Wednesday, September 30, 2009

spearole tea

Tody I went to get some dr. red's "spearole tea ". I aslo bought a mesh tea ball too since I didnt have one and I always used tea bags ... it has a good taste though .. 3 cups a day after meal .. well see how it worls .. I let you know ...

Tuesday, September 29, 2009

درد مهاجر

خیلی وقتها باهام راجع به ضد خارجی بودن اینوری ها می گفت ... با اینکه می دونم خیلی ساله اینوره ... آدمیه که بندرت بدون دوست و همراهه ... خوب هم داره زندگی می کنه و کارش رو هم خیلی دوست داره ... می گفت: می بینی .. حتی بچه ام هم میخواد اسم ایرانیش رو برداره و یه اسم دیگه بزاره ... اونطوری فکر می کنه موفق تره اینجا
........
........
با خودم می گم این درد خیلی از مهاجرانه .... اینکه تو همه چی باید خیلی بیشتر از آدمهای اینجا تلاش کنن و مایه بزارن ... و خیلی کارا واسشون راحت تر میشه وقتی که چهار تا دوست و آشنای واقعی داشته باشن و اون آشناشون حسادتشون رو هم نکنه و واسه شون بقولی نزنه ... وگرنه ول معطلن
.........
........
من بشخصه آشنایی اینجا نداشتم برای شروع ... و اسه همین واقعا باید از بقولی زیر صفر شروع می کردم .. اونی هم که به امیدش اومدم اینجا هم تو زرد از آب در اومد و هم دلسوزیی که باید داشته باشه .. نداشت .. گاهی فکر می کنم نمیشه از کسی که خودش خیلی وقته راهش رو گم کرده ... توقعیی بیش از این داشت ... بگذریم ..... اون اوایل اون چند تا هم که خیلی ادعای دوستی می کردن ... عوض کمک که من حتی اونم نمی خواستم .. مرتب سنگ می انداختن و می رفتن تو اعصاب آدم ..حسادت ها ... ظاهر سازی هاشون .. همون تیپیکال رفتارهایی که ازیک مشت آدم نفهم می بینی و بخودت می گی .. من از اون سوسایتی در رفتم اومدم اینور که با این مزخرفات سر و کله نزنم .. اینجا غربت و تنهایی داره پوستم رو می کنه و حالا هم با تمام اینها بایدهمون مزخرفات رو تحمل کنم ... یه فلاش توالت و ووو ..... خوب ما بی خیال شون شدیم ... خیلی خوشحالم که اینکار رو کردم .. نمی دونم اگه با این دوستان نارفیق پر مدعا دوستی ام رو ادامه می دادم ... الان کجا بودم و چی بسرم می اومد ... بگذریم راه سختی بود این راهی بود که بعنوان یه مهاجر خودمون انتخابش کردیم و بقولی کسی هم ازمون دعوت نکرد که بیاییم اینجا ... البته منظورم به ویزا یا اقامت و اینا نیست .. در جمع می گم .. پس بخودم قبولوندم که باید بیشتر تلاش کنم .. اما خیلی چیز ها یاد گرفتم ... فهمیدم طاقتم تا چه حدیه .. خودم رو خیلی بهتر شناحتم و هر چی هم اچیو کردم .. لذت خودش رو داشت .. راه و رسم زندگی اینجا رو یاد گرفتم .. از قضاوت های مسخره و سطحی که همیشه بدم می اومد تا حدودی راحت شدم .. بخصوص که بلک شیپ هم باشی .. پدرت اون ور در اومده ...از زندگی های مملو و آغشته بدروغ .. از تفاوت ها ... از تنهایی های زندگی تو ایران .... از آدمهایی که همیشه ادعا می کنن هستن اما اونی که نشون می دن .. نیستن و خودشون رو همیشه پشت ماسکشون قایم کرده و می کنن .... از اینکه دیگه عاطفه ها هی کمرنگتر و کمرنگتر می شد ... از نامردی ها .... نا رفیقی ها .. چشم و هم چشمی ها ... از توجیه و توضیح دادنهای بی خودی.. همه و همه ... راحت شدم .. مرتب زیر سوال رفتن ها وووو بعنوان یه زن ... بماند ... نمی خوام خیلی در موردش بنویسم چون همه ما که از اون ور اومدیم می دونیم یعنی چی این حرف ها آرامشی که برای حقوق پایه هر انسانی وجود داره بهم قوت داد که ادامه بدم .. درس بخونم .. یاد بگیرم و کار کنم ... هر بار که ازش اومدم بیرون تا به هر دلیلی برم اقوامم رو ببینم .. برگشتنی کارم رو از دست دادم ... و می بایست دوباره شروع می کردم .. این باعث می شد که انرژی بیشتری صرف کنم و دوباره برم جلو ... همه اینها برام تجربیاتی ساخت که خیلی برام با ارزشه ... من از اومدنم اصلا پشیمون نیستم اما همیشه گفتم و می گم ایکاش زودتر اومده بودم تا از اولش درس خودنم رو همین جا شروع می کردم ... می دونم اگه می تونستم اینکار رو بکنم الان استرس های کاریم خیلی خیلی کمتر بود .. گاهی فکر می کنم دیر اومدن بهتر از هرگز نیومدنه ... اصلا طاقت زامبی شدن تو ایران رو نداشتم ... و هم دلم واسه زندگی تو ایران مثل خیلی مهاجرای ایرانی دیگه اینجا ... تنگ نمیشه .. می دونم که ما ایرانی ها هم همینطوری با خارجی ها تو ایران رفتار می کنیم ...اینو بخوبی تو ایران بیاد می آرم ...البته این حالت رو من تو آسیایی هاتو کشور خودشون و یا اینجا و هر جا که هستن ..بعنوان مثال .. چینی ها هم دیدم

Sunday, September 27, 2009

relaxing sunday

چقدر بیرون هوا طوفانیه .. کلی همه جا خاکی شده و خونه رو ریختم بهم و هی کم کم دارم میشورم همه چی رو ... ملافه ها رو هم که شستم بیرون رو بند ننداختم چون همه اش خاکه ... چه گرفتاری داریم ما با این روزا
.......
.......
امروز صبحی تو ویدیو هیت سری کامل آهنگهای مدانا رو گذاشته بود .. از دهه هشتاد به بعد .. کلی منو به یاد اون روزام انداخت .. خیلی حال کردم
......
.....
یکی از دوستان قدیمی من پارتنرش اومده تازه گی ها سیدنی و خلاصه که باهاش کلی سرش گرمه .. خوبیش اینه که بعد از چند سال روابطشون مرتب داره بهتر و بهتر هم میشه .. تا جایی که من حس می کنم بزودی با هم ازدواج هم بکنن .. برایش خوشحالم وسعی میکنم تو این مساله واسش .. در عین حال خوش بین هم باشم .. و اینکه فکر نکنم طرف بخاطر ویزای استرالیا میخواد باهاش ازدواج کنه ... دوستم دو تا بچه داره و فکر نمی کنم دیگه بچه بخواد .. طرف هم فکر نکنم خیال بچه داشته باشه با اینکه اصلا نداره .... همین روزا میبینم شون ... این طور روابط های قشنگ کلی روحیه منو بالا می بره و اینکه هنوز عاطفه وجود داره .. با تمام این مسایل و مشکلات زندگی ... ازش می پرسم : اگه بچه نداشتی باهاش می رفتی یونان یا جای دیگه از اینجا ؟ ‌می گه آره ... صد درصد .. میدونه که هنوز به رفتنم به اروپا دارم فکر می کنم .. و اینکه گاهی پشیمون میشم .. میگه:‌ عزیزم تو چی داری از دست بدی ؟ ‌اگه رفتی خوشت نیومد بیا اینجا .. تو می تونی هر وقت بخوای بیایی اینجا زندگی کنی ... حداقل ترای که کردی ... به ریسکش میارزه
...........
..........
...... ...
من ترسام رو دارم ... نگرانی هام رو .. اینکه بعد از مدت ها زندگی با خودم .. وقتی برم میدونم زیاد مال خودم نیستم .. باید از همون اول مرزام رو مشخص کنم و بگم که چی می خوام .... من هیچوقت مطابق میل کسی زندگی نکردم .. من تو کاتگری .. یا همون قالب ایرانی زیاد نیستم .. کسی که از اول واسش انتخاب شده و حکم شده که باید چطور زندگی کنه .. مثلا حتما باید یا مهندس بشه یا دکتر .. حتما باید شوهر کنه .. حتما باید بچه داشته باشه ووووو .. از این باید ها که واسه خیلی از ماها هست و همیشه بهمون گفتن باید چی کار کنیم و چطور زندگی کنیم ... من اگه درسی خوندم یا میخونم واسه علاقه خودم بوده و استفاده و لذتش هم مال خودمه ... می دونم واسه همین خصوصیاتمه که تو خیلی از جمع های ایرانی .. بلک شیپ ام ... یگانه بودن چلنج های خودش رو داره ... بالاترینش تنها بودنه .. اما پشیمون اصلا نیستم .. خیلی هم خوبه که مطابق میلت زندگی کنی و نگذاری کسی دیگه واست تصمیم بگیره .. حالا تو هر برهه از زندگیت باشی ...
این روزا خیلی بلاگ می خونم .. بیشتر از اون که می نویسم .. کلی آشنا میشم با عقاید مختلف و میبینم نسل های جدید چقدر شبیه به خودم فکر می کنن .. می دونم همین نسل با این دید وسیع ایران بهتری واسه خودش می سازه .. و همین خیلی خوشحالم می کنه
.........
........
با اینکه می دونم وضعیت کار تو اروپا خیلی خراب تر از اینجاست .. خوبیش اینه که من میدونم اونجا چه خبره .. واسه همین زیاد بقولی دیس اپوینت نمی شم .. با تمام این حرف ها من که دست از تلاش بر نمی دارم .. اما به مادرم خیلی نزدیکترم و این فکر کنم بیشترین دلیل من واسه رفتن من به اونجاست
......
.......
باور دارم که خیلی تغییر کردم .. من اون آدم ساده و خیلی خوش بینی نبودم که تازه از ایران اومده و فکر می کنه این ور آب بهشته .. با تمام تجربیاتی که تو زندگی تو استرالیا کسب کردم .. میدونم که این دید رو تو زندگی و شروعش تو اروپا ... نخواهم داشت ... تغییر و جابجایی همیشه اوایلش سخته .. من با اینکه می دونم اونحا خانواده ام رو دارم خیال ندارم زیاد رو کمکشون حساب کنم ... دارم مرتب بخودم میگم فکر کن تو اروپا هیچ کس رو نداری و داری از نو شروع میکنی .. این کمکم میکنه که خودم مصمم تر دنبال کارام باشم و اگر در کنارش کمک خانواده ام هم باشه که می دونم هست .. اون رو به حساب بونوس ... یا جایزه اش بزارم

Thursday, September 24, 2009

return of OZ on sbs

I was flipping the channel tonight and saw OZ is on again ... mmm ... my fav show ... I think this is the season one ... since I was watching in the middle of it ... remmeber Chris Meloni as chris keller at season 5 or 6 on it ... damn he was so great ... he can act a real bad boy with that hot bod and sexi ass of his ... ah man ... can't wait to see that again .... he got the hottes one ..
too bad he is gay in that .. so in love ...
for now on every thursday late I am ganna watch it again ..
kool ...

Friday, September 18, 2009

pedicure

هنوز مست خوابم ... به آرومی میایی کنار تختم ... یعنی پاشو دیگه ... حوصله ا م سر رفت ... محلت نمی زارم ... آخه من عاشق خواب صبحم .... واستادی و همینطور منو تماشا می کنی ... با اینکه نیمه خوابم .. وجودت رو تو اتاق بخوبی حس می کنم .. دارم خواب گوگوش رو میبینم که اومده بود سیدنی ... بخودم میگم یه زنگی بهش بزنم و دعوتش کنم بریم بیرون یه کافی با هم باشیم ... بعد از خودم می پرسم .. یعنی میاد ؟؟؟ نزدیک تر میشی .. به آرومی دستهای مردونه ات رو به پاهام نزدیک می کنی ... حس می کنم که داری انگشتای پام رو لمس می کنی .. بهم می گی : کدوم دیوونه ای دیروز پاهات رو پدی کیور کرده ؟؟؟
‌من : مممممم .... یعنی راحتم بزار ... باز داری سر ناخن انگشت پام رو با دقت نگاه می کنی ... می گی : خیلی کارش بد بوده ... تمام ناخنات بلنده .. باید از سالنت بندازیش بیرون ... معلومه که اصلا کار بلد نیست ..... با خنده از کنار تخت نیم خیز می شم .. بالاخره کار خودت رو کردی بدجنس ... بیدار شدم
پ ن. دیروز خودش پاهام رو پدی کیور کرد

Monday, September 14, 2009


these days I mostly watch channel GO... its belongs to channel 7 though ... its much better from the rest .. it has let commercial ads ... love Flintstones .. I remember when I was lets say 4 0r 5 ... still love the show ... and the rest of them ...

Sunday, September 13, 2009

قیافه مشهید رو تو عکسایی که تو بلاگش گذاشته بود دیدم... دقیقا همونطور بود که تجسمش میکردم

Saturday, September 12, 2009

have a look at this site ... http://www.touchiran.com/
باید میرفتی .. . مگه نه ؟؟؟ ‌اونم بعد از این همه سال دوری ازشون ... عزیزم ... این سفر رو خیلی لازم داشتی ... می دونم

Wednesday, September 09, 2009

a short trip to canbera ... its a lovely place ...

Tuesday, September 01, 2009

خوب دیگه خورشید هم نمی نویسه یا اگه بنویسه به ندرت اینکار رو میکنه ... کمی دلم گرفت وقتی فهمیدم .. مثل ندا ... دلم واسه نوشته های ندا خیلی تنگه ... کاش موقعی که توسویس دعوتم کرد برم پیشش میرفتم .. حیف که اصلا اون موقع امکانش نبود .. شنیدم ازدواج کرده و چند تا هم بچه داره .. امیدوارم هر جا که هست خوش باشه ...حنا هم که رفت ... خیلی از بلاگ نویس های قدیمی اینجا رو تخته کردن و رفتن ... اما باز من میخوام بنویسم .. چون با نوشتن احساس خالی شدن میکنم ... از همه تفکراتی که گاهی آزارم میده ... و در ضمن با خوندن خیلی از پست های قبلی می بینم که چقدر تغییر کردم ... دیدم به مسایل و آدم های اطرافم عوض شده ... خیلی عمیق تر میبینم و بررسی میکنم و این خودش خیلی خوبه ... تازه گی ها بیشتر میخونم ... بلاگ های ایرانی های توی ایران وایرانی های توی اروپا ... میدونم که رفتنی ام ... این حس رو بخوبی احساس میکنم .. همون حسی که قبلا از اومدنم به اینجا داشتم ... من وقتی اومدم استرالیا همیشه میدونستم اینجا واسه ابد نمی مونم ... تنوع طلبی من هیچوقت نمی گذاره که من زندگی بقولی" بورینگی" رو داشته باشم ... و خوبیش اینه که بچه ای هم ندارم که به خاطرش مجبور به موندن اینجا یا جای دیگه باشم .. همه جای دنیا سرای من است