Saturday, December 26, 2009

happy boxing day everyone ..

اونهایی که تو سیدنی اند خوب میدونن که امروز باکسینگ دی ..یه ... از کله سحر حدودای شیش صبح مایر و دی جه ی ... های اینجا باز میکنن و خیلی اما نه همه جنساشون حراجه ... خود کارمندای دی جه که میگفتن از پیج صبح اونجا بودن .. منم اول صبحی زدم بیرون سمت سی تی .. چه بل بشویی بود .. کمی خرید کردم .. دنبال کیف میگشتم .. من به اندازه خیلی زنهایی که میشناسم .. شاید خونه ام پر از کفش و کیف نباشه .. اما هر کی کفش و کیف هام رو دیده .. بهشون ای ول زده .. یعنی همیشه جنس دبش میگیرم .. بگذریم که گاهی برند های معروف هم ممکنه استایل قشنگی بیرون ندن .. مثلا این سی که .. برند لباس زیر خانومها رو میگم .. من خیلی سال بود ازشون میخریدم .. اما راستش از این رنگاشون که همه خاکستری و مرده و یا بعضی وقتها وقتی نگاشون میکنی فکر میکنی اون چند بار شسته شده .. بسکه بد رنگ و بی رنگ بودن .. خیلی وقت بود که دیگه سی که نمی خریدم .. امسال بد نبود .. کمی به رنگاش تنوع داده .. مثل اینکه مرده گوزیده ... هه هه هه
.. آره .. تو صف اوروتون واستاده بودم واسه کیف .. حتی با اینکه این برند رو من خیلی میگیرم .. امسال کیفاش مال نبود .. نگرفتم .. زدم رفتم بوندای
تو بندای کیفی که میخواستم برداشتم .. خیلی دنبال مدل کیفی بودم که سال پیش یه ذلیل مرده ای تو کانادا با دست بند و موبایل و چند تا چیز دیگه ازم زد .. خیلی خوش سلیقه بود ... چون همه شون خیلی تاپ بودن ... شانسی که آوردم پاسپورتم باهام بود میخواستم از ناگرا فالز برم سمت امریکا .. بگذریم .. خوشحالم که پاسپورته نرفت .. اما دیگه اثری از کیف و بقیه ندیدم .. هر چی میگشتم کمی شبیه به اون هم نبود که بگیرم .. اما اینی هم که گرفتم خوبه
یه جفت گوشواره خیلی کیوت .. هم گرفتم .. باید برمیگشتم خونه .. دیگه خرید بسه ..

....
....
دیشب با مامان صحبت میکردم .. راجع به اتفاقات متفاوت بین دنیای ایران و دنیای اینور ... میگفت : اونور مردم همش عزا و گریه و دیگه شب یلداشون هم حروم شد امسال رفت .. همش تو این کانالا زوزه و چس ناله است .. اینور مردم دارن از شادی خودشون رو خفه میکنن .. بهش میگم : کانالای فارسی رو نگاه نکن که حالت گرفته ست .. بشین کانالای اینوری ها رو ببین که نشینی مرتب خود آزاری و گریه کنی .. بی خیالشون شو
واسه چند وقت
.....
.......
پی . ن :چقدر این قسمت بیست و هشت مسافران خنده دار بود .. و چقدر با واقعیت زندگی کلی ایرانی ها نزدیک .. میخوام بعد این سریال وقتی تموم شد برم سراغ شمس العماره .....

Thursday, December 24, 2009

Merry xmas & happy new year to all my friends .. hope u all have wonderful times .. and enjoy ... all da best ... muwah muwah ..XOX

Wednesday, December 23, 2009

merry xmas & happy new year ...

'If a fat guy grabs you and puts you in a bag, .. don't worry . I told santa I wanted a good friend for christmas !!!
merry xmas & happy new year to all my family and dear loving friends...here is smal token for xmas to all .. I had so much fun with it ..sending to all people I know ...

hope you like it.

www.elfyourself.com

love ya...

Tuesday, December 22, 2009

.... سالی که گذشت

کریسمس و سال نو داره میاد .. با خودم فکر میکنم در عرض این یکسال چقدر تغییر کردم .. و چه اتفاقتی افتاد که منو به اینجا آورد .. منظورم از اینجا خونه و اینا نیست .. منظورم به همین زمان حال خودمونه .... خوب قبل و با شروعش وارد یه رابطه شدم که اصلا فکرش رو نمی کردم اینهمه جدی بشه .. بعدش یه بیزینس زدم که مجبور شدم بعد از هفت هشت ماهی ببندمش ... بعد چند تا مسافرت کوناه داخل استرالیا .... و شروع یه کرس جدید ... بازم بگم .. آهان ... نقشه هایی که واسه پنج سال اخیر کشیدیم ... خیلی آدمها اومدن و رفتن تو همه این مدت .. یه سری بخاطر کارم و اینا ... سفر جالبی بود برام این سال ... هنوز مرگ پدرم رو باور ندارم و با خاطراتش و تو خواب هام باهاش زندگی
میکنم
کنده شدن دلم و بریدن عاطفی از کسی که اصلا فکرش رو نمی کردم .. اما پیش اومد و میدونم دلم دیگه به اون معنای واقعی باهاش صاف نمی شه و مجبورم خودمو به این وضع عادت بدم ... کسی که از ناراحتی و از دستش شب هالوین وقتی 'دی' دوستی قدیمی تعارف زد و ما هم اینبار نه نگفتیم ... آره اون شب دراگ مصرف کردم علیرغم اینکه از اینکار ها اصلا خوشم نمیاد و اصلا هم آدم شعار بده ای نیستم نمی خواستم اینکار رو بکنم ... اما کردم که آرومم کنه واسه اون لحظه ... بخودم تو اون لحظه گفتم .. دنیا به پشم ... آره ... راستش دنبال هیچ توجیهی هم نیستم .. چون خودمو مدیون توضیح به هیچ احدی نمی بینم ... کردم تا فراموش کنم که دلم خیلی شکست از دستش ... اسمش رو اینجا نمیارم اما میدونم گاهی اینجا رو میخونه .. اما مرد نیست .. پس هول نشید

خیلی بیشتر تو ورزش جدی تر شدم و اینکه الان هم داریم سعی میکنیم وزن کم کنیم .. می بینی .. گذاشتیم موقعی رژیم رو که همه مشغول خر خوری اند و من بی چاره تو این هوای گرم هم از بستنی خوردن افتادم .. هه هه هه .. کلی کم کردم و همین بهم کمک میکنه که ادامه بدم .. من سمج ام و وقتی کاری رو شروع میکنم دنبالش رو میگیرم .. دیگه : ... خوب یه سری باز دوستان خوب پیدا کردم ... با سونیا هم بهم زدم .. اونم بخاطر یه احمق بی شعور .. مجبور به اینکار شدم .. یعنی اینکه سونیا صد در صد مقصر نبود .. این دختره هم بی تقصیر نبود .. اما من به اون نقطه ای رسیدم که در این رابطه با سونیا فکر کردم .. برو به جهنم .. دوستی تو رو هم نمی خوام که داری اینطوری پدرم رو در میاری ... میدونم موقع کریسمس دلم هواش رو میکنه چون کریسمس پارتی پارسال خونه اش بودم وخیلی حال داد با دوستان , موقعی هم که بخوام' سکس اند د سیتی پارت تو' رو ببینم باز دلم هواش رو خواهد کرد ... چون اون پایه بود واسه ام .. و همینطور میدونم اونهم همینطور به این مسایل فکر میکنه ... و یاد من می افته و بقول معروف عنی می شه

Monday, December 21, 2009

..... بازی شب یلدا

مرسی صدف جون واسه این بازی شب یلدا
خوب حالا من به ۵ مورد از خصوصیاتم اشاره می کنم و سعی میکنم اونهایی رو بگم که قبلا اینجا نگفتم و تازگی داشته باشه

من خیلی وقت شناسم .. یعنی اگه مثلا با کسی جایی قرار داشته باشم برم .. حالا فرقی نمی کنه این قرار کاریه یا غیره .. حتما چند دقیقه قبلش اونجام . چون از عجله کردن و دیر رسیدن خیلی بدم میاد

من بشدت از آزمایش خون و آمپول بدم میاد .. با اینکه همیشه سعی میکنم چکاپ هر ساله و یا رفتن به دندانپزشکی و غیره رو به تعویق نندازم .. خیلی از دکتر های من می دونن که در حین این آزمایش و غیره .. بحالت نیمه بیهوش می افتم ... سریع قند خون من میاد پایین وعرق سردی تمام بدنم رو میگیره و تو حالت های شدید به کما منجر میشه ... من خیلی اینو کنترلش کردم و به ندرت به اون مرحله می رسم ... این حالت البته موقته و بعد از چند لحظه خوب می شم . من خیلی سعی کردم با این قضیه کنار بیام و بقولی درستش کنم ولی میدونم که کاملا جنبه روحی داره و بس . پدر و خواهر من هم همنیطورن. گاهی فکر میکنم دلیل اینکه من پزشکی نخوندم همین بود . خواهرم بعد که بچه دار شد خیلی بهتر شده

من بشدت شبها رو دوست دارم و دیر خوابیدن شب رو و تا بخواهید از صبح زود پاشدن بیزارم.. یعنی خواب صبح بعد از این همه سال بهم خیلی حال میده . البته اگه مجبور باشم همیشه زود بیدار میشم و این قضیه ردخور نداره

من به همه مردم فرقی نمی کنه چه ملیت و چه مذهبی داشته باشن و از هر کجا اومده باشن .. خوشبینم .. مگه اینکه خلاقش ... اونم بخودم کاملا ثابت بشه وقبلش به حرف هیچکس که در مورد اون فرد ممکنه چیز خاصی بگه ... باوری ندارم. یعنی اگه مثلا یکی بیاد بگه این فرد اله و بله .. من تا زمانی که خودم این مساله رو ببینم ... باورش نمی کنم . پس نتیجه میگیریم که برداشت سطحی دیگران برام زیاد مهم نیست

من به حریم آدمها خیلی احترام میزارم آدم بی آزاریم و کلا با هیچ کسی کاری ندارم .. اما خداش بهش رحم کنه اگه کسی بیخودی بهم گیر الکی بده .. اون طرف واقعا پشیمون میشه

امیدوارم که اینا که اینجا گفتم واسه تون تازگی خودش رو داشته باشه ... شب یلدای قشنگی داشته باشید

Friday, December 18, 2009

رابطه سربو

می دونم که این نوع رابطه زیاد جدید نیست و خود من اینجا نمونه هاش رو دیدم .. منظورم رابطه سربو ..ست . مطلبی به فارسی تو سایت استکهلمیان راجَعبش پیدا کردم که گفتم بد نیست اینجا بگذارم .. کمی طولانیه اما خوب توضیحش میده

برای منی که در عین اینکه میخوام رابطه مشترک داشته باشم و همزمان میخوام آزادی های فردیم داغون نشه .. چون کلا با کلمه ما بین دو نفر زیاد حال نمی کنم ... این بهترینه ... این 'ما' بودن فردیت ها رو می گیره ... من قبلا و اون اوایل هم اینجا نوشتم که از دست دادن فردیت ها در روابط واسه من خیلی سخته ... قبلنا که زیاد با این مورد ها آشنا نشده بودم بخودم می گفتم : شاید من باید همیشه بی خیال این قضایا باشم و تنها بمونم .. تا زمانی که زنده ام .. چون روابط سنتی ایرانی رو زیاد قبول نداشته و ندارم .. اما آشنا شدن با این نوع رابطه ها منو خیلی به این قضیه امیدوار کرد .. اینکه می شه کسی تو زندگیت باشه اما آقا بالاسرت هم نباشه ... این که هنوز خودتی و در عین حال داری از مزایای یه روابط سالم استفاده می کنی ... آره .. امیدوار شدم .... دیشب داشتم با خودم فکر میکردم اگه این نوع رابطه تو ایران جا می افتاد .. چقدر وضع و زندگی بهتر و آسونتر بود .. عشق ها واقعی تر بود .. تو جامعه بیمار ما اونجا. . اینکه چقدر مردم کمبود دارن از این نظر ها میشه گفت .. حتی گاهی هم این ور.. چقدر این نوع رابطه کمک می کرد به آدمها که واقعا خودشون باشن و از زندگی و روابط واقعی شون لذت ببرن .. اگه نخواستن بکشن کنار .. احترام ها بیشتر بود ... این نوع رابطه واسه من که پرفکته ... شما رو نمی دونم ... اگه خواستید به من هم بگید

Monday, December 14, 2009

second life ...

I was watching "alter ego" on sbs last night . Its about some world ,well they call it " second life" , and all people who want
to explore their darkest desires or their simplest needs in it.
showing different characters , from any country like Australia or USA , some lonely people
who they don't want to face the reality of their own life and going there and making some
character they somehow always wanted and then yeah .. they spend most of their times there.
it was kinda disturbing to see a guy who has no friend or real family to catch up with and making connection with others on line there and try to spend times as much as he could there.
I guess its sad to see how the human became after all , who cant have normal social life and become a complete loser in that matter and try to fill his void by joining on line " second life" or else and believes he fixes the problem .

Another character was a single mum with lots 3 or 4 young kids from different guys in USA and all she did was spending her times in there and after that then being exhausted she was trying to get some sleep. she forgets about her own kids to look after, I mean that's really sad to not face the reality of her own life , completely trying to switch off and not see what the hell is happening to her own family, she was telling this is the best thing for her, she can make some little money she can be any thing she wants there and blah blah ,... I was thinking well you can be anything in real life , just face the fact and look around and see what you really missing, I guess they might fix their loneliness for a while but virtual world is not a real world , why we have to avoid the reality and join there to make a fascinated character of our self and spend so much of our times in " second life" , I think the best thing is to avoid a " second life"or something like that is to get a life , well in real world of course ,....

.... نفرت به توان دو

خنده ای می کنه و بهم می گه : واقعا ایرانی که بخواد تو انگلیس زندگی کنه یا از اولش خل بوده یا بعدها .. وقتی موند اونجا مخش یه جورایی تاب بر می داره .. می گم : انگلیس اصلا بدرد زندگی کردن نمی خوره ... فکرش رو بکن .. من حتی واسه ویزیت هم نرفتم .. من عموم و زن عتیقه اش با دو دختر عتیقه ترش اونجان ... رابطه ای هم باهاشون ندارم .. پدر من اولین پسر خانواده اش بود و مادر بزرگم طوری بارش آورده بود که تا می تونست به خواهر و برادراش .. سواری داد و واسه شون مایه می زاشت .. تصور اینکه من تو بچگی ام و نوجوانی ام چی ها از این قوم دیدم و چه حرصی خوردم به کنار ... اون اوایل که گرفتاری زیادی برای پدرم تو ایران پیش اومد ... این مرد کمکی به من و علی نکرد .. در حالی که اونموقع ما واقعا تنها بودیم و به کمک کسی مثل عمو و دایی تو تهران احتیاج داشتیم .. یعنی کمکش اونی که باید باشه نبود ...الان هم خیلی دلش می خواد بدونه چرا محلش نمی زارم ... ناهید تا حدودی بهش گفته ... اما بقول اینوری ها .. تو لی ت ... وقتی واسه خودم زندگی کردم حساب خیلی ها رو روشن کردم و گذاشتمشون کنار .. یکیش این عموی قزمیت منه که اصلا نمی خوام ریختش رو ببینم .. حتی پارسالی که اومد هلند واسه مراسم پدرم .. (خواهرم رابطه نزدیکی باهاش داره) .. باز بی محلی کردم و تو تمام مدتی که خونه پدرم بود .. رفتم خونه علی و اونجا موندم ... زنش از خودش بدتره ... یه فضول و کثافت به تمام معنا ... و اصلا خوش ندارم قیافه شون رو ببینم .. حال با این اوضاع ببین من راجع به انگلیس چه احساسی دارم ... میشه نفرت به توان دو

Sunday, December 13, 2009

'Paranormal Activity'

رفتیم بیرون ..پول خرج کردیم ..وسط و آخراش کمی ترسیدیم .. خیلی حال داد .. بعدش برگشتیم خونه
...

این فیلم رو امروز تو سینما دیدم .. باحال بود .. از اون فیلما بود که باید تو سینما ببینی
این خونه منو یاد خونه ای که تو کانادا توش بودم ... می اندازه
...



یکی دوروز پیش رفتم فروشگاه ایرانی واسه خرید .. یه چند تایی هم روزنامه ایرانی برداشتم ... من به ندرت روزنامه ایرانی گیرم میاد .. هم خونه ام با این فروشگاه ها و مراکز ایرانی فاصله داره و هم خیلی بندرت می رم اونورا... اما کلا به جاش مطالب و اخبار راجع به ایران رو معمولا تو بلاگ ها و سایت ها دنبال می کنم ... بگذریم ... هر بار که این روزنامه ها رو می گیرم پیشمون می شم .. یه حس اینکه ببینم چه خبره .. ... تو تمام این روزنامه ها یا فقط آگهی فرواونه .. یا فقط داره راجع به مسایل سیاسی حرف می زنه و بس .. اینبار هم اینکه اندی و کوروس میان سیدنی که می دونم از مدتش گذشته و یا اینکه شجریان می خواد بیاد اینجا .. که من با آهنگاش اصلا حال نمی کنم ... آره ... اینکه من فکر می کنم این سبک روزنامه نگاری و جمع آوری مطالب تو روزنامه های ایرانی مال سیدنی ... اصلا به ذوق و سلیقه جوان ها نبوده و نیست ... خیلی بورینگه .. یادش بخیر از کانادا که بودم چقدر من روزنامه و مجله ایرانی با خودم آوردم .. هر بار که می رفتم فروشگاه تهران واسه خرید که خود این فروشگاه به چه بزرگیه و هر چی فکر کنی توش هست ... و پر از مجله و روزنامه های ایرانی ... مجله هاش مثل کتاب بود .. یه کتاب بزرگ .. پر از آگهی ها و مطالب دیدنی و خوندنی .. البته قبول دارم که درصد ایرانی های توی کانادا خیلی بیشتر از ایرانی های تو ی استرالیا ست .. اما باز خوندن مطالب روزنامه هاشون .. رفتن به فروشگاه های کتاب و فیلم و دی وی دی های ایرانی تو تورنتو .. چه کیفی می داد .. چیزی که ما اینجا به ندرت می بینیم ... ایرانی های اینجا خیلی پراکنده تر از ایرانی های توی کانادا هستن .. و همین این حس جدا بودن از کامیونتی رو به فرد می ده

Saturday, December 12, 2009