Monday, December 31, 2007

nEW yEAr's firework in sydney ....

HappY NEw YeaR Every ONe ... XOX

Tuesday, December 25, 2007

Friday, December 21, 2007

دو کلمه حرف حساب

دارم به این فکر میکنم که تنهازندگی کردن چه مزایای خوبی داره ها
یکی از هزاران مزایای خوبش اینه که مجبور نیستی یه بارتنر تنبل رو تحمل کنی .. بخصوص وقتی که از سر کار میایی و باید مستقیما بری تو آشپزخونه فکر پختن و اینطور چیزا باشی و اونم بتمرگه و روزنامه بخونه یا تلویزیون تماشا کنه.. بگذریم امروز که داشتم با این دو تا زن ایرانی صحبت میکردم از یکیشون که تازه دیروز از ایران اومده بود و میخواستم که از سفرش واسم بگه.. همینطور که داشت ابروهام رو درست میکرد داشت راجع به این میگفت که آره بهش خوش گذشته و کلی بعد دیدن فامیل و اقوامش دلش واز شده .. بعد به هر دوشون گفتم شما دو تا امسال خوب شد رفتید ایران نه ؟.. اون یکی که فریبا بود اسمش گفت : آره .. منو بگو که شیش هفت ماه پیش اومدم .. از فرودگاه که اومدم خونه یه راست رفتم آشپز خونه
گفتم : اهان .. ادامه داد : آخه همرا ه هم داشتم .. یعنی مهمونی که کمی هم باهاش رو درواستی هم داشتم ..باور کن خستگی سفر به کنار .. این بی انصاف ها نمی زارن آدم پاش برسه خونه
گفتم : خوب .. حتما کمک هم که نداشتی .. یعنی پارتنرت چی؟ کمکت نکرد..
گفت : دلت خوشه .. اون عمرا از این کارا نکنه .. ما اسممون اینه که زن ایرانی هستیم .. هم بیرون داریم خر حمالی میکنیم ..هم تو خونه کلی کار .. دیگه این مهمون بازی ها هم که دیگه هیچ چی.. باورت نمیشه.. نزاشتن من برسم .. سریع اومدن سرم خراب شدن
گفتم : چرا بهشون نگفتی که "جت لگ" داری .. و باید استراحت کنی ..؟ گفت : چه جوری بگم .. مگه میشه ..؟ گفتم : چرا نمیشه.. گفت : بابا ناراحت میشن
گفتم : دوستی که با این حرف میخواد ناراحت شه بره بمیره.. درک که ناراحت میشه.. خلاصه که بهم گفت : این مهمون بازی ها و بی ملاحظه بازی های ما ایرانی ها هنوز برقراره.. در میان تمام دل پری که داشت و صحبت میکرد داشتم فکر می کردم .. واقعا چه آدم خوشبختی ام که یه مشت احمق و خودخواه رو دور خودم جمع نکردم تا مجبور باشم همش بهشون اینطوری سرویس بدم .. و یا پارتنری داشته باشم که ..ون گشادش رو بزاره زمین و از من انتظار داشته باشه که همه جوره باهاش راه بیام و از جونم واسش مایه بزارم
آره .... بقول فروغ " زن ایرانی و سیاه کاری مطبخ
.. هنوز هم مثل قدیم هاست .. بعد از این همه سال ..

Thursday, December 20, 2007

Happy YAlda ...


Happy Yalda every one and happy birth day my love NAhid ...
I hope you all my friends have a great times and enjoy it ...
muwah muwah ...

چند کلامی واسه آخر سال

خوب سال نو میلادی هم داره میرسه دلم میخواد چند کلامی اینجا بنویسم .. واسه انتهای همین سال که داره قدیمی میشه
باور کنیم که عشق = زندگی
ترس = مرگ
هیچ حد وسطی برای آن وجود ندارد
عشق با دوست داشتن خودتان آغاز می شود
کار نباید اولین اولویت زندگی شما باشد
همیشه به ندای درونتان گوش دهید. به ندرت دروغ می گوید
زندگی شما و زندگی آنها که دوستشان دارید، اکنون اتفاق می افتد
زندگی شما مقدمه ی نمایشی برای زندگی بعدی که خواهید داشت نیست.... پس با عشق زندگی کنید
هیچ ترازویی برای اندازه گیری عشقی که می توانیم به دیگران و خودمان بدهیم ، وجود ندارد
بخشش عشق را نباید روی تابلوی امتیازات برآورد کرد
خوشبختی باید از درون شما بیرون بیاید
پول موضوع و هدف زندگی نیست
شکایت کردن فقط ترس، ناامنی، و بدبختی را بیشتر می کند
هر روز با احساس قدرشناسی از خواب بیدار شوید
شبها قبل از خواب ، به آنچه که در طول روز نسبت به آن قدرشناس بوده
اید فکر کنید
برای رسیدن به آنچه واقعاً از زندگی می خواهید، هدف هایتان را پست و کم نکنید
برای رسیدن به رویاهایتان و مهمتر از آن عشق تلاش کنید
خودتان را باور کنید
هر روز بیشترین تلاش خود را به کار گیرید، و هیچگاه به گذشته نگاه نکنید
مجرد ماندن هیچ اشکالی ندارد
تنها بودن به معنای شکست خوردگی نیست
تنهایی ... بهتر از داشتن روابط بی خود و بی ارزش و سر شار از مشکلات است
عشق، وقتی که انتظارش را ندارید در خانه تان را می زند
برای عاشق شدن، هر روز و همیشه باید تمرین کنید

اگر تعداد دوستان واقعیتان به اندازه انگشتان یک دستتان باشد، واقعاً فرد خوشبختی هستید
هر روز و همیشه تفریح کنید

همه ی ما برنده هستیم . هیچ بازنده ای وجود ندارد . انتخاب با شماست
از تجزیه و تحلیل بیش از حد دست بردارید، فقط عمل کنید
قدم زدن درمانی بسیار عالی است . جسم را ورزش می دهد و فکر را روشن و پاک می کند

عشق به چه مربوط است ؟ ... به همه چیز
مسائل مادی به زندگی شما عشق و خوشبختی نمی آورد
اگر اعتماد نکنید، نمی توانید عاشق شوید
عشق شخصی دیگر باید متمم ما باشد نه مکمل ما
اهمیت و زیبایی لمس کردن را درک کنید
از کودک درونتان کمک و راهنمایی بخواهید
عشق واقعی ..عشقی بی قید و شرط است
عشق بهترین هدیه ای است که می توانید به کسی بدهید، مخصوصاً به خودتان
درمورد هیچ زن یا مرد دیگری قضاوت نکنید ؛ این حق را ندارید
به هر کس به خاطر آنچه که هست احترام بگذارید، و با همه با یک میزان عشق و احترام رفتار کنید
ترس نمی گذارد عشق را به طور کامل تجربه کنید
جایی در درون همه ی ماست که به ما اجازه می دهد به عشق رجوع کنیم
هر روز، برای خودتان وقت بگذارید
هیچ وقت، همه چیز را نخواهیم فهمید. این زیبایی زندگی است و مهمتر اینکه زیبایی عشق است
عشق واقعی با هیچ رشته ای به هم متصل نمی شود، هیچ توقعی هم وجود ندارد
بدون توقع زندگی کنید، اینطوری هیچوقت ناامید نخواهید شد
در رابطه هایتان، فردیت خودتان را حفظ کنید
احساساتتان را صادقانه با همه در میان بگذارید
سازش و مصالحه هیچ اشکالی ندارد
همیشه خودتان را باور کنید
برای اینکه عاشق شوید، باید بتوانید گذشت کنید، گذشتی کامل و بی قید و شرط
دوست داشتن خودتان ، خودپسندی نیست
خوشبختی از درون خودتان می آید، نه از کسی دیگر
صبر پاداش خوبی دارد
رابطه های عاشقانه مستلزم تعهد است
زندگی انتخاب است . بدانید که همیشه می توانید انتخاب کنید
شما نمی توانید هیچ کس را تغییر دهید، مگر اینکه آن فرد خود بخواهد که تغییر کند
·- هوشیاریتان را بالا برید
همه ی ما می توانید فوق العاده باشیم، فقط کافی است خودمان را باور کنیم
هیچگاه نخواهید توانست آن رابطه ی عاشقانه ای که می خواهید را با کسی داشته باشید، مگر اینکه برای رسیدن به آن سعی و تلاش کنید
خودِ واقعیتان را به همه نشان دهید
همیشه رویاها، اهداف، ارزشها و شیوه ی زندگی خودتان را بدون هیچگونه سازش، حفظ کنید
مرغ همسایه هیچوقت غاز نیست
قبل از اینکه بپرسید "تو همانی هستی که من می خواهم؟"، به خاطر داشته باشید که بپرسید: " تو همانی نیستی که من می خواهم؟
هیچوقت از سوال کردن هراس نداشته باشید . پاسخ سوالها انتخاب های بهتری جلوي روی زندگیتان خواهد گذاشت
صمیمیت جنسی باعث تقویت و جهندگی یک رابطه ی عاشقانه می شود
واژه بهتری برای غیبت = تبادل اطلاعات
مادرم همیشه می گوید: "همه چیز را ساده بگیر"
زندگی ثروت، موفقیت و آنکه بیشتر پول درمی آورد نیست. زندگی درمورد عشق است
یاد بگیرید که برای به دست آوردن چیزهای کوچک عرق نریزید و تلاش نکنید
رفتار مثبت و سالم، زندگی شما را جلوتر خواهد انداخت
خشم و حسادت فقط باعث بدبختی است
وقتی افکار منفی به ذهنتان می آید، با به خاطر آوردن تجربه های خوب و مثبت از گذشته آنها را خاموش کنید
فقط با افکار، حرف ها، و رفتارهای روزانه مان در مقابل دیگران، بخصوص فرزندانمان، می توانیم دنیایی زیبا و محبت آمیز خلق کنیم
همه چیز را به خودتان نگیرید
بدبختی عاشق همراهی است. از آن همراه دوری کنید
همیشه از موفقیت و خوشبختی دیگران شاد شوید
لبخند زدن آسان تر از اخم کردن است
یک فرد موفق واقعی فروتن است و نیازی نمی بیند تا موفقیت یا ثروت خود را به دیگران نشان دهد
موفقیت با دلار و سِنت اندازه گیری نمی شود
خوشبختی همیشگی فقط یک رویا نیست
نومیدی فقط بدبختی را مجذوب خود می کند
یاد بگیرید که درست نفس بکشید، استرستان را کاهش خواهد داد
زندگی تنوع زیادی از انتخاب های مختلف است. این ما هستیم که چه چیز را انتخاب کنیم
اطرافتان را با افرادی مثبت و بامحبت پر کنید
احساس ترس و ناامنی باعث انتخاب های بد می شود
هیچ رابطه ای ارزش از دست دادن فردیت و شخصیتتان را ندارد
یک ازدواج و یا رابطه سالم وموفق آن است که طرفین بتوانند با هم مکالماتی طولانی داشته باشند
"نه" گفتن هیچ اشکالی ندارد
بیان احساساتتان در نوشتن برای روح و روانتان عالی است
زندگی این نیست که همه را از خود خوشنود نگاه دارید
هر روز با احساس قدرشناسی زندگی کنید
با نگرانی فقط انرژیتان را هدر می دهید
اگر ریسک نکنید، هیچ چیز به دست نمی آورید
هر چه پیرتر می شوید، بهتر می شوید
همیشه احساساتتان را صادقانه ابراز کنید، به خصوص وقتی روز بدی داشته اید
احساسات دردناک و منفی اشکالی ندارد، اما نه اینکه بخواهید با آنها زندگی کنید
وقتی عشق در یک رابطه فروکش می کند، حس آشنایی و آسایش چیزی است که زوج ها را کنار هم نگاه می دارد. حس آشنایی و آسودگی بدترین دلیل برای کنار هم ماندن است
وقتی کسی می گوید: "روز بدی داشته ام." هیچوقت نگویید "بد فکر نکن." حرف شما به این معناست که درست نیست احساسات منفی خود را بروز دهی
نقاط ضعف و قدرت خود را بشناسید
هیچ وقت از درخواست کمک هراس نداشته باشید
سوء استفاده ی فیزیکی و روحی قابل قبول نیست . از آنها خودداری کنید
هر روز با عشق زندگی کنید
اگر رویاهایتان را دنبال کنید، هیچوقت ناامید نخواهید شد
کریسمس همگی تون مبارک عزیزان .. امیدوارم که سال خوبی رو
پیش رو داشته باشید
خیلی چاکریم

food safai ...

Yesterday day afternoon after my daily work which I was so tired though any wayI was watching SBS.. it was some "Food Safari" show.Damn it was all about French foods and cooking and those cheese soufflé was so yum .. I was fantasizing if I can eat some of those youmy soufflé and was thinking the French cooking is so rich. lots of cheese and olive oils and butters when they cook the dishes and how come there are not that fat like the most of lets say aussies or Americans..Well.. I was talking about this wit plenty of people.. the things is I love to have those foods and not gain any kilo’s ... that’s for sure

Wednesday, December 19, 2007

my first xmas gift for this time of the year ...

Today I've got my first xmas gift ... gifts are always good specially when you least expected ...
At the work I was asking from a colleague of mine what you want to do for xmas
break ..? Do you go any where ..?
she said I want to have some times of to go for queensland.. and I am kinda excited because this is
my first time to go there ..
I said: really.. how long have you been in Australia ..?
she said: " Oh no .. I born here .. but never been there .. not much had a chance to travel ...

I said: ah .. may be you are not that kinda person who likes to travel much ..
she said: well I never had enough money or some one else to travel with in the past..
but this time I am going solo and I saved enough to have some of those lazy days in the beach..

Tuesday, December 18, 2007

my kisses ...

My beautiful Nahid .... today I sent your and all the families xmas gifts .. I hope you like it and I hope you get it before xmas ... when you open the box ... besides the gifts ... there are plenty of my kisses I spread it in the box ...
which is the symbol of my compassion and love for all of you guys in xmas and festive season ...
you all will feel so much kisses comes out from the box
wish you all the best ... love you all

Monday, December 10, 2007

... آخ پام

امروز کلی کارام رو کردم.. ..رفتم یه سر یه وکس حسابی کنم .. بعد که اومدم برگشتم که پشت پام رو هم وکس کنه این ناخن شصت پام گرفت به سر تخت بیوتی و کلا بلند شد
..
حالا مگه خونش بند میومد
..
لعنتی حالا میخواستم یه پدیکیور هم بکنم .. با همین پا امروز کادو ناهید رو فرستادم رفت و بقیه کادو های کریسمس رو هم خریدم و سریع تا دردش شروع نشده اومدم خونه
..
اخیش ..
خیالم راحت شد که این کارام رو کردم
..
میدونم این یه چندین ماهی طول میکشه که سر جاش این ناخنه در بیاد
اما کله این شصت پای ما مثل امامه آخوند ها شده
..
اصلا شصت دیگه نیست ..شده هشتاد
..
هه هه هه
..
آخ پام .. آخ پام
....

Saturday, December 08, 2007

leila forohar ....




After xmas shopping and watching the movie 1408.. for Saturday night I went
to some Iranian dance night.. it was held in Town hall .. I though we need to be there for 8 pm.. I was craving to dance Persian and this was some good reason to do so
Leila supposed to sing there . We waited in the salon for almost an hour before the bitch brings her big fat butt there.
That was ridicules .. I knew the salon would be close for 12.
Any way. Most of the people came to see her were Afghani.. That’s how I realised she is more popular and favor between them than actual Persians.
Never mind they can have her. hahaha
Anyway... by the time she was there and standing singing... and after all years looking at her face.. Well first of all she was so wasted and so high ..
You could tell she had so many drugs ...
holy cow.. she is so fat and what is with all those wrinkles and dark under eyes ? I know she is old but with all those money she makes at least she can hire some nice make up artist and hairstyles..Because she was look like absolute shit.. so haggard .. so ugly .. her hair was like some old witch .. as you can see from these close up pix ... She kept saying her sister Fariba(the big fat ass chick ) is always helping her and fix the sounds and stuff like that... you could see her too in these pix and she was trying to thanks her there by saying that.. well the sound of the music was crappy as well so fariba can shovel it too ..
Well I was dancing .. That’s all I wanted to do ..
There were so many drunk sleazy bag who wanted to touch her hands and well I could tell she had so many rings and all she could do was just put her finger tips in their palms.
It was some sleez drunk guy standing close to me.he said why don’t you touch her hands? I said what for?
He pointed to the rest and meant like the others ... I said: no .... thanks I don’t want to share her germs ...
Why don’t you do it ? He didn’t say much. like the rest he was so busy screaming and acting like dick heads.
After an hour she wanted to have some break so she left .. I need to freshen up .. I had a few pictures too because Caryn told me she want to see my new dress. Then I was back in there and watching these people. It was almost 11 .. I though you know what I don’t need this shit any more.. I want to go.. I was walking out and a lady at the front door try to give me some remain for the thicket to let me know if I want to back and I can use that.. I said .. don’t bother… this show is shit .. its not worth it .. I’m not coming back.

Wow.... the fresh air .. no more stinky BO's ... I was walked away from them & I felt much better …
next time I know how I spend my money and times … not in these things any more …

Wednesday, December 05, 2007

My life as a traitor ...


My life as a traitor by Zahra Ghahramanani & ROBERT Hillman
It’s a truth story of zahra ... when she went to Evin prison and had a horrible experience in there. and it will says all the reality life in my homeland. They beaten her up so hard..Shaved her head and tried to break her spirit.
I advice to read this book for those who have no idea what is happening to us there and how we have to survive to have a basic freedom.. and as a woman its even harder though.
For some who have no idea what is the price of real freedom and rights for humna spirits.
To realize life has so much value and it worth more than we think.
She explains so vivid all the bullshits there ... like reading my own life story. Well some how.
Zahra lives in Sydney and want to remains anonymous.

Tuesday, December 04, 2007

my Xmas gift ...

he said: what do you want from Santa this year ?
I said: nothing... he gave mine ...before any one else and that's enough


we both smiled.

Thursday, November 29, 2007

kool ....

okey .. today my kinda xmass shopping finished.. puh ... I am relived now... all I need to do is to get some for nahid's birth day as well and I am done ..
thats kool ...

... سوتی های من

خوب باز هم یه بار دیگه این دوست عزیز ما سپنتا مارو به این بازی دعوت کرد .. قبلش بگم من معمولا بندرت سوتی دادم اونم قدیم تر ها.. چون همیشه سعی میکردم که خیلی مواظب باشم که بقولی سه نشه.. شاید واسه همین سوتی های من تو زندگیم زیاد نبوده .. اما یه کی دو تاش آلان یادمه که واستون میگم ... همه میدونیم که تو ایران همه بعد دیپلم حسابی تلاش میکنند که حتما کنکور رو قبول بشن..من اون موقع هنوز دبیرستان میرفتم .. اما خواهر من که از من دو سه سالی بزرگتر بود خیلی خرخونی میکرد که برهواسه دانشگاه .. اولش که شرکت کرد اون رشته ای که میخواست قبول نشد واسه همین میخواست سال بعدش شرکت کنه و دوباره بره دنبالش .. سال بعدش هم از قراری قبول نشدمن هم که تو مدرسه مون کلی قبلش پزش رو داده بودم کهقبول شده.. از قضا اون ناکس ها هم روزنامه رو برداشه بودن آورده بودن سر کلاس .. ازمن اسم کوچیکش رو پرسیدن که ببینند اسمش تو لیست قبولی ها هست یا نه؟فامیلیش هم که مثل من بود.. بعد حالا همه داشتن نگاه میکردن .. بعدش گفتن .. خوب اینجا که نیست .. منم که حسابی خیط شده بودم از رو نرفتم و گفتم : خوب اسمش تو روزنامه ما هست .. هه هه هه .. یکی دیگه این بودما همون زمانهای جنگ مزخرف ایران و عراق که تو ایران بودیم .. علیرغم مشکلات تخمی که بود خوب زندگی عادی میگذشت من یادم میاد که مامان یه شب مثل خیلی دفعه های قبلی مرغ سوخاری مشدی گذاشته بود .. زد و وضعیت قرمز شد و واسه یاد آوری واسه اونایی که نمی دونند وضعیتقرمزی چی هست .. اینه که حمله این عربای عراقی خرومزاده شروع شد .. ما هم که میگفتیم اگه قراره بمیریم بزار اول این مرغه رو بخوریم بعد .. همیشه وقتی آژیر میکشیدن ... پشت سرش برق میرفت .. ما هم که دوست داشتیم تا سریع برق اومدن منتظر بشیم که تو روشنایی مرغه رو بخوریم .. من اون موقع بشقاب ناهید خواهرم رو نشونه میگرفتم ..برق که میرفت دست میگردم بی سرو صدا چند تا تیکه باحال و بدوناستخوون از مرغاش رو میزدم و سریع تو تاریکی میخوردمش .. بیچاره تا برق میومد میدید که تو بشقابش چند تا فقط استخوون مرغ یا یه تیکه رونش مونده ... خوب کلی هم شاکی می شد .. هه هه هه هنوز ازدواج هم نکرده بود .. بگذزیم همون موقع که دید بشقابش خالیه شروع به اعتراض کرد .. مامانم هم گفت: خودت رو لوس نکن حالا تو تاریکی خوردیش بیشتر هم میخوای.. بیچاره خواهرم شده بود حکایت چوب دو سر طلا .. این جریان چند باری ادامه پیدا کرد.. یه بار دیگه که من یواشکی دست بردم تو تاریکی تو بشقابش بعد چند وقت قایم زد پشت دستم و بلند گفت : دزد رو گرفتم .. من میگم مرغام رو میخورن باورتون نمی شه
.. آخ که چه روزایی بود
..

Thursday, November 22, 2007

birth day girl ...

Oh yeh.. Today I am birth day girl...some how I get excited about aging... I mean I see so many different reactions from the people in this matter.
Most of the people don’t like aging. well… all I know they have their own reason but seriously we cant stop it. for me age is just a number . the good things about aging is lets say I feel so damn confident. love and enjoy life more than ever.. if some one asks me these days “do you think you can control an aeroplane ..? my reply would be .. Just show me how and I will do it.. the point I am trying to make it here is like nothing can scares or worries me these days and it’s the magic of aging.. we didn’t feel like this in our twenties .. or in our teens.. although I was a damn rebel that time as well.
Its like a wine .. the older it gets the better it gets too.. it gets more pure. Yeh.. I am really loving it and I am so damn confident and feel so secure
I remember in my teens I was so realistic as well ..for teenagers like us in Iran ..the time of damn 8 years stupid Iran /Iraq the war we forced to grow up quickly ..we needed to face the realities of life ..the bombing .. in that time I lost my ever and only fist love I had in that war and ..i already knew like most of the others I have to deal with losing love ones…and in this life is nothing for ever. took me 5 years to get over him… took me 5 damn years to learn to love life again.. comparing our life back home with lets say most of the teenagers / boys or girls and young adults who lives in western country ..lets say for example in Australia or else.. and what was their dilemma ..early unwanted pregnancy after heavy drinking the night before or some night stands and then forget to take morning after pills the day after … ? or just want to have good times.. we wanted to have good times too but there were so many things to face without even want to ..yes we have to deal with those things all the times ..Yes there were plenty of differences between our life and back home those days...
But I learned the fact there were plenty of teenagers in here who didn’t have much emotional support from their family or parents as well. I was lucky enough to not having those problems back home when I was living with them...well most of our problems was social/political issues wars, being forced to follow the specific way of religion (Islam of course) and etc.… may be that’s why I hate politics and for me its so stinks… all my life I have to face this shit back home no matter what.. Its there and you get involved even if you don’t want too... since you live there you have to deal with it some how.
Yeh..and as I said those things made up grow up so quick…has to rebel with all the stupid laws ..their laws. I always laugh into face of stupidity and ridicule the ridiculous and I learned to follow my own moral and live with it and boy that was so damn hard.. it was daily battle and I believe it is the same now like back then.
Here I am sitting and sipping my morning tea ..Checking my emails which offers me (how to enlarge my penis) apparently they thing this is a male name ..hahha ..
or offering to use some Viagra pills to have better sex with hot chicks…well I think that’s for the same reason… or even getting some naughty email from some Yankee chick from USA who offers me to start some relationship ..well apparently she though I am a male too .. hahahaha

I wonder how the hell they can’t figure out the male name from the female name in Farsi… don’t they even bother..?
Hahaha

Any how…back to the aging subject ..all I can say is I celebrate it and I am happy inside.. I don’t get insecure or sad. it doesn’t depress me like most of the people…as I said before I might have my mid-life crises in my 90… … kool ha ..

Tuesday, November 13, 2007

.... درخت خوشگل کریسمس

بهش میگم : آخ جون ..باز این درخت خوشگله کریسمس رو گذاشتن تو کوین ویکتوریا بیلدینگ
بهم میگه: دوستش داری ؟
میگم : آره ..خیلی خوشگله
..همه شهر الان خوشگله .. میدونی همه جا رو تزیین کردن..مثل اینکه نوامبر و هم مثل کریسمس و سال نو دارن جشن میگیرن
بهم میگه: آره خوب همه باید تولد تو رو جشن بگیرند.
.. کمی میخندم و میگم: دارم به این فکر میکنم بعد که کریسمس و نیو یر تموم شد این درخته رو کجا می برند؟
بهم میگه: خوب لابد نابودش میکنند
فکر می کنم : آخی ...و میگم : آهان
بهم میگه: یا شاید هم یه جایی نگرش میدارندب
هش میگم : آخه این به این بزرگی رو کجا نگر میدارند
..اصلا کجا جا میشه این ؟
بهم میگه: خوب این چندین تیکه است ..به این بزرگی که نمی زارن اونجا بمونه
..قطعاتش رو جدا می کنند که راحت تر بشه نگرش داشت
بهم میگه : حالا امسال چی کار میکنی؟ پارتی یا جایی نمی ری؟
بهش می گم : هنوز نمیدونم ..چه زود دوباره تولدم شد .. بسکه ما اینجا سرمون گرمه .. اینگاری همین دیروز بود رفتنم اپرا هاوس واسه شب تولدم ... من هر سالی که برنامه نمی زارم
اتفاقا اون سال ار همه بیشتر با میده که جای خاصی بریم .. اینم از هموناست

Tuesday, November 06, 2007

melbourne cup day ...

میگم ها این هوای متغیر و مزخرف سیدنی هم بدجوری ترکمون زد به ملبورن کاپ دی امروز ملت
...
مگه نه ؟

happy birth day babe ...

'happy birth day my sweet hard to get '... wow... we been together for a while .. dont you think ... ? we talked about so many things since then and still say what ever we want to say... some might not like it .. well some how we managed to kick some butts too .. and its ok to that too ... lol ...
we all know and agree to the freedom of thinking and have an opinion ... yes .. I know some might not agree but who cares... as long as we have some thing to discuss we will and can share our toughts to others as well.
From you my dear I have a chance to gain more confident and learn about my own thougths.. how angry I was and its been a long jouerny we start to have with each other from the beginning ... I really ador to talk to you in here and I was lucky enough to make some real good friends too .. which is great things in life ... we will talk about all the things which matters for us and for the rest of the wrold dear ... and although some times I happen to be so busy I always make some time to you to come here and share my thoughs with you and the rest of the readers.
keep the good job sweety ...

muwah muwah

Monday, November 05, 2007

funny monday ...

I went to watch the show "Naked samoans go home " .. I like the show "brotown" .. thats kinda newslander version of shouth park which most of the times I watched on SBS channel on mondays. these guys came from the same people who have the brotown show .. and talk insted of the characters...any way It was so damn cold in sydney but I really didnt care much I went and I really loughted out loud .. it was fantastic.. for who live in here in sydney these guyz would be here for a week or two ... so if you think you can make it..just go for it... its really worth it.

Wednesday, October 31, 2007

just busy ... thats all

Had a phone call this afternoon ‘ hey babe .. guess what ..? You having Portuguese tonight ..’!
Emmm … man or food...which one. ? I said.
I am afraid its food. she said.
Me: okay.. I for give ya…what you want for drink?
I know you like red shiraz .. I’ve got some of them .. just get me some nice chardonnay ..’ she said.
Me: okay gal … you’ve got it.



These days I realsied I haven’t had much writing in here ...
I've been so busy with my works lately..thats right November is always the busy time for my business and it will be like this till Feb 08 ...
there are plenty of things I haven’t done yet.. compare from last year.. I just start to get the xmas presents ... I don’t know when I will finish that because I need to send it to overseas as well ..yes there are plenty things to do.
I remember last year was the same.. Some how I had so much work to do
and I really didn’t have much free time for myself... At the late night which I wanted to go to my big party and here we go I even didn’t have my legs waxed yet ..so
I did that at 2 am ... can you believe it .. its good I know and can take care of things like that by myself... just imagine if I needed to go to the salon for that shit .. I knew the day after everywhere would be closed ...
so I did it by myself.
furthermore I will have party and some good times soon. I will be a birth day girl soon .. I cant believe the times goes so damn quick ..yeh

Monday, October 29, 2007

intersting images...

تک بودن،نترس که متفاوت باشی”
“میلیون ها نفر سیب های افتاده رو دیدن ولی نیوتون پرسید چرا!”
“با مثبت اندیشی نصف کار رو انجام دادی”


“تبدیل یه چیز ساده به یه چیز پیچیده عادیه،تبدیل یه چیز پیچیده به یه چیز خیلی ساده،خلاقیته!”



“همه عجایبی که در زندگیت به دنبالشون هستی در درون خودت منعکس شده”(یه جورایی یاد پائولو کوئلو افتادم!)



“عشق خیره شدن به یکدیگر نیست!عشق با هم نگاه کردن به بیرون در یک جهته”


دور نما، بد بین سختی ها رو در فرصت ها میبینه،خوشبین زیبایی ها رو در هر سختی”



“دگرگون شدن!اگر همیشه به دانسته هات چسبیده باشی هیچ وقت پیشرفت نمی کنی”




“خودت رو به سمت ماه پرتاب کن،حتی اگر موفق نشدی بین ستارگان فرودخواهی آمد”


فقط خودتی که می تونی راه خودت رو انتخاب کنی”