Monday, November 30, 2009

چند وقت پیش با یه دختر ژاپنی که اینجا داره داره تو یه کالج خصوصی نتراپت میخونه صحبت میکردم ... من خیلی دوست دارم که راجع سفر به جاهای مختلف با مردم صحبت کنم .. جاهایی که رفتم یا هنوز نرفتم و دوست دارم برم .. فرهنگ های مختلف و اینا .. بگذریم .. در مورد ژاپنی ها ازش میپرسیدم .. انگلیسی اش بدک نبود واسه همین با هم خوب حرف میزدیم .. گاهی حس میکردم که تو بیان بعضی کلمات کم میاره واسه همین سریع درستش میکردم .. از ژاپنی ها می پرسیدم و زبانشون که کمی سخته و من دارم واسه نوشتن گاهی تمرین میکنم ... خودش مدتها تو کره درس خونده بود ولی چون رشته اش رو زیاد دوست نداشت ولش کرده بود .. میگفت که ژاپنی ها هنوز کمی سنتی رفتار میکنن اما نسل های جوونشون مثل من دیگه زیاد و خیلی اهمیتی به این مسایل نمی دن و راحت ترن .. بهش گفتم که من داکیامنتری زیاد دیدم راجع به شما که مثلا واسه کار و خصوصیات کاری .. فردیت زیاد معنا نداره و همه باید گروهی باشن .. یعنی خواسته های فردی معمولا قربانی خواسته های گروهی میشه ... کمی به اخلاق ایرانی ها هم نزدیکه .. بگذریم ... میگفت دقیقا همینطوره که میگی ... اما من معمولا واسه خودم زندگی میکنم شاید واسه همین زیاد اونجا نیستم یعنی کشورم ومیگم ... داشتم فکرمیکردم یه بلک شیپ دیگه.. بعد خیلی ازکاروسوسایتی اونا صحبت کرد باهام .. من حتی ازاین زنیکه "اوشین" هم ازش پرسیدم ... نمی شناختش .. گفتم تیری در تاریکیه دیگه ... شاید میدونست ... بعدشم بهم میگفت کره ای ها بنظرمن بیشتر از ژاپنی ها صمیمی ترن ... من کمتر حس غریبه بودن اونجا میکردم ... البته من بوی فرندم کره ای بود اما باز با این حال ... بهش گفتم اگه کسی باهاشون انگلیسی حرف بزنه .. جواب میدن یا مثل فرانسوی ها بر برنگات میگنن .. گفت خوب چون انگلیسی شون خیلی خوب نیست و خجالتی هم هستن واسه همین کمی مشکله که باهاشون بتونی بخوبی و از اون طریق ارتباط برقرار کنی ... دیگه اینکه با من از گرونی زندگی اونجا میگفت و اینگه فرقش با زندگی تو سیدنی ... میگفت توکیو خوب گرونه .. مثل سیدنی ... گفتم: سیدنی این چند سال اخیر که بدتر هم شده ... گفت شهرهای کوچکتر ژاپن خوب زندگی ارزونتر و راحت تره ... در مورد اینکه خیلی راجع به رفتارهای اجتماعی و شخصی آدمها تو اونجا میگفت چون خیلی انتظار بالاست از مردم .. بیشتر زن ها و البته مرد ها هم گاهی ... اینه که فشار روحی هم زیاده .. مردم خیلی کار میکنن و این اعتیاد به کار خیلی معمول به نظر میرسه چون پول لازم دارن که خرج زندگی سنگین رو بتونن بدن ... و به همین دلایل هم افسردگی زیاده .. راجع به فیلم های ژاپنی با هم زیاد حرف زدیم و بهش گفتم این فیلم هارد کندی که الن پی ج توش بازی کرده در واقع یه داستان واقعی به دختر ژاپنیه .. ندیده بودش و گفت حتما نگاش می کنم
.....
......
ژاپن کشوریه که حتما ارزش دیدن رو داره ... میدونم که تو لیستمه که برم و ببینمش ... حالا ببینیم کی میشه اینکار رو کرد

Sunday, November 29, 2009

sex and da city 2 ...

I am so excited to see " sex & the city movie 2 " ... it will be ready soon ... Akh jon ... I was reading some story line and the things we will see in this movie soon ... this one ganna be even bigger than the previous one ... so .. yeah ... that's all kool ...

Saturday, November 28, 2009

....مهاجرت به توان دو

دو شنبه امتحان دارم و یه کلمه هم درس نخوندم ... خیلی تنبل شدم ... شاید هم فکران خسته .. اما این آخریه
دیشب داشتم با مامانم صحبت میکردم .. از وضع زندگی تو اروپا خسته شده ... فکر می کنم خواهرم با خانواده اش هم همینطور ... بهش میگم .. میخوای بیایین اینجا ... این چیزایی که میگه زیاد اینور نیست .. یعنی داشت از مشکلات کاری و اینا اونجا می گفت .. خیلی با هم صحبت کردیم .. گذاشتم حسابی درد و دل کنه .. میگفت امشب در ضمن عروسی علی .. پسر دایی منه ... ما که از وقتی اومدیم اینور این عروسی کازین ها رو همه رو از دست دادیم .. به مادرم میگم .. میخوای بری ایران زندگی کنی ؟ ... میدونم که واسه گشتن و دیدن اقوام میخواد بره .. اما واسه زندگی کردن نه ... دوست نداره .. تازشم همه بچه هاش اینورن .. کجا میخواد بره .. بهم میگه من که تنها نیستم بیام سیدنی زندگی کنم بچه ها هم باید باشن .. مهاجرت دوباره این قدرها هم آسون نیست .. تا بچه ها کوچیکن میشه همه جا بردشون .. بزرگ که میشن هر کسی یه نظری میده و اینکه دیگه به اختیار خودت نیستی ... حرفش رو بخوبی میفهمم ... اما اگه بخواد بیاد اینجا .. یعنی همه شون ... خیلی خوب میشه ... فعلا که نمیان چون هنووز بچه های ناهید باید درس و دانشگاه رو داشته باشن اما بعد ببینیم چی میشه و چی کار باید کرد .. میدونم که تغییر واسه همه ما مشگله اما باور دارم کسی که یه بار این مهاجرت رو انجام داده باز هم میتونه اگه لازم بشه .. اینکار رو بکنه و بره یه جای دیگه .. خوبیش اینه که ما اینجا یا کشوری که توش هستیم دیگه گیر نکردیم ... از ایران بیرون اومدن و زندگی تو غربت رو تحمل کردیم .. پس بیرون اومدن از این جا ورفتن به یه جای دیگه واسه زندگی بهتر هم به اون اندازه سخت نیست ... دلتنگی داره .. زحمت داره .. اما غیر ممکن نیست ... میشه گفت تنوع هم داره و اینکه محیط جدید خیلی وقتها روحیه روتغییر میده ... البته قبول دارم که مثلا واسه کسانی به سن و سال مادرم خیلی سخت تره .. مسایلی مثل یادگیری یه زبان دیگه و ووو ... اما اگه همه با هم باشیم این حس در کنار هم بودن خیلی وقتها بهمون آرامش هم میده و سختی هامون رو کمتر میکنه .. با هم بودن باعث میشه محکمتر هم بشیم ... تا ببینیم چی پیش میاد

Thursday, November 26, 2009

هفته دیگه کلاسام تموم میشه .. یه امتحان مهم دیگه مونده ... هفته ای که گذشت دو تا داشتم که یکیش عملی بود و یکی دیگه اش هم نوشتنی بود ... خوبیش این بود که این امتحان کتبیه .. بیشترین نمره و امتیاز مال حاجیت بود که دایان .. معلمم جلوی همه گفت ... کمی پیچیذه بود و چند تا از بچه ها باید یه بار دیگه ... ری سیت بدن ... یعنی دوباره ازشون امتحان میگیره وگرنه ... بقول مسافران ... فرت
یکی دو تا بلاگ جدید گیر آوردم که مال بچه های سیدنیه ... یکیش که فرزامه و خیلی با حوصله همه چی رو مینویسه ... کلی هم تو بعضی پست های خنده دارش که داشتم یه سره أرکایوو پستهاش رو میخوندم .. خندیدم
خیلی خوب می نویسه و همه چی رو راحت میگه ... گاهی وقت کنم باز بهش سر می زنم واسه پست های جدیدش
دیگه اینکه فیلم های ایرانی و سریال هم دارم میبینم ... توسط همین چند تا سایتی که قبلا گفتم ... واسه تنوع بد نیست
دوباره کریسمس داره میاد ... همه حال و هوای خرید رو دارن .. سر همه شلوغه و گرم واسه کاراشون ... چقدر زمان زود میگذره

Wednesday, November 25, 2009

hAPpy anniversary aziz ...

Sunday, November 22, 2009

22 nobember ... very hoOot Sweaty one in sydney

bye bye 40.... wow ... what a year I had ...so much changes and all quick ...
seems like my life starting over again ... I am not sure if this make any sense but I have different view from this age ... I really love it.. every thing is so real .. and getting wiser is something I really enjoy it ....I don't know about you but I love this age.. some people might scared and not comfortable with that .. I don't know.. I guess its comes from the character and personality or might be because they believe all the bull shits the society tells them but for me this decade of my life give me deeper meaning
... seeing the world from another angle .. more wisely and
that's gives some meaning we never had before .. that's why I love experience it
.. I wonder what 50 or 60 will give it to me .. but I guess more
enjoyment and appreciation of life ..

Saturday, November 21, 2009

داشتم این آلبوم جدید شورت زا .... ... اوپس .. مرتظی رو که جدیدا دانلودش کردم گوش میدادم .. خوبه که شاده ... چو ن اصلا حوصله آهنگای زوزه ای و چس ناله ای ایرانی رو ندارم ... این ترانه اولش وصف حاله خود حاجیته ... همین که اسمش ...." یه وقت خانوم بدش میاد"... هه هه هه .. بگذریم ... چند تا ترانه اول این آلبوم جون میده واسه رقص
و ترکوندن

Sunday, November 08, 2009

body & mind festival ...

امروز رفتم یه سر سمت دارلینگ هاربر نمایشگاه بادی اند مایند ... فکر می کردم که زیاد توش نمونم ... چون اولش کمی برام بورینگ بنظر رسید ... اما کمی که گذشت ... دیدم همچین بد هم نیست ... کلی تو غرفه هاش گشتم و ملت رو نگاه میکردم که سرشون گرمه به تماشا و خرید و اینا ...اولش که این گروه سایناتولوجی ها بهم گیر دادن .. من زیاد به مزخرفات اینا توجه نمی کنم .. بخصوص از وقتی که تام کزوز این اس هال خیلی اینا رو دنبال میکنه ... تو ایران وقتی تین ایجر بودم پدرم یه سری کتاب آورد خونه و گفت اینا غیر مجازه .. و داشت میخوندشون شاید هم رو کنجکاویش یا هر چی ... یکیش به اسم ارابه خدایان اولین کتاب اریش فون دنیکن ...اریک فون دنیکن
بود و یکی دیگه اش .. طلایه خدایان ........ بعد هم در مجموع گفت که این مسلک چه جوری هاست ... این قضیه و مسلک خیلی قدیمیه .. اما فکر کنم هالیوددی ها اخیرا کشفش کردن و دنبالشن ... بگذریم بهم چند تا دی وی دی دادن که نیگا کن و کمی آشنا بشو ... ما که خیلی وقته آشنا ایم ... اما دنبال این نیستم که هیچ حقیقتی رو کشف کنم .. بقول این یارو تو فیلم فریاد مورچه ها ... حقیقت مطلق .. فاشیستی میاره ...
.....
......
نه .. من نمی خوام فاشیست باشم ... همین ... ناهار مزخرفی داشت .. اما چاره نبود .. گشنمه ام بود و خریدمش .. موقع غذا با خانمی مسنی همراه شدم سر میزم و با هم کلی حرف زدیم .. اصلش انگلیسی بود اما خیلی سال بود این ور بود .. برام گفت که زمان شاه سابق چند روزی با همسرش رفته بوده سمت ایران و اون ورا رو گشته بعدش هم رفته ترکیه ... کلی با هم گپ زدیم و من چون واسه صورتم وقت گرفته بودم بعد از ناهارم ازش جدا شدم .... بگذریم سه تا پیرهن خوشگل خریدم که خیلی باحاله .. از این ابریشمی ها که خیلی رنگهای قشنگی داره و سبک و خنکه و جون میده واسه تابستون .. همراه با اون هم دی وی دی بهم داد که ببینم چه جوری میشه به مدل های مختلف پوشیدش چون هر پارچه اش لایه لایه است با طرح های خیلی قشنگ و رنگای خوبش و با گره های مختلف میشه مدل های مختلفی ازش روی تن درست کرد ... هم سایز بلند گرفتم و مدیوم .. بلند واسه اینکه هنوز پیرهن های ماکسی مده ... خوب اینم کادوی خودم به خودم که تولدم نزدیکه ... کلی از وقتم رو دادم به یه بیوتی شن که با دستگاهش یه نترال فیس لیفت بهم بده ... خیلی صورتم حال اومد ... بعدشم رفتم از این جلسه های مدیتیشن که کوتاه بود اما خیلی عالی بود .. اولش که نشستیم واسه تمرکز گفت یه خاطره خیلی خوب و شیرین رو به یاد بیارید .. نمی دونم چرا یهو بچگی خودم رو دیدم که دستا و بازوهای کوچولوم رو دور گردن پدرم حلقه کردم و تو آُغوشش ام ... خیلی حس خوبی بهم داد .. من خیلی سال پیش مدیتیشن و یوگا میرفتم و دنباله روی ساها جا یوگا بودم ... این جا تو سیدنی خیلی جاها داره و تو اروپا و غیره هم زیادن ... .. بستن تمام درهای زندگی و متوقف کردن چند دقیقه ای موقت واسه روحیه افرادی که خیلی سرشون با مزخرفات روزمره گرمه .. چندان هم بد نیست ... کمی آرامش به آدم میده .. که خیلی لازمه ....
این موقع های سیدنی رو خیلی دوست دارم .. اواسط بهار و اوایل تابستون همیشه یه چیزی اطراف سی تی هست که بشه سرتو گرم کنی . .. مارکت های خوب و متنوع .. فری میوزیک ... رقص ... شادی .. اینا خیلی آدمو رلکس میکنه ... کمی که خسته شدم گفتم برم خونه که درس بخونم ... بیرون هم یه سری بلی دنسر بودن که داشتن برنامه اجرا میکردن .. سبکشون همون مصری بود که من دوست دارم و سالها پیش اینجا کلاساش رو میرفتم ... از اون روزا خیلی وقته که میگذره .. ماهم برنامه های گروهی و رقصای گروهی زیاد داشتیم .. واسه فستیوال ها .. یادش بخیر .. با یاد آوری این خاطره به خونه برگشتم

Friday, November 06, 2009

chilling out ...

Today I went to see Vanessa ... its the last time I've seen her before she leaves to Melbourne ... we had long chat .. talking about the future ... some plans and what we want to do ... had some shopping and now just chilling out & watching some movies on line ... she leaves for 10 of November ... I am not sure when we will meet again by now .. but I know we will in the future ...