Monday, May 31, 2010

she was telling me today " Nice guys are ugly, hot guys are jerks, and hot nice guys are gay ".. I was wondering not much choice then ha ???

Saturday, May 29, 2010

Eurovvision Song Contest 2010 ....

Is anybody watching Eurovision Song Contest 2010 these night ..? I vote for Iceland last night .. tonight for semifinal2 I vote for Denmark , Switzerland , Romania & Gerogia...
we will see what happens soon ... kool ..

Friday, May 28, 2010

hey every one .. which song did u like from Eurovision tonight ..!!?? .. I like the sond from Iceland most .. hope she wins ..
well we will find out tomorrow night .. dont miss out ... XOX

Thursday, May 27, 2010

My Graduation Party

دیشب بعد از مدتها جشن فارغ التحصیلی دعوت بودیم .. مرده گوزیده ... قرار بود مدرکم رو بعد از سالها بهم بدن و یه مهمونی هم انداخته بودن بعدش با شام و مشروب ... صبحش رفتم دی جه ای و کلی خرید کردم .. ربطی به شب نداشت خریدام اما کلی ازقیمت ها زده بودن و منم یه حالی به این کرید کارتم دادم ... بعدش که اومدم خونه و هوا خیلی مزخرف و یاکی بود واسه همین گفتم گور بابای امشب .. اصلا حالش نیست تو این هوا کلی هم بخودم برسم و برم .. که چی بشه .. مدرکم رو می فرستن خونه اگه اونجا نبودم .. تا ۴ نشستم پای یه فیلم ایرانی ... بعد نصفه هاش پاشدم و گفتم گور بابای این هوا ... امشب شب منه .. میرم ببینم چی میشه .. سریع یه دوش گرفتم و لباسام رو پوشیدم .. خیلی هم به آرایش و موهام رسیدم و راه افتادم ... خوب شد این کار رو کردم .. عجب پارتی بود .. من از هفته پیش خیلی بهترم .. علی از بیمارستان مرخص شده و طبعا حال روحی من خیلی بهتره و کمی آرامش دارم و استرس هام کمتر شده ... نشستیم .. همه بودن .. باربارا .. فولویا .. تونی ... حتی دایان معلم کلاسام .. شنیدم که بلند داشت به باربارا می گفت .. من اصلا زهره رو نشناختم ... چقدر قیافه اش رو عوض کرده .. حالا اینو داشته باشید که من هر دوشنبه سر کلاس دایانم ... بعد کلی شنیدن حرف های باربارا ... دیدم رابین اومد تو جمع .. فکم افتاد .. این اینجا چی کار می کنه ؟؟؟‌ نمی دونم واسه شما هم این پیش اومده یا تو کابوس هاتون شبها وقتی دارین یه خواب بد می بینید همه اون آدمها که ازشون بدتون میاد یا شما بدی دیدید همه کنار هم جمع شدن بعد می بینید کسی دیگه هم هست .. کسی که ممکنه اصلا ربطی به اون موضوع تو اون جمع نداشته باشه .. و تنها وجه مشترکش همون خاطره بد با اون شخصه که باهاش دارید .. ؟‌ بعد از دیدن رابین این حس رو داشتم .. بخودم گفتم : نکنه من باز تو یکی از این خوابهای بد و طولانی خودمم و خبر ندارم .. نکنه همه اینا خوابه ؟ ... چرا میون این همه آدم باید رابین رو من بعد از این همه سال ببینم .. منو نشناخت .. اینو مطمینم اما من بخوبی شناختمش ..دیگه مثل سابق ازش عصبانی نیستم .. اما این به اون معنا نیست که می خوام باز هم ببینمش یا همنشینش باشم

... . بگذریم .. صدامون زدن و مدرکم رو دادن ... واسه شام و افتر پارتی بهمون گفتم که بمونید .. لحظاتی بعد من پاشدم و راه افتادم به سمت خونه ام .. دیدن رابین اشتهام رو به اندازه کافی کور کرده بود ... کمتر از نیم ساعت رسیدم خونه .. باز بارون لعنتی شروع شده ... یه دوش گرم .. یه غذای گرم .. نشستم روی سوفا م و دارم استراحت می کنم .. چقدر رابین پیر و زشت شده بود ... باور دارم که خیلی ها تو سنین بالا که می رسن قیافه اش به باطنشون خیلی نزدیک می شه .. یعنی باطنه و داخل که خراب باشه .. قیافه هم همون شکل می شه ..قدیم ها وقتی با سونیا دوست بودم اونم خیلی وقتها از مادرش و از اختلافاتی که باهاش داشت بهم می گفت .. یه بار گفت که پسرش می گه ماما ن چرا مامان بزرگ اینقدر شبیه به ویچ یا همون جادوگر شده ؟.. ‌بهش گفته بود: پسرم مامان بزرگ شبیه به اخلاق درونی اش شده...می دونی چیه زهره...معمولا خیلی ها که پیر میشن قیافه شون شبیه به اخلاق و درونشون میشه
من عین همین نقل قول رو از سونیا بیاد میارم
.. وقتی مادرم رو نگاه می کنم با اینکه سنی ازش گذشته هنوز یه زیبایی خاص خودش رو داره ..یه آرامش خیلی قشنگی تو صورتش هست ... من امید وار می شم که تو سن بالا قیافه من خیلی بدجور نیست ... چون ما می دونیم که تو پیری خیلی شبیه به پدر مادرمون می شیم ... ژنه دیگه ... اما دیدن قیافه مادرم خیلی منو امید وار می کنه .. وقتی به این اصل بر می گردم ... می بینم ذات مادرم هم خوبه ... هیج وقت آزارش به کسی نرسیده ... هیچ وقت بدی کسی رو نخواسته ... خوب شاید این به قیافه زیبا و صورت دوست داشتنی اش خیلی کمک می کنه چون ذات خوبی داره .... رابین که عین ولوله جادو شده بود ... هیچ کس مثل من نمی شناسدش ... به نظر من به اندازه کافی زشت نشده .. یعنی به زشتی باطنش نشده و هنوز خیلی راه داره ...چه دنیای تخمی یه .. بی خیالش .. خیلی وقته که دنبال عوض کردنش نیستم ... بزار همینطور تخمی بمونه .. نشستم و دنباله این فیلم ایرانی اکشنی که دارم می بینم اسمش' حرکت اول' که میشه گفت یه کپی از فیلم های اکشن امریکاییه ... و بعدش هم خواب ... اینا تمام شب منو می سازه
در مورد دوستی ام با سونیا یا بهم زدن باهاش .. باید بگم .. خوب درسته که خیلی مسایل پیش اومد که به این بهم خوردن دوستی دامن زد ... اما راستش دیگه حوصله حسادت هاش رو نداشتم .. و اینکه دیگه خسته شدم از اینکه به عنوان دوست هی به همه سواری بدم .. خیلی از دختر ها یا زن ها ... راستش رو بخواهید نمی تونن دوستای خوبی باشن .. یا حداقلش واسه من نبودن .. می دونید .. تا مشکلی پیش میاد همیشه توقع دارن که من کمکشون باشم .. بهشون برسم .. حواسم بهشون باشه و تنهاشون نزارم .. اما همینکه زندگی یه مدتی باهاشون خوب تا می کنه دیگه حاجی حاجی مکه .. اصلا زیاد دیگه دنبال آدم نمیان ..یعنی تا به آدم احتیاج دارن میان سراغش .. موقع های دیگه رو بی خیال اون دوست ... .. من به این میگم بی معرفتی ... چون دوست فقط مال مشکلات که نیست .. تو روزای خوشی هم بد نیست یه سراغی ازشون گرفت .. باور کنید راست می گم .. زن جماعت تو این قسمت خیلی پاش می لنگه ... یعنی معرفتشون کمه .. من معرفت از مردها بیشتر دیدم تا زن ها تو دوستی ... حالا نمی گم صد در صد همه زن ها اینطورن .. نه .. من هم خودم یه زنم و اصلا اینطور رفتار نمی کنم بابت دوستام .. اما خیلی این برنامه سرم اومده .. واسه همین خسته شدم .. و بخودم گفتم دیگه به کسی عمرا سواری ندم .. اگه خوبه نگرش می دارم این دوست رو ... اگه نه که بای بای ... تو بخیر و ما هم به سلامت
می دونم الان که قسمت دوم فیلم' سکس اند د سیتی ' داره میاد سونیا خیلی هوای منو می کنه .. و حسابی کف کرده .. همونطور که من گاهی به یادش می افتم .. اما از تصمیمی که تو این موضوع گرفتم اصلا پشیمون نیستم ..اینجوری اعصابم راحت تره .. من ترجیح می دم کمتر دوست داشته باشم اما اون دوستم یه دوست واقعی باشه تا صد یا دویست تا که اصلا سالی ماهی همو نمی بینیم و فقط واسه پارتی و نایت کلاب دور هم جمع می شن و بس .. نه این طور دوستی های آبکی به درد من نمی خوره

Monday, May 24, 2010

بوس واسه مامانم
JoOon..Cant wait for the SATC 2..hurray...
 
 

Saturday, May 15, 2010

Mind & Body Spirit Festival ...

chilling out at Darling Harbour....


I was glad when I saw "Sahaja Yoga " there too .. I've been following this meditation for ages ..

I spend my Saturday in here ... great place to see different and interesting things all the times ... people waiting for hours to have the Psychic Reading ...wondering about their own future..

Thursday, May 13, 2010

وقتی با خیلی خانم ها که بچه دارن .. بعضی هاشون هم دیگه بچه هاشون تین ایجر هستن صحبت می کنم .. می بینم که خیلی در مورد سخت بودن مسئولیت داشتن بچه ها حرف می زنن .. تا حدودی حق هم دارن ... بخصوص مادر های تین ایجر ها .. یکیش هم خواهر خودم ... گاهی بخودم می گم .. خوب منم می شم مثل اینا بعد چند سال ... کلی که بچه ها بزرگ شدن .. دیگه از گه خوردن پشیمونم که ای بابا .. چه کاری بود .. چرا خودمو انداختم تو هچل ... دیگه نه می تونم راحت و بی سر خر برم مسافرت .. نه به خودم برسم .. وقت و همه چی شده این بچه ها ... نمی دونم ... من این سر در گمی ها رو دارم و اینکه می دونم الان دیگه نمی خوام زیاد صبر کنم ببینم باید اینکار رو بکنم یا نکنم ... زمان سریع می گذره و نمی خوام منی که اگه این موقعیت رو دارم .. با دست دست کردن از دستش بدم
...
من همیشه از این روند بزرگ شو .. درس بخون .. شوهر کن .. سریع بچه دار شو .. وووو فرار کردم ... نمی خواستم زندگیم خیلی بورینگ باشه .. در واقع چون مبحث اجبار بود و این کلمه در قاموس من معنایی نداره .. خوب خیلی از زیرش در رفتم .. زمانی هم که خواستم بچه داشته باشم .. مرد درست و حسابی نبود .. یعنی به درد این کار نمی خورد ..
الان فکر می کنم ما تو ایران .. زنها رو می گم .. به اندازه کافی وقت و زمان نداریم که زن باشیم .. اوایلش که دختر های جوون تو خونه .. شوهر هم که کردیم .. سریع مادر می شیم و ووو ... یعنی گپ زیادی نیست بین این دو تا .. خوب شاید واسه همین خیلی وقت ها زن های ما خوب فکر می کنن که خیلی جا موندن از این قافله زن بودنشون
می دونم که تو زندگی من .. خوب واسه من اینطور نبوده ... .... من ناراحت این نبودم که چون دیگه الان بچه من شده نوزده بیست ساله ... من باید مثل زنهای خیلی از کار افتاده رفتار کنم و دیگه دوره ام گذشته وووو و دیگه حق زندگی نرمال و استفاده کردن ازش رو ندارم و دیگه فقط و فقط نوبت بچه هامه که از زندگیشون لذت ببرن و من همه اش به مرگ باید فکر کنم یا تنهایی بقیه عمرم .. واسه من این معنایی نداشته چون سبک زندگیم خوب فرق می کرده
با شرایط زندگی که من داشتم یا دارم .. من این مشکل رو نداشتم ... من به اندازه کافی زن بودم و ازش استفاده ام رو کردم ... لذتش رو بردم .. نگرانی اینو نداشتم که مثلا اگه بخودم می رسم یا کاری واسه خودم می کنم .. این کار موجب می شه از بچه ام غفلت کنم .. باور کنید جدی می گم این احساس گناه و نگرانی پدر هر چی زن که بچه داره ..رو در میاره .... حقیقت وجودی من ....فقط و فقط تو مادر بودن خلاصه نشد ...... و با تجربه ای که دارم ... فکر کنم بتونم مادر هم باشم ... بهر صورت این هم یه روش فکر کردنه ... و اینکه خودم به نوعه اجباری با بچه داشتن ندارم .. تو سوسایتی نیستم که همه چی رو تو این قضیه هی بخواد به من دیکته کنه ... و ازم بخواد که اینطور باشم .. اگه داشتم .. خوب داشتم .. اگه نداشتم ... به هیچ جاش هم نیست .. و اینکه حتی پارتنرم هم مجبورم نمی کنه .. مردهای زیادی اومدن که همه شون .. شاید بیش از نود و نه درصدشون بچه می خواستن .. حالا یا ایرانی هاش .. یا دیت های غیر ایرانی ام .. همه می گفتن که اگه ازدواج کردیم باید بچه داشته باشیم .. همین قضیه کمی ناراحتم می کرد .. اینکه زیر فشار باشی که باید باید باید .. من از این کلمه خیلی بدم میاد .. اما اینبار من و پارتنرم وقتی با هم شروع کردیم .. هر دو می گفتیم که نه نمی خواهیم .. و دیگه بی خیالش .. راستش رو بخواید این بار من بودم که راهم رو کج کردم و گیر دادم که بچه می خوام ... خوب فکر می کنم یکی از هزار دلیلش هم همین مجبور نبودنم به این کاره ... بیشتر منو کشید تو این قضیه .. دلیل دیگه اش هم فکر کنم که من می تونم خیلی رو پارتنرم حساب کنم ..چون خیلی مرده ... وقتی می گه مثلا توی یه کاری کمکم می کنه .. حالا بی زی نس باشه یا هر کاری دیگه ... حتما اون کار رو انجام می ده و تمام وقت و انرژیش رو روی همون قضیه متمرکز می کنه و معطل نمی کنه و من خیلی از این کارش خوشم میاد .. یعنی قولش رو از خشتکش در نمیاره .. واقعا عمل می کنه .. حالا شبی که بهش گفتم من به بچه فکر میکنم ... و کلی هم حرف زدم باهاش .. تا صبح نخوابید .. فهمیدم که به قول این وری ها .. فریک آوت شد ... بعد ها که بیشتر حرف زدیم .. خوب قرار ما این شد که همه کار و مسئولیتش با من و اون هیچ مسئولیتی رو قبول نمی کنه ... خوب اینم حرفیه .. حسنش به این بود که علی الحصاب مثل خیلی مردای بی بته دیگه هی وعده و وعید نداد بعد منو بندازه تو هچل و بعدش بکشه کنار ... کاری که خیلی ها می کنن ... در قبال پارتنر هاشون
سری بعد اکه از اروپا برگشتم .. وقتی در موردش بیشتر حرف می زدیم یه کم آرومتر شده بود .. فکر کنم حسابی بهش فکر کرده بود و دیگه به قول گفتنی رم نکرد ... الان هنوز ایرانه .. وقتی برگرده ... باز می خوام باهاش حرف بزنم ... من حتی اسم هم انتخاب کردم و اینکه می خوام فامیلی خودمو روشون بزارم ... پارتنرم اگه نمی خواد هیچ کاری بکنه .. پس بهتره فامیلی خودم روشون باشه

با تمام سختی هایی که داره .. فکر می کنم لذت مادری بالاترین لذتییه که هر زنی اگه خواست میتونه اونو تجربه اش کنه


بگذریم .. این هفته کلی امتحان داشتم ... دوشنبه هفته پیش رو کمی پیچوندم و نرفتم .. چه حالی داد یه هفته این اس هال ها .. یه سری از بچه های کلاس رو نمی بینم و این یعنی هه ون ... راستش از وقتی که حسابی حالشون رو گرفتم خیلی دست و پاشون جمع شده و حساب کار اومده دستشون .. پاول یکی از دوستای خوب منه که خیلی وقت ها یعنی لانچ برک و یا برک های بعدی رو با هم میگذرونیم .. یه تیپی کال آزیه که مثلا واسه لانچ منو میکشه پاب که آبجویی بخوره .. به من هم میگه بزن .. اما من وسط روز مشروب نمی خورم .. حتی شراب هم نمی خوام ... فقط سافت درینک ... چون کلا نمی خوام سر کلاس دهنم بوی مشروب بده ... بدم میاد .. اما با استیک های اونجا حال می کنم .. خیلی با هم حرف زدیم .. از پارسال اون هم تو گروه ما بود .. اما یه مدتی دیگه نمی دیدمش .. امسال برگشت .. فهمیدم اونم از این گروه عوضی ها بدش اومده بود و شاید واسه همین کلاس ها رو ول کرده بود ... خوشحال شدم که برگشته اما فکر می کنم اونم خیلی خوشحاله که کسی هست بغیر این گه ها ... با هاش حرف بزنه و برکش رو بگذرونه
...

Saturday, May 08, 2010

'Suddenly 30'...

امروز غروبی این کانال ۹ تی وی داشت واسه هزارمین بار این فیلم 'سادنلی ترتی' رو نشون می داد .. همونطور که می دونید داستان برمی گرده به همون دوران زندگی ۱۳ سالگی یه دختر جوان که با یه آرزو ناگهان به سی سالگی می رسه و خوب خیلی کارهایی که قبلا کرده طبعا تو همون سن و سالش تاثیراتش رو گذاشته که زیاد هم خوشحال نیست از نتیجه اش ... داشتم با خودم فکر می کردم اگه من مثلا یه فرصتی داشتم برمیگشتم به همون سالها که تین ایجر بودم و همه چی رو طور دیگه می دیدم .. چی کار می کردم و چی کار نمی کردم .. بزار ببینم ... خاله من تو شرکت نفت خیلی سال بود که پست خیلی خوبی هم داشت و مرتب به من و خواهرم اصرار می کرد که بریم اونجا استخدام بشیم و اونجا کار کنیم ... بماند که هنوز هم اونجا داره کار می کنه ... شوهرش هم خیلی موقعیت خیلی تاپی تو همون شرکت نفت داره و همونجا هم بود که این مرد رو پیدا کرد ... .. هم من هم خواهرم .. زیر بار نمی رفتیم ... چون باید چادر سر می کردیم .... الان فکر می کنم درک .. چادر سرم می کردم .. بعد از چند سال چادر رو می شد کنار گذاشت اما فرصت پیشرفت تو اون کار زیاد بود ... کار بعدی رو که هیچ وقت نمیکردم و این یکی دوسال بعد مرگ پدرم بهش خیلی فکر کردم این بود که ایکاش هیچ وقت به پدرم اصرار نمی کردم بیاد این ور ... پدرم با تنها اومدن من یا بقیه بچه هاش به این ور آب زیاد راضی نبود و همیشه می گفت هر جا که هستیم باید با هم باشیم و اگه اون ور هم بخواهیم بریم باید همگی بریم ... ... الان که تو این سن و سالم خیلی خوب می فهمم مردی که همه زندگیش و تحصیل و کارش تو ایران بود با داشتن خانواده و فامیل چقدر مشکل بوده واسش که همه چی رو ول کنه و تو اون سن و سال بیاد غربت نشین بشه .. گاهی وقتها فکر می کنم همه این ها تقصیر منه .. شاید تا بحال می تونست زنده باشه و یا زنده بمونه .. دپرشن و غم غربت و تنهایی خیلی وقت ها بیشتر آدمها رو از بین می بره تا مریضی های دیگه .. بخصوص که اون خیلی طبع و روحیه حساسی هم داشت ... نمی دونم شاید یه سری تصمیم های دیگه رو نمی گرفتم ....حالا ممکن بود یه سری کار های زیر و درشت و تصمیم های دیگه رو هم انجام داد یا ازش صرف نظر کرد .. اما یه چیزی رو می خوام بگم .. من اگه عقل و نترسی الانم رو داشتم باورتون نمی شه اما میزدم یه سری آدمها رو می کشتم ... منظورم همون پسرهایی بودن که به اصطلاح دیت من بودن .. یا خودشون رو دوست پسر من می دونستن .. بسکه از دستشون اموشنال ابیوس شدم .. حداقل یکی دو تاشون واقعا لیاقت کشتن داشتن .. شاید یه روز بشینم و از اون روزها و اتفاقتی که واسم افتاد و اینکه چقدر از دست این افراد من عذاب و سختی کشیدم .. واسه تون نوشتم .. اما باور کنید واقعا باید می کشتمیشون ..الان خیلی پشیمونم که اینکار رو نکردم ... یا اینکه مثلا نمی زاشتم فریبرز بره سربازی ... فریبرز اولین عشق من بود که رفت واسه سربازی .... تو جبهه سومار شهید شد و داغش به دلم موند .. بیش از ۵ سال کشید که بتونم با مرگش کنار بیام .. هنوز هم تو قلبم دوستش دارم
...
می دونم کوچکترین دخالت و تصمیم متفاوت می تونست الان منو خیلی تغییر بده .. من نمی خوام بگم از این شرایط ها یی که دارم متنفرم .. نه ... اما می شد که بهتر بشه ... شما اگه این فرصت رو داشتید که به مثلا تین ایجری تون برگردید .. چی کار می کردید .. یا چه کاری رو نمی کردید ..؟

نمی دونم این فیلم " دو خواهر" با بازی نیکی کریمی و محمد رضا گلزار رو دیدید یا نه ؟؟؟ ‌اه اه ... این چی بود .. !!!!!؟ مثل اینکه سناریو نویسان و فیلم سازان ایرانی این اواخر خیلی فیلمهای هندی نگاه می کنن ... نیکی کریمی چرا این شکلی شده .. مگه چند سالشه که زودی زپرتش در رفته ... نمی دونم چرا تو ایران زنها این همه سریع پیر و صورتشون شکسته می شه
تعریف این فیلم به رنگ ارغوان رو خیلی شنیدم اما تو این سایته نیستن که بتونم ببینمش ... اگه کسی جایی رو سراغ داره آن لاین می شه این فیلم رو دید ممنون می شم به من هم بگه
فیلم تاکسی نارنجی رو دیدم .. قشنگ بود .. این خانم آذیتا حاجیان واقعا قالی کرمونه ها ... شاید با توجه به زایمانهای مکررش کمی توپول شده و توپول مونده .. اما هنوز حتی از دخترهای خودش هم خوشگل تره ... خیلی خوب بازی کرده بود

Sunday, May 02, 2010

داشتم بعد از مدتها بلاگ زهره از ملبورن رو می خوندم که الان کاناداست .. اوایلش فکر کردم استرالیا رو واسه همیشه ترک کرده .. اما نوشته بود که یه شیش هفت ماهی کار می کنه اونجا طبق قراردادش بعد برمی گرده استرالیا .. و اینکه چقدر بدش میاد از کانادا و هیچ جوری باهاشون بر نمی خوره .. نه با ایرانی هاش .. و نه با بقیه ..
نمی دونم شاید واسه زهره ... همون زندگی تو ملبورن بهتر باشه ... کسی که نتونست تو آلمان دوام بیاره و الان هم از کانادا راضی نیست و مرتب داره از دانشگاه معروفش بد می گه .... من به شخصه بهم کانادا خیلی خوش گذشت .. و راستش رو بخواهید با ایرانی های اونجا خیلی بیشتر حال کردم .. اگه این پارتنر من پا بود ... حتما می رفتیم اونجا ... البته بد و خوب همه جا هست .. بجز هوای سردش که حتی تابستوناش .. مثل پاییز سیدنی می مونه .. و یا خنک تر .. همه چی اش خوب بود .. مردمش و سبک زندگیشون .. کلی هم ایرانی های با کلاس توش بود .. هر شب بهترین رستوران های ایرانی .. نایت کلاپ های ایرانی دبش .. برنامه های خیلی خوب .. خلاصه مدتی که اونجا بودم خیلی حال کردم .. حالا زهره از ملبورن اونجا داره خیلی زجر می کشه .. چراش رو نمی دونم ...

Saturday, May 01, 2010

..... انتخابی متفاوت

تو تلفن بهش می گم : دیروز از این لمب شانک ها درست کرده بودم .. مامان بود ها .. یاااام ... اصلا این گوشتش بعد چند ساعت تو فر تو دهن آب میشد .. چه غذایی .. با لبام بازی میکرد .. خیلی وقت بود با لبام بازی نشده بود ..
میگه .. ااااا ... اینطوری هاست .. حالا داری پس آشپزی هم میکنی .. گفتم تو نیستی که .. چی کار کنم .. میگه خوب پس .. من که بیام میخوام فقط بخورم بخوابم .. کارا رو منبعد تو می کنی .. گفتم منظور ؟ ... گفت می شم یه مرد راحت طلب ایرانی که دست به سیاه و سفید نمی زنه دیگه .. گفتم : باشه .. مشکلی نیست .. منم میشم تیپی کال زن ایرانی .. عزیزم .. نقشی که هیچ وقت تو زندگیم نداشتم .. پس اومدی چند تا سرویس طلای ۲۴ عیار یادت نره .. در ضمن یه پنت هاس باید به اسمم کنی و این بار ماشین جدید تری هم میخوام که واسم بخری و بندازی زیر این باسن خوشگل من که صد تا سور زده به هر چی باسن خوشگل های برزیلی ... شایدم هم یه روز هوس کردم برم مثل جنیفر لوپز بیمه اش کنم ... چیزی کمتر از اون نداره .. بگذریم ... یادت باشه که ادعا وچس و افاده زن های تیپی کال ایرانی زیاده .. یا خودت می دونی که چطوری لوسم کنی با کلی کادو و پول ریختن به پام .. یا واست لیست بفرستم ... میگه :آهان .. میگم : پس چی .. اگه دوست داری مرد ایرونی این تیپی بشی .. منم اون تیپی میشم .. خیلی راحته باور کن .. بعدش هم که کلی واسم خرج کردی و میکنی .. منم هفت هشت تا توله ازت پس می اندازم .. با یه سرو وضعی که همه اش همه این سرویس ها و طلا جواهراتی که داشتم و اونهایی که واسم خریدی یا می خری ... هر دومون لم می دیم به پشتی و یا می شینیم دور این مبلمان گرونقیمتی که هر سال با پرده هام دارم عوضشون می کنم ... و بادی هم به غبغبمون می اندازیم .. آبگوشت چربی می خوریم و آروغ هم می زنیم و ادای آدمهای خوشبخت رو در میاریم که .. آره تو این قسمت دنیا که هستیم .. و مثل تبعیدی ها تک افتادیم .. حداقلش تیبی کال ایرانی باقی موندیم و اصلا و اصلا هم غربی نشدیم .. سالها که می گذره .. و تو اون موهای سرت می ریزه .. مثل خیلی مردهای مسن ایرانی .. و شکمت هم کلی بالا اومده از چاقی و دیگه داری واقعا زور می زنی که خیلی خواسته های منو تو اتاق خواب حالا یا به زور دوا و قرص یا مواد مخدر بر آورده کنی .. آخرش هم که جا می زنی و بی خیال .. منم که هیچی .. بقول این مادر بزرگم قدیم ها که هی بهم می گفت:" شوهر کن و به پایین تنه ات مدیون نباش .. من به سن تو بودم سه تا بچه داشتم .." ... خوب منم به حرف مامان بزرگه می رم یه " توی بوی" می گیرم که به اون قسمت بدنم مدیون نمونم .. بدبختی هر چی از سنمون هم میگذره نیازم به جنس نر شدید تر می شه ... و با این کارم .. هر سه ما در کنار هم زندگی خوشبختی خواهیم داشت ...ساکت شده بود و گوش می کرد ... بهش می گم : باز هم می خوای تیبی کال مرد ایرانی باشی یا نه ؟؟؟‌... اگه خواستی برو براش ... و هر وقت خواستی خبرم کن ... منم باهاتم