Wednesday, June 30, 2010

Did you know Omid Jilli .. Iranian -British comedian .. plays is sex and the city 2 , I think there are 2 more Iranian played in that too ... I was watching prince of Persia too .. so was wondering why the hell all those epic movies has to have stupid British -pommy accents ??? ... is this a rule for those movies to have or lack of the taste ... cant stand it ..
داشتم این سیکس پک های پرنس آو پرشیا رو می دیدم .. نزدیک بود اسلامم به خطر بیفته ... لامصب
فیلم های پرنس او پرژیا ... سکس اند د سیتی و شرک ... رو همین الان دیدم ... اونم آن لاین

Tuesday, June 29, 2010

... کسی به نام پدر

I miss you so much dad .. I even did'nt have a chance to say good bye to you ... please forgive me ... all I know is I have to live with this guilt for the rest of my life ... miss u ... ah ... dad ..
دلم برای تنهایی ات خیلی می سوزه ..



سفر بی بازگشت پدرم
هنوز هم باورم نمی شود که نیستی، در جمع ما نیستی، تولدت هم بود ما نمی‌دانستم چه کار کنم، حالا که بعد از دو سال تمام ... نیستی ... رفتی به سفری بی بازگشت .. باز نمی‌دانم چه کار کنم باید غصه چی را بخورم این وسط اینکه تو این مدت ندیدمت یا اینکه دیگر هیچوقت نمی بینمت و "هیچ وقت" دیگر که می آیید به میان همه غصه‌ها میروند کنار و همان هیچوقت خودش می شود یک غصه جدید و طولانی و عمیق که با هیچ کلمه‌ی از بین نمی‌رود. حالا من هر چقدر هم که استاد باشم در نوشتن نمی‌توانم این لحظه ‌های کش‌دار نبودنت را با واژه بیان کنم، نمی‌توانم کلمه‌هایم را پشت سر هم ردیف کنم و بگویم این هفته که دارد می ‌آیید من باید سخت ترین لحظه‌ی زندگیم را بگذارنم و باید صبورترین هم باشم، باید یه لبخندی عمیق به چسبانم گوشه‌ی لبهایم و بگویم زندگی همینه دیگه ... و هیچ کاری هم نمی توانیم بکنم، ولی بگذار بگویم من نمی توانم هیچ وقت اندوه نبودنت را بپذیرم و این را به خودم بفهمانم که چیزی به اسم "پدر" برای همیشه از زندگیم جدا شده است حالا هر چقدر من قوی و محکم باشم... پدر ... هیچوقت باور نمی کردم که بعد سه سال دوری آخرش پاشم بیام و توی تابوتت ترو ببینم ... بوسیدمت .. تمام صوزت سرد و یخ زده ات رو ... وقتی که بعد از چند روز از سردخانه بیرونت آوردن ... بوسیدمت ... سخت ... دست هات رو .. همه جات رو ... و ناباورانه فریاد می زدم که چشم هات رو باز کن .. من اینجام
حالا این منم و تمام عمر عذاب وجدان ... وقتی که ناهید باید دستت رو می گرفت و خودشو به اسم من جا می زد .. تا کمکی باشه که راحت تر بری ... برای رسیدن توی این راه طولانی ... سفری تفریبا ۲۴ ساعته .. تا اروپا ... و تو تمام این مدت فقط زیر لب می گفتم .. صبر کن تا برسم ... فقط می خوام ببینمت ... جایی نرو ... بمان ... برای من .. برای همه ما
چقدر دلم برات تنگه ... دلم برای صدای گرم و مهربونت .. برای دستهای پر نوازشت .. برای تو ... دلم خیلی تنگه
امشب دلم یه آسمون گریه می خواد
cry me a revier ...
همینطوری : من هنوز باور ندارم تو در یک روز با پای خودت رفتی بیمارستان و برای همیشه ما را ترک گفتی

بدتر از تو غربت مردن، از دست دادن عزیزته وقتی تو غربتی. جایی که حتی قبر عزیزت نزدیکت نیست که بری یه دل سیر سرش گریه کنی.باهاش حرف بزنی. وحشتناکتر اونه که یادت میاد که چه راحت همه اون روزهایی که میتونستی باهاش باشی رو از دست دادی. غربت جایی که هیچکس نیست دلداریت بده. بیاد و بهت تسلی بده. خودتی و خودت با بزرگترین غم دنیا .... پدر چه غریبانه رفتی .... چه زود ... دلم خیلی برات تنگه ... خیلی .. پدر

Saturday, June 26, 2010

تکراری دیگر ... دیدن جوانی مادر .. در آينه اطافم

تکراری دیگر ... دیدن جوانی مادر .. در آينه اطافم
راستش این قضیه خیلی اتفاق افتاده .. وقتی که خیلی دلم براش تنگ میشه .. با اینکه سعی می کنم حداقل هفته ای یه بار هم شده باهاش تماس بگیرم و کلی حرف بزنم ... خیلی خوب می دونم که این تصویر رو واسه همیشه می تونم تو آینه خودم نگه دارم .. أخه تمام اون چهره مادر رو تو
بچه گی هام بخوبی بحاطر میارم
خانومه همچين صداهاي ناهنجاري از بيني ش در مياره كه حس كردم الان بصل النخاعش از دماغش مياد بيرون...نگرانش شدم يه لحظه..#سر صبحی .. وسط هفته .. تو ترن ...ملت باکلاس آزی
فکر کنم من پست لایفم یه خرس نری چیزی بودم که تو این موقع از سال ... و زمستون تمام مدت خواب زمستونی داشتم و از غارم بیرون نمیومدم
جون کندن من .. واسه پا شدن صبح زود هر روز .. کنده شدن از این رختخواب و لحاف گرمم .. رفتن بیرون تو این فصل سرد و سرما

Friday, June 25, 2010

چه زود کوین راد رو دامپش کردن و طلاقش دادن ها ... !‌ ... آخی .. طفلکی ... دلم واسه اش خیلی کباب خواست

Thursday, June 24, 2010

لابد امشب جان هوارد یه ویدیو کال می زنه به کوین و در حالی که انگشت وسطه رو نشونش می ده و می گه : نا نا نا نا نا .. مردک دیدی من قریب هشت سال مملکت رو رو همین انگشتم چرخونم ... تو نتونستی به ۴ سال بکشی
حیف شد کوین راد جونم رفت ... حالا ببینیم این حاج خانم چه گلی به سر ما می زنه
OMG Kevin Rudd just stepped down as Australian Prime Minster! Australia has its first female Prime Minster - go Julia Gillard!

Wednesday, June 23, 2010

نقد بلاگ صدف از دانمارک

اوکی ... من به یه بازی دعوت شدم ... از طرف صدف عزیز که بلاگش رو نقد کنم ... بیاد میارم که من از طریق یه بلاگ رندم ... و خوندن کامنتهاش با صدف آشنا شدم .. معمولا وقتی کسی کامنت می زاره تو بلاگی و وقتی که بعضی کامنت ها برام جالبه .. می رم سراغش و شروع می کنم بخوندن اون ... قبلا هم گفتم اگه از بلاگی خوشم بیاد گاهی ازاول تا آخر آرکایو اونو می خونم حتی اگه تا صبح این کارم طول بکشه .. اعتیاد به اینتر نت رو دارید که ... بگذریم .. داشتم می گفتم من از این طریق با صدف آشنا شدم ... هر بار که می رم تو بلاگش .. جلوی چشم من یه زن خوش لباس و خوشگل با موهای خرمایی و صورت گرد و سفید و چشمهای روشن با ابروهای پهن و کمونی خیلی خوشگل میاد .. البته از اون ها که دماغشون باد نداره و خیلی خاکی هستن ... .. من هیچ وقت صدف رو ندیدم اما تصورم از اون این شکلیه ... و اینکه به سرو وضعش هم می رسه .. البته نه به حد افراطی و زیاده روی ... در حد نرمال و من از لحاظ شخصیتی ازش خوشم میاد چون از این زن هایی نیست که با وجود ازدواج و داشتن بچه .. دیگه تلاش و کار و درس خوندن رو بزاره کنار و کلا مثل خیلی زنهای تنبل دیگه بگه ... خوب به من چه .. من همین که بشینم خونه و یه پلو خورشتی درست کنم و چند تا هم بزام ... کافیه .. نه .. صدف از این اخلاق ها نداره و واسه همین من ازش خیلی خوشم میاد ..زن فعالیه و دوست داره تو اجتماعش باشه .. تلاش کنه .. پیشرفت کنه و در محیط خارج از ایران هم با وجود اینکه یه مهاجره ...با اینحال خیلی خوب موفق شده جایی رو واسه خودش باز کنه ... از خصوصیات دیگه ای که صدف داره اینه که .. مثل من .. زیاد چس و ناله نمی کنه .. یعنی من فکر می کنم بندرت یه مساله ای هم که ممکنه ناراحتش کنه نمیاد تو بلاگش اونو درج کنه .. البته من یکی دو تا دیدم و می شه گفت میون این همه پستی که داشته .. شاید اون لحظه که این یکی دو تا رو نوشته بوده واسه این بوده که دیگه خیلی اذیت شده از اون مساله .. وگرنه زیاد دوست نداره که با نوشته های بقولی هیچ کدوم از دوستان خودش رو ناراحت کنه .. صدف یه مرزی بین روابط و نوشتن راجع به زندگیش قایل میشه .. مثل من که یه مرزی می زارم بین نوشته هام و در عین حال که خیلی راحت میام راجع به موضوعی صحبت می کنم باز سعی می کنم به پرایوسی افراد و دوستانم احترام بزارم .. حتی در مورد پارتنرم این قضیه رو رعایت می کنم .. صدف هم همینطوره .. اما چیزی که من بیشتر دوست دارم از نوشته های صدف یاد بگیرم اینه که دوست دارم جزئیات رو بیشتر واسه مون مطرح کنه .. به عنوان مثال دیدش به عنوان یه زن تحصیلکرده و شاغل ایرانی تو دانمارک چیه ..؟ رفتار کلی ایرانی ها رو از اونجا بیشتر بگه ... من به شخصه کپنهاگ رفتم .. اما باز هم دوست دارم خیلی بیشتر راجع به اونجا بدونم .. راجع به زندگی ... یا حتی اگه سفر هایی که می ره و عکسی هم ازشون بزاره .. معمولا صدف کلیات رو بیشتر مد نظر قرار می ده تا جزئیات و بهر حال هر کسی یه دیدی داره اما به نظر من خوبه که کمی ریز تر و دقیق تر به مسایل اطرافش نگاه کنه و اونو واسه من خواننده مطرح کنه .... شاید بخاطر اینکه ممکنه اون جزئیات به دلیل اینکه دیگه بعد از سالها زندگی صدف تو دانمارک واسه اش عادی تر شده باشه .. زیاد مطرحش نمی کنه .. اما واسه منی که تو سیدنی ام .. خوب معلومه که دوست دارم بدونم چون زندگی من اینوره و محیطی که من دارم با اون متفاوته ... و ممکنه همون جزئیات واسه من خیلی هم جالب و خوندنی باشه ..من از طریق صدف دوستان خیلی خوبی مثل نسرین از وبلاگ 'ترمه های زنگی مادربزرگ 'و چند تا دوست خوب دیگه هم پیدا کردم و واسه این مساله ازش ممنونم .. می دونم که صدف دوستانش واسه اش خیلی مهم هستن و می خواد دید اونها رو هم در موردش بدونه .. همچنان به خوندنش اد امه خواهم دا دو خدا رو چه دیدی شاید روزی روزگاری هم با خودش از نزدیک آشنا بشم و دیداری داشته باشیم ... اونموقع معلوم میشه که تصویری که من ازش در ذهنم دارم با تصویر واقعی اون چقدر مشابهت داره یا اصلا شباهتی ممکنه درش نباشه
خوب حالا از صدف .. نسرین جون مال ترمه ها ی رنگی مادربزرگ ... سونیا دوست خوبم از لوس آنجلس -خشت مال ودوست خوبم سپنتا از وبلاگ زیر درخت کیوی که تو نیوزلنده ... خوب اگه حالش و وقتش رو داشتن میخوام که بیان اینور و یه نگاهی به نوشته های حاجیت بندازین و بعدش اونها رو نقد کنید ...دوست دارم بدونم بقیه دوستان در این مورد چطور فکر می کنن .. ممنون می شم و همه تون پیشاپیش مرسی
...
wooow Kevin Rudd steps down! Julia Gillard becomes first female Prime Minister of Australia!
Welcome to our first female PM, Julia Gillard


OMG Kevin Rudd just stepped down as Australian Prime Minster! Australia has its first female Prime Minster - go Julia Gillard!
okey then .. we have to wait for labor mp vote at 9am tommorow ...

Tuesday, June 22, 2010

Surry Hills...

رفته بودم دیروز سمتای ساری هیلز ... کلی کاندوم و سرنگ استفاده شده دیدیم تو خیابون سر صبحی تو سرما ...در راستای کثیف بودن خیابونای ساری هیلز


Monday, June 21, 2010

خوب امروز آخرین روز کلاسم بود ... آخیش راحت شدم .. رفت تا سه هفته دیگه .. دو تا امتحان خیلی سخت صبح دادم رفت .. بعد از ظهرم که این کلاس خیلی سرم گرم بود باهاش... درضمن حال این دو تا بچه مزلف لبنانی رو گرفتم .. یکیشون که خیلی روش زیاد بود چنون بهش توپیدم که خودش کف کرد .. باورش نمیشد که دارم باهاش اینجوری حرف می زنم .. کثافت ها .. مملکت رو به گه کشیدن با این کارو و ادا و اصولشون .. اونوقت یکی هم که به کاراشون اعتراض میکنه و صداش در میاد .. سریع می گن .. ' شما ها رای سیس هستین '... خوب حالا هر چند این .. ان ننه یه همچین بهتونی رو نمی تونه به من بزنه .. من خودم خارجی ام اینجا ... مرتیکه ان دماغ .. من بعد همینه که هست .. زرت و پرت زیادی بکنه ... جفت پا می رم رو اعصابش که حساب کار بیاد دستش ... هر چی باهاشون خوب باشی فکر می کنن وظیفته .. بقول یه بابایی می گفت .. پیش کسی که مرتب می گوزه .. نرینی .. فکر می کنن کون نداری ... ماتحتی بهش نشون بدم که حال بیای




چند روز پیش رفته بودم جایی کار داشتم .. غروبی که برگشتم از همون سمت مغازه قبلیم رد شدم .. گفتم تا اینجا اومدم برم یه سری بهش بزنم .. در ضمن می خواستم نامه هامون رو هم بردارم از صندوقش .. بعد از حدود یه سال هنوز بعضی از نامه هامون می ره به آدرس اونجا ... با اینکه ما به خیلی ها گفتیم که تو این آدرس دیگه نیستیم .. کلی نامه داشتیم و برشون داشتم ... یادش بخیر سال پیش همین موقع من این مغازه رو داشتم .. چقدر اشتیاق داشتم واسه کارم ... چقدر هیجان زده بودم واسه این کار .. حیف که نگرفت و دخل کرید کارتام اومد و باید سریع می بیستمش ... چون کارم نگرفت و جلوی ضرر رو هر جا بگیری .. منفعته .. مجبور شدیم که جمعش کنیم و یه سری وسایل از جمله یه سری صندلی های خیلی گرون هیر کات رو هم بزاریم توش .. چون ما زودتر از موید قرار داد .. بستیمش و گفتیم اگه یه مقدار خرت و پرت بزاریم توش دیگه صاحبش صداش در نمیاد و بهمون واسه اجاره گیر زیادی نمی ده .. همین هم شد .. هر چند فکر می کنم صاحب اونجا از اولش هم می دونست اون منطقه به درد بی زی نس ما نمی خوره ...من از این قضیه به عنوان یه تجربه یاد می کنم .. خیلی چیزها یاد گرفتم .. علاوه بر اینکه تو کار خودم خیلی تجربه داشته و دارم .. تو امر بی زی نس .. اداره سالن زیبایی و مو ... هم کلی یاد گرفتم ... واسه همین خیلی وقتها بخودم می گم ... بهایی که واسه این کار دادم چندان هم بی ارزش نبوده و نیست ... تجربه اش می شه واسه بعد ها که خیلی راحت تر می تونم اونو اگه خواستم دنبال کنم ... شیش ماه پیش که رد می شدیم از اون سمت .. دیدم یه سالن دیگه باز شده .. رفتیم توش .. همون صندلی های ما و یه سری خرت و پرت دیگه مون هم توش بود .. می دونستم که این منطقه به درد این کار نمی خوره اما آخرش به زنه گفتم .. امیدوارم کارتون بگیره و سرتون شلوغ بشه
اونشب که رفتم واسه نامه ها .. دیدم که اونم جمع کرده و رفته ... و اونجا خالی بود .. خالی خالی .. دیگه حتی صندلی ها و بقیه چیزها هم توش نبودن ... پس کار اینم نگرفت پارسال این موقع سرم با بی زی نسم ... خیلی شلوغ بود .. امسال یه طور دیگه .. نمی دونم اینقدر تو ذوقم خورده که نمی دونم آیا باز هم یه روز ریسکش رو بر می دارم که یه همچین کاری رو تو این مملکت بکنم یا نه ؟‌... واسه این کار اصلا عجله ای ندارم .. تا ببینم بعد چی پیش میاد

Friday, June 18, 2010

كاش دلتنگي مثل گرسنگي بود، مثلا اگه دلت چلوكباب بخواد با نون پنير هم ميشه سير شد...الان برم كيوبخورم كه دلتنگيم برطرف شه؟
برای مدت کوتاهی معشوقند، برای مدت بلندتری معبود در این بین اگر تبدیل به یک دوست صمیمی‌ نشوند برای یک عمر منفورند


Wednesday, June 16, 2010

face book invitations ...

دیروز از طریق یه دوست خیلی قدیمی ..پرستو تو فه یس بوک .. .. دعوت شدم که وارد گروه' بچه های کوی فرح ' بشم ... راستش من و پرستو از دوستهای بچه گی هستیم ..خوب این ایده خیلی خوبی بود .. من به تنهایی خیلی تو همون سایت سرچ کردم که دوستان قدیمی رو پیدا کنم .. اما زیاد موفق نشدم .. بغیر از مینو همتی که تو کاناداست و دیگه مینوش .. خواهر کوچیکه سیرانوش که ... یادم میاد مینوش نوزاد بود اون موقع ها ... و امیر همتی رو ... بعد هم پروانه و پرستو ... پرستو هم یه اسم انگلیسی گذاشته وسط اسمش و واسه همین نمی شد گیرش آورد ... جالب بود که این درت بگ قدیمی ما .. مجید .ز هم اونجاست .. از اولش زیاد باهاش گرم نگرفتم .. بخوبی میشنماسمش و کاراش یادم نرفته .. آدم خیلی خوش نامی نبود اون موقع ها .. الان هم همونه .. فقط پیر تر و کفتار تر شده .. بگذریم .. ایشون هم یه دعوت فرستاده بود و به عنوان " بچه های کوی فرح " حالا اینو داشته باشید که پرستو و مجید جفتشون اونجا تو فه یس بوکند و همو پیدا کردن و این حرفها .. اصلا مجید منو از طریق پرستو پیدا کرد .. بگذریم .. داشتم فکر می کردم خداییش ما ایرانی ها بسکه عاشق اینم که همه جا واسه خودمون پایونیر باشیم خیر سرمون و بدمون میاد مثلا کسی که یه ایده ای ... داره ما هم دنباله رو باشیم .. همش می خواهیم دیگران دنباله رو ما باشن .. بعدشم چون فرهنگ کاپی رایت و ندزدیدن ایده های هم دیگه .. هنوز در میون ما چون جا نیافتاده .. هر کدوم یه ساز و ناقاره می زنیم . ایده ها ی همدیگه رو قاپ می زنیم و عین خیالمون هم نیست ..من نمی دونم مجید از ایده پرستو استفاده کرد یا برعکس .. هرچی بود .. دو تا دوست به اصطلاح قدیمی نتونستن که با هم در کنار هم بدون اینکه بخوان از هم و ایده های هم تقلید کنن .. دنباله قضیه باشن .. جالب اینه که تو اون قسمت .. واسه پرستو .. فقط من پرستو هستیم و هنوز کسی رو من ندیدم .. که بیاد و عضوش بشه از پچه های گارد سابق ...
حالا ببینم در آینده چی میشه .. شاید من تو این کار به پرستو کمک کنم تا بقیه رو بتونیم پیدا کنیم و دور هم جمع کنیم

... دیشب بدجوری بی خوابی زده بود به کله ام ...... وقتی که من سنم کم بود .. یه چیزی تو همون مایه های ابتدای تین ای جری ... نه .. از ده سالگی به بعدم .. یه دوستی روبروی خونه ما می شستن به اسم آقای بیژن همتی .. این بیژن خان .. دکتر بود .. ایرانی ها هم که امکان نداره اسم دکتر رو از دهن بندازن .. یعنی یارو تو مستراب هم که بره ... بیرون از توالت دکتر صداش می کنن .. چه محل کار چه خونه .. این آقای همتی .. که من اونموقع اینطور صداش می زدم ... یه شاه دوست دو آتیشه به تمام معنا بود ... کم کم ما با اینا خیلی خودمونی شدیم .. بگذریم که این بابا پولش هم از پارو بالا می رفت و وضعشون خیلی خوب شده بود .. بعد که از گارد اومدن بیرون ... یه دستگاه کامل تو شهرک غرب خرید .. چه خونه ای .. استخر و سونا و ووو .. خیلی هم پز سفر های خارجی اش رو به همه می داد ... بماند .. این بشر آدم خیلی خوشگذرونی هم بود ... از نگاهاش زیاد خوشم نمی اومد .. معلوم بود اسلیزه ...البته ما تو ایران پدفایل زیاد داریم ... اما آقای همتی به من بد نگاه نمی کرد .. چون حتی تو سن خیلی کم یه دختر بچه معنای خیلی نگاه ها و رفتار ها رو می فهمه ... اما هورنی بودن بعضی ها رو بخوبی می تونی تو نگاه و رفتار و کاراشون ببینی ... ما هم خوب با خانواده خونشون گاهی دعوت می شدیم .. اگه بخوام از کراکتر و خصوصیات و خاطرات این خانواده بنویسم .. مثنوی هزار من میشه .. اما چیزی که دیشب داشتم بهش فکر می کردم این بود که .. این بیژن خان .. داشت یه کوبلن می دوخت وقت های بی کاریش .. این کوبلن خیلی بزرگ بود و تصویر یه زن لخت .. با یه عالمه میوه و گل بته و از این جور آشغالها بود .. می گفت از خارج این کوبلن رو آورده .. خداییش خیلی بزرگ بود و خیلی طول میکشید که این تموم بشه .. به خواهرم ناهید گفته بود این که تموم بشه می خوام بزنمش بالای اطاق خوابم روبروی تخت خوابم ... گود فور یو بیژن ... هه هه هه .. دیشب داشتم فکر می کردم وقتی که مرد یا وقتی که زنش رویا خانم فوت کرد .. و زندگیشون داغون شد .. سر این کوبلن چی اومد .. ایران موند .. سر ازخونه یه آخوند گردن کلفت در آورد یا بچه هاش بردنش از ایران بیرون و واسه خودشون برش داشتن ... اون موقع ها که عقلم به این قضیه نمی رسید اما الان که فکر می کنم لابد آقای همتی وقتی این کوبلن رو می دوخته .. چقدر با خودش ور رفته ها .. با یه دست می دوخته .. با یه دست هم دیگه .. خوب آره دیگه ... به ارگاسم می رسیده لابد

Sunday, June 13, 2010

Sydney Hair Expo ...

I bought this Moroccan Oil more than two years a go when I was in Canada ... got it from some fancy shopping centre in Toronto $100 Canadian dollar ... I was glad its in Sydney now .. and for now on I can buy it in here ... its great and my hair loves it ...
Out side of the expo Centre ... in the sunny winter Sunday .. all the people eating and drinking with their family ... near to the big screen for football ... this is life ... really is ...


plenty of nail foils ... sexy .. the girl showed me how to apply and done my nail .. I kinda like it .







a lot of tutorials for hairs ... Like her hair .. she is not camera shy at all .


Lots of hair shows ... all the up does for hair ... colours ... dancing boys and girls in Matrix show .. loved it .. that was hoot ...




I also bought so many things too .. my new iron eyelash curler ... the last one was kind broken and I needed a new one .. a few eye candy .. love the colours .. so hoot ... lots of make ups .. needs to update my make up sets ... what else .. let me think .. oh .. I also bought a few brushes and fake eyelashes ... some new coloured lenses ... yeah ... they all together cost me a lot but hey the hell with it .. I really enjoyed my day and shopping in there ...


Sunday I went to the Sydney Hair Expo ... this year was much better than last year ... so many things to see and lots of tutorial for hair ... this is Sharon Blain's Model as you can see in the picture above ... Sharon is also talking about this trend and up does for hair ... really interesting ..
I also watched the new Keratin Straightening and how to apply and learned so much about it .
really informative .. and enjoyed it ..

Saturday, June 05, 2010

: کامنت های بی خودی

صدف جون پرسیده بود که یه لیست بنویسید که از چه نوع کامنتهایی تو بلاگتون راضی نیستید و خوشتون نمیاد
میدونید ما ایرانی ها مثل بقیه با تکنولوژي آشنایم و طبعا با زمان تا حدودی خودمون رو منطبق می کنیم و همینطور هم سعی کردیم یاد بگیریم که چطور ازشون استفاده کنیم .. اما تا جایی که دیدم هنوز فرهنگ اونو بخوبی یاد نگرفیتم ... درست مثل اینکه فرهنگ خیلی چیزهای دیگه هنوز واسه مون زیاد هضم نشده و معنا نداره ... یکی از کامنتهایی که من خیلی بدم میاد اینه که خوب خواننده بلاگ با من کاملا مخالفه .. تا اینجا مساله ای نیست ... همه ما حق داریم که عقیده ای متفاوت با دیگران داشته باشیم و همین به قشنگی قضیه دامن میزنه .. یعنی من نوعی میام و از تفاوت این موضوع و بعد از بررسی و صحبت با اون فرد یه چیز جدید ازش یاد می گیرم .. تکرار می کنم یاد می گیرم ... اگه من به عنوان نویسنده اینجا عقیده ام با شمایی که داری اینا رو می خونی یکی نیست .. این به این معنا نیست که شما دشمن منی یا من دشمنی با این شخص دارم .. طرف بر می داره هر چی که لیاقت شخصیت خودشه می نویسه ... حالا یا به فارسی یا انگلیسی و تا دلش می خواد این چاک دهن رو می کشه و فحاشی می کنه ... من معمولا حرفهای رکیک رو پاک می کنم ... چون دلیلی نمی بینم که این مزخرفات رو تو قسمت کامنتهام باقی بزارم .. به اون طرف هم نشون می دم که بابا اگه خوشت نمیاد از نوشته های من .. برو جای دیگه ... ببند این بلاگ رو .. مگه مجبوری که بخونی و بیایی این چرت و پرت ها رو واسه من و بقیه بنویسی ... نیا اینجا ... این بلاگ مال منه و خوشبختانه من تو کشوری زندگی می کنم که حق متفاوت فکر کردن رو ازم نمی گیره .. یا اگه چرت و پرت تبلیغ می کنه باز هم بهم این اجازه رو می ده که طور دیگه فکر کنم یا بنویسم .. این از این
از کامنتهایی که اسم و احیانا آدرسی از خودشون نمیزارن ... هم خوشم نمیاد
از یه مشت کامنتهایی که مرتب داره واسه فروش اجناس و اینترنت .. حالا فارسی یا انگلیسی که زیاد داشتم و دارم هم خوشم نمیاد .... اینجا محل فروش و بی زی نس نیست .. باور کنید اگه بخوام اینکار رو بکنم اول خرت و پرت های خودمو می فروشم که خیلیه و
باید یه روز از دستشون راحت بشم

یه مدتی بود یه بابایی ایرانی خیلی بمن گیر داده بود اینجا ... خیر سرش هم همیشه خدا تو اینترنت بود و هی دل و روده منو از پس نوشته هام ... علاوه بر این بلاگ و جاهای دیگه هی می کشید بیرون و دنبالم بود .. بگذریم این اینقدر گیر بما داد که رفتم دیدمش .. بگذریم که تو همون برخورد اول .. گفتم .. ایخخخخ ... نووو ... وی .... من صد سال با این آدم نشست و برخواست نکنم ... خوب مثل اینم مثل یه سری مردای بی شعور از نه شنیدن ما خوشش نیومد و هی به هر وسیله ای بود اینجا یا جاهای دیگه به نام اکس من خودشو معرفی می کرد و چرت و پرت می گفت ... من خیلی بدم میاد کسی منو خر تصور کنه ... این بدترین توهینیه که یه نفر میتونه به من بکنه ... اون اوایل زیاد محلش نزاشتم و بی خیال بودم .. آخر سر یه بار که خیلی اذیتم کرد یه سوال خیلی خیلی خصوصی که فقط من و اکسم می دونستیم از اون مورد رو ازش پرسید م .. بسکه هی اصرار می کرد من همونم منم خوب حرصم در اومده بود خوب ... تو جواب اون سوال مثل خر گیر کرد و موند .. گفتم دیدی اسگل خودتی نه من .. فکر کردی با کی طرفی .. خلاصه که رو کم کنی من خیلی ملسه ... و گورش رو گم کرد و رفت
فکر کنم هنوز یه سری کامنتاش رو تو آریکایوم داشته باشم ..

یه سایتی بود ژاپنی که بابا این هر ننه قمری با این خط های میخی واسش جواب می داد و کامنت می نوشت ادی میومد تو بعضی پست های من .. من به مدیرهای بلاگ اسپات گفتم .. فکرکنم اونها هم نمی دونستن چه مرگشه .. از دلیت کردن این خط های میخی خسته شدم .. فکر کن یه هو چهل پنجاه تا کامنت خط میخی بیاد تو بعضی پستت که اصلا ربطی به اون نداره ... آخر سر کامنت اون پست رو غیر فعال کردم .. و اینطوری جلوش رو گرفتم

این کامنت های که می گن خیلی باحالی .. بعد بلاگشون رو می نویسن و می گن منو اد کن .. تازه وارد صفحه شون هم که بشی شعرهای این و اونو گذاشتن.من واقعا با هر شعری حال نمیکم .. یا ورداشتن از این گل و بلبل های بچه گانه گذاشتن ... یاد این کارتهای تبریک قدیمی و دهاتی میوفتم .. وقتی نگاشون می کنم .. سلیقه نگو ... بیسته به مولا

البته کم شده این قضیه این اواخر چون بلاگ من فیلتره تو ایران ... و خیلی ها وقتی می خوان بخونن باید از فیلتر شکن استفاده کنن

اینا که مرتب نصیحت های ننه بزرگی می کنن ... البته من خوشبختانه زیاد از این نوع نداشتم

چقدر من از این کامنت ها بدم میاد ... با کلمات آپم - آیکون خالی بوس بدون متن -به روزم- منتظرتم- بهم سر بزن- چرا منو لینک نکردی- و -خانومی



خوب اینم از این ... دارم یه فیلم جدید ایرانی نگاه می کنم ... به اسم دختر ملیونر ... وای ... رویای هر چی جوون ایرانی ... مردا رو می گم .. هه هه هه .. ببینم این دیگه چیه

Tuesday, June 01, 2010

Karma ...

Monday morning .. Mercedes & I are talking about the graduation party ... well mine of course ... she said : babe .. you looked stunning that night ..
why didn't you stay for dinner ... I asked her about Robin ... the bitch of course ... she said she don't know her much but Robin been invited through some friend that night to come and give us some lousy speech about her success .. she said why? ..you don't like her ..? .. I told her about Robin's real personality and character ... she was shocked .... apparently she told to the others which I didn't expect .. Folvia was asking me about her too ... damn I .. said she should talk about it ... and I rolled my eyes to her ... Folvia said don't worry .. we really want to know who the hell really she is .. I said some of it ... and told her that why I didn't want to stay for dinner ... I am not angry about all of it any more but I don't want to have a dinner and drink with this woman .. Folvia said : I am so sorry about that honey ... that was your night and apparently really unpleasant ... we never invite her anymore ...
yeah .... what goes around always comes back around .. that what I call the Karma .. And I believe Robin deserved it ... big time ....