Saturday, February 27, 2010

happy Happy Mardi Gras Sydney ...

دارم فکر می کنم مگه میشه از بعد ظهر تا حالا هیچی نخوری و هی گیلاس مشروب پشت هم بری بالا .. من که داره بد جوری گشنه ام میشه دیگه ... لباس پارتی ام رو سریع عوض می کنم ... آخراش بلند می شم میام بیرون .. با نگرانی بهم نگاه میکنه و میگه :
الان میریم .. ناراحت نشو...
میدونم که مستم .. این قدی که کله ام سبک شده و اینو بخوبی حس میکنم .. می خوام برم خونه .. بهش می گم : تو ناراحت نشو اما من باید برم ... میگه : راه رو که بلدی .. میگم : آره ... میرسم به طبقه هم کف .. چرا این طبقه این همه واسه من آشنا ست .. با این حالم .. با ز هم فکر میکنم که یه میلیون بار این ور بودم .. در حالی که اینطور نیست ... دژاوو لعنتی باز هم یقه منو گرفته ... بگذریم .. بی اعتنا راه خروج رو از اون ساختمون بالاخره پیدا می کنم .. یه غذای مشدی تو خونه منتظر منه .. با یه گرین تی ... بیخود نیست که این دختره پوست و استخونه ... شام بخور و غذا بخور نیست
.....
نشستم اینجا و هوای خنک بدن داغ و مست منو داره خنک و تازه می کنه .. خونه ام رو دوست دارم .. بیشتر از همه جای دیگه ... عجب روز طولانی بود امروز

Saturday, February 20, 2010

lazy summer in sydney ..



by the time I am sitting in hot summer at the beach ... Its really hard to believe that I was freezing my butt off a few days back in another part of the world ...








Friday, February 19, 2010

last night a chick came to my msn .. a random ...& she wanted me to put my web cam on and c her naked stripping 4 me ... I blocked the wierdo straight a way .. wondering is there any " normal" people on internet these days any more .. ??!!!!
بهش گفتم : میشه بیام بغلت ... آی نید ا هاگ ... بهم میگه : بشرطی که تو صورتم عطسه نکنی ....

Thursday, February 18, 2010

عشق یعنی....

عشق ممکنه معانی زیادی داشته باشه ... اما فکرشو بکن تو یه روز گرم در حالی که سرما خوردگی بدی داری ... موها بهم ریخته است .. تمام لباس مهمت یه پی جامه معمولیه ... و مرتب عطسه و سرفه پشت سر هم .. کوچکترین آرایش بصورتت نیست ...فرت فرت داری دماغت رو می کشی بالا .... دیگه هم نمی تونی حسابی ببوسیش واسه خداحافظی ... با اینحال می بینی علیرغم کارهای زیادی که داره واسه رفتنش و آماده شدنش .. می ره آشپزخونه .. یه سوپ عالی می زاره .. می ره سریع تو این گرما کلی قرص و دارو واست می خره و میاره ... خلاصه که بهت می رسه ... تو همین ریخت و قیافه هم خوشگلترین و سکسی ترین زن دنیایی واسه اش .. اگه این عشق نیست .. شما بمن بگید ... پس عشق چیه ... ؟‌

Saturday, February 13, 2010

ساکم رو باز می کنم و تو ساکت رو تازه بستی .. سفر من به انتها رسید و سفر تو تازه میخواد شروع بشه ... می دونم که میشه گفت تمام دلیل این سفرت بخاطر کار منه ... ما در میان این رفت و أمد ها و با هم نبودن ها مون ... تولدها ... انی ورسری ها و غیره رو در کتار هم نیستیم و کلی میس می کنیم ... نمی دونم تا کی میتونم به نبودن هات ... ادامه بدم
وارد خونه میشم ... مثل دسته گل تمیزه و از تمیزی و مرتب بودن برق می زنه .. مرد وقت شوهر دادنته مثل اینکه ... در عزض چند دقیقه وارد شدن من .. خونه شده مثل بازار شام ... بهش می گم ... اوپس .. چه شلوغ شد ها و مثل همیشه می گه : زلزله وارد شد .. هوریکن ...

Friday, February 12, 2010

bye bye ...

دارم تند و تند وسایلام رو واسه رفتن جمع می کنم .. آخرش می گه : همه چی رو جمع کردی .. می گم .. آره .... می گه خوبه .. چیزی جا نزاشتی مامان ؟؟ می گم : چرا ... می گه :چی ... می گم : .. دلمو

Schiphol ...



Thursday, February 11, 2010

Wednesday, February 10, 2010

...بای بای زمستون برفی و سرد

دوباره باید شال و کلاه کنم واسه برگشتن به سیدنی ... می دونم که هر بار که بر می گردم قسمتی از دلم رو اینجا جا می زارم ... باز هم حالم گرفته میشه از اینکه خانواده و فامیلم رو اینجا بزارم .. مادرم ... خواستم مدت موندنم رو تمدید کنم حداقل تا یک هفته دیگه ... کاری هم نداشت فقط باید ۴۸ ساعت قبل از پرواز بلیطم رو کنسل می کردم ویه بلیط دیگه واسه هفته بعدش می گرفتم ... اما تو سیدنی خراب شده هم کار دارم .... کلاسام رو هم که هفته پیش شروع شده ... باید اون رو هم برم ... خلاصه که خیلی بده این حس که هم می خوای بری و هم نه .... هم اینجا دلتنگ زندگیت تو سیدنی هستی و اونجا دلتنگ دیدن فامیل و اقوام ... آره ... اینطوری هاست

Monday, February 08, 2010

..... کابوسی جدید

زندگی پیش فامیل و خانواده خیلی خوبه .. می شینی مرتب از خاطرات قدیم با هم حرف می زنی ... فیلما و دی وی دی های خانوادگی رو می بینی .. ریخت ۱۶ سالگیت یا بالاتر رو تودی وی دی های مختلف مهمونی ها و پارتی ها و عروسی هایی که رفتی یا نرفتی و از ایرا ن واست رسیده ... حرف هایی که سالها مثلا برادرت بهت نزده و می گه ... همه و همه و لذت می بری از این با هم بودن ها ت ... از اون ور اختلافاتی که هست .. این از اون گله داره .. او ن با این یکی نمی سازه ... همه و همه حالا تو این اختلافات بخاطر دوریت هم که اگه از اولش نقشی نداشتی .. وقتی اینجایی بهر حال گند می زنه به اعصابت و فکر اینکه خوب می خوای بیای اینور و با این مزخرفات سر و کله هم بزنی ... فرقی هم نمی کنه که کدوم کشور .. از ایران بگیر و بیا هر طرف که فکر می کنی ... تو هر کشوری هست .. استرالیا .. ایرانی های اروپا .. همه و همه .. این اختلافات و درگیری ها هست ... با تمام این حرف ها .. برای با هم بودنمون باید سرو صدا رو خوابوند و خیلی مزخرفات رو هم قورتش داد ... باید راهی پیدا کنم که دسته آخر فامیل ما بقولی پخش و پلا نشه .... باید خیلی غیبت از هم کردن هاشون رو فقط به هوای شنیدن درد دل خودشون که ازم می خوان بشنوم .. و اینو مثل همیشه تو قلبم مدفون کنم .... بعد یه لیوان آب خنک روی بغض قورت داده شده و بی خیال همه حرف های شنیده شده و نشده باز لبخند بزنم و غصه نخورم .. بهش فکر نکنم ... من باید همه رو سعی کنم در کنارهم نگر دارم ... می دونم که کار ساده ای نخواهد بود ... اما ارزشش رو داره ... عواقب جدایی های فامیلی از هم رو زیاد دیدم .. نمی خوام ما هم مثل بقیه بشیم