Wednesday, April 20, 2005

یادی از گذشته هام


این مطالب رو موقعی که با همسر سابقم زندگی میکردم نوشتم...گاهی فکر میکنم خوبه مطالبی که اونموقع نوشتم بگذارمش اینجا...بگذریم...
اونموقع اینطورنوشتم...
........................................
تنهام..خسته ام..از همه چی بدم میاد..بازم شروع کرده قماررو... آ خر هر هفته من عزا میگیرم..باید بریم کازینو...لعنتی...از غروب تا صبح شنبه بازی میکنه..لای انگشتام ار گرمای سیگار میسوزه...بسکه مشروب خوردم ..گیجم..بسکه با کارتهای (بلک جک) خیره شدم..گل گیجه گرفتم...بریم دیگه ..خوابم میاد...کم باختی؟؟؟؟..."کمی صبر کن میریم...امشب اومدیم حال کنیم..برو اونور برقص..."بکنار گروه رقص کازینو میرم...با آهنگ پاپ سرم گرم میشه...ویه گوشه ایستاده..گیلاسم رو بالا میکشم...دو تا انگلیسی خوش تیپ بطرفم میان...سعی میکنم مودب باهاشون حرف بزنم..قیافه هاشون ای بدک نیستن ..اما در حال حاظر..ازمرد جماعت نفرت دارم...چه مرد خودم..که داره همه زندگیمون رو رو میز میزاره..چه از هرزه هایی که به پروپاچه من خیره موندن دور این میز...از همه حالم بهم میخوره..."میای برقصیم"...گیلاسم رو کنارمیگذارم..."بزن بریم "...بعد از رقصیدن برمیگردم سر میز لعنتی...چشمهای حریص همه دور کارتهاست...از قمار بیزارم.."بیا بریم ...خیلی باختی...." ..." باختم که باختم....پول خودمه.." شکست...قلبمو میگم...صداش رو شنیدم...خرد شدم...چهره مردم جلوی چشمام عوض شد...اخلاق سگی دارم...وقتی دلم از کسی بشکنه ..دیگه تمومه...
وقنی دید ماتم برده گفت:..." پول که داری ..برو خونه من بعدا میام..." .." ساعت 4 صبح تنهای برم خونه.؟....."
" برو خونه..." درست مثل صحنه فیلم ها که یکهو آدمو زوم میکنن وهمه چیزتو اطراف بسرعت بحرکت میافته در اومد...قشنگ یادمه...معطل نکردم..از کازینو لعنتی زدم بیزون..تاکسی..تاکسی مدرنی جلوی پام ایستاد...با عصبانیت آدرس رو گفتم...مرد جوان با سکوت بجرکت افتاد...سرم رو تکیه دادم و چشمام رو آروم بستم...حالم بد بود...دوست نداشتم چیزی رو نگاه کنم..راننده به انگلیسی گفت: حالتون خوبه خانم..؟..برای اولین با ر برگشتم و به چهره اش نگاه کردم...وای...عجب تیکه ای بود...گفتم: آره خوبم..پرسید.." شب طولانی بود..." گفتم " آره...مرتب حرف میزد... آخرش هم گفت: دوست داری بریم یه قهوه با هم بخوریم..؟؟؟ قهقه زدم..مست بودم..گفتم:...میدونی چیه عزیز...من امشب مشروب زیاد خوردم..اما این تویی که یه پا مستی....." از ماشین پیاده شدم...یادم نمیاد اونشب چقدر خوابیدم...اما دم ظهر آقا تشریف آورد...تا خرخره باخته...دوروز مثل منگا بودم...میدونستم پشیمونه...سعی میکرد از دلم دربیاره..." نگران نباش شادان جون...من درستش میکنم...هفته دیگه میریم پولمون رو در میاریم..."..اه خدا..از الان اخر هفته بعدی مون هم گهی شد..." زیاد نباختم..." دیگخ تحمل نکردم.باورم نمیشد...بقول سهراب چمدانم که به اندازه پیراهن تنهایی من جا داشت ..رو برداشتم ..تمام خرت و پرت هام رو ریختم توش..ماتش برده بود...بعد که میخواستم بزنم بیرون گفتم: ...خبر نداری بیچاره..تو خیلی باختی...نه فقط چند هزار دلار رو ..تو منو باختی...عشق زنی که با تمام وجودش دوستت داشت و در بدترین شرایط ...چه تو ایران و چه اینجا ..حمایتت کرد..توعشق منو باختی..و زدم بیرون..تو راه بخودم گفتم..." ببینم ایا منم باختم...دیدم ..نه بازنده اونیه که دیگه کارتی برای رو کردن نداشته باشه...من هنوز جوانم..هنوز میتونم عاشق بشم ..هنوز میتونم با عشقم ...مردی رو به بالای ابرا ببرم..هنوز میتونم...نه .. ..تو چیزی نباختی..اینم تجربه ای است

Friday, April 08, 2005

Find a better way to come home by my bike 2day…dats kool
Its soo short dan the other way…I like dat…

Thursday, April 07, 2005

One Hell OF A NiTE

she waked up soo stressed…started to dress up. its cold mornig..still dark outside…she put her jeans on …her gears and then went to washed her sleepy face…someone screaming inside..” I wanna sleep. leave me da hell a lone”…well she put her daily moisturizer and ready 2 go …then she remembered to look @ da watch. cant believe dis…its 12: 30 pm…Jesus…wats happening. why a m I doing dis 2 myself?? She wz wonder…then. she thought..hon u have 4 more hours 2 go..soo she didn’t take off any thing. she went 2 her bed with da jeans on ..Slept really quick then
…wonder why?? I tell ya..dats just damn stress ..yeh dats all

Wednesday, April 06, 2005

حس غریب


امروز رفتم خونه قدیمیه تا کمی تمیزش کنم و کلید ها را پس بدم ...چقدر دلم براش تنگ شده بود... وارد که شدم
..خیلی دلم گرفت.یه حس غریب...حسی که بعد ازهرتغییری به شخص دست میده...چه جور بگم....حس عجیبیه..نمی دونم میشه با هم قیاسش کرد یا نه...اما مثل موقعی است که مردت رو داری..همش فکر میکنی ..اره دیگه ..خودشه...این همونیه که همیشه دنبالش بودی...خود خودشه...باید تمام عمر با همین باشی و ...اما بعد که به هر دلیلی باهاش تموم کردی...وقتی بعد جدایی ..وقتی که دیدیش...همون حس بهت دست میده...باورت نمیشه که ..این همونی بود که این همه دوستش داشتی....تمام لحظات زندگی را با هم بودید...در عین اینکه ..غریبه است..اما ..یه غریبه اشنا ست...اره...و یاد خاطرات با اون ..کمی ازارت هم میده ..و غمگینت میکنه...من امروز با دیدن خونه قدیمی ام ..غم بزرگی به دلم نشست..شاید بخاطر حس تعلقه...و تغییر که ما ادمها ..واسمون همیشه سخته....چه خاطراتی من با این خونه داشتم....بوسیدمش...و ترکش کردم ...مثل مردی که با وجود اینکه دوستش داشتم ..بوسیدمش و ترکش کردم....