Monday, June 30, 2008

4 dad ...

dear dad ...
I just can't believe whats happening ... all I know is we will miss you a lot .. for your kindness ... as a human making some mistakes but trying to be your best as you could ..
dad ... please forgive me when you keep want me to be there and I wasn't ... selfhish enough to believe ... I am strong to live by myself and handle all the shits in my life .. please forgvie me if I though you or mum willl live for thousand years and death has no idea where you guys live .... please forgive me if I wished when you come here I love to show you this damn city .. this country ... and with all the daily shits I go trough still wanted to tell you life is great in here ... and I have the best times eva .. such a bull shit ...

please forgive me if you keep wish me to be with you and I didnt want to trouble you and the rest of the family.. or perhaps I wanted more in life ... trying to take responsibility for my own actions and life ...
please forgive me if when you keep telling me life is short and I am sick and I want you here and I never want to believe you with the attitude of knowing all and couldnt see you are sick enough to even want to go .... please forgive if this trip is all about seeing you in the hospital in coma and scared of losing you
please fogive me if ... I am still in denial ... can't believe either of this ... its like a long nightmare and keep thinking one day I will wake up and this will finish ...
please forgive me if I missed so many times to talk to you ... to touch your beautiful kind and kiss those hands of yours.. please forgive me if you are in the hospital now and want to go and I still can't handle to let you go ..
yes I am selfish enough to want you here in this fucking world ...
please forgive me if I didnt listen and keep doing what I wanted to do in my life and you keep blaming yourself for my stupidity ...for my mistakes ...
dad ... with all my heart .. I wish I could be there sooner ..which I am on my way to come over and please just stay there and let me to have a chance to kiss all of you and smell your beutiful kind body and say good bye before you go and ask for fogivness as I know you are kind enough to do that ...
if you do and forgive me .. I never forgive myself and I know I would live with this damn regeret to loseing you so damn quick for the rest if my life ...

yeah ... this is my reality and I have to live with it ...

sitting here and remembering all my childhood and good times I had with you ... like a movies going in front of my eyes and see you doing your best as much as you could ... and still denying to believe you will go soon and I never be able to hear your lovley voice ... the way he was calling my name and I always loved it ... talking to you for hours and lough loud .. telling you some new persian jokes which I always get from iran ...
and the friends over there ....
dad ... akh dad .....

please don't go ... please ... please .... please ....

lamasab ... koja mikhahe beree ... !!??
be marefat nashooo ...


Its ganna be one hell of a journey ...

and I know I will be so depressed with all my sorrow and agony ...
I know I am strong enough to get over this .. one day but let me be sad for a while ... after all .... he is my dad ...

you've done your best dad ...
love you for ever ... with all my heart ...

Sunday, June 29, 2008

یکشنبه شب.. بعد ظهری سر کار اصلا نفسم واسه یه لحظه بالا نمی اومد
..
مثل اونا که احساس خفگی بهشون دست میده
در حالی که باد سرد بصورتم میخوره
تو خیابونها م و سعی میکنم که برگردم خونه
..
سل فونم صداش در میاد
..
صدای برادر کوچیکم که به دلیل اختلاف سنی من باهاش با من کمی رسمی حرف میزنه
بگوش میرسه
..
آبجی .. خونه نیستی؟
..
میگم : نه .. چطور
؟
میگه: ناهید مرتب داره به شماره خونه ات تماس میگیره
..
کمی مکث میکنم
..
بهش میگم : چیزی شده
..؟
میگه: نه ..فقط میخواد باهات حرف بزنه
..
میگم: آقا جون ... خوبه
..؟
میگه: آره .. نگران نباش
..
پس آلان میگم باها تون تماس بگیره
..
خداحافظی میکنه و گوشی رو میگذاره
همزمان که گوشی رو میزاره ته صدای پدرم رو از صداش تشخیص میدم .. داداش کوچولوم دیگه مردی واسه خودش شده
..
بعد از چند دقیقه خواهرم تماس میگیره
..
کجایی ؟ میگم : بیرونم ..چیزی شده
؟
صدای هق هقش از پشت تلفنم به گوش میرسه
..
میگه: میتونی پاشی بیایی ؟
میگم: چی..؟ چی شده ؟
میگه: آقاجون .. اگه بزودی نیایی .. واسه همیشه میره

..
مثل برق گرفته هام .. خودمو تو خیابونهای سیدنی .. گم کردم
..
امشب ... شبی بی پایانه
...

Tuesday, June 24, 2008

Valuable Points of Shamlou‏

I like these wise words from "Shamlo " ...
enjoy





عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم

به خاطر داشته باشیم که
عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم
راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم
نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم

سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم

طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم

زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم

دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم

ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم

رسیدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرويم

I know all my none -persian friends want to read more from here... they keep telling me ...

ok ... I will try to write more in english .

cheerz



Monday, June 23, 2008

4 Bita ...

بیتا رو من حدودای سپتامبر سال پیش اونم وقتی این بچه محل قدیمی ما .."بابک" دعوتم کرد واسه مصاحبه واسه مطلبش تو بی بی سی پرشین .. تو دفتر وحید تو "سین وست " واسه اولین بار دیدم .. ما یه سری دختر پسرای مجردی بودیم که بابک واسه گزارشش میخواست راجع به " مشکلات ازدواج ایرانی های مهاجر تو اینجا " با هامون صحبت کنه و بعدش بصورت گزارشی اونا اونجا با عکس هایی که ازمون گرفت چا پ کنه .. بعد اون هم با بیتا کم و بیش حرف میزدم
مطلبش رو هم چاپ کرد و گزارشی که خوب بخاطر حرفهای من صدای خیلی از این مردای ایرانی رو در اومد ... بقول بابک که یا خنده بهم گفت : تو خیلی بدرد این مصاحبه های جنجالی میخوری .. جون میدی که همه رو بهم بریزی
.. منم گفتم : باشه عوضش اینا خوب آب بندی میشن
کلی هم ملت تو سایتشون راجع به من نوشتن و پرت و پلا گفتن که جوابشون داده شد .. حالا طرف با پررویی بعد اینهمه قربون صدقه رفتن از من و چرت و پرت تازه به همکاری مادر فولاد زره .." خانم کشاورز" از ملبورن که خودش رو دوست من میدونست و آدرس و ای میل منو بهشون داده بود ... واسه پادکستش دعوت به مصاحبه رادیویی کرد .. فکر کرده ... بعد از اینهمه چرت و پرتی که در مورد ما نوشت حالا من میروم و وقت نازنیینم رو میزارم واسه مصاحبه با رادیوی مسخره اش ... منم گذاشتمشون تو خماریش بمونن ... و نرفتم
.. اصلا جوابشون رو هم ندادم
بگذریم
راستش بعد از اون روز من زیاد بیتا رو دیگه ندیدمش .. اما باهم تماس داشتیم ... چند روز پیش میخواستم واسه تولدش بهش تبریک بگم میدونستم که بعد از مدتها بالاخره مردی رو که میخواست پیدا کرده اما نمیدونستم از استرالیا رفته .. فهمیدم رفته امریکا و الان داره با نامزدش زندگی میکنه .. راستش واسش خیلی خوشحالم
بیتا جون .. امیدوارم ایندفعه خوشتبخت بشی عزیز .. حالا هر جا که میخواد باشه .. سیدنی یا اونور... تو امریکا

Saturday, June 21, 2008

losers ...

این وی کند من کمی وقت داشتم برم پیش دوستی که واسه شام دعوتم کرده بود .. بعد شام و دسر خوب میدونست من از کامپیوتر سرو رشته ای دارم واسه همین ازم خواست ببینم میتونم کمی از مشکلاتش رو فیکس کنم یا نه ؟
منم روشنش کردم و با نگاهی به یه سری فایل ها .. عکسی توجه منو جلب کرد.. من با این دوستم یه ماه نیست آشنا شدم ..حالا اینو داشته باشید
بهش گفتم : ببین این عکس کیه ؟ گفت: چطور
.. گفتم : ار کجا آوردیش ؟
گفت: دوستی واسم فرستاده ..گفتم : دوستی .. کی هست این دوستت؟ کمی طفره رفت .. بعد گفت با یه مرد ایرانی آن لاین چت میکنم ..اینو فرستاده گفته که این خانوم خوشگله که اینجاست عاشق منه و منم محلش نمی زارم اصلا ..هم زمان که داشت حرف میزد.. داشتم فکر میکردم چه دنیای کوچیکیه
گفتم : این عکس واست آشنا نیست؟
گفت : نه
گفتم : لین عکس منه .. ماله سه ماه پیشه ..اینم سفره هفت سین منه که میبینی .. همین مارچ گرفتم این عکس رو تو چطور نشناختی ..؟ کمی با دقت نگاه به عکس کرد .. گفت : یعنی دوست منو میشناسی؟
گفتم: من زیاذ اهل چت و این چرت و پرت ها نیستم .. نه وقتش رو دارم و نه حوصله اش رو ... اونم با غریبه ها و این آدمهایی که معلومه تو " فانتزی" دارن زندگی میکنن .. گفت : پس از کجا عکست رو آورده
گفتم : من میدونم خیلی ها عکس های منو آن لاین میدزدن ... کسانی رو دیدم که عکسام رو تو پروفایل هاشون میزارن واسه اون سایت هایی که واسه دیت هستش ..این خیلی راحته .. کافیه " کات اند پی ست " کنی .. کلی از حرف های و دروغهایی که به این خانومه گفته بود و اونم به من گفت هم خنده ام گرفته بود و هم با خودم گفتم : واقعا که عجب آدمهای کمبود داری پیدا میشن .. یارو داره تو دنیای فانتری زندگی میکنه فکر میکنه منم عاشقشم و همش دنبالشم
لوزرررررر
چندی پیش من یه دوست غیر ایرانی ام باهام تماس گرفت و گفت راستی عکست رو تو یه سایتی دیدم .. گفتم چی بود
گفت : عکست جزو صد تا " هات پرشین " بود .. واقعا هم که بجا ست وعقیده خوبیه .. منم باور دارم که تو جزو او ن صد تا " هات ترین ایرانی های دنیا " باشی
گفتم : یعنی چی ؟؟ چی داری میگی
بهم لینک رو که داد فهمیدم یه بابایی بدون اجازه من برداشته و عکس منو گذاشته تو اون سایت
.. از این سایت هایی که میگن صد تا هات ترین ایرانی های دنیا
گفتم : این بی شرف به چه جرعتی اینکار رو کرده
گفت : بکشش به دادگاه .. رفتیم سراغش دیدیم خوب این بابا از ایران اینکار رو کرده .. حالا من تو اون مملکت خر تو خر چطوری بکشمش دادگاه ؟؟... تو مملکتی که یارو دختر بچه خودش رو میکشه و راست راست راه میره و دلش هم خوشه که دیه داده . . خیلی وقتها هم دیه رو نمی ده و به اسم خوش عیرتی زو کثافتکاری هاش سرپوش می زاره
جالب اینجا بود که نوشته بود من سیدنی ام .. یعنی میدونه من اینجا زندگی میکنم
آره داشم .. مثل اینکه حاجیت تو دنیای وب معروفتر از دنیای عادیه
من از این نمونه ها زیاد دارم و این برنامه ها زیاد سرم اومده .. خیلی ها عکس و مطالب و بیشتر وقتها شعرام رو برداشتن .. اینکار زیاد انجام میشه .... من کسانی رو میشناسم که مدام دارن اینجا رو میخونن که ببینم من چی کار دارم میکنم و چطوری دارم زندگی میکنم .. من حتی میدونم کسی که غیر ایرانیه و اینا رو ترجمه میکنه تا ببینه من چی میگم .. باور کن
من کسی رو میشناسم که برداشته ویدوهای منو تو" یو تیوب" سیو کرده تو کامپیوترش ..همون ویدویی "اسکای دایوینگم" رو میگم و بقیه رو
خوبیش اینه که من کامپیوتر خوندم و واسه همین میتونم سر در بیارم که چی چیکار میکنه و از کجا اینجا میان یا جاهای دیگه که من معمولا هستم
از این آدمهای "آپسس" اینجا زیاد دارم
معمولا آدمهایی که حتی نمیتونن یه مطلب به راحتی بنویسن خیلی راحت بخودشون اجاره میدن که برن سراغ مطالب کسی دیگه و اونو کپی کنن و دلشون هم خوشه
گاهی با خودم میگم : حالا دلشون خوشه که بقیه رو گول میزنن اما مگه خودشون رو میتونن گول بزنن؟؟

Thursday, June 19, 2008

Tuesday, June 17, 2008

4 Nilo ....

Nilofar is one of the most beautiful human being .. She is beautiful inside and outside.. a real " Looti .. Ba Marefat ... with all those terrible things and shits she went through she is not "damanged" ... she didn't turn to be a mean bitch or horrible person as I see plenty around ...
she is still a kind heart human & lovely person.
baby girl .... I love you so much and I am so glad to be your friend ....
sweety .. you have me as a friend for life ...

Monday, June 16, 2008

sick as ....

واسه دوشنبه .... بعد کار .... همش سوپ و غذای داغ و بعدش فقط خواب
.. کمی بهترم کرد

Sunday, June 15, 2008

از "لاپاروز " که داریم برمیگردیم همچنان که داره رانندگی میکنه بهم میگه... چند روز پیش با یکی از دوستام با گرل فرندش رفتیم بیرون برگشتنی اینا دعواشون شد .. دختره هم پاشنه کفشش رو بلند کرد کوبید تو ملاج پسره .. کلی کله بابا خونی شد .. گفتم از این پاشنه ها داشت.. و چکمه جدید و پاشنه نوک تیزاونو نشونش دادم .. گفت : ها
بعدش میگه : تو که با این کفشات منو نمیزنی .. میزنی؟ ... تازه شم این چکمه هات بلنده .. تا تو درش بیاری بکوبی تو سرم .. من در رفتم .. بهش میگم : واسه چی درش بیارم .. من پاهام بلنده .. همینطوری راحت میزنم تو سرت .. اگه بخوام ... بهم میگه : راستی .. اینقدر عصبانی میشی که اینکار رو بکنی ..؟ بهش میگم :" ترای می
کمی مکث میکنه .. بعدش هر دو با صدای بلند میخندیم

Saturday, June 14, 2008

آش دوغه ..... تو این هوای سرد سیدنی چه میچسبه
جوووون

بعد از ظهری واسه شام رفتیم بیرون .. غذا و موسیقی ایرانی رو عشقه.. تما م شب رو رقصیدم
با وجود سرمای بدی که خورده بودم .. تازه شم وسط رقص چند تا دیوونه با مشت شروع کردن زدن توسرو کله هم
.. مشت بود که این جغله ها تو مغز هم میکوبیدن .... دهن سرویس ها
منم که بی خیال داشتم اون وسط میرقصیدم
.. قبر باباتون
نگذاشتم این دیوونه ها با وحشی بازی هاشون شب منو خراب کنن
فقط بلدن آبروی خودشون رو جلوی چند تا مهمون غیر ایرانی که داشتیم .. ببرند
همه جا باید وحشی بازی رو نشون بدن
فرداش هم رفتیم خرید و بعدش واسه شام رفتیم "سیزلر"خلاصه که خوب بود بی خیال کار شده بودم و کلی حال کردم

Wednesday, June 11, 2008

sex & the city movie ...

"good guys screw you & the bad guys screw you and the rest .. they don’t know how to screw .."

these four fav gairls sitting in the bar and wondering what the hell happing with their relationships.

finally the wait is over .. after more than 2 years I had a chance to go and see this movie with my friend. we dressed up.. put on the sexy stillettos and fixed our hairs .. and yep .. smoking hot in the city went to watch "sex and the city " . I liked the fact that .. this movie was so real.. no more fairy tale bull shit .

All I learned from this movie was to have fun .. forgive more and have faith because there is some one out to love and be happy with and friends friends friends .. are the best.
the real one of course.

we took lovely pix too . we had great time.

Sonja looked fantastic .. her body looked amazing. I am so proud of her.. she is doing so fine.

Monday, June 09, 2008

الهی قربونت برم مادر... خیلی دلم برات تنگ شده .. فدات بشم من...
اه .... چه کون زشتی داره ..؟؟؟
در عین حال که داشت قربون صدقه من میرفت اینو گفت که اصلا همخونی با قربون صدقه اش نمی رفت ... هه هه هه
گفتم : مامان داری چی نگاه میکنی ..؟
بهم گفت: تلی داره کون شارون استون رو نشون میده
گفتم: حالا مگه جا قحط بود ..؟ حالا هر دو داریم بلند بلند میخندیم خواهرم هم اونور روده بر شده
مادرم میگه : راستی این سلیبری تی ها بدون آرایش چه زشتن ها؟ صبح که از خواب پا میشن مثل مرده ها می مونن
گفتم : آره بخصوص اون بور هاشون که مثل شیر برنجه پوستشون

Sunday, June 08, 2008

my bbq ,,

امروز من یه باربی کیو خونه دوستی دعوت بودم .. اونم نامردی نکرد و کباب به سبک ایرانی رو منقل گذاشت که خیلی حال داد .. دوستان دیگه ای رو هم دعوت کرده بود .. در ضمن جناب خواستگار ما هم اومد .. حس کردم باز شونزده سالمه .. خنده ام گرفته بود.. قبلا هم گفتم بیشتر میخواستم این دوستم رو ببینم بگذریم .. تا فهمیدم داره میاد تو گفتم الان ازاین خیکی بدترکیب و چاق های لبنانی که پشمالو هم هستن و بو میدن و در ضمن همه جا با دمپایی ابری می رن .. میاد تو
با این فکر گفتم ناهار امروز رو بالا نیارم خوبه .. اما مثل اینکه این یکی دمپایی ابریش رو تو اروپا جا گذاشته بود چون از لبنان قبلا رفته بود اروپا و اونجا زندگی میکرده.. قیافش هم بد چیزی نبود.. قابل تحمل بود
خوب خیالم راحت شد که استفراقی در کار نیست هی این دوستم میگفت : ببین چشم از تو بر نمی داره .. خیلی خوشش اومده .. اینا رو فارسی بلند میگفت و تو جمع ما هیش کی هم فارسی نمی فهمید .. کلی سر بسر من گذاشت و خندیدیم این دوستم .. یه آدم خاکی .. بچه تهرون .. بچه محل .. ماله جایی که بدنیا اومدم .. و باکلاس .. بعد از اینهمه سال ما یه دوست درست و حسابی تو این سیدنی خراب شده .. پیدا کردیم .. شبش هم رفتیم همگی "برآیتون" کلی قدم زدیم دم ساحل همگی و کمی هم" هربال تی و جلاتو " خوردیم .. تیکه هایی که میگفت منو به خنده می انداخت .. اون شب فهمیدم که چقدر دلم واسه یه دوست درست و حسابی و با کلاس همشهری خودم تنگه و چه حالی میده که با این تیپ افراد گاهی بزنه بیرون و صفایی کنه
امید دارم که واسه هم دوستان خوبی باشیم

Saturday, June 07, 2008

hourglass shape ..

early mornig in the clothing shop I was browsing some dressess ..
" here is the one fits you best .." the shop girl gave me ...
I went to the fitting room ..after change she looked at me with the dress on
.. I guess she was surprise to see my shape .. .well no more jacket in there though
"wow... are you living in the gym" she said .. meaning ... why u have a great shape ..?


I smiled..
she offered a few clothes ...
after trying them and then want to change to my own clothes... she said with some hesitation
" are they .. real..? I though ... damn .. I am so sick of this question form girls or some cheeky men as well
.. I said ... well ... every thing about my body is real.. if you want to know...
"kool... u are the lucky one ... I needed to pay 10 grant for my silicon .."
she said..
I knew ..could tell from start... the breast surgery gave so much confusion to people ... I guess so many of them cant figure out
which one is real and which on is fake.. though
I bough a hot dress for this smoking hot bod ... love to go out with my gals and enjoy my times with them ...