Saturday, January 30, 2010


برف ندیده ها رو میگیرن








آخ جون برف



با دیدن این عکسها تو سیدنی ... چقدر خنک می شم










Friday, January 29, 2010

اینجا هم مثل همه جای دیگه زند گی روند خودش رو داره .. من هر وقت که این ور میام نمی دونم دیدید این اول فیلم های والت دیسنی که تو کارتون طرف یه کتاب داستان بزرگ بچه ها رو با عکسهای رنگیش باز می کنه و یا شاد گاهی هم می پره توی اون کتاب ... با اومدن به هلند من هم انگار اون کتاب رنگی رو باز می کنم و می پرم توش .. خودمو داخل قصه های اون کتاب می کنم .. قصه های زندگی خونواده خودم .. با خونه های شکلاتی .. داستانه های هانسل و گرتل بچه گی هام ... آره .. همونطور که وارد شهر قصه می شم .. اما نه اون شهر قصه ایرانی که همه مون می شناسیمش .. این کمی فرق داره .. خونه های خوشگلی که از بیرون کوچولو به نظر میان ... شکلاتی و رنگی ... هلند همیشه واسه من همین بوده و هست .. می دونم که یه روز واسه همیشه میخوام برم تو این کتاب و دیگه از این شهر قصه بیرون نیام .. برام جالبه این حس ... تمام ساعتهام رو با خانواده ام می گذرونم .. با تک تکشون ... کلی از بچه گی ها می گیم .. شوخی می کنیم .. با خواهرم می ریزیم سر علی ... کلی علی رو اذیت می کنم .. کمی شکم آورده ... رفتم سراغش و یه دستی رو او ن شیکم می کشم و می گم : ببینم این بشکه فروشیه ... بعد آروم می رم سمت خشتکش ... به شکلی که مثلا دارم معاینه اش می کنم ... بلند می گم .. ببینم شیرش هم کار می کنه یا نه ؟؟ سریع دستم رو پس می زنه که .. بکش اونور دستت رو بچه ... بعد می رم سمت باسن سکسی اش .. میگم: حیف شد .. مثل اینکه تهش سوراخه .... بعدش کلی هم می خندیم . داد علی در اومده و هی می گه : مامان بیا منو از دست این دخترات نجات بده ... آره .. درست مثل قدیم ها .. وقتی همه مون دور هم جمع می شیم .. خونه همون فضا رو پیدا می کنه ..علی بهم میگه که قدیم ها که عکس مایکل جمع می کردی .. یه بار پسر اسکویی .. یه ده تایی عکس آورده بود بده بهت ... نبودی داد به من که بهت بدم .. منم دونه ای پنجاه تومن بهت فروختم .. یاد م میاد اون موقع ۵ تا بیشتر نتونستم بخرم .. این پسر اسکویی یه طورایی واسه من اونموقع آب تو دهنش کش می اومده یا بقول این وری ها نسبت به من کرش داشت .. با شنیدن این حرف می گم .. نامرد زود باش پولام رو با بهره اش پس بده ... بهش می گم با بقیه عکس ها چی کار کردی ؟ .. می گه بردمشون مدرسه فروختمشون .. اون موقع ها مایکل واسه خودش خری بود و خیلی معروف ..اینا یعنی حرف های نگفته .. با وجود سالیان درازی که ازش گذشته ... ما داریم راجعبش الان با هم حرف می زنیم .. از اتفاقات مختلفی که افتاد .. وقت و بی وقت و اینکه ما چه احساسی داشتیم و یا عکس العمل ما چی بود و برای چی ....خلاصه که خیلی مزه می ده ... کلی هم خرید کردم این روزها

Thursday, January 28, 2010

letz go shopping ... joOon...

Tuesday, January 26, 2010

spenidg my cold nights with family .. & I am loving it ..

Monday, January 25, 2010

from summer 2 winter ...

هلندم ... خوب اینجا زمستونه اما واسه منکه از جهنم سیدنی اومدم بیرون .. همچین ها هم بد نیست که کمی بلرزم از سرما و یه تنوعیه .. زیاد نمی مونم واسه همین میخوام تا میتونم اوقاتمو با خانواده ام سر کنم و زیاد آن لاین نیام ... بلاگم هم این مساله رو خوب
درک می کنه ..از آخرین باری که از این خونه پدری بیرون اومدم .. حال و هوای این خونه خیلی غمگین بود .. پدر تازه رفته بود و ما همه عزا دار ... واسه منکه از حدود یکسال و نیمی هست این چهره از خونه تو ذهنم بود .. با اومدن این بار .. حس می کردم که هوا و فضای خونه کمی بهتر شده ... مامان کلی تغییر دکوراسیون داده و حسابی سنگ تموم گذاشته ... منی که مرتب می گفتم بهش از اینجا برید .. چون می خواستم یه تنوعی به زندگی بقیه داده بشه ... خیلی خوشم اومد که اینجا بقولی تازه شده ... این به روحیه غمگین بچه ها خیلی کمک کرد و بهتر شدیم ... غم پدر همیشه با هامونه ... اما امید به ادامه نرمال و روند زندگی بیشتر شد .. الان دارم از اتاق پدرم اینا رو می نویسم ... اینجا هم خیلی تغییر کرده ... دوباره یه کی دو تا از دوستان قدیمی رو تو فیس بوک پیدا کردم .. کلی عکسهای دوستان رو به مامان و ناهید تو تلویزیونشون انداختم که ببینن .. مامان خیلی براش جالب بود .. و اینکه من اینطوری بالاخره پیداشون کردم و باهاشون در تماسم
نمردیم و بالاخره این سریال ویکتوریا رو دیدیم ... فارسی وان تو اینترنت نیست .. خسیس ها .. خوب ما هم کلی گشتیم آن لاین و پیداش نکردیم ... تا اینجا که من می بینم تلویزیون های ایرانی پر شده از سریال های آبگوشتی کره ای .. البته ویکتوریا تا اونجا که دوستا ن می دونن کره ای نیست .. فکر کنم کلمبیایی باشه .. مطمین نیستم .. اما کره ای نیست ... دیگه توجه کردم که این برنامه های ساتلایت های ایرانی زیاد رنگ و بو نداره مثل سابق ... یعنی زیاد جذاب نیست ...هنوز خوابم تنظیم نشده .. بدن دردم کمی بهتره... همه مال جت لگه ... می دونم .. تا میام بهتر بشم باید برگردم ... امسال برخلاف همه سالها که می اومدم اینور و حسابی بار داشتم .. خیلی سبک سفر کردم . چقدر راحته ... دیگه دنگ و فنگ چمدون و این مزخرفات رو نداری

Saturday, January 23, 2010

Akheysh ... just had my feet massage in Singapore Airport ... well after long flight ....
good bye hot Sydney ...hello cold europe ....

Tuesday, January 19, 2010

ove .. love .. love ..endlless summer days in sydney ... Sunny Days .. sydney warm beaches ... best place to have fun eva ....

Friday, January 15, 2010

یادی از روزهای بی خیالی

پروانه مقامی و پرستو .... این همون پذیرایی خونه آقای مقامی
بود که من بچه گیهام خیلی خوب یادمه .. بخصوص اون عکس بالای دیوار که جوانی های آقای مقامی .. پدر پروانه بود

پرستو با خواهر بزرگه پروانه .. خانم مقامی ... دهن باز پروانه موقع لونبوندن کیک .. نمی دونم این خونه ماست یا کسی دیگه

پروانه مقامی ..الهام دبیریان .. شادی شادیانی .. مرجان عسگری... فکر کنم اونی هم که یه چنار جلوی صورتشه ... حاجیته .. میگم ها ... هنر عکاسه رو داریدش که ... اونی که یه بچه بغلشه ... سیرانوش نوری مقدم .. برو قربون قدم .. هه هه هه ... و اون پسر کوچولو هم داداشش کیانوش که محمد صداش می کردن .. باورم نمی شه ناهید می گفت محمد الان یه پسر داره

تو این عکس .. پروانه مقامی و پرستو هستن ... این همون بلوک ها و ساختمونهای خونه هامون بود ... یعنی الان چه شکلی شدهاون خونه ها و ساختمون ها ؟؟؟

شادی شادیانی .. مرجان عسگری ... پرستو ... بقیه شون زیاد یادم نیست

Thursday, January 14, 2010

If you want to translate some items or texts ...here you can see
how it works .it does help to translate like from Farsi to English or else ... I though its a good idea to try.. when I was looking at some Farsi translated text from some English ones ... well I think it needs some improvements ... but it's still intersting to see how...

here is
another if you want to translate text, web pages and documents as well . you can change it in to plenty other languages . Its kinda handy I guess .

Saturday, January 09, 2010


این قالب جدید رو زدم چون فکر کردم قالب قبلی کمی بورینگ شده واحتیاج به تنوع بود ... کمی هم دارم با کدهاش ور می رم که بهترش کنم
خوب مثل اینکه باز ما به یه بازی دیگه دعوت شدیم
کدوم رنگ رو همیشه دوست داری و کدوم رنگ رو نمی تونی هیچ وقت دوست داشته باشی؟

یه مدتی از رنگهای تیره خیلی بدم می اومد ... چون همیشه باید تو مدارس و اینا از این رنگ ها استفاده می کردیم .. اما الان همه رنگ ها رو دوست دارم و از هیچ رنگی بدم نمیاد!! عاشق قرمزم .. از اونها که قرمز گوجه ای اند ها .. گوجه فرنگی رسیده .. دوزاری افتاد

یه آرزو بکن

آرزوهام بیش از یک دونه است

کسی که بخوای سر به تنش نباشه؟

خیلی ها هستن

کدوم یکی رو بیشتر دوست داری … یه ویلای لوکس کنار دریا و یا یه واحد تریبلکس بالای برج؟

یه ویلای لوکس کنار دریا

عشق یعنی چی …؟

علاقه ی شدید قلبی

می خوای به معشوقت ٢٠ شاخه گل رز بدی… چند تاش رو سفید و چند تا رو قرمز انتخاب می کنی؟

همش قرمز

لباس رسمی دوست داری بپوشی یا اسپورت؟

بستگی به جاش داره!! اما معلومه با اسپرت راحتترم خوب

دوست داشتی چه شکلی باشی یا شبیه کی باشی؟ ...از نظر ظاهری میگم

خود خودم .. بخصوص که فکر کن بعد از بیش از بیست و پنج سال دوستان رو که دیدم باز به خودم خیلی امید وار شدم

علم بهتر است یا ثروت؟

هر دوتاش در کنار همدیگه
اما اینو می دونم و بخوبی تجربه کردم که علم به تنهایی به آدمها شعور لازم رو نمی ده .. بخصوص واسه اونی که فقط و فقط واسه مدرکش و یدک کشیدن القاب و کمبود های شخصیتی و عقده های روانی خودش ..دنبالش باشه ... نباشه سنگین تره

تو مدرسه از کدوم درس بیشتر بدت میومد؟

دینی و مزخرفاتش و همیشه هم معلمه مارو می انداخت بیرون .. چون واسه سوالاتم جواب قانع کننده ای نداشت

تا حالا دل کسی رو شکستی؟

اوهوم

خودکشی خوبه یا بد…؟ چرا؟

بده چون نشونه ی ضعفه و ضعف توی هر چیزی بده

تا حالا کسی رو از خودکشی منصرف کردی؟

نه

به طالع بینی اعتقاد داری؟

نه
اما واسه فان گاهی دنبالش می کنم .. اونم از سر کنجکاوی

داری حسرت چی رو می خوری؟

…..شاید فرصتهایی که هدر دادم در حالی که میشده خیلی مفید باشن

به سرنوشت اعتقاد داری یا مختار بودن انسان…؟

هنوز به مختار انسان و اینکه نحوه انتخاب ما ... بد یا خوب .. زندگی ما رو می سازه

به نظرت آیا فرقی بین سیاستمدارها هست؟ چه حاکم باشه چه اپوزیسیون …؟

نوچ، همه شون از دم فکر منافع خودشون هستند

از مرگ می ترسی؟

نه .. با مرگ این سفر تموم میشه و میره پی کارش

فکر می کنی در راه عشق می تونی تا آخر راه بری؟

دوست دارم که بتونم

کدوم میوه رو بیشتر دوست داری؟

من معمولا همه میوه ها رو دوست دارم

والاترین نشانه عشق چی می تونه باشه؟ بوسیدن یا بغل کردن…؟

هیچکدوم!!! گذشتن از خود به خاطر معشوق، والاترین نشانه ی عشقه!! کاری که بارها کردم و از عاطفه و احساسم هیچ وقت قفسی واسه اش نساخته و و نخواهم ساخت

مرد بودن بهتره یا زن بودن؟

نمیدونم….. هردوش یه گهه

انتقاد پذیری؟

نه زیاد .... البته به اینکه چه کسی انتقاد کنه و چه جوری انتقاد کنه هم خیلی ربط داره

اجناس چینی

چی بگم والا!!؟

به ریش سفیدها احترام میذاری؟

بستگی به ریش سفیدش هم داره خوب

فکر می کنی بتونی جلوی جمع سنت شکنی بکنی؟ می تونی نگاههای تحقیر آمیز مردم رو تحمل کنی …؟

من همیشه سنت شکن بودم میدونم که اعتماد بنفس خیلی بالایی داشته و دارم ... یه چیزی تو مایه های اینکه تو ایران به طرف می گن : بچه پر رو ... .. البته شکستن سنت های مزخرف و بی معنی .. بعضی سنت ها قشنگه .. مثل برگزاری عید که تا زنده ام .. مهم نیست کدوم کشورم .. اونو انجامش می دم

سه میلیون دلار پول داری! باهاش چیکار می کنی؟

آرزوها و هدفهای "پولی"م رو برآ ورده میکنم

کدوم ترشی رو بیشتر دوست داری؟

ترشی میوه

در مورد نوشیدنی ها…؟

آب، و آبمیوه… می دونم دارم بورینگ می شم برای سلامتی و بدنم خیلی ارزش قایلم .. واسه همین هم خیلی مراقبم که چی بخورم و از چی دوری کنم... می موسا درینک واسه مید دی ها بد نیست ...گاهی موکیتو .. یام ... یه گیلاس شراب قرمز هم واسه ناهار بد نیست

مردم در موردت چی میگن؟

فکر نکنم زیاد بد بگن

شکست یعنی چی؟

یعنی ضعف نشون دادن تو هر چیزی

آنالوگی یا دیجیتال…؟ ...منظورم اینه که تو کارات دقیقی یا هرچه باداباد

گاهی دقیـــــــــــقم .. گاهی هم باداباد

کدوم کارتون رو بیشتر دوست داری؟

تنسی تاکسیدو و چارلی ... هاچ رنبور عسل .. فلینگ استون ..تام و جری .... سی مپسونز... ساوت پارک ..کارآگاه گجت ... ووووووو

مطیعی یا سرکش؟

بیشتر وقت ها سرکش، گاهی هم مطیعم! بستگی داره به موقعیتش

حرف آخر… اینکه تمام دوستان که بلاگ دارن به این بازی دعوتن .. چاکریم
Its hot & scorching day in Sydney ... wanna go to Sydney Festival soon ...

Thursday, January 07, 2010

old friends

خیلی وقت بود به دوستان قدیمی ام فکر می کردم .. تو زمانی که من بزرگ شدم .. به سن بلوغ رسیدم و بعدش .. خیلی چیزها سریع اتفاق افتاد .. تا خودمو اومدم بشناسم انقلاب شد .. بعدش جنگ ... وووو ... تو همین بل بشو .. خوب خیلی چیزها تغییر کرد ... منهم خیلی از دوستام رو حالا به هر دلیلی از دست دادم .. خیلی هاشون اونموقع که من ایران بودم .. از ایران رفتن و قطعا منم دیگه باهاشون رابطه ای نداشتم .. این اواخر داشتم فکر میکردم که مثلا الان بی تا چی کار می کنه .. عروسی بی تا بودم .. حتما الان بچه هاش خیلی دیگه گنده شدن ... یا مهران .. عروسی مهران هم رفتم .. آخرین بار مهران رو تو یه درمانگاه دیدم تو ایران که بودم ... یه دستش یه بچه اش بود یه دستش اون یکی .. با دو تا دندون جلوش هم سعی می کرد چادرش رو محکم بگیره .. مهران بعد از ازدواجش چادری شده بود .. صورت خوشگل و بی خیال مهران تبدیل شده بود به یه زن خسته و با استرس که خیلی دلمو می سوزوند وقتی نگاش می کردم .. قلبا خیلی دوستش داشتم ..یا سیرانوش ... ملاحت ... الهام رو یه بار کاملا اتفاقی تو یه استخری سمت فکر کنم تهران پارس که می رفتم دیدم که شده بود معلم شنای بچه ها .... و تازه ازدواج کرده بود ... یا شهلا رو که حامله بود و خیلی اتفاقی با اون شکم گنده اش تو خیابونی .. دیدم .. یاد این حرف نرگس افتادم که می گفت : زهره جان الان همه مردا ازمون می خوان چادری بشیم .. وگرنه شوهر کجا بود ... هه هه هه .. بعد از قرنی هنوز این کلمه منو به خنده می اندازه ... بگذریم .. همونطور که گفتم یه سری ها هم رفتن از ایران ... مثلا خیلی دوست دارم بدونم فلوریا الان کجاست و چی کار می کنه .. قبل از دیپلم می گفت می خوان برن سوید .. اونموقع ها بازار رفتن ایرانی ها به سوید خیلی داغ بود .. واسه منهم پیش اومد اما مردی که میخواست با من ازدواج کنه .. بغیر از صورت خیلی خوشگلش و جیگر بودنش .. یه دیک هد به تمام معنا بود .. و اینکه .. نه ... اینکار امکان نداره .. با اون نه ... بگذریم .. حتی سعی کردم برم از اطلاعات صدو هیجده ایرانیان با پر کردن اسم و فامیلیشون شماره شون رو گیر بیارم .. مشکل اینجاست که من می دونم بیشتر شماره ها به نام و فامیلی مرد هاست تا زنها ... خوب واسه همین خیلی نشد با این کار کسی رو پیدا کرد .... خیلی از آدمهایی که فکر می کردم اسمشون یادمه تو فیس بوک سرچ کردم ... بالاخره پرستو رو پیدا کردم
مینو رو هم ... حالا می دونم که پرستو تو انگلیسه .. بخاطر دیدن پرستو هم که شده دیگه باید یه انگلیس برم .. جهنم ضرر ...
مینو هم خیلی عوض شده بود خواهرش مینا هم با ناهید تماس داره به تازه گی ... ناهید عکسش رو واسم فرستاد .. باورم نمی شد .. این همون میناست .. بعد از حدود های بیست و پنج سال ... چقدر زمان سریع میگذره ...
پرستو که می گفت خیلی عوض شدی .. اون هم عوض شده .. اما چشماش نه .. هنوز چشماش شیطون بود .. مادرش رو هم دیدم اونجا .. چقدر مادرش رو من دوست داشتم و دارم ... ... خوشحالم که پیداش کردم ... باز هم می گردم .. تا زمانی که بقیه دوستان رو پیدا کنم .. ببینم بعد از این همه سال الان چی شدن و چی کار می کنن ...
و فکر می کنم این یعنی برگشتن به همون ابتدا .. شروع خودم و شناخت خودم ... اینکه چی بودم و چی هستم الان .. برداشتم از آدمهای اطرافم چی بود و حالا چی هست .. شاید باورتون نشه .. اما چند روز بود داشتم به مادر ناتنی مینا و مینو .. رویا خانوم فکر می کردم .. غافل از این که زمانی که من داشتم به این زن فکر می کردم اون تو تهران تو آشپزخونه اش داشته جون می داده ... خودم هم خیلی از این قضیه تعجب کردم .. زنی که تنها مرد
با فکر کردن به این ها به این بیشتر می رسم که از آدمها یاد و خاطرات خوب یا بدشون واسمون می مونه و بس .. زمان سریع می گذره و فکر اینکه چی چیزهای کوچیک و گاهی مسخره کلی مسایل واسمون اونموقع بوجود میاورد ... دوستی ها ... مهمونی ها .. برداشت اونها از ما ... و بلعکس .. چه زندگی هایی داغون شد .. چقدر همه عوض شدن .... آره ... اینجوری هاست

Wednesday, January 06, 2010

بهش میگه : مرد .. بیا به فکر بچه باشیم ... مرد میگه : بچه می خوای چی کار ‌؟؟‌... میگه : خوب فردا می افتی می میری .. من می مونم ته نا
مرد میگه : راستش من با شناختی که از تو دارم ... نود سالت هم بشه .. مردای بیست ساله تور می کنی ... نترس ته نا نمی مونی ... این بیست سال عمر مفید ما رو با بچه به گه نکش سر جدت ..اونموقع نه تو آزادی داری نه من که راحت باشیم وهر کار که خواستیم .. بکنیم .. بزار حالمون رو بکنیم

Monday, January 04, 2010

my lazy days ....

اینروزا خیلی با تعطیلی هام حال می کنم .. چند تا از کتابهای گابریل گارسیا مارکز رو خوندم .. هنوز چند تا دیگه مونده .. اما خیلی باحاله کتاباش .. از اونها که دوست داری وقتی شروع به خوندن کردی دیگه نمی خوای تا زمانی که تموم بشه .. بی خیال خوندنش بشی ... کلی هم فیلم دیدم و می بینم کلی ورزش .. خرید ... خلاصه که عاشق این تعطیلات سیدنی این موقع های هر سال .. می دونم یه روز که از اینجا برم ... چقدر دلم واسه سیدنی تنگ می شه و هوای جیگرش تو کریسمس ها و نیو یر هاش

Friday, January 01, 2010

firework @ sydney ...








Like most of people I was when I was watching Sydney's firework .. I realised this
year was the best ever .. here are some pictures
here .. compare to Paris and well .. some other countries .. well
London and Moscow was OK .. but Paris .. give me a break .. tight ....sses ..
common .. no fireworks .. heh heh hehehe ...