Wednesday, August 29, 2007

... چند نقابی

با خواندن کتاب و رمان های فارسی باز اون روزهای قدیمی به خاطر شخص میاد که حالت نوستالژیکی به فرد میدهد یاد همون حرفها...دوستی ها..قول و قرارها.. تظاهر کردن ها ..برای مردم و رضای دیگران زندگی کردن ها..همه و همه "مشکلات فرهنگی" که وجود دارد

کمی هم راجع به نقاب هایی که همیشه بر صورت واقعی افراد وجود دارد صحبت کنیم

هیچ توجه کردید بیشتر ما ایرانی ها معمولا نقابی به چهره داریم..
البته از وقتی که اینجا اومدم اینجا هم یه سری عزیزان غیر ایرانی رو دیدم و می بینم که همینطورند ..یعنی هم اونها هم سعی میکنند که چهره های واقعی خودشون رو نشون ندهند.
البته این مورد که همه ما توی محیط کار سعی میکنیم رفتاری مطابق با ارزشهای محیطی او نجا داشته باشیم مساله با اهمیتی است و نمی شود که به آن بی اعتنایی کرد
اما واقعا داشتن و نشان دادن شخصیت کاملا متفاوت و یه بحث جداگانه ای است که با داشتن "شخصیت کاری" مثلاتوی محیط کار.. خیلی فرق میکند.
روی سخن با آدمهایی هست که میبینیم دارای چند" نقاب یا ماسک صورت" هستند..اگر در جمع بخواهید نگاه کنید این آدمها معمولا شخصیت خودشان را که دارند
یعنی به آن چهره "چهر ه و شخصیت واقعی" او گفته میشود.
بعد وقتی که این آدمها یه طورهایی آرزو دارند که فردی دیگری باشند وبرای همین یک نقاب به چهره دارند تا به اطرافیان نشان دهند که شبیه به اونی که میخواهند باشند...هستند
بعد باز یک طوری دوست دارند که دیگران آنان را بشناسند و ارزیابی کنند. در واقع این هم یه نقاب و ماسک دیگه ای است
.وقتی به این ماجرا نگاه میکنید میبینید جالب است که اون طوری که مردم و اطرافیانشان میشناسندشون شباهت زیادی دارد به اونی است که "واقعا" هستند
یعنی واقعیت شخصیتی خودشان بدون نقاب ها
.حالا جای سوال اینست که این حداقل دو نقاب اضافی برای چیست؟؟ برای گول زدن خودتان یا دیگران
برای تظاهر و عوام فریبی
.............
!!!!باز هم میگویم: بیایید این نقاب ها رو بردارید بیایید خودتان باشید
اینقدر ها هم که فکر میکنید سخت نیست ..اگر کسی با شخصیت و خود واقعی تان مشکل داشت ..مشکل اون است نه شما
خودتان رو همانطور که هست دوست و باور داشته باشید ..اینقدر به مطابق میل این وآن و اطرافیان و نگرانی از قضاوت مردم زندگی و جوانی خود را هدرندهید
خودتان را باور داشته باشید
با این ترتبیب باور کنید که زندگی خیلی قشنگترو شیرین تر میشود

red moon...

Did anybody watched the moon last night..!!!???



I guess this accures when the earth is between moon and sun. Just remember we have another red moon in the future.. another one will be at december 20011.
see u then... lol

Monday, August 27, 2007

Monday night with Californication...


From x-files to sex files... big improvment ha !!!!??

omg... David Duchovny aged a lot.
May be he is having his mid-life crisses and want to know is he still got it or not ???

Friday, August 24, 2007

Male Prostitution in tehran...

Have a look at this link... its some report form a male prostitute in tehran, who is so happy ...hooking...

http://www.shahrzadnews.org/article.php5?id=536

Wednesday, August 22, 2007

some realtionship.....

"Those that can not remember the past, are doomed to repeat it"

By the look at the relationship between couples, specially who lived long enought be grand parents now it can be seen plenty of them are very happy and still deeply in love and can not live without each other . they are really understand each others and belive they are real soulmtes.
But the thing is, not all the couples are happy. some couples dont have any things in common and they already know that. still want to live with each othere for so many reasons. they stayed enough for sake of kids and try to be "good parents" , a god provider and live like that for long time.After that another reason for stuck in that situation is not being called "divorced" which is scary enough to even mention that to them .

they so scared to be alone for in a case they seporate or even the financial situation they havng and they just to scared to live and change things in other way.
some marrid long enough and they all having grand kids now and even with no likeing left ...still stay together for long time. this is so common in any race and nationalities.

The past has so big role in the realatinship between them and if they had rough past and so many drama especially for the female .. .all she does is complain about those days and keep telling him how he ,his family and his friends treated badly .as all know women never forget especialy how he treated her when she was younger. there are plenty reson for stay in that situation ,for example the fear of being alone in their old age, not havng good financial situation ,kids who now grow up and are already adults, or even not thinking about the word" divorce" which is kind of scary word for many of older couples.From the outside the picture is perfect. every one adores them and belvie they lived long enough to be the best partner but is that really true..? living to ghether for others sake and ignor of the feeling inside ...how they can feel about it.. it might be so tough to be like that..Its really hard to imagine how tough could be to live like that..
to stay with some one and has to pretend every thing is fine and having some sort of " haappy life" and great marraige"..

what you think ???? Have you ever though abut it..?
we can share the ideas... just write in here...



ps. I am really enjoying reading my farsi books now.. I though I started to geta little slow in my farsi and I need to read more... its great.

After all "Better read than dead"
..dont you think??

... ادیت پیاف

گفتم :ببینم بالاخره میشه یه بلیط واسه این فیلم گرفت

گفت: آره اتفاقا تا یه ربع دیگه شروع میشه

گفتم : خوب بعد از این چند بار اومد ن و برگشتن بالاخره شد این فیلم رو ببینیم

دیروز که اومدم دیرتر بود واسه همین آخرین سانس فیلم بود

گفت: ما در هر روز دوباربیشتر این فیلم رو نشون نمی دیم..

از سرو وضع لباست خوشم میاد

گفتم: آهان

گفت : کلاهت رو از کجا گرفتی ؟؟؟

گفتم: از یه فاشین شو که اتفاقا تو همین نیو تاون بود..پالتو رو از جای دیگه

گغت: من هم مثل تو کلاه خیلی دوست دارم..

لباس پوشیدنت خیلی کوووله..

گفتم : اما به نظر خودم که معمولیه..

گفتم : منم کلاه خیلی دارم..همیشه فکر میکردم من خیلی کلاه دوست دارم..یه خواهر زاده دارم ..حسابی یه سور به من زده ..وقتی بعد از مدت ها رفتم اتاقش دیدم کلی کلاه زده به در و دیوار اتاقش..چند تا از کلاه های نوی خودم رو که استرالیایی بود دادم بهش ..خیلی حال کرد...

برم دیگه ....تا دیر نشده برم این فیلم رو بیینم..

ببینم این فیلم زیر نویس انگلیسی داره یانه ؟ من فرانسویم به این خوبی نیست هنوز..

گفت : آره..

داخل سالن شدم..

میخوام کمی در مورد این فیلم و زندگی "ادیت پیاف" بنویسم

زندگی' پیاف " درانتهای جنگ جهانی دوم و بعدش شروع میشود.مادر ادیت که صدای زیبایی هم داشته در خیابانهای شلوغ و کثیف به خوانده ادامه می دهد و به این امید است که روزی هنرمند بزرگی خواهد شد.به سبب فقر و مشکلات مالی مادر در نامه ای به همسرش خبر ترک خود را اعلام میکند و به او میگوید که به سوی سرنوشت خویش خواهد رفت.او به دنبال سرنوشت خویش رفته و با وجود داشتن صدای زیبا که در خیابانهای کثیف و شلوغ برای مردم خسته و بی توجه میخوانده به دنبال موقعیتی بهتر برای خوانندگی و اواز میگردد.برای همین بچه را در کنار زن میانسالی رها کرده و به دنبال کار خویش میرود.
پدر که در ماموریت جنگی به سر میبرده سر انجام بر گشته و دختر کوچکش را که در بستری کثیف بیمار افتاده و در نزد زنی غریبه بوده برداشته و با خود به خانه مادر خویش که عشرتکده ای را اداره میکرده میبرد.

در آنجا "ادیت" مورد توجه و محبت فراوان زنان خودفروش قرار میگیرد .کودکی ادیت سراسر نا بسامانی بود
ادیت مدتی در در خانه زنان خودفروش که متعلق به مادر بزرگ خود بود و نزدیکی به زنان آنجا و دلبستگی به زنان محبت را به نحوی تجربه می کند.بعد از مدتی پدر علیرغم مخالفت زنان و خود دخترک ادیت را از آنجا به همرا ه خویش به سوی دیگری میبرد و در یک سیرک کار تازه ای پیدا میکند.پدر و دختر دچار چندی زندگی را با مشکلات متعددی به سر می برند و در این موقع ادیت شروع به خواندن می کند و به سبب صدای زیبا و رسایی که دارد مورد توجه همگان قرار میگیرد.

در اوایل جوانی که با توانایی و صدای زیبا که همچون مادر خویش در خیابانهای کثیف شروع به خوانندگی می کند و سر انجام در کاباره ها مشغول به خوانندگی می شودتا از عهده مخارج زندگی خویش براید در همین مدت توسط هنر مند و موزیسین شروع به آموزش خوانندگی میکند و با تمام مشکلات به این کار ادامه میدهدو با آموزش و کشیدن سختی زیاد به هنرمندی توانا و معروف مبدل میشودو نام "پیاف" یا "پرستوی کوچک "را برایش انتخاب می کنند


.. شروع زندگی پیاف فرد رو به یاد زندگی خواننده ایرانی "فایقه آتشین" یا همان" گوگوش' می اندازد که چقدر تشابه بین این دو شخصیت و داستان زندگی این دو از ابتدا دارد.گوگوش هم بدون مادر و توسط زن عمو یا زن بابا بزرگ شد و درد بی مادر ی را از هما ن بچه گی کشید و توسط پدر خویش به صحنه موسیقی و آواز در کاباره کشیده شد و از همان بچه گی به این کار شروع کردهرچند گوگوش به سالمندی پیاف نیست

مرگ دوستان ..مرگ مارسل فرانسوی-مراکشی .. مردی که تنها عشقش بود بیماری و درد مفاصل و مرفین هایی که باید تزریق مینمود از دست دادن کبد و بیماری های کلیه که به سبب مصرف زیاد و مداوم مشروبات الکلی و دخانیات در حالی که فقط چهل و چهار سال داشت و سفرهای مداوم برای اجرای برنامه ها و خواندن آواز در کشور های دیگر مرگ فرزند کوچکش همه و همه روح ظریف این زن هنر مند را به رنج می آورد.

صدای پیاف بی نظیر است و شنونده را به عمق وجود درد کشیده خویش میبرد..بازی "ماریون کوتیلارد" در نقش پیاف بی نظیر میباشد.

در انتها باید گفت ایکاش میشد فیلمی از زندگی گوگوش هم نه فقط به زبان فارسی ساخته میشد ..ایکاش میشد از این هنرمندان ایرانی تا زمانی که زنده هستند قدر دانی نمود

در انتها میخواهم که یکی از معروفترین ترانه های ادیت پیاف را از فرانسوی به فارسی ترجمه کنم

Non Je Ne Regrette RienNon, Rien De Rien, Non, Je Ne Regrette RienNi Le Bien Qu`on M`a Fait, Ni Le MalTout Ca M`est Bien EgalNon, Rien De Rien, Non, Je Ne Regrette RienC`est Paye, Balaye, Oublie, Je Me Fous Du Passe
Avec Mes Souvenirs J`ai Allume Le FeuMes Shagrins, Mes Plaisirs,Je N`ai Plus Besoin D`euxBalaye Les Amours Avec Leurs TremolosBalaye Pour ToujoursJe Reparas A Zero
Non, Rien De Rien, Non, Je Ne Regrette RienNi Le Bien Qu`on M`a Fait, Ni Le MalTout Ca M`est Bien EgalNon, Rien De Rien, Non, Je Ne Regrette RienCar Ma Vie, Car Me JoiesAujourd`hui Ca Commence Avec Toi Non Je Ne Regrette Rien

نه... ا ز هیچ چیزی و هرگز پشیمان نیستم

هیچ و هیچ چیزاز چیزی پشیمان نیستم

نه از خوبی ها و نه ا رسرنوشت

نه ازشر و بدیهای مساوی

هیچ چیز و هیچ چیز...از هیچ چیز پشیمان نیستم

خاطراتم مرا به مجنونی بزرگ مبدل کرده

اتشی که بپا کردم

لذت های من..وقتی که به بیشتر دامن زدم و هرگز عشقی

را که لرزه های جارو شده و بریده به ساحل هستی باز نگشت

هیچ و هیچ چیز

نه از خوبی ها و نه از سرنوشت

هرگز از زندگی ام پشیمان نبوده ام

زیرا لذت و خوش های من امروز با تو شروع میشود

نه
هرگز پشیمان نیستم

Tuesday, August 21, 2007

Am I ???....intersting...

Just a little test on line and ive got this result:

You Are Sunset

Even though you still may be young, you already feel like you've accomplished a lot in life.
And you feel free to pave your own path now, and you're not even sure where it will take you.
Maybe you'll pursue higher education in a subject you enjoy - or travel the world for a few years.
Either way, you approach life with a relaxed, open attitude. And that will take you far!

Monday, August 20, 2007

.... "دمی در محفل " فروغ فرخزاد

آه ای زندگی منم که هنو ز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه بفکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که ازتو ..بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
ازتو.. ای شعر گرم.. در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لباب از باده روزند
با هزاران جوانه می خواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او ..درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو ست تو سخت کاویدم
پر شدم ..پر شدم ..ززیبایی
پرشدم از ترانه های سیاه
پرشدم ار ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روز ها که من با خشم
بتو چون دشمنی ..نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب تر
ازتو ماندم..ترا هدر کردم
غافل از آنکه تو بجایی و من
همچو آبی روان.. در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ ..می سپرم
آه ای زندگی ..من آیینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه.. گر مرگ بنگرد در من
روی آینه ام ..سیاه شود
عاشقم ..عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست ..بر آن
می مکم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا به خشم آورم.. "خدای ترا

Sunday, August 19, 2007

so fuckINg sAD...

11.45PM- 12.45AM( SBS)

Its raining like mad in here... this sunday night after watching some french movie by Audrey Tatu .. since I was talking with mum on the phone the Tv was started to talk about some documenty . ah here a go its about iran.. with this title"Prostitution: Behind the Veil".

Most of us know what the hell is happenig over there.. this movie was filmed by Swedish-Iranian director Nahid Persson discusses the background for "Prostitution Behind the Veil" and the difficulties in there.this documentry Unveils the lives of two women, Minna and Fariba, who work as prostitutes in the Muslim society of Iran. They have a choice between leaving their small children at home alone, or taking them along when they have sex. Many of the women's punters find a way to buy sex, and still comply with Muslim law: they marry with the women in what is called "Sighe", a temporary marriage legal in Shia Islam.
Sighe can last from two hours to 99 years.
Habib gives his perspective to the temporary marriage; to him sighe is a way of helping miserable woman. He claims that it is an act of mercy done in the name of "Allah"..
what a bull crap"!!..
you can tell he is a greedy sleezy 60th years old something ..an "old fart" who is only think about his penis..want to marry a 17th years old for shrot time.."temporary marriage.. lets called it "legal prostitution"..well aftere a few day when she gets the money she leaves him for another client.

In iran.. in the society when drugs and prostitutes goes easy in hands and still people live and suffer in the double standards and hypocrites.

Wonder some of us lucky enough to leave ...still so many young girls and women are stuck there and have to live every day with that misery.

After 28 years of damned revolution... iran went to hell... and it goes deeper and deeper.

here is some review for this documentry to read:

http://www.filmakers.com/indivs/ProstitutionVeil.htm

http://www.abc.net.au/melbourne/stories/s1422799.htm

http://www.dfi.dk/tidsskriftetfilm/39/prostitutionbehind.htm

Friday, August 17, 2007

fridya night...

JoOnaMEee..cant wait for this show.. "so you think you can dance" ....its will start next thursday..thats my fav..huray
By the way ...here is a link for persian kids books..

well there are so many other languages too but you can look and find some farsi books for kidsin here and the its great for family who lives outside of iran and crave to have some farsi kids book.

I bought some "green papaya"yesterday to start to make some asian side dish.. there are plenty things we can make with this.. soups salads and side dishes..its so easy and handy.. some of soups havin cocont milk ..I replace it with some goat mil or goat yougort .. and the rest les salt and sugar.. its a divine..I really enjoying making so many dishes

thai chickensoup:

and so on.
.. I though I need to have some different and more viraety food to eat.. and there are so many recepies on line with beautiful images to help you to make it.
.....
I am seeing sonja this saturday night.. havent seen here for ages.. we might go to the movies or something to drink..
love to chat with her.

Tuesday, August 14, 2007

... پرواز

ونسا از جمعه پیش اومد سیدنی ..اما تو این مدت من اصلا وقت نکردم ببینمش...دیشب یه زنگ به من زد از خونه خواهرش ملیسا و کلی با هم صحبت کردیم.. بهش میگم کی همدیگه رو ببینیم دوشنبه شب یا سه شنبه..میگه نه اصلا نمیتونم گفتم :کی برمیگردی ملبورن..؟
گفت پنج شنبه..گفتم :پس زیاد وقت نداری مگه نه؟ میخواستم ببینمت
گفت: نه با کار جدیدم تو این بیمارستان سریع باید برگردم اونجا
گفتم: کی فکر میکنی بیایی سیدنی؟ گفت: واسه دسامبر..گفتم : اینبار اگه اومدی سعی کن بیشتر بمونی ..میخوام ببینمت..دلم واست تنگ شده..خوشحالم که جواب آزمایشات سرطان نبوداما مرتب چک کن و مراقب باش
I was talking with sanaz last night .. a quick talk on line when I saw she was in msn"hey baby gal" ..I said
hi
me: how's every thing there..? do u enjoyin ...lots of parties..?
she: well its kinda boring aunti...
me: ahan..
"I am so bored"she said..
Do u like living there.. I mean with your new experience do u ever see yourself to live there one day?I asked.
she: hell no.. I hate it..
why..? I said..
well woman are so....well you know what I mean..
I'm a feminist..
me: yeh.. me too and in that time I even didnt know what the hell was "feminsit" all about... but I was ...and still am I guess.. the society want them to be passive in iran..I know ..that was the part I hated it.. thats why I told to myself ..I have to leave.. well as a human we dont chose to born in some place but we have a choice to leave and go some where else and put up with lots of other bullshits and start to build a new life..I did hate the things I used to see there too ..
I remembe I was in your age and I was so angry all the times.. the way they treat woman is crap..you have a choice to live somewhere else..not every one have that .. many of people stuck there and they still hate it but they cant do any thing.. all they do is ..to keep putting up with shits.. the kind of daily battles...
she: yes I know what you mean..
me:see thats why we left .. well we all though the next genoration of us dont have to put up with it and can have a better chocie to live.. to not see these daily craps..and we became migrants...
enjoy the "too much" iranian hospitality, beautiful mountaines..nature.. hot lazy dry summer in tehran, great shops and fashionable stores and beautiful houses and parks in iran... iran has a beauty too... dont let the those things ruines it...
enjoy staying the rest of your holiday there ...sweethheart...dont think about shit .. we talk later on.
she: sure ..no problem


این ترانه با صدای خوشگل و شیطون "کیا " وصف حال خیلی از جوانهای توی ایران رو داره
پرواز
پرواز
اینجا صدا صدا... نیست
جا واسه عاشقا.. نیست
از این شهر بی ستاره ...میرم
واسه شروعی دوباره..میرم
اینجا ...نفس نفس نیست
پرواز در این قفس نیست
به سوی حسی تازه ..میرم
یه روزی بی اجازه.. میرم
پرواز
پرواز
پرواز
پرواز2

کسی نیاد..بدرقه
کسی اشکی نریزه
دل کسی نسوزه
که این سفر گریزه2
تو بعضی از قصه ها
جدایی شیرین تره
رسیده وقت پرواز
پرنده باید بره2
پرواز
پرواز
پرواز
پرواز2
اینجا ..انگار خدا نیست
اکسیژن تو هوا نیست
هیچ کسی آشنا نیست
واسه شروعی تازه.. میرم
یه روزی بی اجازه ..می رم
پرواز
پرواز
پرواز
پرواز2

Monday, August 13, 2007

another Cold MondAy...

امروز سیدنی بر خلاف ویکند خیلی سرد بود
منم میدونستم و خلاصه حسابی خودمو آماده کرده بودم ..
کمی نون سیاه خریدم معمولا
" "rye bread "نون رای"
خیلی بهترو سالمتر از نون معمولیه و البته میشه "رای برد " رو به رنگ سفید یامعمولی هم تهیه کرد ...خوبی رای برد اینه که" لا جی ای"یا
است."Low GI"
واسه همین من مرتب دنبال تهیه اینا هستم ..این میسو سوپ با برنج قهوه ای هم خیلی خوب بود ...نوش جان فرمودیم ...هه هه هه
..
..
اینم چند تا سایت خوب واسه دانلود آهنگهای باحال ایرانی

www.tafrihat.com
www.ironi.ir
www.bia2.com
www.taktaz.com

آهنگاش خیلی خوبه ...
ٍٍٍEnjOY eVEry OnE....

Thursday, August 09, 2007

Congradulation bABy.. mOBaraKEh...

مبارکه جیگر.. بالاخره تموم شد..
خیلی خوشحالم ..
اما این تازه یه شروعه.یادت باشه اول راهی..
میدونم که.. موفق میشی
جووووونمی...هورااااااااااااا
......
......
امشب رفتم فیلم "سیمپسونس" رو دیدم..
برای منی که همیشه اونو سعی میکنم دنبال کنم و تو تلویزیون و هر رو ز ببینمش.. دیدنش تو سینما هم خیلی باحال بود
کلی حال کردم باهاش ...کلی خندیدم ...

Wednesday, August 08, 2007

SUSHI ME BABY...
.

الان مدتی هست که دارم زبان فرانسه میخونم ..صرفه نظر از اینکه زبان قشنگیه ..کمی هم سخته و این نر و مادگیش کلماتش کمی وقت میگیره تا حسابی واسم جا بیفته..اما دارم سعی خودم رو میکنم..سایت های خوبی هم واسه کسانی که تازه شروع کردن وجود داره
دوستی از فرانسه وقتی فهمید که دارم راجع به گرامر مشکل پیدا میکنم مرتب به من تاکید میکنه که خسته نشو..میدونم که میتونی..برام یه راهنمای جامع آموزش زبان فرانسوی که به فارسیه همراه باگرامر فرستاد..منی که به خودم قول دادم علاوه بر فارسی حداقل هفت هشت تا زبان دیگه هم حرف بزنم..این شروع خوبیه..میدونم که زمان میبره اما ارزشش رو داره
..
هوس کردم یه سوشی مشدی با برنج قهوه ای درست کنم
از وقتی برنج سفید رو گذاشتم کنار دیگه سوشی هم زیاد نخوردم..گفتم اگه بشه با برنج قهوه ای درستش کنم ...بد نیست..کلی درست کردن سوشی رو آن لاین یادگرفتم و دیدم..
در ضمن بالاخره ماست و شیر بز گیر اوردم..خیلی عالی شد.. بهار داره از راه میرسه ..خیال دارم واسه این یه کی دو هفته کمی دلمه بزارم با گوجه سبز توش..آخ جون دهنم آب افتاد..فقط دلمه رو بخار پز میکنم ..به جای پختن با روغن..
گوجه سبز هم توش میریزم..و با برنج قهوه ای..آخه سعی میکنم برنج سفید تا میتونم نخورم
Todya finallyI've got Vanessa's letter... I was wo woried for her result..well she got the lumps but its not cancer.. I was screaming when I read the letter..so happy..so relived..
damn
..
downloaded some nice new persian music on line... yo.. ho
by the way I learned some nice easy thai sald... just cut the green apples like match sticks like ( you neew a really sharp knife for that) and then put some lemon on top of it..some chilli ..well sofine and tiny cut and then put some crab..cooked
jsut get some from fish markets and cook it in sulted water..
its so easy of course.. and its a good side dish..
trust me ..I tried it and its yum.."bone appetit" or as a persian says.. "Nosh jaan"...

Tuesday, August 07, 2007

.. یاد اون روزا


وقتی این شال گردنهای جدیدی گه اینجا خیلی مد شده که طرح و مدلش مثل این روسری های فلسطینی تو ایران بود یاد یه قضیه مسخره ای تو ایران میافتم..که چه بلایی سرمون اومد یه بار..وقتی که بهش فکر میکنم میبینم که چقدر مسخره و الکی بود..
تابستون داغ تهرون بود و رفتن به کوه..اونموقع ها من با دوستام یا حتی گاهی تنهایی عاشق رفتن به کوه بودم..و همیشه میرفتم درکه..اونروز هم قرار بود با دوست قدیمی خودم "ناهید" بریم..ناهید اومدنی از این روسری فلسطینی ها سرش کرده بود که اون موقع خیلی مد شده بود..من اما خوشم زیاد نمی اومد..نه از اون "یاسر علفات" لب شتری خوشم میومد که اومد کلی ایران گدایی کرد و پول و طلای ملت خنگ رو با خودش برد..و نه با عرب سوسمار خور زیاد میونه خوبی داشته و دارم.
.بگذریم..ناهید کمی میترسید و هی بمن میگفت سر راه بگیر بگیره..مراقب باش..از ابتدای سر جاده که به بالا میرفت ما از مینی بوس ها که اونموقع اون سمت میرفتن پیاده شدیم..دیدم که آره .. لامصب ها واستادن..من که بی خیال سرم رو انداختم و از میونشون رد شدم..حتی یه زحمت نگاه هم به خودم ندادم..بعد دیدم که مرتب هی قیافه دختر پسرا رو دارند بر انداز میکنند...یه هو متوجه شدم ناهید نیست..برگشتم دیدم نگرش داشتن.. رفتم سراغش که یه گوشه واستاده بود ..منو که دید گفت : تو چرا واستادی ؟ برو تا درگیر نشدی..منم که بدبخت دوست و بیچاره رفیق بازیها بوده و هستم گفتم: نه ما با هم اومدیم با هم برمیگردیم گفت : کجا برمیگردیم ..منو میبرن مگه نمیبینی؟ گفتم : من تا آخرش باهاتم
خلاصه هر چی این اصرار کرد گفتم نه که نه... من باهاتم..منم سوار مینی بوس کردن مثل بقیه و بردنمون "وزرا"..بماند که تو ماشین من چه قیافه هایی رو دیدیم و ته ماشین دخترپسرا همه به هم شماره رد و بدل میکردن و ما همش میخندیدیم..بردنمون تو یه مثلا سلول..یه به حساب خانومی اونجا بود که ..از همینها که شبیه به "ترانی" بهش میگن..دستاش مثل مردا بود ..یعنی یه جورایی کت وکلفت..خلاصه منم که از درد گشتن تو کیفام هر چی سیگار وینستون داشتم سریع ریختمش تو توالت ..که بیخودی بهم گیر ندن..حالا یکی یکی بردنمون سوال جواب
زنه خودش میگفت: آخه من هر چی نگاه میکنم تو موردی نداری .. واسه چی آوردنت اینجا..آخرش این دوست ما گفت که واسه من واستاد و نرفت..به اونم هم این بسیجی های عقده ای گیر داده بودن که تو که یه بدحجابی واسه چی روسری فلسطینی سرت کردی؟
بابا به شما چه ؟...حالا هی به من میگفتن که امضا کن که دیگه از این کارا نمیکنی؟ گفتم واسه چی مگه بچه گیر آوردید..؟ یا واسه کاری که نکردم واسه چی باید امضا بدم..واسه رفتن هر پنجشنبه یا جمعه صبح درکه ؟
من این هفته رفتنم خراب شد اونم توسط شماها ..هفته دیگه هم اونجام..
گفتن نه واسه بدحجابی و این چیزا..گفتم من که کاری نکردم ..هیچ چی رو هم امضا نمیکنم..گفتن میریم والدینت روخبر میکنیم..گفتم من همه خانواده ام خارجند و اینجا کس و کاری ندارم..کی رو میخواهید خبر کنید؟
باورشون نمیشد..منم که خیالم راحت بود..آخرش ناهید گفت : ببینم بیا امضا کنیم .من حالش رو ندارم امشب اینجا تو وزرا بمونم..گفتم :کسی رو تو وزرا شب نگر نمیدارند خیالت راحت باشه..آخرش با اصرار ناهید امضا مسخره رو دادیم و اومدیم بیرون..
تو مملکتی که همیشه به عنوان یه جوان مجرمی تا زمانی که بی گناهیت ثابت بشه..و پوستت کنده است تا بتونی ثابت کنی بی گناهی و کاری نکردی..چه فایده ای داره موندن و با ترس و لرز و خفت و خواری زندگی کردن ..ها ؟؟؟
..

Sunday, August 05, 2007

Jasmin Tabatabai .....

Jasmin Tabatabai - Actress

Born in Teheran on June 8th 1967 to an Iranian father and a German mother, Jasmin Tabatabai fled with her mother to Bavaria after the Khomeini Revolution. Studying at the Stuttgart University for Music and the Arts from 1988 to 1992, she made her film début in "Kinder der Landstraße" ("Child on the Open Road", 1992). Her breakthrough came in 1997 with "Bandits" (for which she also composed the soundtrack), followed by salient roles in "Gierig" ("Greedy", 1998) and "Late Show" (1998). She was the front singer in the all-girl band "Even Cowgirls Get the Blues", played a chanson singer in the movie adaptation of Tucholsky’s "Schloss Gripsholm" ("Gripsholm", 2000), and sang the part of Ulrike Meinhof in "Alzheimer 2000" at the Bonn Opera House.
Her solo album "Only Love" was released in 2002.

Unveiled
High Fremde
2005 - Germany/Austria - Drama - 1h37 min
Realization: Angelina Maccarone
with: Jasmine Tabatabai (Fariba Tabrizi), Anneke Kim Sarnau
(Anne), Navid Akhavan (Siamak),Majid Farahat (the interpreter), George Friedrich (Burkhardt)

Political drama, moving dear history and ungeschminkte German reality. In “foreigner skin” tells Angelina Maccarone with large accuracy from Entwurzelung and longing to identity to arrive of impossible love in times of exile and pursuit to find from the uncompromising will of a woman, their place in the life - in another country, to another culture, new loving.

It is a Kämpferin and wants to live, not only survive. “Foreigner skin” impressed with jasmine Tabatabais of large schauspielerischer achievement, goes in his radical intensity under the skin and hurts by a rare truthfulness.
Brief contentIt is young, it is beautiful, it is intelligent. And it loves women. But Fariba (jasmine Tabatabai) in its homeland Iran the death penalty threatens the woman interpreter.
After its lesbian relationship of inexorable custom guards was discovered, it flees to Germany. After refusal of its application for asylum at the airport Frankfurt you threaten the deportation. The suicide of an Iranian Mitinsassen (Navid Akhavan) opens a way out of the desperate situation to it: Fariba accepts its identity and receives as Siamak Mustafai a temporary residence permit in the Swabian province. The cultivated Grossstädterin in strange skin lands in a small Kaff. It knows Germany from the literature - on Sielmingen it is not prepared.

She speaks like a man, goes like a man, gives themselves like a man. And only one want: their female identity back. In order to be able to pay a wrong passport, she works illegaly in a sauerkraut factory and becomes acquainted with Anne (Anneke Kim Sarnau), a young colleague. Those finds favours at the strange stranger.
Fariba can not resist, hesitates however, to give way to its feelings in order not to endanger their Siamak front; then it reveals its secret and the luckseems for seizing near.Long contents“Admired aircraft passengers. Just we flew over the border.” Hardly the announcement grew silent, placing some women in the airplane their head cloth. Because is over the border Iran to the remainder of the world.

Also the young Fariba (jasmine Tabatabai) rises and goes to the toilet. It winds the Schador around the smoke detector, vibrates the long hair and smokes only once a cigarette. The worst is production - finally freely - hopes it and breathes deeply deeply. To Frankfurt airport waits already the border control for the airplane from Teheran and for those, which do not have papers. In the transition camp Fariba becomes acquainted with its compatriot Siamak (Navid Akhavan), the fear of the uncertain one connects the two. They hope for Kraft of their Amuletts, which “hand Fatimas”, which is to protect them against mischief. Fariba promises it to write its parents if only its asylum should be granted. In cross-examine with an BGS official may not Fariba not the real reason of its escape call. The Iranian translator irritates it - it is it embarrassingly. It changes into German, finally is it trained woman interpreter, and calls as cause for its application for asylum “political reasons”. That contests the BGS official little. He would like to see the death sentence as certified copy. Fariba is speechless. In a telephone call with the loved Shirin in Teheran you forbid the friend each further establishment of contact. It is too dangerous. Their family gives the debt to Fariba and regards Shirin as a patient, which must become healthy. The illness is called Homosexualität.Siamak tells it that its brother let itself be arrested in his place and that it has large fear around it. Fariba tries to calm it down and entrusts to it that her not for political reasons, but because she was with a woman together was pursued.Few days later Siamak jumps out of the driving bus, an Kamikaze action so briefly before the hearing, which could endanger the whole procedure. It is deeply sad, because it experienced in the meantime from the death of its brother. On the next morning Fariba finds it dead in bed. Suicide. Fariba acts briefly decided, cuts themselves the hair off, puts Siamaks on eyeglasses and slips into the “strange skin”. Under its name it is sent into an asylum-seekers' hostel in the deepest Swabian province. With Kraft of the despair it smuggles Siamaks corpse in a suit-case from the airport camp. At the night she succeeds to bury the friend on a neighbouring field.Fariba begins a life with male identity. No easy venture, particularly it with the pointing Russian Maxim (Jevgenij Sitochin) the room to divide must. Each wrong movement, each wrong word could betray it. Early in the morning she showers fast, pinches themselves off the chest and makes up to the shade of a beard in the face. It pulls the cap always deeply in the face and speak little. The photo with their friend burns it. Despite work prohibition it hires on in a sauerkraut factory as an auxiliary worker. It needs money and a passport, in order to be able to live again as a woman.In the small family business is the strange foreigner an interesting alternation. Fariba gives itself word-meagerly, goes to questions out of the way. With a raid of the labour office you help the young colleague Anne (Anneke Kim Sarnau) and hide it in the sauerkraut tank. Anne begins to be interested in Siamak.Her Exfreund Uwe (Hinnerk beautiful man) beäugt the two jealous. Anne and Fariba approach themselves. When Kohl stinging on the field the Schwäbin tells it of their remote pain and their dreams to dare once somewhat completely different one.She suggests a trip into the environment. Fariba is aware of the risk, cannot not resist however. It puts on so well, as it goes, stibitzt the co-inhabitant something shaving lotion and closes the collar button, in order not to present their traitorous neck. The two showers together loosely, feel free; they understand themselves well.The Intimität is interrupted suddenly by Annes friends. Andi (Jens Münchow), his pregnant woman Mrs. Sabine (Nina Vorbrodt) and jealous Uwe close ungefragt on and urge the two to one cone evening. Uwe feels that Anne favour at Siamak finds, it pass ELT and rushes against it. Anne strikes itself on its side; it persuades Fariba to sing. It sings a Persian Volkslied in touching way and seems for the first time the group it to accept.On the way home Anne dares the approximation at Fariba, it touches oneself, Anne stutzt, when she notices like tenderly their skin and its hands are as small. When the police examines the papers, the tendency is there. The officials express a fine, because Siamak left the district as an asylum-seeker despite residence obligation. Sabine and Anne have the nose full andcan be driven in the police car home. Uwe and Andi obligate Fariba to the “gentleman evening”. In an animating restaurant Uwe of the against-striving Fariba a prostitute spendiert. In the Séparé there is no more evasion. Lu “does not make it with women”. Fariba asks only to be allowed to dableiben up to the end of the paid time - she hopes inständig that Lu does not betray her. Anne does not relent. Surprisingly it visits Fariba in the home on the next day. They drink dte in Persian kind, Anne steer liquor to it and tell of their son of nine years and its birth, of the Kaiserschnitt, show a photo of itself and Melvin. Anne would like to experience more over Siamak. She suspects the fact that she does not have a man before itself and is their feelings not surely. As Fariba, whether the scar does still pain, is surprised she asks. That asked, anyhow it still nobody no man. In large tenderness they take themselves into the arms, but Fariba twitches back, is afraid of Annes reaction. Irritated Anne leaves the room. Fariba runs here behind it, a kiss.The events estimate themselves. The aliens registration office gives the edition to Siamak to return within 14 days to Iran. Its student combination is not any more forbidden. In the first fright Fariba rushes to Anne, which celebrates straight child birthday. Despite all hecticness she says to her, how very much she brought her feelings in disorder. When Fariba opens it the fact that she is pushed away and urgently money needs for a new passport offers it their money, feels however rear, because she believes, to have been deceived.In order to make the necessary money for the falsified passport, Fariba takes over a further helping out job during a car hire. Anne can be denied at the telephone. Fariba turns out temporally ever more under pressure and asks the passport dealer, who already put a pre-payment in whether he can do it the remaining costs of the passport vorstrecken. That considers it moved, lets however see through that he takes also a car in payment.Fariba reveals its identity and the sorrowful truth to Anne: with their return to Iran the authorities can make everything with it, hold or - like already before - torture and rape them over months. But it cannot prove harsche arbitrariness.

The two develop a plan. Fariba diverts an advice employee, while Anne steals the key for a borrowing car, with whom the passport will be paid.At the grave of the real Siamak Fariba takes parting and puts the “hand Fatimas” on the stone. In Annes dwelling the women find wind Anne Fariba the chest to each other, carefully freely, in oneMoment of physical desire the feelings explode. They love themselves the first time as if it is the latter. Later leafs Fariba sun in its new passport, that it a new life without the shade thatPast opens. Finally no more than man, but than woman. Into future hope Uwe and Andi burst - angetrunken and aggressively. They insult Fariba, and throw them after a hand mixture of the house, exactly into the arms of the police, which was called because of the noise. Arrest because of suspicion on illegal stay. And again it sits in the airplane. And again it sounds from the loudspeaker that the border is overflown. The border to the Iranian national territory…

.... یادمان باشد

یادمان باشد
اگر خاطرمان... تنها شد
طلب عشق
زهر بی سرو پایی... نکنیم

Saturday, August 04, 2007

... فیلم ایرانی


دیشب بعد از کلی صحبت تلفنی با مامان..تلویزیون فیلمش رو شروع کرد..کانال اس بی اس بود و میدونستم که این موقع ها فیلمی باحال خواهد گذاشت..معمولا اولای هر فیلمی که میخواد شروع کنه میگه که مثلا تو این فیلم نیودیتی یعنی صحنه لختی و یا استفاده از مواد مخدر داره یا چیزای دیگه ..خلاصه اینکه اعلام میکنه که اگه کسی نخواست ببینه اینو قبلش بدونه..این با رهم مثل همیشه گفت که حرف های رکیک و استفاده از مواد مخدر و نیودیتی داره..



همینطوری که نشسته بودم دیدم داره فارسی حرف زدن رو شروع کرد..وقتی فیلمی غیر انگلیسی نشون بدن همیشه زیرنویس داره..

گفتم: ای ول فیلم فارسی و نیودیتی..؟ مگه میشه ؟؟ اسمش
"unveiled"
بود ..فیلم رو اصل یه کارگردان آلمانی ساخته ولی راجع به زندگی یه زن ایرانی بود..من که خیلی وقت بود فیلم ایرانی ندیده بودم سریع و با ولع نگاه میکردم..

داستان از اونجا شروع میشه که یه عده تو هواپیمای ایرانی به قصد فرانکفورت هستند و یه تعداد ایرانی میخوان برن اونجا و اعلام پناهندگی کنند..فریبا ..اسم دختره و سیامک که یه پسر فوق العاده ترسیده و نگران ایرانی که به قصد فرار از مسایل و درگیری های سیاسی اش در حالی که برادرش هم به کشتن داده میخواد تا شانسش رو تو آلمان امتحان کنه.


مورد فریبا همجنسگرایی بود که عاشق زنی شوهر دار به نام شیرین بوده و حتی چند بار هم یواشکی به اون که تو فرانکفورته تماس میگیره اما شیرین بهش میگه که دیگه اینجا تماس نگیر..بازی فریبا بسار زیباست..آلمانی رو به خوبی صحبت میکنه اما هنگام سوال و جواب "کیس " خودش رو سیاسی مطرح میکنه که بدلیل نداشتن مدرک کافی و مناسب رد میشه..در همین حین هم که سیامک تو خیلی از مسایل روحی و ترس و عذاب وجدانی که بخاطر مرگ برادرش داره و دست به خودکشی میزنه..فریبا با دیدن این مساله و با این مورد که میدونه باید بر گرده ایران از اسم سیامک و وضعیت اون استفاده میکنه و جنازه اون رو هم به گوشی شبانه دفن میکنه و نماز هم براش میخونه و طبق قولی که به سیامک داده حتی برای والدین پیر سیامک نامه میده و خودش رو به جای اون جا میزنه...


فریبا مدتی باید تو یه مرکز با تعدادی از پناهندگان دیگه که مال اروپای شرقی هستند هم اطاق میشه و با وجودی که اجازه کار نداشته به کار سیاه با مزد خیلی کم مشغول میشه ..و سعی میکنه برای والدین سیامک هم پول بفرسته....فریبا که همه جا و همه فکر میکنند سیامکه خیلی تلاش میکنه تا کسی پی به ماهیت واقعی اش ببره..دیروقت و در تاریکی یواشکی حمام میکنه و تمام رفتار هاش رو مطابق با رفتار معمولی یه مرد قرار میده..در این مدت با تعدادی دختر و پسر دیگه المانی دوست میشه که در این میان زن جوان المانی به اون نزدیک میشهو چون در فشار تنهایی و از دست دادن شیرین و غربت و نگرانی های متعدد اونو به این زن جوان نزدیکتر و نزدیکتر میکنه..سعی میکنه که یه پاسپورت تقلبی جور کنه و حتی برای بدست آوردن پاس جعلی با همکاری این دختر آلمانی یه ماشین جدید و گرون قیمت رو هم میدزده
.


در انتها به اون میگه که واقعا یه زنه و به دلیل همجنسگرایی و دید متفاوتی که به مساله داره نمیخواد برگرده به ایران و اگه برگرده ممکنه که اذیت بشه..وقتی که بالاخره پاسپورت جور شد و در اثر درگیری با همان چند جوان آلمانی که دیگه واقعیت زن بودن اونو پی بردن..پلیس اونو دستگیر میکنه و میبره

....داستان خیلی غمگینه ..و خیلی پر احساس..از تنهایی های یاسمن ..از تماس بدنی اون با زنی دیگر

درد ایرانی بودن..درد زن بودن..درد هنجنس گرایی ..از تابوی اون در ایران..ازعذاب هایی که "فریبا " یا "یاسمن طباطبایی کشید..یاسمن به زیبایی همه رو به صحنه میکشه....

زندگی تو غربت وادارت میکنه که مقاوم باشی.. و سمج.. و بتونی مشکلاتش رو که اونهم به نوع خودش برای یه تازه وارد ایرانی فراوونه ...از پسش بربیایی.. و"فریبا" تمام این ها رو بخوبی میدونه وتا آخرین لحظه هم ...تلاشش رو میکنه

از دیدن این فیلم خیلی حال کردم..به این میگن زن.. ای ول
فیلم ... تمام مدت بیننده رو جذب خودش میکنه

باز درآخر فیلم داخل هواپیما رو نشون میده بامسافراش رو ..فکر میکنم ایران ایر باشه.. اما فریبا باز تو دستشویی خودش رو به شکل سیامک در میاره ومعلوم نیست شاید .. میخواد به یه کشور دیگه ای فرار کنه و همینجا.. فیلم به پایان میرسه.. نشون میده که آینده خیلی نامعلومی رو داره.. درست مثل خیلی های دیگه
دیدن این فیلم رو به همه عزیزانم تو صیه میکنم
........
..................
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است ..در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم.. بیاموزید وفا
غم ...با آن همه بی گانگی
هر شب... به من سر می زند

Friday, August 03, 2007

My so busy Friday....

... Oh boy I had so damn busy Friday today... had to do so many things ..have to be at least in five places and look after things by myself then at the top of that have to shop veggies and stuff for fridge too.I am glad its done now but I was so exhusted... want to call mum and talk to her too...I will do it soon. I was telling to a friend now I couldn't believe the times going so fast.. It’s august now....its really hard sometimes to keep the hang on it ..Well because we all so damn busy ..on the daily run routine and never realise how we spend our times but what really we can do.. my gal friends keep calling me ..After all this is Friday night and they want to go out and have fun with me.. I said no. not tonight...
I want to have some "me time" especially its shit cold and rainy outside..” Clubbing” can wait..
I read some where in our mid-thirties we all so busy ..especially with kinds blah blah and I though well its not ganna be me because I don’t have one and I even don’t live with any one ..but believe me ..its still so many things to do... when I was telling this to a friends. I’ve got this reply.” trust me if you live with some one its not ganna be this hard because you both can help each other and can do things together which is easier”.

I guess that’s true..

here is a nice recepie for body exfoliation you can make at home... its really easy
Exotic sugar and salt body glowDry phase
160g Bath Salt (fine)
160g Epsom Salts
320g Raw Sugar
50g Fresh Ground Coffee
Wet phase
320g Sweet Almond Oil (can be subsituted for a similar oil ie sunflower oil or olive oil)
Active phase(optional essential oils)
6.5ml Vanilla Oleoresin
8 drops Sweet Orange Essential Oil
8 drops Ylang Ylang Essential Oil
5g Vitamin E (anti-oxidant)This exotic Sugar and Salt glow is a totally luxurious all over body exfoliant.
It's guaranteed to tantalise your senses on every level. Method
1 Add dry ingredients to a bowl, one at a time and stir thoroughly before adding the next ingredient
2. Next add the oil and mix through well
3. Finally add the essential oils and stir well
4. Spoon into jars.ApplicationBest applied to damp skin.
Start by jumping under the shower and wet yourself all over. If you are washing your hair, do this now and leave in a conditioning treatment while you apply the body glow.Turn the water off and take a generous amount of Body Glow.
Start applying the product at your feet, work your way up your legs with small circular movements working towards the heart, then start at the hand and work up the arms.Followed by the abdomen, waist, hips and back. Once you've applied it to the entire body, go back over and massage 2-3 more times.
Rinse off with warm water. It will leave a light oily layer on your skin that feels great.
After rinsing the excess oil may leave a slippery surface in your shower, take care not to slip.
enjoy your new and soft skin after the shower.

......
.........
Worried about Vanessa… wonder how did she go with her results… hopefully its negative…
well I hope so…

Thursday, August 02, 2007

some useful books...

Ive got some really helpful books from the library. I try to read more about nutrition and having more healthy foods to cook.. After all you are what you eat...
I give their name in here it might be interesting
to look at .. "HOW the rich get thin" by Dr. Jana Klaur".
"Turn back your body clock" by Dr. Una Coales and
" The look young bible" by Dr. Marios Kyriazis'.
Each book says enough and discuss about the healthy foods and gives so many tips to the have breakfast, lunch and dinner.
or having some diet to follow or explain about what the body really needs.

The more we know the better choice we can have.

... بچه های علی

دیروز داشتم عکس های جدید بچه های علی رو میدیدم.. چقدر بچه ها بزرگ شدن.. خیلی نازن..به نظرم علی مرد خوشبختیه که این بچه های ناز رو داره..من همیشه فکر میکردم که عمه بدجنسی میشم...مثل عمه های خودم که درست عین جن بوداده میمونند
اما بچه های علی رو از خود علی بیشتر دوست دارم
جیگر تک تکشون رو خودم برم

Wednesday, August 01, 2007

... زندگی تو سیدنی

همه ما میدونیم که استرالیا یک کشور چندین فرهنگی است..یعنی که از هر ملیت و فرهنگی که شما بگید توش وجود داره و بقول خودمون یک کشور هفتاد و دو ملت است.همین مساله هم اونو خیلی متمایزش کرده و قشنگ .. شما هر چی رو که بخواهید میتونید از ملیت های مختلف اینجا یاد بگیرید.. اعم از زبان و مذهب و غذاهای مختلف..وقتی داخل این مردمی که از کشور های مختلف اومدن رو نگاه میکنی میبینی که همه کامیونتی ها خیلی به هم کمک میکنند و از پیدا کردن کار سریع واسه یه چینی که یه کلمه انگلیسی حالیش نمیشه و میاد اینجا و زودی میره سر کار..چرا چون چینی های هموطنش کمکش کردن...خلاصه که همه به هم در پیدا کردن موقعیت های خوب اجتماعی و کاری و غیره و غیره به هم کمک میکنند..
داشتن دوست واقعی برای ما بقولی ایرانی هایی که اینور آب داریم زندگی میکنیم خیلی ارزش داره ...ولی ما ایرانی ها اصلا مثل کامیونیتی های دیگه نیستیم
چرا شما که تو ایران با هم اینقدر خوب بودید وقتی میایید اینور اینقدر زود تغییر ماهیت میدید؟
چرا اینقدر با هموطن های ایرانی مون غریبه اید؟
من اصلا نمی دونم چه مرگشونه
چرا نمیتونید واسه همدیگه اگه دلسوزی نمی کنید حداقل سعی نکنید تو حال طرف بزنید؟
چرا هیچوقت نمی تونید اینجا واسه هم یه دوست واقعی و به تمام معنا باشید..وقتی که میشنوم تنها واسه گرفتن تاکس فایل نامبر یه ایرانی بدبخت که تازه رسیده اینجا و هنوز گیجه ...هشتصد دلار پول گرفتن..اونم توسط یه ایرانی کلاهبردار دیگه
آخه بی معرفت این پول خوردن داره؟ گرفتن تاکس فایل نامبر آن لاین پنج دقیقه بیشتر کار نمیبره.. تو اگه ماتحتت رو هم واسه پنج دقییقه میفروختی همچین پول راحتی گیرت نمی اومد.. لعنتی ..این چه کاریه آخه؟ واسه همینه که هیچ جای دنیا به هیچ چی نمیرسید
آقا جان ..هر کسی هر مذهبی داره بخودش مربوطه ..اگه به هر دلیلی مجرده یا اگه ازدواج کرده و بچه نمیخواد ..بخودشون ربط داره
تو چرا فوری شروع میکنی به پیشداوری اون..اگه کسی عقایدش با تو یکی نیست این به این معنا نیست که دشمن تویه..پس شروع نکن به دشمنی کردن بی دلیل با اون
اگه نمیتونی تویک بحث منطقی با کسی جواب منطقی بدی ..سریع فحاشی نکن..فحاشی کردن چی ترو میخواد ثابت کنه..؟
همه بلدن بد دهنی کنند.. مهم اونه که اگه حرف طرف مخالفت رو بشنوی و به عقایدش احترام بزاری حتی اگه باهاش موافقتی نداری
واسه همینه که همیشه دچار تنهایی ها ی وحشتناک میشید و همینطور دچار ناراحتی های روحی و غیره
چرا هیچوقت نمیتونند حداقل اول واسه مردم خودشون انسانیت واقعی نشون بدهند و صداقت داشته باشند ؟.. من این مدتی که اینجا زندگی کردم با یه تعدادی ایرانی برخورد کردم.. خیلی هاشون که سالها اینجا موندن و بقولی بالا تر از بیست و شیش سال..طرف دهنش رو که باز میکنه میگی : ای بابا.. این دیگه از کدوم پشت کوهی در رفته؟
یارو تو همون عقاید بیست و شیش سال قبل گیر کرده و اصلا هم نمی خواد کمی تغییرش بده.. حتی اونی که دیروز از دهات و دور افتاده ترین قسمتهای ایران اومده اینجا ..از این امروزی تر فکر میکنه و بقولی بیشتر حالیشه..حالا طرف کلی هم درس خونده است ها..خیر سرش دانشگاه دیده است.. اما هنوز گیر کرده تو گل
همون تظاهر و دورویی ها..همون دو رنگی ها و چشم و همچشمی ها..همون حسادت ها و بدجنسی ها..پشت هم غیبت کردن ها
سر جدتون.. کمی رشد فکری پیدا کنید..خیر سرتون دارید تو قرن بیست و یکم زندگی میکنید.. هر مطلبی و موضوعی روکه بخواهید میتونید یاد بگیرید
اصلا نمی شه دو تا ایرانی در کنار هم کار کنند و همکار هم باشند و بتونند با هم هم خوب کنار بیان و همدیگه رو خوب تحمل کنند... این مشکل واسه اینه که همشون یه جورایی خود محور یا تک محوری دارند و کار گروهی رو نمی تونند با هم انجا م بدهند بر عکس ژاپنی ها که همیشه بهترین مثال برای کار گروهی هستندهر کسی که تو قسمت مدیریت کارش رو انجام میده و هر دستوری که به افراد زیر دستش میده .. فرد زیردست قبول میکنه و مشکلی بوجود نمی آره
ایرانی هایی که ادعا دارند دوست واقعی اند.. اما معیار دوستیشون رو میزارند رو ظواهر.. و اینکه چه ماشینی رو میرونی یا کارت چیه ...وچقدر تو حساب بانکی ات و کردیت کارد هات داری
معلومه که من از این نوع دوستی ها هم بیزارم..کسی که دنبال پول آدمه که دوست واقعی نمیشه
.من با تعدادی که رفت و آمد کردم متوجه شدم که اینا یه جورایی یه تخته شون کمه
بعداز کلی تجربه بد داشتن با هاشون با خودم فکر کردم من نباید مبنای دوستیم رو فقط رو این بزارم که این شخص ایرانیه..من تو ایران دوستیهام رو بر اساس این انتخاب میکردم که فرد مزبور واقعا از لحاظ شخصیتی میتونست دوست خوبی باشه فرقی نمیکرد چه مذهبی داره ..یا از چه قسمتی از ایرانه ..داشتن مرام و معرفت مهم بود و اینکه چقدر خاکی بود..واقعا هم دوستان خیلی خوبی داشتم ودارم ..اما اینجا ایرانی ..نه..حالا هم اینجا همین کار رو میکنم اگه کسی این خصوصیات رو داشت که خوبه.. و چه بهتر که ایرانی .. اگه نشد ؟؟.. خوب نشده دیگه چه میشه کرد
من دوستان زیادی دارم که غیر ایرانی اند و سالهاست که باهاشون دوستم اما ایرانی نه...ایرانی نیستند..و راستش هنوز اون فرد رو که ایرانی باشه و بشه اسم دوست واقعی رو روش گذاشت ... پیدا نکردم.. شاید هم دلیل دیگه اش اینه که ما اینجا نسبت به اروپا یا امریکا ..ایرانی مهاجر کمتر ه.. با این وجود میدونم که ایرانی هست

در آخر ازتون میخوام بگید کی میخواهید یاد بگیرید که با هم رفتاری مناسب داشته باشید؟ چرا ایرانی های توی استرالیا یا تو سیدنی یه کامیونیتی خوبی با هم ندارند ؟؟ چرا همیشه در انتهای هر برنامه ایرانی یه بزن بزن حسابی راه میافته ؟؟
همه میخوان همدیگه رو لت و پار کنند ؟؟؟
کی میخواهید شروع کنید که کمی نسبت به هم مهربون تر باشید؟
کمتر واسه همدیگه حرف دربیارید ؟؟
کی میخواهید یاد بگیرید ..که حداقل واسه هموطنان خودتون برای شروع هم که شده دوستان مناسب و بی غرضی باشید..؟ کی ؟
زندگی تو غربت به خودی خودش سختی های خودش رو داره..یارو رو نگاه میکنی بقول خودش بعد از بیست و اندی زندگی اینجا حتی یه دوست هم نداره.. فکر نمیکنی داری یواش یواش روانی میشی..؟ چون از همه بدت میاد.. به کسی نمیتونی اعتماد کنی و فکر میکنی همه میخوان سرت رو کلاه بزارند..؟ فکر نمی کنی که مشکل داری؟؟ ها ؟؟؟

تنهایی و تنها موندن فقط موجب زامبی شدن تون میشه و راه حل مناسبی نیست..بیاید با هم دوستان خوبی باشید