Saturday, October 31, 2009

Halloween party

دیشب اینجا شب هالوین بود ... خیلی ها میگن استرالیایی ها زیاد دنبال جشن هالوین نیستن .. چون اصلش امریکاییه .. من این قضیه رو باور ندارم چون از زمانی که من اینجا اومدم دیدم که خیلی ها اینکاررو میکنن .. و فرقی هم نمیکنه که از کدوم کالچری باشن ... من توسط یکی از دوستان قدیمی ام دعوت شده بودم به یه پارتی سمت چتسوود ... قرار شد عصری لباس هامون رو تو خونه بوی فرند دوستم که سمت سیتی بود عوض کنیم ... کلی خندیدیم و دوست من هم نامردی نکرد هی مشروب بود که واسه ما میریخت ... بعدش طرفای ساعت هشت شب یه گروه از دوستای دیگه اش اومدن اونجا و با ماشین راه افتادیم که بریم .. خیلی هاشون رو یه کی دو سالی بود که ندیده بودم ... خوب بود .. دیدن لباس های مختلف و خوردن خوراکی های عجیب غریبی که تازه گی ها مد شده این ور ... از این انگشت های مثلا مرده ها و غیره ... چه بازاری داره این قضیه اینجا .... سعی کردم تا میتونم نوشیدنی بخورم .. حتی دیر وقت هم که اومدم خونه کلی آب خوردم تا صبح هنگ اورم کمتر بشه .. بخصوص که میخواستم کمی هم درس بخونم ... الان کمی بهترم ... میدونم عکسامون الان آن لاینه ... قبل از دوش گرفتن سر صبحی ... اما خوب بود و فکر میکنم به این پارتی احتیاج داشتم

Tuesday, October 27, 2009

.... خود سانسوری فرهنگی

امروز داشتم تو سایت ایرانیان مطلبی از خانم
Parinaz Samii
میخوندم ... من اصلا با اینکه خیلی ها میگن این زن نیست و آی دی زن داره و یه مرده که به نام یه زن مینویسه کاری ندارم .. از نوشتن های بی پرده اش که خیلی راهت و زیبا مینویسه خوشم میاد ... ما در فرهنگمون و بخصوص در میان زن هامون نداریم کسی که بخودش جرعتی بده و اینطور بی پروا بنویسه .. اونم راجع به روابط جنسی اش و غیره ... کاری هم ندارم که اینا واقعیه و یا فقط یه داستان ... مسایل و روابط جنسی آدمها یه مورد کاملا شخصیه و اصلا ربطی به این نداره که مرتب در موردشون قضاوت های سطحی و پیش پا افتاده بشه ... بیاد میارم وقتی تو خیلی وقت پیش ها ممبر سایت اقاقی بودم ... این سایت بدلایل کم ظرفیتی و ایرانی بازی خیلی آدمهایی که بعدا توش اومدن و فضاش رو به گند و یه جنگ داخلی کشیدن ... از طرف مدیریت سایت بسته شد .. حق هم داشتن ... جمع کردن اون همه ایرانی در کنار هم که منجر به جنگ اعصاب نشه .. خیلی انرژی میخواد ... اما این سایت اولش که باز شد خیلی باحال بود .. از همه دنیا ایرانی ها دور هم جمع شدن .. فیلم میدیدن .. صحبت میکردن .. کلی تبادل نظر میشد .. شنیدم خیلی ها هم با هم ازدواج کردن .. هه هه ... من هم تو همون اوایلش شروع کردم توش نوشتن .. من به دلایلی که اونجا شعرام رو و مطالبم رو خیلی باز مینوشتم .. خیلی فکر میکردن من نرم .. نه ماده و با یه آی دی فیمل میام آن میشم ... تا اینکه یه روز خانمی به اسم سارا از اطریش که بعدا فهمیدم کلانتر محله است .. اومد تو یاهو من ... .. نگو سارا به همه قول داده بود که من میخوام بفهمم این زهره ار سیدنی واقعا زنه یا نه ... ؟ خلاصه باهام گرم گرفت .. منم عادی باهاش صحبت میکردم .. آخرش گفت : میدونی زهره جان .. راستش این یه بحثه مهمیه که همه بچه ها میخوان بفهمن تو واقعا زنی که اینجا میایی و به اسم زن مینویسی یا مردی .. میشه واقعیت رو بهم بگی .. باورم نمیشد .. گفتم آره بابا .. ماده ام .. چطور مگه ؟؟‌.. نوشته های من مگه چطوریه ..؟ گفت ناراحت نشی ها .. میدونی زن جماعت از درد اینکه نمی خواد کسی روش بد فکر کنه میدونی که ... اینطور نمی نویسه ... گفتم : داری از خود سانسوری فرهنگی حرف می زنی .. میدونم .. اما من زیاد نگران بد فکر کردن مردم نبودم و نیستم .. همیشه گفتم خودت باش و بگذار همونی که هستی مردم بشناسنت یا خوششون میاد یا نه .. این دیگه انتخاب خودشونه .. نمی خوام تظاهربه بودن کسی بکنم که نیستم .. میخوام همونی که هستم و فکر میکنم منو بشناسن .. همین .. هیچ قصد بدی هم ندارم .. سارا گفت : میک رو میزنی صدات رو بشنوم .. واسش زدم .. کم رو هم زدم .. بعد از اون روز چقدر با همه شون صمیمی شدیم .. بعدها رفتم تو رومشون و یکی یکی به همه منو معرفی کرد .. میتونم به جرعت بگم گاهی بیش از ۶۰ یا ۷۰ نفر رو میشد باهاشون حرف زد .. خلاصه که من با اکثرشون آشنا شدم و خیلی با حال بود .. تمام ایرانی های دنیا .. یادش بخیر چه روزایی میرفتم تو رومشون و چت می کردیم .. خیلی وقته که باهاشون زیاد تماسی ندارم .. اما اونموقع ها این سایت خیلی کمک کرد که دوستان زیادی پیدا کنم ... حالا همین قضیه رو این خانومه که خیلی ها بهش گیر میدن .. این زن نیست .. یه زن ایرانی حق نداره اینطوری بنویسه .. اونطوری بنویسه .. بابا ول کنید این افکار رو .. بزارین هر طور که راحته تصمیم بگیره .. من خودم خیلی داستانای غیر ایرانی که ترجمه فارسی شدن .. حتی زمانی که ایران زندگی میکردم نمی خوندم .. اونم همه اش بدلیل این خود سانسوری های فرهنگی مون بود که خیلی از قسمت داستان ها رو طور دیگه ای مینوشتن .. یعنی به یه نحوی دستکاری میشد تو داستان طرف ... البته تقصیر مترجم ها نبود .. اونها هم مجبورن ... و چاره ای ندارن ... و گرنه به دردسر می افتن از طرف دولت و اون کمپانی ناشر ... آره ... یاد اقاقی هم بخیر .. دوران خوبی بود ....

Friday, October 23, 2009

Scream of the Ants...

I watched last night the movie "Scream of the Ants". its about some an spiritual girl who is in love with an atheist. They decide to spend their honeymoon in India. And that's how their journey begins ... I like the character of the guy .. Iranian man and his beliefs. his dialogues regards of life has something to think about.this movie has deeper meaning.. so its not your average typical Iranian movie.. I liked it so I recommend you to watch it.

Thursday, October 22, 2009

khaligi make up ...

خوب تا سریال " آز" شروع بشه کمی وقت دارم که اینجا بنویسم ... نمی دونم شما هم به مکاپ های متفاوت و بیشتر سمت میدل ایست ها یا همون ایرانی و اعراب و ترک و غیره توجه کردید یا نه ؟؟ برای من که اینجا کرس کامل مکاپ آرتیستی رو خوندم و کلی هم تو این رابطه کار کردم و میکنم میشه گفت اکستریمه .. مکاپای اونجا رو میگم ... من از اولش یاد گرفتم که آرایش کم بهترین آرایشه .. خیلی از اشکالات صورت و پوست رو میشه با گریم خیلی طبیعی درست کرد .. اما نه با بتونه کاری صورت طرف و یه خروار کرم پودر مالیدن زیادی رو پوست .... یاد پوست این دختره کارمندم میافتم که چقدر کرم پودر غلیظی میمالید .. یه بار که داشتم فاشیالش میکردم با تعجب شاهد این بودم که با این سن کمش چقدر صورتش چاله چوله داره و پوستش افتضاحه ... میدونم مکاپ زیادی خیلی پوست رو دمج می کنه ... من واسه کلاینت ها مثلا واسه آرایش روز زیاد مواد رو صورت بکار نمی برم بخصوص که اگه اون مشتری بالا ی چهل هم که باشه .. چون آرایش افراد در سنین متفاوت پوست و نژاد متفاوت خیلی فرق میکنه ... تازه خیلی از عروسا و یا مشتری های که من مکاپشون می کنم یه آرایش ساده می خوان .. باور کنید حتی عروس ها ... البته نه همه .. مثلا عروسای هندی و عرب حسابی سرخاب سفیدابی میخوان ... و آرایش طبیعی رو زیاد دوست ندارن ... ... من در مورد این آرایش های خطی یا بقولی خلیجی زیاد شنیده بودم .. وقتی ناهید ایران رفت من کلی ازش سی دی خواستم تا واسم بیاره .. وقتی اینا رو نگاه میکنم میبینم خیلی آرایش غلیظه ... یعنی واقعا مردم اینقدر اونجا آرایش میکنن ... ؟ یا این نقاشی ها و سنگ ها که رو صورتشون بکار می ره ... اونم واسه عروسی ها و پارتی هاشون ... ابروها رو کامل تیغ میزنن .. بعد که با کرم پودر غلیظ محوش میکنن ... برمیدارن بالای ابروشو ن با مداد مدل ابرویی که می خوان .. می کشن ... گاهی فکر میکنم اگه یه روزی ۹۰ سالم شد و اگه همه ابروهام دیگه سفید سفید شد .. شاید این کار رو بکنم .. اما الان نه ... حیفه و نمی خوام قیافه مصنوعی داشته باشم ... البته من دوست دارم که اینا رو هم بخوبی یاد بگیرم و کلا با دیدن اینا خیلی هم یاد گرفتم .. اما هنوز کمی برام سنگینه که مثلا اینجا بخوام یه همچین آرایشی بکنم ... ما حتی برای عروس هامون یه مرزی رو در نظر میگیریم و خیلی رنگ روغنیش نمی کنیم .. حالا اون عروسای بیچاره که یه عالم سرخاب و سفیدابشون هم می کنن ... چقدر زشت و مصنوعی میشن .. یاد صورت مهناز دختر خاله ام تو عروسیش می افتم که فیلمش رو تو هلند خونه مامان دیدم ... چقدر ورداشته بودن سرخ و سفید کرده بودن این بدبخت رو ... خوب اونا هم فکر میکنن همینه دیگه ... بدبختی تو ایران مد و مدل مو و لباس و آرایش هیچ مشخصه خاصی نداره .. هر چی که تو این ماهواره ها میبینن همونو دنبال میکنن .. مثل مدل موهای این سیخ سیخی جوجه تیغی ها که خیلی بین پسر ها تو ایران فراوونه ... و چون اینکارشون به همون معنای دهن کجی کردنه .. ورمیدارن و اکستریمش هم میکنن .. با این پیام که من اینکار رو دارم میکنم ... بیا جلو ببینم میتونی جلوی منو بگیری یا نه ؟‌.. این رفتار خیلی اونور متداوله .. بالا خره من اونجا زندگی کردم و از همون جا اومدم ... میدونم که اگه فشار روی این افراد کمتر بود یا حداقل آزادی رو داشتن که چی کار بکنن یا دنبالش اصلا نرن .. خوب این مردم هم با این مسایل طبعا متعادل تر برخورد میکردن و اینهمه شو آف نمی کردن ... چون همه ما میدونیم هر چی بیشتر مردم رو منع کنن .. مردم هم بیشتر حریص می شن ... اما کاشکی دنبال آرایش ها و مد های بهتر و متعادلتری برن .... بیاد میارم من حتی وقتی تو ایران بودم زیاد اهل آرایش کردن نبودم .اولا من از اون تیپ ها بودم که اینجا بهش میگن .. تام بوی ... همه عشق من موتور سواری بود ورفتن به کوه .. طرفای توچال و درکه ... اسکیت واسکی با دوستان تو شمشک و دیزین .. کلاسای کاراته ام .. فوتبال بازی با پسرهای محل ... کارهایی که به ندرت دخترها و دوستان هم سن و سال و همدوره ای من دنبال میکردن ... من تو نخ این
کا را بودم ... با موتور بوی فرنده بریم اینوراونور .. بدون مانتو و روسری .. و چون هم قلمی و لاغر و قد بلند بودم با شلوار و کاپشن چرمی که اون موقع ها خیلی مد بود خیلی با کلاه موتور سواری مثل پسرهای تین ایجر به نظر می اومدم ... چقدر از دست این ماشین های گشتی در می رفتیم .. چه حالی می داد ... هه هه هه .... همیشه موهای کوتاه و پسرونه ای داشتم و شلوار میپوشیدم .. خلاصه که خیلی کارام اصلا به دختر جماعت نمی خورد .. چه دوره باحالی بود ... موتور سواری ممنوعه اونم اون موقع ها که سختگیری ها خیلی بیشتر و شدید تر بود.. تو خیابونا و کو چه های تهران .. حتی موتور سواری وتمام راه از تورنتو تا نیاگرا فالز وغیره هم اونهمه بهم حال نداد .. واسه اینکه تو تهران ممنوع بود و اگه منو میگرفتن .. پدر و برادرم رو می کردن تو شیشه ... یا تاکسی یه پسر بدبختی رو میگرفتیم و وسط روز تو خیابونا باهاش ویراژ می رفتیم .. بدبخت پسره چقدر می ترسید اینا رو که می دید و من و دوستم همه اش می خندیدیم ... آره ... اما ... من برای زن بودن یا ادای زن ها رو در آوردن .. همین کارها رو که الان دختر های سیزده چهارده ساله میبینی دارن میکنن .. عجله ای نداشتم ... میدونستم که هر دوره از زندگی آدم واسه خودش شیرینی های خودش رو داره و مراحل خودش رو ... چرا باید قبل از اینکه یه نوجوان باشم .. برم ادای یه آدم مچیور مثلا ۴۰ ساله رو در بیارم ... خیلی خوب بود که اینکار رو کردم .. میدونم که زیاد میس نکردم .. دیگه اون روزا بر نمی گرده .. و من همیشه با یاد آوری خاطراتش احساس می کنم که چیزی از دست ندادم ... برای من مهمتر از آرایش صورتم .. پوستم بود واسه همین وقتی تین ایجر بودم یه کرس باحالی رفتم واسه آموزش کرم سازی و خیلی هم ازش استفاده کردم ... میتونم بگم تا همین سالهای اخیر توایران پول خوبی از بابت فروش کرم ها و لوسیون های تقویتی ام بدست می آوردم ... چون محصولاتش خیلی خوب بود و تو ایران هم خدا نکنه مردم یه چیزی ببینن .. زن و دختر ایرانی حاضره گشنگی بکشه اما به صورت و خوشگلیش برسه ... و چون باهاشون خیلی صادق بودم مشتری های خوبی هم داشتم
....
.....
به یاد میارم تا حدودای ۲۴ یا ۲۵ سالگیم دست به مواد آرایشی نزدم .. میدونستم در آینده خیلی وقت دارم که از زن بودنم و آرایش کردن استفاده لازم رو بکنم و لذتش رو هم ببرم پس عجله ای براش نداشتم ... اما همونطورکه گفتم به پوستم خیلی میرسیدم و فکر میکنم همین هم بهم کمک کرده که پوست خیلی سرحال و خوبی داشته باشم ... خیلی ها بهم گفتن چرا اینجا اینکار رو نمی کنی .. شاید بزودی دست بکار بشم و لاین خودم رو بزنم ... همه اینا بستگی به مودم داره ... ببینم چی میشه

Sunday, October 18, 2009

از دیروز که تعطیلم کلی به خودم رسیدم .. درست کردن موهام .. کمی روشن کردن ابروهام ... واسه اولین بار خودم آی لشم رو تینت کردم .. البته اول چشم راست بعد چپ... کمی سخت بود اما انجام شد ... الان هم یه مسک باحال روی صورت ... من این تنهایی هام رو خیلی دوست دارم .. بهم این انتخاب رو میده که چی کار بخوام بکنم .. بیرون برم .. بگردم .. یا خونه باشم بخودم برسم یا حتی فقط یه فیلم باحال تماشا کنم یا بشیتنم سودوکو حل کنم ... خیلی کیف میده که بتونی تمام وقتت رو واسه خودت داشته باشی و ازش واسه خودت استفاده کنی ... از فردا کلاسم باز شروع میشه ... صرف نظر از یه مشت همکلاسی غرغرو وکون گشاد استرالیایی که انگار واسه کلاس اومدن سیخ به ماتحتشون میاد .. بقیه اش رو دوست دارم ... خوصله اخلاق عوضیشون رو ندارم واسه همین گاهی با خیلی هاشون اصلا زیاد حرف نمی زنم .. این مردم خیلی تنبل و بی حالن .. این مملکت اینهمه امکانات واسه شون می زاره باز همش به فکر مشروب خوردن ساندی نایتشون اند و یا دراگشون .. صبح هم حال ندارن یه دوش بگیرن قبل از اومدن .. بخصوص زناشون .. پیف .. گاهی از بودی بد دهن و تنشون .. حالم بهم میخوره ... معلم بدبخت باید گلوش رو پاره کنه تا ساکتشون کنه و مرتب مسخره اش می کنن .. اصلا احترامی واسه اش قایل نیستن ... دمدمی مزاجیشون که بیشترش ماله دراگیه که همه شون استفاده میکنن و یا بشدت هیجان دارن و سر کیفن یا بشدت عصبانی و دپرس ... اینا هیجان و علاقه منو به کلاسم کم نمی کنه .. اما طوری هم باهاشون برخورد میکنم که حالیشون بشه .. دنت فاک ویت می ... آره ... اینا رو مینویسم که یادم بمونه تو چه جایی دارم زندگی میکردم و با چه آدمهایی در روز سرو کله میزنم .. اگه یه روز واسه این روزا دلم گرفت و تنگ شد.. اگه یه روزی از اینجا رفتم یه جای دیگه ... با خوندن این پستهام اینا... همه اش یادم بیاد
.......
......
....خیلی سعی کردم باهات تماس بگیرم ... گوشی رو بر نمی داری .. ساعت دو نیمه شبه جمعه است .. خسته ام اما اینقدر فکر تو کله امه که خوابم نمی اد .. این فیلم ایرانی آن لاین رو هم تمومش رو دیدم .. دوباره ترای میکنم .. اینبار گوشی رو جواب می دی ... بعد کلی صحبت ازت میپرسم .. ببینم بعد از ۲۰ و خورده ای سال رفتی ایران .. حالا بگو ببینم .. دو یو لاو لی وینگ در ؟؟؟؟‌ کمی فکر میکنی ... میدونم تنها نیستی .. بعد مکث میگی : نات ری لی ... فهمیدم چی میگی ... سوسایتی و زندگی تو ایران اگه میتونست امثال من و تو رو اونجا واسه همیشه جذب خودش بکنه .. ما نمیزدیم بیاییم بیرون ازش ... اینا واقعیته .. با اینکه کشورمونه و دوستش داریم و اینجا هم غریبیم .. باز نمی تونیم تو زندگی اونجا دوام بیاریم .. اگه نه ما رو تبدیل به فسیل میکنه ... می دونم ... خیلی زودتر از موقعمون پیر میشیم .. پیری روحی و روانی .. اینو من تو خیلی ها حتی جوانتر های توی ایران دیدم ... نیم ساعت دیگه مسک صورتم رو میشورم ... یه چیزی واسه ناهار میخورم ... و از بقیه یکشنبه ام استفاده لازم رو میکنم ... لاو مای لایف ... لاو مای فری دم

Saturday, October 17, 2009

iranian movies ...

یه سایتی پیدا کردم بجز پرشین هاب که تو این سایت یه سری فیلم های ایرانی میتونی توش ببینی ... چند روزی هست که مرتب از این دو تا سایت دارم فیلم میبینم ... تازه تازه بعد از مدتها داره یادم میاد که ایرانی جماعت چقدر آپورچونیسته ... و همیشه دنبال فرصت واسه سو استفاده تا بتونه خودشو با آویزون شدن از کسی دیگه بالا بکشه ... و تا دلت بخواد چترباز .... چقدر خودنما و از خود راضی ..... هیشکی حرف اون یکی رو قبول نداره و همه تو کار میخوان ریس باشن .. با کمترین علم و تجربه به اون کار .... و خیلی راحت و بی دردسر هم میخوان به همه چی برسن ... یعنی نمیخوان زحمت بدست آوردن یه چیزی رو بکشن تا لذتش رو به معنای واقعی تجربه کنن ... مبادا که بوی پول به دماغشون بخوره .. مگه دست بردارن .. عین سریش میچسبن به یارو .. با همون مهمون نوازی و رفاقت آبکی و ظاهر سازی به تمام معنا ... فوری یارو رو یا میخوان شوهر بدن یا زن واسش بگیرن که این وسط به موقعیتی هم برسن .. حالا یه خودشون یا فک و فامیل یا بچه هاشون .... و حسادت زیاد... از فضولی کردن تو زندگی هم و مرتب قضاوت های مسخره .. سطحی و بی جا .... یه مشت آدمهایی که محبتهاشون و دوستی هاشون دیگه لحظه ایه و شدید .. تو همون مدت که با آدم خوبن و اگه ببینن که از طرف چیزی بهشون نمی ماسه .. به همون راحتی و آسونی دوری می کنن و فاصله می گیرن وبه همون راحتی همه چی رو زیر پا میزارن هم نفرتشون بدون تعادله و هم محبت ظاهریشون ... چشم و هم چشمی شده عادت زندگیشون و مرتب ایده ها و عقاید دیگران رو هی قرقره می کنن .. شاید هم بخاطر همین خصوصیاته که اینور اصلا با هم بر نمی خوریم ... حالا تو ایران همه تا حدود زیادی سعی میکنن همدیگه رو تحمل کنن و در ظاهر بروی طرف لبخند بزنن اما تا طرف روشو میکنه اونور .. یا بره جایی و حاضر نباشه فوری پشتش صفحه بزارن .... تو ایران که اینو صد در صد میبینی .. اینورهم بین ایرانی ها میشه گفت نودو نه درصد و نیم هست ... تازه میفهمم این کارمندی که داشتم و کلی اعصابم رو خورد کرد و حرص خوردم از دست خودش و اون شوهر دگوریش .. چرا اینطوریه ... من اصلا حوصله و اعصاب سرو کله زدن با همچین آدم زبون نفهم رو نداشتم ... بره زیر دست غیر ایرانی کارکنه تا بفهمه دنیا دست کیه و کمی آدم بشه و از بیشعوری در بیاد .... یه خروار ادعا و پررویت محض و توقع ...چشم ندارن موفقیت همنوعشون رو اینور یا تو ایران ببینند .. درک نمی کنن کسی که موفق شده یا خیلی کار انجام داده و پدرش در اومده .. بخصوص این ور و یا خیلی استعداد داشته و با ایده های تازه وعالی ... بی برو برگرد من تو همه شون دیدم .. بخصوص زن ها که دیگه بدتر ... واسه همین هم مجبور شدم ردش کنم بره بیرون از کارم ... کار هم اصلا بلد نبود و مرتب دروغ می گفت ... بگذریم .. وقتی یه مدت زیادی ازشون دوری یادت میره که با چه تریپی بقولی سرو کار داری ... بعدا که رفت و آمد شروع میشه .. یادمون میاد که چه جوری هاست .... واقعا که چقدر راحتم
اینم لینک سایت فیلم ها ... این جوووی
خیلی وقته که تو روابطام باهاشون بقولی سلکتیوم ... نه اینکه بقول هادی خرسندی که میگه ایرانی ها اینور آب همدیگه رو که میبینن از هم قایم میشن .. نه من اینکار رو نمی کنم .. سلام و احوالپرسی هست .. اما راستش در قاطی شدن باهاشون خیلی مراقبم .. من این اخلاق رو حتی بین دوستان غیر ایرانی ام هم دارم .. تو این مدت واقعا من خیلی ها رو دیدم ... برخورد داشتم .. اما دوستان صمیمی من میشه گفت انگشت شمارن .. و با همین ها این چندین سال دوستی دارم .. گذشت زمان خیلی از خصوصیاتشون رو به من نشون داد .. تو این مدت من فهمیدم که آیا با این فرد میشه دوستی رو ادامه داد یا نه ..؟ خیلی از ایرانی های اینجا و یکی دو تا شون از غیر ایرانی ها رو هم گذاشتم کنار به دلیل اینکه با رفتارای بچه گانشون رفته بودن تو اعصابم .. تنهاموندن رو به همنشین نارفیق ترجیح میدم .. واسه اینکه من اصلا از تنها موندنم وحشت نمی کنم ... خیلی وقتها تنها بودم و تنها زندگی کردم حالا چه اینور یا چه ایران

Wednesday, October 14, 2009

چند روز پیش از دوستی که مدتیه تو امریکا ازدواج کرده و همونجا هم داره زندگی میکنه سوالاتی راجع به زندگی و شرایط کاری اونجا پرسیدم ... راجع به رفتار افراد ... کلا خصوصیات اخلاقی شون در جمع ... دوستانی که میتونی اونجا داشته باشی و همه و همه ... بیتا هم نامردی نکرد و کلی به سوالات من جواب داد ... دمش گرم ... با این نامه من دید کاملتری راجع به زندگی اونجا پیدا کردم ... اینم جواب بی تا
Salam khanoomi, Hope you are well, I know with this depression economy is having issue to recover specially in USA. I am going to as honest as possible in replying to your questions as I a big fan of Australia and I don't want that influence what I am writing to you. I am living in an area called Bay area which is San Fransisco area, I live only 8miles from SF, bay area is famous for its fashion, arts and tech industry, plus Berkeley & Stanford universities are located in this area, so it attacks a lots if students across the nation. I have traveled almost every big place in California and Nevada! My general observation of USA are:Positive views:Everything is super cheap that includes your day to day living, rental to your shopping etc.Everyone can become rich if they know how to play the system and cheatBest entertainment in every aspects from movies to sportsCheap traveling opportunity to nationwideEvery state has different natural beauty which is magnificent Active LifestyleFast base environmentLow TaxNegative viewsWorse Medical system, there is no medicare system, and with Insurance its very expensive to get a simple care program, I am paying $169 per month and I need to pay co-pay for everything and many things are not covered! If you talk with any Americans, they all agree that their health system is not acceptableCapitalism is sensible every where you go, you are either in it or you are a victim of it, everything is arranged for the benefit of whom has money, if you don't simply you are screwed by them even moreIn major cities which if you decide to come you need to go and settle in one of those cities not the outback, people are rude, aggressive, self centered, selfish, with NO manner, and I am not kidding, it is over a year that I have lived here and I am still shocked by the manner of this nation, they speak to you when they need you, when they done, they become busy and no time for you!!!! always its whats in it for them and this is over 70% of people who are actively practicing this culture, its not like Oz or Europe for that matter. Now going to job, as you know I was in Executive position for over 5 years in Sydney, I have BA in Law and Certificate in Business Management, I have been looking for job from the day that I got permit.... I am still unemployed and helping Korosh's at clinic to kill my time and not getting crazy. At this stage Americans are suffering. its so depressing when on daily news you hear that how many more people getting laid off! Unemployment rate is 12% this the highest number that America seen ever, there is 260 millions populations and reported by Social Security is 12% imagine how many more who are not in listed program, and why they are not listed because they ask for an arm & leg to list you as unemployed at least in Oz they need prove of you looking for job and they will continue with unemployment benefit but here its not even that, if one person is working in family you are not entitle of anything! I am not looking for management job here, no, I am applying for very besic jobs that anyone can do such as shop assitance or customer service, the top jobs even doesn't exit in search and yet again they say well you don't have local experience. But going to your job, I have a few friends that they are working in beauty salon, here is that you rent your station and you have your clients or your are employed by a salon or frienchises and you work your a$$ off for minimum wages, my friend is manager for one frenchise and she earn $50,000 before tax, with no medical or dental benifit, now you do the mattI heard this country was land of opportunities but I guess before Bush administration becasue now many immigrants they are going back to their countries!!!As for me & Korosh, we are going to be here for a few more years then move back to Australia, Korosh is at the pick of his clinic and he is doing well, so we can afford me not finding job and live well. But if you talk with him who has been here for 25years, he will advice you be in a place that you have no worries because in USA you are always worried for everything!Well my advice for you will be to get in touch with your industry people mainly Iranians in LA, you can search them on Iranian Yellow Pages in LA and write to them, maybe for your job it will be different, I know that my cousin who is a stylist and she was working with many Iranian celebities she moved back to Texas to be with her wealthy family!!!!You were asking about making friends, as you know I am Christian and I am connected to a great church and I was able to make friends there, it was easy because we were sharing same interest, but how many times I had a chance to have a girlfriend time in exactly a year that I have been attending church twice, why... life is very busy here and its hard to make time to see people, unless you are in the cycle of intrest!I heard that Europe is getting worse too with job situation, I have friends & family in Europe they are happy there, my friends in Oz even the job market is tough but they have been able to find some jobs that they are not jobless, my friends here are desprately looking for job. One girl in our bible study got laid off in Feb she just found a job 2 weeks ago, she is someone who went to even Uni here, and even the job wasn't advertise somebody knew someone they got connected, here is all about who do you know!!!I think if it was 6years ago that you wanted to make this move it would have been great at this stage, I don't know!please feel free to email me if you have more questions, I will be happy to answer that.

Tuesday, October 13, 2009

my tuesday afternoon

جمعه صبح ونسا اومد پیشم ... خوشحال بودم که بعد از مدتها باز هم همدیگه رو میبینیم ... کلی با هم صحبت کردیم .. از گذشته ای که با هم داشتیم ... از برنامه های آینده ... از بیمارستانش واسم حرف زد .. از مردی که دوست داره اما اون خیال نداره پا پیش بزاره و با اینحال ونسا هنوز منتظره .. .. ونسا مرتب داروهایی مصرف میکنه که بتونه دپرشن مدتدارش رو درمان کنه ... بعضی وقتها هم باید بخوابه بیمارستان و اونموقع درست موقعیی است که حالش خیلی خراب میشه و خیال داره خودشو واسه هزارمین بار بکشه ... داروهایی که مصرف میکنه کلا کمی باعث میشه شورت مموریش رو از دست بده .. واسه همین گاهی وقتها خیلی از خاطرات من با خودش رو به سختی و یا اصلا بیاد نمیاره و من مرتب باید براش یادآوری می کردم ... درسته که مریضه و دپرشن داره اما آدم خیلی خوب و بی آزاریه و اصلا خطرناک نیست درواقع میشه گفت از خیلی ها که من دیدم مهربون تر و با معرفت تره و من به اندازه کافی باهاش دوست بودم که اینا رو در اون دیدم .... کلی خاطرات قدیم رو یادکردیم ... داشتیم راجع به اینکه اگه بچه بخواهیم دیگه باید یواش یواش دست به کار شد .. به یاد میارم این همون آدمی بود که چند سال پیش بمن میگفت بیا بریم اگمون رو بدیم فریز کنن .. چون خودش نرسه خیلی از این چیزا اطلاعات داره ... چند بار بهم گفت .. حالا همون آدم دیگه خیال اینکار رو نداره و میگه که دیگه خیلی دیر شده ... از مشکلات داشتن بچه .. از پشیمونی نداشتنش فرزندی تو ۶۰ سالگی مون و احساس بد تنهایی .. از تنها شدن بیشتر تو سالمندی مون .. از اینکه بخاطر این فکر و احساس باید به بقیه ۲۰ سالی که عمر مفید داریم گند بزنیم و سریع یه دونه بچه ای چیزی بیاریم تا این حس و ترسمون شاید کمتر بشه و بقولی هم تنها نمیریم ... به یاد می آرم مرگ پدرم رو و اینکه با وجود داشتن من ... رفت و نتونستم که ازش خداحافظی بکنم .. بچه من میخواد چی بشه ... بهتر یا بدتر .... بی معرفت تراز نسل من یا .... همه و همه .. شاید خیلی ها هم که قلبا حاضر به داشتن بچه نیستن .. با این فکر ها و ترساشون .. دور و برخودشون رو پر میکنن از بچه و گه میزنن به زندگی و عمرشون ... که بقیه عمرشون رو در حسرت آزادی هایی که قبلش داشتن بسر ببرن .. شاید ... شاید .. بگذریم ... ... تو این مدت چون هوا سرد هم بود ترجیح دادیم بمونیم خونه و فیلم ببینیم ... کلی هم بعضی برنامه ها رو مسخره کردیم ... جند تا هم عکس با هم انداختیم .. کمی روحیه ام بهتر شد .. دوشنبه رفت .. اما هنوز سیدنیه .. گاهی شبها بهم زنگ میزنه و با هم حرف می زنیم
امروز بعد ظهری تا رسیدم خونه سریع رفتم واسه ورزش ... کمی هم غذا خوردم ... بعداز یه دوش باحال کمی چشمام سنگین شده و خوابم گرفته ... باید به ناهید یه ای میل بزنم .. یه ای میل هم به بیتا ... و اگه حالش بود آخر شب هم یه فیلم چیپ ایرانی آن لاین ببینم ... تا یادم بیاد خوب شد که زدم بیرون ازش و بدرد زندگی و موندن توش نمی خورد .. که با زن جماعت چطوری و هنوز هم برخورد میشه ... حتی بعد از اینهمه سال .. هنوز همون گهه .... باید بخودم مرتب یاد آوری کنم که همون منو مقاوم تر کنه واسه موندن اینورآب ... درست زمانی که کارد غربت به استخوانام می رسه ... یکی دو تا دیشب دیدم ... آره .. این طوری ها

Thursday, October 08, 2009

...JoOoNami


سر صبحی داشتم حاضر میشدم بزنم بیرون که فهمیدم بسته سوغاتی هام رسید ... لاو ایت .. کلی سی دی که خواسته بودم .. با سنجاقام و لباس های خوشگل و پسته ها ... ژله های ایرانی ... یام ... مرسی ناهید
امروز بعد از مدتها .. دوستی رو دیدم و ناهار با هم بودیم ... چقدر لاغر و خسته به نظر می اومد

Tuesday, October 06, 2009

اب سرکل

من معمولا روزی حداقل نیم ساعت تریدمیل میرم ... و ۱۰ دقیقه هم این .... روزا اگه هوا خوب و خنک باشه ورزش رو اونموقع شروع میکنم .. اما اگه خیلی گرم باشه معمولا بعد از ظهر و یا غروب اینکار رو میکنم که خنک تره ... ‌‌بعدش هم یه دوش مشدی و غذا ... ... این عشق جدید من اسمش ابسرکله .. اگه تو تبلیغش دیده باشید ... حداقل ۳ دقیقه اش مساویه با ۱۰۰ تا شکم ... و بهتون بگم خیلی عالیه بخصوص واسه من که از ورزش شیکم رفتن زیاد خوشم نمیاد .... البته اون اوایلش که گرفته بودمش یه کمردردی مارو انداخت که من درست
مدت ۲۴ ساعت که کار من شده بود پماد مالیدن به سمت کمر و پشت و قرص مسکن خوردن .. اما بعد که بدنم بهش عادت کرد ... دیگه مشکلی نداشته و ندارم ... خیلی جیگره


حالا همگی دستها رو بزنین دور کمر و در حالی که شونه هاتون رو اینور و اونور میدید مثل جنیفرنیکل لی .... بگید

take the ride of your life and get the body of your dream ..

Monday, October 05, 2009

امروز رفتم سمت لایکارد یه دوری بزنم ... تو یه سوپر دنبال رای برد میگشتم .. من معمولا بجز رای نون دیگه ای نمیخورم ... لای نون ها دنبالش میگشتم .. و کارگر چینی هم با هم تند تند داشتن حرف میزدن و بلغور میکردن .. بهم میگه چه نونی میخوای؟‌ .. میگم : رای ... میگه وایت ... میگم رای ... خلاصه دهنمون سرویس شد تا به این الاغ بفهمونیم رای میخوایم ... دیدم نداشت ... دارم رد میشم ... من دارم به صد ای بلند و به فارسی کلفت بارش میکنم و فحشش میدم ... میدونم اونم داری به زبان شیرین مادریش به من فحش میده ... چون رای رای میکرد اونم میشنیدم ... قبل از رد شدن به هم یه لبخند ساختگی هم میزنیم ... به این میگن همزیستی مسالمت آمیز
....
....
پ.ن: چقدر فحش به فارسی دادن اونم با صدای بلند در حالی که کسی نمیفهمه چی میگی .. حال داد
...............
...............
دیشب وسط حرفاش بهم میگه : بابا پدرم در اومد ... اینم تخمای منو اینقدر کشیده که عوض دوتا شدن چهارتا ... حالا بعدا می بینی اش ... میخندم ... عین خود من یه بچه تهرونی لاته و مثل من هنوز عوض نشده ... با خودم میگم : .. یادم باشه بهت بگم اینبار که رفتی ایران تخمات رو بزار تو سیدنی بمونه تا کسی اونجا کار دستت نده ... هه هه هه

Sunday, October 04, 2009

yum yum ...

ما ایرانی ها ی مهاجر زیاد داریم .. درمدت بیش از ۳۰سال .. خیلی ها اومدن اینور .. حالا شدید ترشدنش با اتفاقاتی که تو ایران افتاد .. بماند .. من معمولا سعی میکنم اینجا سیاسی ننویسم .. چون همیشه برام مزخرفترین بحث بوده و هست و اصلا دوست ندارم راجعبش حرف بزنم .. اما با تفکر به اینکه اگه اتفاقی تو ایران بیفته .. فرض کنیم اوضاع همون بشه که دوست داریم و احساس امنیت بیشتر ازالان بوجود بیاد .. چقدر ایرانی های این ور بر میگردن ایران .. من به بعد اجتماعیش فکر میکنم .. من خودم پارتنر استرالیایی ندارم اما اینجا یا اروپا من زیاد دیدم ایرانی هایی که با پارتنر های غیر ایرانی ازدواج کردن .. دارم فکر میکنم آیا اونا به این فکر میکنن که اگه یک روزی برگردن پارتنرشون یا بچه هاشون حاضرن باهاشون بیان ایران و دست از فامیل و کشورشون بردارن ... و اینکه چقدر زندگی ها عوض میشه .. چه اتفاقتی می افته ... ؟‌ ... اگه حالش و وقتش رودارین اینجا بهم بگید ... اگه نه .. وقتی فکر غم نان رو واسه یه لحظه کنار گذاشتید .. بخودتون بگید واقعا چی میشه ... من از خودم شروع میکنم .. من اگه شرایط اونی بشه که میبینم مناسبه ... و حداقل آزادی زندگی به عنوان یک زن رو اونجا داشته باشم و تقریبا حداقل خواسته هام برآورد میشه ... آره ... میرم .. چون ما اینورهمیشه خارجی هستیم .. با تجربیاتی که از زندگی و شناختن روحیه ایرانی های اینجا گرفتم اینو هم من میدونم هم شمایی که چندین سال اینجا و اونجا بودی و شاید هم با من موافق نباشی ... ولی بهتره که کله مون رو مثل کبک زیر برف نکنیم ... حالا ببینم وضعیت شما چی میشه و چه تصمیمی دارید ... ؟ ‌ آیا شما برمی گردید اونموقع ایران یا همین جایی که هستید می مونید ..؟؟
.................
..................
دیشب موقع خواب فکر کردم اگه کمی رب انارم باقی مونده باشه .. کمی سه فنجون درست کنم .. هر چند می دونم فصلش گذشته .. اما این چند روز به اندازه کافی خنک شده و بد هم نیست آخرین سه فنجونمون رو هم بخوریم ... سریع رفتم آن لاین دوباره رسپی اش رو پیدا کردم .... الان دارم می پزمش .. یااااام ... جای همه تون خالی ... چه حالی می ده

Saturday, October 03, 2009

blogs

دیشب بعد از مدتها ... با ونسا صحبت کردم .. بهم زنگ زد و کلی باهام حرف زدیم .. هنوز تو سیدنیه و واسه وی کند دیگه میاد چند روز فکر کنم تا دوشنبه اش پیش من بمونه .. خیلی حرف ها داریم که باهم بزنیم ... دلم براش تنگ شده و تو این همه مدت که ازش خبری نداشتم تو بیمارستان بود ... آخه ونسا دپرشن زیادی داره و حتما باید تحت نظر دکترا باشه و دارو مصرف کنه .. اینجا تو استرالیا من آدمای زیادی میبینم که دپرشن دارن .. حالا به هر دلیلی که فکرکنید
......
......
من بلاگ زیا د می خونم .. بخصوص که اگه وقت هم داشته باشم .. وقتی از نوشته های کسی خوشم بیاد گاهی از اول تا آخر آرشیو اونوهم میخونم .. البته خوندن بلاگ به تنهایی و کاملا کمک نمی کنه که همه خصوصیات فرد رو کاملا بدونی ... ما همه مون پیچیدگی های خودمون رو داریم .. فکر میکنم اگه واقعا فقط شعار نداده باشیم تو بلاگمون و خودمون رو همونی که راست راستی هستیم نشون و مطرح بکنیم .. همون خیلی کمک به شناخت روحیه متفاوت ما می کنه ... دارم بخوبی می بینم که دید افرادی که تو ایران هستن عوض شده و نسل جدید خیلی واقع گرا تره ... خیلی عالیه .. خیلی خوبه که این روزها همه بیشتر و واقعیت ها رو مینویسن ... من واقعیت های بلاگ و بعضی سایت ها رو از واقعیاهایی که تو روزنامه های اینور و اونور وجود داره بیشتر قبول دارم ... چون بعد ازسالیان دراز زندگی تو غرب یاد گرفتم که اینجا هم سانسور های خودش رو داره و هر چرت و پرت های که خودشون به منافعشون باشه بخورد مردم عادی می دن ... خوندن همین سایت ها و بلاگ ها .. بخصوص اونا که بدون هیچ غرض نوشته میشه همواره کار مفید تر از خوندن جراید و یا تماشای مدیای سانسور شده می مونه
........
........
برای منی که همیشه از خیلی قوانین سنتی زندگی تو ایران فراری بودم و هستم از اینکه از اولی که بدنیا میایی بهت خط بدن و واست تکلیف تعیین کنن که چیکار کن .. چی کاره شو .. با کی ازدواج کن وووووو ... همه و همه .. واست از اول مشق شده و باید تو همن کادر بمونی و صدات در نیاد وگرنه یه لوزر بحساب میایی .. بعد از سالها .. دیگه زندگی اینجا هم زیاد لذتی بهم نمی ده مثل اوایل که اومده بودم .. البته منکر آرامش و آسایش زندگی شخصی خودم نمی شم .. منکر آزادی های اولیه ام نمی شم .. همه اینا کمکم کرد که ازاسترس هام کمتر بشه ... از اینکه بیست و چهار ساعت زیر ذره بین نیستی و کسی باهات کاری نداره .. و مرتب نباید به هر کسی جواب پس بدی .. یا ازت بخوان مطابق میلشون رفتار کنی .. این واسه من یعنی بهشت ... لذت آرامش رو بچشم و واسه همین هم حاضر به ازدست دادنش نیستم .. اما نظام سرمایه داری غرب هم همچین آش دهن سوزی نیست .. از مردم برده هایی ساخته که هر چی بخوردشون بدن ..قبول کنن .. تا کسی با مشروب خوردن خودش رو مست نکنه .. به اون معنای واقعی خودش رو به آدم نزدیک نمی کنه .. حتی واسه حرف زدن .. دوست زیاده .. اما دوست واقعی .. بندرت... مردمی که همه اش کار کنن و مصرف ..مصرف .. مصرف .. از اینهمه پوچی بدم میاد
شدن مثل روبات ... گاهی با خودم فکر میکنم کاشکی یه دونه از این ماشین بزرگها بهش همون کاروان میگن بگیرم و بزنم به جاده ... دوراز همه چی .. و دور بشم از این مردم ... برم دامن طبیعت و همونجا باشم و زندگی کنم .... بدون دردسر ... بدون اینکه مجبور باشی ریخت خیلی ها رو که دوست نداری .. ببینی ... شایدم تو آینده نزدیک اینکار رو کردم تا بازنشستگی آرومی داشته باشم ... منتظر یه تغییرم ...... دارم فکر میکنم بابا تو چه مرگته ؟ ‌چرا مثل بقیه آدمها نمی خوای یه زندگی گوسفندی داشته باشی و ادای خوشبختی رو در بیاری ؟؟؟‌ بعد می گم : همین اخلاقم بود که منو از ایران کشید بیرون
همین دید من بود که منو از دخترها ودوستان هم دوره ای جدا کرد .. گاهی بهشون فکر می کنم .. نمی گم که راه اونا غلط بود یا فقط انتخاب من درست بوده ... نه ... اما الان می دونم که طفلکی ها دیگه اصلا برای خودشون فکر نمی کنن ...همه آرزوهاشون ... یا فکر شوهر دادن دختر لیسانسه شون به یک آقا دکتر پولدارن .. یا فکر اینن که پسرشون رو یه طوری ازایران رد کنن بره بیرون
یادم میاد در حالی که ۱۴ سالم بود و باید قیافه منو می دیدی وقتی که پدرم بهم گفت : واسه ات خواستگار اومده ... وات د فاک ... چقدر باهاش دعوا کردم
.........
........
خوب شد کمی بارون بارید و این روبی خاکش رفت .. نمیخواستم بشورمش چون خاک های طوفان اخیر روی رنگ قرمز خوشگلش رو خط می اندازه

Friday, October 02, 2009

Jennifer

مدتیه که همه اش با ترن میرم بیرون ... اینطوری خیلی بیشتر راه میرم و به تناسب اندامم کمک بیشتری میشه .. بخصوص که بهار هم هست .. امروز بعد از چند سال جنیفر یکی از همکلاسی های قدیمی ام رو که مال کلاسای کامپیوترم بود دیدم .. جالب اینجا بود که اون اصلا منو نشناخت اما من حتی اسمش هم یادم بود .. چقدر شکسته و داغون شده .. اونم بعد از۷ سال ... حافظه رو ای ول ..... اون که میگفت : تو سرحال تر هم شدی ... فکر کردم چاکریم ... میگفت : رازت چیه ؟‌ گفتم : ژن خوب .... فکر می کنم ؛ .... کلی با هم تو راه حرف زدیم و شماره ردو بدل شد ... حالا بعدا باهش تماس میگرم و می بینمش واسه کافی و اینا
SOUL SEEKERS — with Shahriar AmjadiLayla N,Zohreh Ghadery and Mehran-Kim Amini.


SOUL SEEKERS with mehran-kin-amini and layla N & Shahriar  Amjadi



Thursday, October 01, 2009

hoot spring in sydney

اینجا تو سیدنی بهاره .. اما گرمای مزخرفی شروع شده با وجودی که هنوز یه کی دوماه به تابستون مونده ... می دونم که تابستون خیلی گرمی رو در پیش رو داریم ... امروز کمی ابروهام رو روشن کردم .. این اولین بار بود که خودم اینکار رو می کردم .. حالش نبود برم یه آرایشگاه ایرانی .. در ضمن خود استرالیایی ها بیشتر ابرو ها رو تیره می کنن تا روشن ... خیلی هاشون تعحب می کنن که ما این رنگی می کنیم .. خوبیش همینه که دقیقا همون رنگی که میخواستم در اومد ... پولی هم بابتش ندادم
کلی هم لباس هام رو که دیگه استفاده نمی کردم گذاشتمشون کنار که بزارم بیرون .. با اینکه همه شون نو بودن ... بعضی شون حتی مارکشون بهشون بود ... خوب اینم از اسپرینگ کلی نینگ ما