Tuesday, July 31, 2007

finally...

Today I tried some sample of "Covet" .. its so cool .. kind of fresh lemon and choclate and close to the smell of some fresh french lavender.. I did like it.
....
.......

ah ..I am sooo happy this damn big fucking brothel is finished.. yo ho...g'bye sucker.. well i guess till next year...damn

Saturday, July 28, 2007

Ginseng Bathhouse

This Saturday we had some booking in ginseng bathhouse in King Cross at 9 am.
This was my first time there and I made some booking for my co-workers and I.
the package we wanted was so simple. some nice body Korean massage and body scrub.
some facemask was included..but i didn’t let them to touch my face which I realised they are a little rough.
After the shower I went to the ginseng bath and all the friends were there.. then we went to the steam room. I tried to carry my towel all the times around my body that was a little awkward to be naked in front of them.
then a middle age Korean woman came to the steam room and started to call my number ..I was ready for the scrub. the scrub product was some Korean body scrub..I didn’t know the name but she made sure to scrub me so rough.reminded of my own mum and grand ma when they used
to give my body a rough (kiseh) in my childhood.. So yeh... then she washed my body with some milk and then she said go and have a shower.. after that she used some baby oils and then she started to do the massage. I was wondering what kind of style she is having .. but I was surprised when
she was sitting at my back and then after that and keep massaging. She put so many hot wet towels at my back and then I was thinking, " I wonder if she want to walk at my back!!!"well I heard about this before ...not there though .. walking at the back is so easian style... and next things I know was ..
Oh boy she was.. I couldn’t believe this...
I was trying to relax but the though of " if she wants me to turn over and walk at my chest!!!" and then I said no way..not ganna happen..
it didn’t... then after that I felt much relaxed and she kept washing my skin with milk...our skin become so smoth and nice I really enjoyed the time in there and I guess I will go there again
Once in a month or two months is fine and especially for the winter times ..this is so great.
If you interested to know more about this have a look at this link:

www.ginsengbathhouse.com.au

and have fun... some thing for change..

Friday, July 27, 2007

..از خاطرات بچگی

صحبت حمام کردن و سونا و این چیزا شد یاد حمام رفتن زمان بچه گیم افتادم
آخ آخ
آخ... که ما چه مصیبتی از این حمام کردن ها... داشتیم
اون موقع ها.. کله سحر مامانه و مادر شوهر وسواسی اش من و خواهرم روو گاهی بقیه بچه های کوچیک فامیل رو که دختر یا پسر عمه های عزیز ما بودن..یعنی عمه مرد رند مون بچه هاش رو میریخت سر اون که بشوره و تمیزشون کنه.. مثل خیلی مزخرفات دیگه که مادرم بعنوان یه عروس تو اون سن جوونی باید تحملش میکرد
مادرم بزور همه ما رو ازخواب شیرین بیدارمون میکرد که... یا الله پاشین بریم حمام ..چه عذابی بود تو اون بچگی از زیر لحاف گرم سر سرمای زمستون پاشی وبری حموم... اونم زمستونای برفی و سرد تهران
آخه بی انصاف این چه کاریه؟
این بیشتر ایده مادر بزرگم بود که مجبورش میکرد اونموقع بیدارمون بکنه... کلی لباس جمع کرده بود که ببره تو حموم بشوره و سر صبحی کی تو حموم بود که بتونه بهش اعتراضی کنه... ؟؟؟ مادر بزرگم رو میگم..مادر پدرم

میدونستیم که عذاب شروع میشه..حالا میگم معنی من از عذاب چیه؟
اول که میرفتییم اونجا یه بار سرمون رو با صابون میشست.. همیشه هم ما رو می نشوند دم حوض حمام که داغ داغ بود بعد مارو می گذاشت بین پاهاش و حسابی هم سفت ما رو نیگر میداشت که در نریم..بعد که بی حال بی حال شدی بخاطرشستن سه بار سرت با صابون به چه گنده ای ..نه از این صابون بچه ها که چشم رو نمیسوزونه ها... از اونها نه..بعدش از این شامپو ها که اگه حتی 2 قطره اش رو رو سرت میریخت ..کلی سر کف میکرد.".فیگارو" بود اسمش یادمه
آره... بعد با اونا کله باد میکرد از کف و میومد بالا..حالا هی التماس کن که مامان بخدا چشمام داره میسوزه ...علی رو یادمه که خیلی کوچیک بود و هر با ر که مامان سرش رو می شست گریه میکرد و دهنش رو باز میکرد و این شامپو با کف اش میرفت تمامش تو دهنش..بعد باز بیشتر گریه میکرد و با سرفه های شدید این کار رو ادامه میداد..اونموقع با خودم فکر میکردم باباجان لااقل دهنت رو ببند که این کفا رو قورت ندی؟؟
نمیدونم بچه های علی هم همینطوری اند الان ..یادم باشه این بار ازش بپرسم
بگذریم ..بعدش یهو یه خروار آب داغ داغ میریخت رو سر آدم و این کار رو بعد از اینکه حسابی سرمون رو مثل رخت چنگ زد .. با آب داغ میسوزوند..حالا دیگه نمیخوام از کیسه کشیدناش بگم که حسابی ما روقرمز میکرد می فرستاد بیرون حموم....موقع آب کشیدن کافی بود دستمون یه ذره بخوره به دیوار..دوباره باید آب میکشید..خلاصه ما هر هفته این عذاب رو داشتیم و هر چی پدرم بهش میگفت: بابا اینا پوستشون لطیفه ..بچه کیسه کشیدن نداره و غیره ...حرفش رو قبول نمی کرد که نمیکرد
حالا من فکر میکردم مادرم تو حموم کردن ما سنگدله و به تمیزی زیادی اهمیت میده..یه بار با مادرمادرم یعنی مادر بزرگم رفتم حموم و خاله ام هم همراه ما اومد..اون دیگه صد تا سور از سنگدلی به مادرم زده بود.. پدر منو در آورد و مرتب میگفت مادرت تو رو لوس و ناز نازی با ر آورده
من نمیدونم این مادر بزرگ من با این جثه کوچیکش این همه زور رو از کجا میاورد که اینقدر خشن منو کیسه می کشید و واسم نفسی نمی ذاشت..بقولی حسابی مشت و مالمون میداد و میرفت..حالا بعد حموم ما بچه ها که از خستگی و بی حالی دیگه دل و دماغی نداشتیم مادرم سریع واسمون چای شیرین درست میکرد با نون و پنیر و خورده یا نخورده خوابمون میگرفت ...یه بار یادمه سر صبح خیلی زود که داشت ما رو میبرد حمام من خوردن زمین خیلی بدی کردم و تمام دست و پام زخم شد
مادر بی معرفتم.. هم باز رو زخمها رو هم کیسه کشید..عذرشم این بود که" باید زخمات حسابی تمیزبشه ... وگرنه به این زودی ها خوب نمیشه
همیشه آرزو میکردم که زودتر بزرگ بشم و از این یه دونه عذاب خلاص
بماند که بزرگ شدن هم بقولی.. پخی نیست و ایکاش میشد برگشت به همون دوران بچگی
نوجوانی رو عشقه که وقتی به اون سن رسیدم گفتم: گور بابای کیسه..حال داری؟
مادرم همیشه میامد پشت درو میگفت : بیام پشتت رو بکشم؟ بارها و بارها این کار رو تو هر دفعه حمومی که میکردیم انجام میدادو یا می گفت: "رفتی خودت رو گربه شور کردی اومدی"..؟
اشاره به این که من چه سریع حموم کردن خودم رو تموم کردم..فکر کنم الان هم همینطوره..یعنی الان هم همونطوری حمام کنه..روشور و سفید آب رو از کجا میاره ..نمی دونم
آره ...عجب روزایی بود .. این روزای بچگی من

Monday, July 23, 2007

SJP...and her new ad...


Has anyone seen that new ad for "Covet" perfume with SJP in it!!!???That's totally Hot.. love it...








Sunday, July 22, 2007

going for "Alvatee" today....

It is a lazy Sunday.. I wanted to have a look at some gold and jewelry shops in Fairfield or Bankston. The reason is that well I don’t like low caret gold which are so common in australia. I used to always have at least 18 carat either white or yellow gold when I was in Tehran.. I knew arabs has the same taste some how and although I didn’t like the style and shapes comparing with beautiful lovely designs in Persian golds.. still I just wanted to check it out. The suburbs are some how annoying with all those sleeze arab men in there .. We even can lay buy too so yeh...I fixed the size of my new cute watch too.. thats so kool ... then I went to the library and ordered some Persian books from state library..got some new pix from Parisa & Payam.. ah man she is a young woman now.. I can’t believe it. Have to reply soon.The best thing in cold chilly winter night is hot bath. Especially when the time I have to exfoliate. I try to do that each week . I use the remedy at home. Just a nice extra virgin olive oil with sugar and mix them together and that’s a best for body exfoliation.Chilling out now and waiting for the show” Ugly Betty “ to watch. Yoho...

have a look at this site.. might be interesting though...
http://www.sweetlemon.info/en/home

This Monday is already 3 weeks of my detox.. Drinking my mixer of Liquid Chlorophyll with CH 77 Tonic in at least 2 lit water daily to cleanse the inside all the organs. It will cleanse the blood too. Well that was a good journey and I really challenged myself and learned new things for healthier life I would give it up though and all I have to do is changing some and replace some other things for eating .
It was so rewarding.

Thursday, July 19, 2007

"LA VIE EST BELLE"

این روزا خیلی سرم شلوغه با کار و این چیزا..اصلا نمی فهمم روزها و هفته ها چه سریع میگذره... سیدنی هنوز سرد و زمستونیه..امسال زمستون سیدنی خیلی سرد شده.. داره سرمای اروپا رو به یادم میاره.... با چند تا از دوستام قرار گذاشتم که بریم با هم یه اسپا بریم .. من اسپا زیاد رفتم ...همه باحال و با کلاس و بعضی هاشون هم گرون اما این یکی بد نیست یعنی با تما م پولی که میگیره و تریتمت هاش و پکیجاش خوبه..حسابی میچسبه
اولش میخواستم با یکی از دوستام برم... بعد دیدم همه میخوان بیان یه هو شدیم 6 تا ..البته واسه رلکس شدن خیلی خوبه ..نخواستم که دیگه به همه بگم چون دیگه خیلی شلوغ میشد و اصلا نمی شد... بعد از مدت زیاد کاری یه هوامون بقولی عوض بشه و استراحتی کرده باشیم..با همه تماس گرفتم و قرار و مدار رو گذاشتم ..شنبه دیگه رو عشق است..چه حالی بکنم اونجا
..آخ جووون
As french says..."LA VIE EST BELLE".....life is beautiful....
sure it is..
Its official... I divorced coffe ..for sure... sugar..well I guess its the same...I'm tring to stay away from it... chocolate.. just a little treat some times ...and no more dairy..
I feel fantastic and every one noticed the changes as well..
so I'm getting so much good comments...
lol

Saturday, July 14, 2007

عاشق باد هم ...نمیشم
آخه اونم.. رفتنیه
جای نوازش هاش ...فقط
رو صورتم
موندنیه

Thursday, July 12, 2007

A parcel full of goodes.. hurray...

مامان بزرگم تازه فوت کرده و باید به فکر مراسم بود..فضای خونه پراز غمه.. تو همون خونه قدیمی ام .. همونجا که توش بدنیا اومدم ..خونه بعد از اینهمه مدت بنظرم خیلی بزرگتر شده..عجییبه ..وقتی یه جایی که قبلا زندگی میکردی و بعدش ازش دورمی مونی ..بعد چند وقت که می بینی اش.. بنظرت کوچیکتر میاد..اما اینجا بزرگ شده ..به طبقه دوم هم نمی رم .. میدونم که هنوز اتاق پراز عکسهای ابی است طاقت دیدن عکسهای پسر عمه ام رو ندارم.. خلبانی که تو هواپیمای خودش زنده زنده سوخت.. روح ابی هنوز تو اون خونه است
به طبقه سوم میرم ..با ورود من ناهید رو می بینم که مشغول سرو کله زدن با کارهای مراسمه......مامان تو ی بالکن با بچه هاست .. که خیلی هاشون رو اصلا نمیشناسم .. داره قدم میزنه ..آفتاب گرم و تابستونی تهران به صورتم میخوره و احساس دلچسب روزای قدیم .. همون تابستونای تنبل رو به یادم میاره .. نگاهی به بچه می اندازم ... نوجوان و یا حتی جوان تر و کو چیکتر.. یکی دو تاشون سیگاری دم دهان دارند و یا دارن بهش پک میزنند..صورتهای کثیف و نشسته و ظاهری نامرتب به همراه دارند.. مثل لات ها ... .اما خیلی جوونتر که بشه گنده لات صداشون زد .. هنوز تو صورتشون اون معصومیت و پاکی بچگی رو میشه دید .. بخودم میگم..:..مگه چند سالشه که داره سیگار میکشه .. ؟ اونم به همین راحتی و جلوی همه.. ؟ بعد فکر میکنم .. تو خودت چند سالت بود که شرو ع کردی ..ها ؟
یکی از این دو تا در حالی که بی خیال سیگار رو لای انگشتاش داره و داره میکشه تا منو دید کمی خودش رو جمع و جور میکنه و سعی میکنه با ادب خاصی به من میگه: شما اینجا خیلی سال پیش زندگی کردید مگه نه ؟ .. باید بما از این خونه بگی....ما هم مال همین محله هستیم .. اون موقع ها چه جوری بود ؟؟؟ همه زیر آفتاب بالکنی به دور هم چمباتمه زدن و سعی میکنن به حرفهای من گوش کنند .. غصه ای بزرگ ته گلوم رو گرفته .... من از این خونه چه خاطره هایی که ندارم .. ازدرو دیوارش ....پنجره هاش .... کوچکترین و جزیی ترین قسمت هاش رو خوب میشناسم .. هنوز ..به خواهرم میگم: ببین باید منو ببری .... باید با هم بریم "چهار را ه گلی".. یا ته همین کوچه خودمون.. من اگه مجبور بشم با وجودی که از چادر حالم بهم میخوره.. اما سرم میکنم .. تو باید منو ببری.. بهم میگه: تو مگه نمیبینی من چقدر کار دارم و سرم شلوغه ؟ بهش میگم: من باید برم و تنها نمیتونم .. باید با من بیایی .. میگه :اون موقع ها من کجا وا میستادم که لات ها اذیتت نکنند ؟ میگم :همراه من بیا بهت میگم .. ناهید کمی فکر میکنه و میگه: باشه من برم پایین به یه کار برسم بعد ش میام یواشکی جیم میشیم .ما که نمیتونیم همه رو با خودمو ن ببریم..
حرفش رو باور دارم..ناهید میره پایین و تا برگشتن اون.. من دوباره برمیگردم و به درو دیوار خونه قدیم خیره میشم..بهشون دست میکشم...بیادم میاد که من میتونم از تک تک قسمتهای این خونه عکس بگیرم . .با صدای بلند میگم : ایندفعه اومد م اینجا با خودم دوربینم رو هم میارم
بعدش فکر میکنم ..ای داد بیداد .. پس چرا نیاوردمش ؟؟؟؟ .. بغض شدیدی تو گلوم پیچیده.. منی که از گریه کردن بدم میاد و حتی در تنهایی های خودم گریه نمی کنم .. حال جلوی مادرم و اینهمه آدم ....سعی میکنم که جلوی احساسات خودم رو بگیرم .. مثل یه سیل سنگین صدای هق هق از توی گلوم بیرون میریزه ..دیگه طاقت نگه داشتن غمها و دلتنگی ها رو تو دلم ندارم..با صدای گریه و ناله شدید خودم ..از خواب می پرم
..
یه پنج شنبه زمستونی دیگه
..باید حاضر بشم برم سر کار..
یه روز سرد دیگه
I went to see the latest "harry potter" movie.. that was great ..like the book. I didt go yesterday , I knew it would be so busy and so many kinds .
After that i came home and got a big parcel from nahidI was in post office reading something nahid wrote in farsi
at the box ,"ببخشید اگه کمه.. جعبه بعدی بعد از ایران"

I was smiling and told to the guy in post office she says " you have to forgive me for this small gift ..the another gift will be after my trip from iran ..
he said :you call this big box "small gift"..?
I said :I didnt..she did...

cant wait for "the simpson " the movie. that would be so kool.

Monday, July 09, 2007

my detox...

Its been a while since I am on detox. No coffe no sugar , no dairy and have to avoid choclate.. It was hard for a few days, but I am ok now.. I dont miss much for coffe but I missed my choclate.I already feel great and my sleep is much better...feel lighter too.It is a 3 weeks detox so I really have to be careful not mess with it.

Friday, July 06, 2007

tatts....yohoooo...!!!1

I was waiting to pass the time for my appointment. I was early of cosure
I went down stairs and to some "Dymocks Bookshop" in the city . I though here I can spent hours and hours
just to look at the books and the titles... I was stunned.. for the first time after 10 years some thing
I found some books in carfts section.. the books I hardly belive I see them here...
so they call it here "tatting" damn. I never thought I will find some thing about this in here..
in tehran I used to do some had made lace , as a hubby..I loved it and I went to the calss before leaving
I even bough so many design books which I lost them when I try to sent them fro mtehran to queensland ..
I could find any in europe and that was it. I even had temtation to tel nahid to bring me some books from tehran
but now .. here they are...
my facination and love for hand made lace comes from my childhood.. I remember once when I went
to one my my friend's place .. I saw some tiny beautiful hand made tatts and I asked what is it?

they are goergues ...her mum said: well they came from overseas 'i bought them of course and I was in love with it form that time and I though I will learn to do this no matter what.. after all theese years I did and now I was so excited.. looking every where and I even did google it
so now I could find so many links which is related to works and different desinges in any language. got so many pictures and I am in business...hurray.... ho hoooooooooo...

Tuesday, July 03, 2007

no comments...

No comments..the pix speaks for itself:
http://www.persiancultures.com/iran-woman/iran_fashion/Fashion_versus_Islamism.htm

حالم از زندگی تو ی ایران.. بهم خورد
can't wait for new movie "Harry potter and the Order of Phoenix" at 11th July 2007
aKH joooOOOon...

Monday, July 02, 2007

busy monday....

This monody on TV there are so many things to watch. Something for change. I did watch "what’s good for you" there are so many tips for having healthier lifestyle in this show which was great and then " Desperate hosuewives"and the "Concert for Diana" and kept switching to sbs cause they had some spanish movie at the same times so I was trying to change the channel between ads and then my fav "OZ" in sbs as well.
It was like having so many different yummy dishes at the same time and I was trying to have some from each of them.

For Christ sake P.diddy stop kissing butt and also you dancing is kind of suck. It always reminds me of some Indian dude who dancing in bollywood movie.
Even in his hot shout clips when everything looks fine the he gets excited and start to dance so it’s will ruins the entire clip.


دیروز داشتم عکس های مراسم خاکسپاری "مهستی " رو آن لاین میدیدم..قیافه خواننده ها رو که بعد از اینهمه مدت ندیده بودم ....چقدر عوض شده بودن ...پیر و شکسته...
شهره چرا این شکلی شده.. ؟؟؟
لیلا فروهر که دیگه یه سور حسابی به بشکه زده
یعنی منم تو 60 سالگیم به این کلفتی و چاقی میشم ؟؟؟؟
فکر نکنم
اما حسابی حال کردم وقتی عکس مهستی رو بدون روسری اونجا زده بودن
ای ول

Sunday, July 01, 2007

... سوغاتی من

بهش میگم :یه ماه دیگه اینموقع ایرانی نه؟؟؟
میگه: آره ..باورت میشه..؟ از الان همش خواب ایران رو میبینم
میگم: آره میفهمم
میگم : فقط بدون ایران خیلی عوض شده ها
بهم مگه: آره
تو این مدتی که نبودی ..خیلی عوض شده
بهم میگه: آره عکس های خیابوناش با مردم رو آن لاین میبینم
این زنا و دخترا چه خبرشونه .. اینهمه آرایش و این مدل لباس ..دیگه شورش رو در آوردن
با مکث کوتاهی بهش میگم: مگه ما آرایش نمیکردیم..
بهم میگه: دیگه اینهمه.. چه خبره دیگه؟؟؟..
بهش میگم ببین باعث تاسفه هر چی که ممنوع باشه جاذبه پیدا میکنه بیچاره ملتی که همه چیز واسه شون ممنوع باشه دیگه خوب و بدش رو نگاه نمیکنن اصلا ملت توی خفقان قدرت تشخیص نمی یابن که بتونن انتخاب کنن..همش میخوان مخالفتشون رو نشون بدن همش میخوان بگن که آره حق انتخاب دارن..
بهم میگه: آره .. تو بالاخره نگفتی چی سوغاتی بیارم برات..؟
بگو دیگه ..فرش بگیرم..طلا نمیخوای؟
بهش میگم: نه
بهم میگه: آخه من باید واسه تو یه چیزی بگیرم .. بگو دیگه..بهش میگم...یه کاری بهت بگم میکنی واسم؟؟
بهم میگه: تو که خوب میدونی من هر کاری از دستم بر بیاد واست انجام میدم..بگو چی میخوای؟
بهش میگم : برو به این آدرس ..یه دیدنی از اطراف برای من بکن..اون آجیل فروشی و بقالی که بچه گی هامون میرفتیم تخمه ازش کش میرفتیم..اون خونه ای که بدنیا اومدم..همون محله..از سر اون کبابی که نفری با دوزار پول تو جیبی مون یه سیخ جیگر میخریدیم و میخوردیم.. از اولین دبستا ن من
همه و همه یه عکس از هر کدوم می اندا زی جیگر ..
واسم ای- میلش میکنی... باشه؟؟
من فکر کنم مامان ناف منو اون ورا انداخته ..هنوز گاهی خواب اون جا ها رو میبینم..
بهم میگه : آره راست میگی.. فقط همین .. ای بابا سوغاتی توکه اصلا خرجی واسم نداره.. همه یه خروار جنس خواستن
بهش میگم: میدونم .. سوغاتی من بهاش خیلی بیش از اونیه که فکرش رو میکنی..من رو میبره به دنیای کودکی هام..به گذشته های دورم تو تهران..بخشی از خاطراتم.. بخشی از زندگیم اونجا ....بدون خیلی ارزش داره .. چون رفته و با هیچ قیمتی هم نمیشه برش گردوند
برو ایران.. حسابی حال کن..
بهت خوش بگذره... خوشگله