Friday, June 30, 2006

..... واسه به هم رسیدن

نداری اشتیاقی
واسه به هم رسیدن
نمیترسی از اون روز
دیگه منو..ندیدن
نمی گیری تو یکبار
سراغ دل ما رو
میخوای ..میخوای عمرم تموم شه
ببینی انتها م و
باید از این شهر ..برم
با عشق..فراموش بشم
راهی بشم به نا کجا
وگرنه من..نابود بشم
حالا که به اینجا رسید ..برو
برو که ازیادم بری
برو دیگه نبینمت
تو خار بودی ..تو قلب من
نشیدی گل..بچینمت
سرک نکش توزندگیم
تمومه بین من و تو
محاله این قصه ی بد
دیگه بشه قصه ی خوب
برو که تا آ خر دل
سوزوندی و سوزوندمت
به شهر غمها ی بزرگ
کشوندی و کشوندمت
من..من اگه بد بودم ..ولی
تو بدترین کردی ..بمن
حالا بشین به حال این
دل شکسته تر ..بخند
آخر این قصه ..کجاست..؟؟
دل اسیر من و تو
بزاردیگه تموم بشه
دل ...شده پیر من و تو
بزار که زندگی کنیم
نشیم دو مرده در یه تن
به حکم شرم این صدا
مهواره ها به تن..بزن

Tuesday, June 27, 2006

....انتها

آخر قصه ات بنویس
تا آ خرین نفس دوید
دستش به دستم نرسید
جون داده بود ..وقتی برید
اما.. هنوز هم میدوید....