Thursday, September 14, 2017

امروز کار خاصی نکردم فک میکردم که زنگ ساعت تلفنم رو بستم اما نبسته بودم طرفهای هشت صبح بیدارم کرد سریع بستم زنگ رو..چه خوابی دیدم شنا میکردم اونم توی استخری عمیق ..بعد پدرم و اون علی تو سیدنی قرار بود سه تایی با هم بریم ایران...خوابه دیگه..منم قبول کرده بودم .. پاشدم کمی قهوه خوردم این هوای گند و سرما و بارون تو هلند هم که شروع شده و منو دپرس میکنه ..دیگه بعدش کمی سوپ داغ کردم خوردم بعد برای ناهار طرفهای دوازده به بعد پاناکوک دیشبی که ازش مونده بود گرم کردم خوردم ..همه اش تو اینستا بودم و یا درس تیوری میخوندم یا توی یوتیوب به اودیوهای دکتر هلاکویی گوش میکردم .. و گاهی هم یاد داشت برمیداشتم خیلی چیزها میشه از این ها یاد گرفت...خوب الان حدودا میدونم چه مشکلاتی توی سرم هست . به ماما مبایل و خونه اش تماس گرفتم جواب نداد باید یه راهی برای بهتر شدن خودم پیدا کنم ...دیگه عصری  پارتنرم اومد بعد کافی سوپ رو داغ کردم خورد تا بدنش گرم بشه بعدش گوشت های خوک رو سرخ کردم سالادم رو هم قبلا درست کرده بودم  بعد غذای جیمی رو حاضر کردم بعد دیگه برنج هم گذاشتم با لوبیا که گرمش کردم با هم خوردیم الان هم نشستیم داریم تلویزیون با هم تماشا میکنیم ..ماما هم زنگ زد کمی باهاش حرف زدم..علی هنوز پیش مامانه...هوای بیرون مزخرفه و همین منو دپرس میکنه .. فردا هم خوب  میخوابم بعد پامیشم کمی بشور و لباس های کثیف رو میاندازم توی ماشین بعد کمپر رو هم تمیز میکنم امشب باید بیشتر بلاگ بنویسم خیلی عقبم ...

Wednesday, September 13, 2017


واسه دوشنبه صبحی با وجود هوای بادی با دوچرخه ام زدم بیرون و رفتم کتابخونه دودخم .. خیلی وقت بود تو گروه لی زن نبودم با همه شون سلام علیک کردم اون دختر چینیه هم اومده بود خلاصه کافی خوردیم و بعد خوندن تمرین کردیم .. دیگه بعدش من رفتم پنجاه یورو از روی کارت بانکی ام ریختم تو کارت اتوبوسم .. بعد رفتم سمت خونه ماما .. جنیفر خونه بود اما میلاد رفته بود سرکاردیگه شام اونجا بودم که خورشت بادمجون درست کرده بود که خیلی چسبید خوب میلاد دیر تر میومد واسه همین با ماما و جنیفر شام خوردیم و چون هوا باد زیاد میزد جنیفر با اصراری که کرد منو رسوند کالج بعد کلاسم هم طرف های ده شب اومد دنبالم.واسه همین اینبار دیگه با همکلاسی ام با دوچرخه هامون برنگشتیم سمت خونه چون ازم پرسید بهش گفتم امشب میان دنبالم ....میلاد رو هم بعدش دیدم..شب اونجا بودم تا سه شنبه صبح که با ماما رفتیم اول اون فروشگاه ماما منم یکی دو بسته نون برداشتم بعد اون مرتیکه باز متلک گفت که یعنی هول نشید یه چیزی به هلندی که حالش رو گرفتم جمع و جور شد ... بعد دیگه رفتیم بار ها رو گذاشتیم خونه باز برگشتیم اینبار سمت مارکت ماما کمی خرید کرد بعد رفتیم سمت الدی و اینا و بعد هم آلبرت هاین اونجا هم کافی خوردیم بعد برگشتیم به من یه شیشه کوچیک ترشی لیته داد من هم نون ها رو برداشتم گذاشتم توی خورجین دوچرخه ام و چون نمیخواستم یه وقت اگه باررون بیاد رو دوچرخه نباشم سریع برگشتم خونه ...دیگه به کارهام رسیدم عصرش هم این یارو طبق قراری که با پارتنرم داشت برای هیپو تک جدید خونه اومد که نشست و کمی با هم حرف زدیم حالا قراره اینو بگیره چون اینم بد نیست پیشنهادش برای وام بانکی خونه اش بعد که رفت پارتنرم نشست به آبجوخوردن من هم بعدش کمی همبرگر سرخ کردم با سیب زمینی سرخ کرده و خوردمش بعد رفت خوابید ....واسه چهارشنبه باید صبحش میرفتم سی می له ته ر که راه افتادم با اتوبوس ...باز زود رسیدم اما منتظر شدم اما این درس بیست و دو خیلی سخت بود تاریک بود و باید توی تاریکی رانندگی میکردم که نور خوبی هم نداشت و هی تصادف میکردم یا وقتی بهم میگفت برو سمت چپ یا راست بپیچ واقعا نمیدونستم کجا باید برم..چون نمی دیدمش..یکی دو بار رفتم جلوی ماشین روبرو و با هاشون بقول معرف شاخ به شاخ شدم ..خلاصه که سخت بود ..دیگه کلاسم تموم شد و طبق  صحبتی که با پارتنرم کردم بودم قرارشد باز رانندگی رو شرع کنم که رنه که رفته اما راننده دیگری رو بوک کردم به اسم پیتر...و جمعه دیگه باید ببینمش واسه چهارشنبه دیگه هم باز واسه سی می له تر وقت گرفتم ...دیگه کارم که تموم شد برگشتم هوا هم گه و ابری بود..دیدم میس کال دارم از طرف پارتنرم نگران هوا و بیرون رفتن جیمی بود بهش گفتم من دارم میرم خونه حواسم هست نگران نباش بعد با ماما حرف زدم با ناهید هم..رفتم بعدش سمت الدی دو بسته سبزیجات واسه سوپ خریدم بعد یه بسته استم پات هم واسه ناهارم گرفتم سر راه هم همکلاسی قدیمی ام رو دیدم که کمی باهام حرف زدیم هنوز داره دور خودش میچرخه و کار درست و حسابی نداره نه درس میخونه نه هیچ چی..خلاصه از دولت پول میگیره به خیالش هم نیست...یه سری ها خیلی کون گشادن..بگذریم..بعد رفتم سمت آلبرت هاین..بعد هم اتوبوس گرفتم رفتم سمت خونه..واسه شام سریع کمی سوپ گذاشتم کمی بعد استم پات رو داغ کردم خوردم بعد پارتنرم که اومد کمی از سوپ خورد بعد آنلاین پانا کوک خرید که برامون آوردن..من نتونستم تمامش رو بخورم میزارمش واسه ناهار پنج شنبه ام..دیگه بعد رفت خوابید..من هم الان نشستم به دیدن عکسهای ساناز تو اینستا میخوام چند تا گوشواره به گوشهام بزنم اما باید سوراخشون کنم میخواستم ایده بگیرم که چی واسه ام خونه چند تا هم با دوربین تلفنم عکس گرفتم ازگوش هام ببینم کدوم واسه من خوبه ..

Tuesday, September 12, 2017

Sunday, September 10, 2017


خوب بالاخره ما شنبه ای راه افتادیم رفتیم سمت دوسبرخ ..بعد که جامون رو پیدا کردیم دیگه جابجا شدیم و می دونستیم که شب هم پارتیه .. کمی این ور و اونور رو گشتیم اما هوا بارونی شد و سریع برگشتیم سمت کمپر دیگه غروبی لباس هامون رو پوشیدیم و طرف های هفت شب به بعد راه افتادیم سمت جای پارتی..دیدیم هیچ کس به جز ما لباس نپوشیده بود..واقعا مسخره بود..شب بدی نبود من زیاد دیگه مثل سابق به این نمیچسبم اما جلوی فامیل هاش هی دست میکشیدم به سرو وروش که بیشتر حرصشون بدم..دخترهاش نیومده بودن و این میخواست اونها رو ببینه که اونها هم نیومده بودن ..به درک ..کرینا لاغرشده بود می دونستم مریضه..اما با اون حالش هی میرقصید و بقولی کم نمیاورد..دم در یه مرده اومد با اون لباس های دلقک وارش باهامون شوخی میکرد که بعد داخل کیفش یه عالمه دندون مصنوعی درآورد...البته اونجا فقط فامیل های پارتنر من نبودن کسای دیگه هم مراسم خودشون رو داشتن .. کرینا اینا رو ساناز و به رام با ماشین خودشون و ماشین ساناز آورده بودن که بعد هم اومدن دنبالشون و بردن..ساناز رو خیلی وقت بود ندیده بودم که دیگه بعد اومد سلام علیک کرد و گفت خیلی باحال شدید با این لباس...خوشش اومده بود.دیگه اونها رفتن ناهید و شهریار هم واسه این ویکند رفتن آمستردام پیش آفرین اینا..دیگه واسه یکشنبه ای بعد کافی  و انداختن عکس اطراف و گشتن اون ناهاری توی کمپر زدیم و دیگه یواش یواش اومدیم سمت خونه..من جیمی روباز کردم داخل خونه و وسایل رو با هم بیرون آوردیم بعد دیگه استراحت کردیم پارتنرم عصبانی بود که چرا هیچ کدوم از فامیل هاش از اون لباس ها نپوشیده بود اما به من که خوش گذشت ..عکس ها رو تو پرژیان فامیلی واتس اپ و واتس اپ گروه زن های همسایه گذاشته بودم که باحال بود 

Walking around...Zwarte Schaar....














Friday, September 08, 2017

GETTING READY FOR FAMILY fOUTE pARTY

واسه پارتی که قرار بود با فامیل های پارتنرم شام و موزیک و اینا با هم باشیم باید لباس میگرفتیم یعنی باید که نبود اما بد هم نبود پارتنرم چند بار رو اینترنت لباس ها رو چک کرد و با هم چند تا انتخاب کردیم اما واسه شنبه وقت نمیشد و شاید اگه از اون طریق میخواستیم بخریم به وقتش دستمون نمیرسید خلاصه با حرف زدن با هم تو همون بارون مزخرف اینجا جمعه ای با هم رااه افتادیم رفتیم سمت شهر دودخم و لباس ها رو با کمک دختری که اونجا کار میکرد انتخاب کردیم با کلاه  و بعد دیگه رفتیم سمت شهر یکی دو جا رو گشتیم دیگه بارون کمتر شده بود من که موهام حسابی وز کرده بود و کلافه شده بودم .. خوب بود کلاه میزاشتم سرم واسه پارتی ... خلاصه رفتیم سمت این مغازه اندونزی و مواد غذایی و رستوران همون کشور که رفتیم توش و بالاخره شام خوردیم با هم اونجا ... دیگه برگشتیم غروب خونه .. باید فردا جمع کنیم بریم سمت دوسبرخ و اونجا شب رو هم بمونیم 



Wednesday, September 06, 2017

practicing with Simulator...in Keifte weg ..

 ساعت رو واسه صبح ساعت شیش گذاشته بودم که بالاخره بیدار شدم و اومدم پایین کافی خوردم و یواش یواش حاضر شدم چون باید تا شهر ماما رو با دوچرخه میرفتم هوا هم بازی در آورده بود و دیشب حسابی بارون اومده بود به احتمال زیاد امروز هم هوا گهه ..و با دوچرخه سرده..خلاصه پارتنرم رفت من هم راه افتادم و با دوچرخه رفتم .. پاهام درد میکنه بسکه با دوچرخه میرم اما خوبه و حسابی ماهیچه های پام قوی میشه...دیگه بعدش دوچرخه ام رو جایی همون نزدیکی ها گذاشتم و رفتم سمت ایستگاه اتوبوس اون جا هم با تلفن هام سرو کله زدم و خودمو مشغول کردم تا اتوبوس اومد ..هوا دیگه پاییزیه..یکی دو تا عکس از اونجا و اززمین پر برگهای زرد انداختم با تلفنم که بعدا میزارمشون اینجا ...بعد دیگه راه افتادم همینطور بارون هم هی قطع میشد یا دوباره می اومد .. دیگه زود رسیدم اونجا این زنیکه پتیاره استر نبود اون یکی بود یادم باشه دیگه همیشه چهارشنبه ها بیام اون سمت که ریخت اون زنه رو نبینم ..وقتی میخواد وقت بده انگار از گوشت تنش برام داره میکنه نکبت پتیاره ..خلاصه دیگه بهم گفتن زود اومدی گفتم عیبی نداره من ده و نیم تا یازده و نیم دارم که صبر میکنم از درس بیست و یک شروع کردم وقتی نوبتم شد..درسش سخته هی می زدم به ملت یا تصادف میکردم..خلاصه درس بیست و دو رو هفته دیگه چهارشنبه تمرین میکنم ..دیگه رفتم از اونجا بیرون که سر راه یادم افتاد تلفنم رو گذاشته بودم شارژ بشه که باز باید برمیگشتم و برش میداشتم..دیگه برگشتنی زیاد بارون نمی اومد دیگه برگشتم از اتوبوس که پیاده شدم رفتم دوچرخه ام رو بیارم کلی طول کشید تا تونستم بیارمش بیرون از اونجا همه با هم پارک کرده بودن اومدم سمت خونه ماما دیدم اون هم نبست و رفته بیرون ..من میخواستم بعدش هم برم سمت شهر کارت اتوبوسم رو توش پول بریزم که دیگه وقت نمیشد و احتمالا می افتاد به دوشنبه یا سه شنبه که داره میاد اینکار رو بکنم .. توی  خونه علی و جنیفر و بنجی و دیزل بودن میلاد هم سر کار بود..علی هنوز حالت های سرماخوردگی اش رو داشت اما امروز از دیروز که کلی تب کرده بود حالش بهتر شده بود ..دیگه کلی با بنجی و دیزل بازی کردم دو تا کاسه هم آش رشته خوردم خیلی تو اون هوا و برای من که خیس شده بودم بهم چسبید..بعد دیگه ماما اومد با هم رفتیم سمت اون فروشگاهش که دیروز عکس پاسپورت با فرمش رو داده بودم برای کارت که بتونم از اونجا خرید کنم اونو میخواستیم بگیریم ...علی هم اولش گفت میخوام بیام که ماما گفت بهش خبری نیست که میای ..بعد دیگه سر راه گفت زهره بهش زنگ بزن بیاد دلم میخواد اون هم بیاد گناه داره خلاصه بعد علی با ماشینش اومد کمی اونجا گشتیم من هم قبلش کارتم رو گرفتم یه نون کشمشی برای صبحونه ام خریدم نونه خودش یه یورو هست اما اونجا باید همون نون رو بیست و پنج سنت باید بدی ..خلاصه خوبه برای افرادی تو شرایط من...ماما هم کمی خرید کرد دیگه اومدیم بیرون ...ماما دیگه رسیدیم خونه از همون آش داغش کرد خورد به من هم گفت بهش گفتم من کلی قبلا خوردم ممنون خیلی عالی شده بود .. دیگه ناهید زنگ زد کمی باهاش حرف زدم بعد دادم دست ماما..مثل اینکه خاله نجیبه خیال داره پاشه با بچه هاش بیان اینور از ناهید دعوت نامه میخواد..ناهید از یکیش راحت میشه یکی دیگه هوایی میشه پاشه بیاد اینور ..چه گیری کردیم ...بگذریم..دیگه بعدش میلا د اومد با جنیفر زدن رفتن بیرون ..بعد هم من رفتم با دوچرخه سمت خونه خودم چون هوا گفتم باز تخمی میشه بارون میاد.. بهتره زودتر برم ..باهاشون خداحافظی کردم علی امشب هم مثل دیشب و دوشنبه شب می مونه خونه ماما..نیما هم مبایلش رو گم کرده بود علی اعصابش خورد بود .. دیگه هیچ چی ..اومدم خونه هی به ویدیوهای دکتر هلاکویی گوش میکردم همون جا روی کاناپه خوابم گرفت بعد پارتنرم اومد پاشدم برنج رو ردیف کردم با ماهی ها که سه شنبه ای ناهید خریده بود کمی بهم داده بود اونها رو هم توی یه ظرف در دار تو فر روش روغن زیتون و کمی نمک با آبلیمو ی تازه روش ریختم همه روی هم با برنامه که به این فر مخصوص دادیم حدود نیم ساعته خوب پخت..خیلی خوشمزه شده بود البته پارتنرم اولش کمی خورد دید تیغ داره دیگه دست نزد همه رو خودم خوردم پاشد واسه خودش مرغ پخت بعد با کمی برنج که مونده بود چون برای هر دو مون پخته بودم خورد ..پارتنرم یه شیشه کوچولو هم پاس تی س با خودش از کسی گرفته بود آورده بود با خودش خونه بهم نشون داد گفتم حالا بعدا با هم میخوریمش..راستی باید برنج هم بخریم چون دیگه داره تموم میشه و این نوع برنج رو اینجا نداره باید از آرنهم بخریم ..هیچ چی دیگه من هم همه ماهی ها رو با سیر ترشی ها که دیگه رسیده بودن و خیلی خوشمزه شده بودن زدم تو رگ چسبید..بعد هم نشستیم به فیلم تماشا کردن هوا هم بیرون بارونیه..من فردا رو حسابی میخوابم اگه این استر بیدارم نکنه بعد پا میشم خوب صبحونه میخورم و بعد هم میرم سراغ تمیز کردن کمپر چون این ویکند میزنیم بیرون و باید تمیز باشه از وقتی از مسافرت اومدیم تمیزش نکردم .. راستی دیشب کلی عکس از مسافرت تابستونمون اینجا لود کردم...میدونم طول میکشه اما بالاخره تموم میشه..الان پیژامه پوشیدم و نشستم اینجا و اینا روهم دارم مینویسم بلند نمیشه بره گمشه من بزنم به کانال های ایرانی کمی هات برد نگاه کنم