسرت بقیه بلیط رو پاره کردم و زدم بیرون...چقدر افغانی ریخته بود خدا میدونه ..کنسرت افتضاحی بود لیلا فروهر نه قشنگی داره نه صدا نه قدو قواره درست حسابی...حالم از بوی گند بدنش وعرقش بهم خورد زنیکه خر گندیده و آشغال
 
 

Sunday, July 04, 2010

واقعا که می گن هیچ کس به تنهایی نمیتونه بفهمه بین دو نفر آدم تو یه رابطه چی میگذره .. و تو یه خونه چه اتفاقاتی می افته و مسیر اون رابطه به کجا ها که کشیده نمی شه .. راست گفتن .. دوستی دارم به اسم بی تا ... که البته راجع بهش اینجا کمی قبلا نوشته بودم . کمی از خلاصه زندگیش اینه که این دوست عزیز ما .. فکر کنم عروس پستی بود که اومد اینجا و از ازدواج اولش خیری ندید و جدا شد .. من از طریق گرد همایی ایرانی های تو سیدنی و نوشتن هایی که تو بی بی سی پرژن مخصوص ایرانیهای استرالیا بود و از طریق بابک آشنا شدم .. اون موقع مجرد شده بود .. بعد ها هم با هم تماس داشتیم .. موقعی که من رفتم کانادا ... بعد از فوت و مراسم پدرم .. فهمیدم که با یه کایرو پراکتیک ایرانی به اسم کوروش آشنا شده و ازدواج کرد و رفت سانفرانسیسکو .. درضمن بیتا مسیحی شده بود و می دونم خوب پسره هم مسیحی بود .. همه چیز بنظرم خیلی خوب بود .. واسه اش خوشحال بودم .. چون از حرفاش ... سفرهاش .. و چیز هایی که می گفت فکر می کردم خیلی این بار خوشحاله و حتی بهم گفت بیا اینور .. مطمینم اونی که می خوای پیدا می کنی .. اینو زمانی بهم گفت که من تورنتو بودم ... مرتب میومد سیدنی یا جاهای دیگه .. دیروز که تو فه ی س بوک دیدم زده سینگل .. باورم نمی شد .. بعله .. این ازدواج هم به گه کشیده شد ... و دنبال کاراشه که برگرده سیدنی .. خیلی واسه اش ناراحت شدم ... اما با شناختی که ازش دارم .. می دونم زن خودساخته ایه ... و چون سالها اینجا زندگی کرده و کار داشته ... می تونه دوباره از نو شروع کنه .. برک آپ همیشه تلخه و سخت .. حالا هیچ فرقی نمی کنه .. واسه مرد ویا واسه زن... اما نشتسن تو یه رابطه ابیو سیو .. یا زجر آور که بخاطرش مجبور می شی پلیس رو خبر کنی که ازطریق اون حمایت بشی .. خیلی چیزها در مورد اون رابطه بهت می گه ... می دونم که بعد ها بی تا رو خواهم دید .. اینم یه تجربه بود دختر .... اینو بدون
چرا این هالیوود ببخشید خالیود ( هالیوود + خالی بند) ... هروقت می خواد خیر سرش یه فیل تاریخی بسازه .. حتی اگه بیشتر هنر پیشه های اون فیلم مثلا امریکایی باشن .. همه مجبورن به لهجه مزخرف انگلیسی های انگلیس یا همون پامی .. صحبت کنن ؟؟‌ تو فیلم پرنس او پرژیا .. بغیر از ای دختره تو نقش تهمینه که انگلیسی بود .. بیشتر هنر پیشه ها امریکایی بودن .. حالا این کد آو پرکتیس شونه یا نه .. نمی دونم .. اما خیلی مزخرفه و چرته .. بعدشم این کون گشادها چرا وقتی یه فیلمی تاریخی از کشور من می سازن . اینقدر تنبل و بی بته اند که نمی رن ری سرچ کنن ببین مثلا در زمان ساسانیان یا زمان های دیگه .. ایرانی ها عربی حرف نمی زدن .. پارسی قدیم چه ربطی به زبان مسخره عربی داره که بر می دارید تو بک گراند صحبت مردم عادی عرب می زارید .. هی به گوه بکشید این تاریخ ما رو با این مزخرفاتتون .. همینه که خیلی ها فکر می کنن شهرزاد عربه نه ایرانی .. از بی شعوری امثال ایناست دیگه

Saturday, July 03, 2010

At Burwood ....

اون قدیم ها که من سمت بروود زندگی می کردم ... خونه بزرگی بود و خوب شر هاووس بود دیگه ... یه همخونه واسه مون پیدا شد که این عراقی بود ... البته خودش می گفت که ده سالی بود ایران زندگی می کرد و در ضمن فارسی رو هم خیلی خوب حرف می زد ... از مشکلاتش می گفت .. از زمان جنگ ایران و عراق ... واسم می گفت که چون مدتی ایران بودیم وقتی برگشتیم عراق .. اونجا هم باهامون رفتار خوبی نداشتن .. تو ایران ما رو عراقی می دونستن .. تو عراق ایرانی .. خلاصه که یه جورایی خیلی دربدری کشیده بود .. این زن فکر می کنم یه جورایی هم سن مادر من بحساب میومد .. وقتی فهمید من ایرانی ام .. خیلی بمن چسبید .. و کنه شد ... من نمی دونم چه حسابیه که هر چی هندی .. پاکستانی .. افغانی و عربه روسری سر کن و مذهبیه .. حالا هر جا تو سیدنی که گیر من میاد فوری میاد سریش میشه به من ... نه که من با ملیتشون مشکلی دارم ها ... نه ... اما من از جماعت روسری سفت سر کن همچین هم دل خوشی نداشته و ندارم .. کم تو ایران که ندیدم این چیزها رو و هنوز هم هنوزه کابوس زندگی و مشکلات بی روسری و یا سر کردن روسری رو مثل خیلی زن های ایرانی دیگه تو خواب هام دارم .. ترس اینکه گاهی تو خواب می بینم تو خیابونم و روسری سرم نیست .. البته تو ایران. .. میدونم خیلی زن ها و دخترهای دیگه ایرانی که تو ایران به اندازه کافی زندگی کردن این کابوس رو دارن .. بگذریم .. داشتم می گفتم .. نیست من خیلی از این جماعت مذهبی مون خاطره خوبی دارم .. هر جا هم که می رم .. این تیپ آدمها می چسبن به من .. نمی دونم شایدم چون من مسلمون بدنیا اومدم .. اینا هم می گن خوب این بهتره واسه دوستی تا یه مسیجی و این حرفها ... بهر حال .. مار از پونه خیلی خوشش میاد دم لونه اش هم سبز می شه .. اینم حسابی سریش ما شد .. و کلی شروع کرد بامن قاطی شدن .. هر جا می رفتم میگفت منم میام ... من تازه با پارتنر عوضی سابقم تموم کرده بودم و در توانم نبود که یه جایی تنهایی زندگی کنم واسه همین شه ر بودم .. کمتر پول اجاره می دادم .. و بد هم نبود که کمی با بقیه ملت قاطی بشم و تجربه کنم این مردم آزی رو ... و خیلی هم خوب بود چون همین تجربه خیلی بدردم هم خورد .. وقت ها مون کلی پر می کردم .. کلاس رقص بلی دنسینگ می رفتم .. سالسا می رفتم .. جیم می رفتم .. حلاصه خیلی خوب بود .. دور هم غذا می خوردیم ... نوبتی هم غذا می پختیم ... من از میون حرف های این زن ... باورتون می شه الان دیگه اسمش هم یادم نمیاد .. فهمیدم که خیلی دلش می خواد شوهر کنه .. بابا سن ننه من رو داشت ... مادر من نوه داره ... این بدبخت تا کی میخواست صبر کنه .. روسری که سرش می کرد .. نمار هم می خوند .. می دونستم از این تیپ ها نیست که بره بیرون و قاطی مر د ها بشه .. یه معصومیت خاصی تو صورتش بود .. پوست سفید قشنگی هم داشت .. رفتاراش گاهی منو یاد دهاتی های ساده خودمون می انداخت که یه نوع ساده گی و معصومیت خاصی تو صورتشون هست .. که هنوز تبدیل به حرومزادگی نشده ... خوب منم می دیدم تنهاست حالش رو نمی گرفتم .. هر چند از عراقی جماعت دل خوشی هم نداشتم و همه مون می دونیم چرا ... یه یارو عربه رو می شناخت و باهاش گاهی حرف می زد .. طرف از این ها بود که سن خر پیره دارن اما هنوز زن نگرفتن .. خیلی هم ادعاشون میشه .. ما از این تیپ ها بین مردهای خودمون هم زیاد داریم ... بماند ... ازش پرسیدم کجاست این یارو .. می گفت ادلید .. پرسیدم خوب بالاخره میخواد بیاد بگیردت یا نه ؟ .. می گفت :‌بهم می گه تو زبون تلخی داری و من نمی خوام ریسک کنم .. فردا اگه زندگی مون نشد چی ... فهمیدم که یارو بد جور می ترسه و نمی خواد .. یا شایدم می خواد بره سراغ یه دختر جوون ... دیدم خیلی چس ناله می کنه ... بهش گفتم .. راست راستی می خوای شوهر کنی به این یا نه ؟‌ گفت : ‌آره .. از خدامه .. دیگه خسته شدم .. از این تیپ هایی بود که حالا یا از درد نداشتن سکس تا این سن بود یا واقعا فکر می کرد اگه کسی نیاد بگیردش از بی سرو سامونی می میره .. بهر حال خیلی تو کف این مرده بود ... با وجود اینکه مترجمی زبان فرانسه رو هم خونده بود .. و واقعا می تونست رو پای خودش واسته ... بگذریم .. بهش گفتم : خوب پس باید سی دی یوسش کنی .. گفت چی :‌ ..؟ واسه اش توضیح دادم .... عین خل و چل ها شروع کرد گونه هاش رو چنگ انداختن که .. ای خدا مرگم بده .. زهره جان تو چه حسابی رو من کردی ؟ فکر کردی من از اون زن هام .. ؟؟؟‌بهش گفتم : هیچ فکری نکردم روت .. این بابا فقط با این کار ه که خر میشه میاد بگیردت .. چون اینقدر تنوع طلبه و از طرفی هم خیلی ترسیده از این زبون تو که نمی خواد پا پیش بزاره ... درضمن این حربه و اغوا کردن یه مرد فقط یه وسیله است و هر زنی می تونه انجامش بده .. ربطی هم به زنان خودفروش و غیره نداره ... حالا از ما اصرار و از این انکار ... اجدادم اومد جلوی چشمام تا بتونم قانعش کنم که اینکار تو شرایطی که این داره لازمه ... ازم پرسید تو هیچ وقت تو رابطه هات اینکار رو کردی که کسی رو سمت خودت بکشی .. ؟؟ کمی فکر کردم ببینم اینکار رو انجام دادم یا نه .. بهش گفتم .. راستش رو بخوای نه ..دلیل دیگه اش هم این بوده که .. من نمی خوام ازطریق این روش ها و یا سایر ابزار .. مثل چه میدونم .. دعا و جادو و جنبل یا بقیه مزخرفات دیگه مردی بیاد سراغم یا عاشقم بشه .. واسه من طبیعی نیست . من اون طور علاقه رو قبول ندارم .. کسی که منو می خواد باید از راه معمولیش باشه .. نه با این کار ها ... شاید واسه همین هم بوده که هیچ وقت به سه دی یوس کردن مردی فکر نکرد م .. در ضمن لازم هم نشده واسه ام چون عمرا هیچ مردی دست رد رو سینه من نزده .. و من واقعا چه می خواستم و چه نمی خواستم خیلی ها سمتم اومدن .. بهم گفت :.. خوب معلومه چون تو خوشگل و تیکه ای ... و دوباره شروع کرد به اینکه نه ... و این حرف ها ... آخر سر اون روی سگم بلند شد و گفتم: .. می خوای شوهر کنی یا نه ؟‌ می خوای این مرتیکه عرب کفتار بیاد بگیرت یا نه ؟ .. یا می خوای بشینی بقیه موهات هم مثل دندونات سفید بشه و دندونات هم بریزه خودم ببرمت خانه سالمندان اینجا ... رفت توفکر ... بهش گفتم : ‌مگه اینجا ایرانه .. ؟ که می خوای بشینی و دست رو دست بزاری ... باید یه کاری بکنی دیگه .. و این تنها راهشه ... با همون معصومیتش که دلم رو به درد میاورد گفت : من بلد نیستم که ... گفتم : من بهت می گم چی کار کن ... و واسه اش توضیح دادم ... قیافه اش موقعی که اینا رو می شنید دیدنی بود .. هی چشماش گشاد تر می شد .. کلی خنده ام گرفته بود .. می گفت : من اگه اینکار رو بکنم یا اینا رو بگم .. اون چی فکر می کنه راجع به من ؟؟؟ ‌بهش گفتم : نگران نباش .. اون اونقدر کفه یا تو یه حال و هوایی دیگه است که اصلا فکر نمی کنه .. تا تنور داغه خمیر رو بچسبون .. کمی فکر کرد و گفت : شما زنهای ایرانی خیلی حرفه ای هستید ها ... می دونم .. بلدید چه جور یه مرد رو اسیر خودتون کنید ... بهش گفتم : آره .. والله .. می بینی که چقدر دورم شلوغه .. یکی منو می بره کلاب .. یکی می بره دم آب ... بیچ .. دو تاشون همیشه دو تا از این پر های گنده گرفتن بالای سرم دارن بادم می زنن ... ووو .. حوصله داری .. من از ریخت هر چی مرده بیزارم الان .. بهت که گفتم .. من تازه برک آپ کردم .. نمی خوام کسی تو زندگیم باشه .. بی خیالش .. اما وضع تو فرق می کنه .. تا باید یه کاری واسه خودت بکنی .. یادت باشه هر چی شد فردا بهم بگو .. ببینم چی کار می کنی امشب .. خلاصه نشون به اون نشون که این همین کار رو هم کرد و از سر وصداهاشون تو مبایلش و اون عربی هایی که بلغور می کردن .. معلوم بود مرده خوشش اومده .. فرداش واسه ام تعریف کرد که وای معجزه شد .. حالا دم به ساعت بهم زنگ می زنه .. و گفت که چی گفته .... گفتم: چی می گفت .. مثل اینکه طرف خیلی خوش خوشانش شده و نعره هم می زده از لذت با حرف های این ... گفتم: مواظب باش ارگزم نداشته باشه حالا تو تلفن .. هه هه هه خوب دیگه .. همه چی رو دقیق نگو .. الان ناهار خوردم نمی خوام بالا بیارم .. فقط یادت باشه .. اینا رو بگی و کلی هم باز درس خودشو گرفت و این قضیه همینطور ادامه داشت .. بعد از کمتر از یه هفته مرده خیال داشت بیاد سیدنی سراغش ... بهش گفتم : مثل لر مرد ندیده .. بهش پاتک نزنی ها...اول مهر طوغای رو بزن رو پیشونیش و بزار بگیردت بعدا باهاش بخواب .. این از اون تیپ مردهاست که خرش از پل بگذره .. دیگه محل سگت هم نمی زاره .. یادت باشه و موفق باشی ... و بعد از مدتی از پیشمون رفت .. بهم گفت هر وقت اومدی ادلید .. بیا پیشمون ... و این حرف ها .. ته دلم خوشحالم که به خواسته اش رسیده و بالاخره عروس شد و از تنهایی در اومد

Thursday, July 01, 2010

فاکین نوستال 
دلم برای شیلنگ تخته های ممد خُردادیان تو شوی طنین رو 
VHS
تنگ شده