Wednesday, July 19, 2017

امروز صبح که با صدای علی از پایین بیدار شدم بلند بلند حرف میزد و فک کنم با میلاد داشت حرف میزد بیدار شدم و بعد هم رفتم دستشویی پایین بعد دیگه باز رفتم بالا بعد یادم افتاد که میخوام برم باز سمت شهر و همه اون کرست ها رو که تو حراجی با مامان دیروز گرفتیم بقیه اش رو هم بخرم چون سایزش خوب بود واسه ام و اندازه کاپ ها هم خوب بود دیگه بعد یادم افتاد که کلی بار با خودم دارم و بهتره بدون اون بارها با دوچرخه ام برم و از شهر اول اپون ها رو بخرم بعد برم بارها رو و لپ تاپ هام رو ببرم به خونه خودم .. خلاصه بعد صبحانه ماما هم تازه بیدار شده بود جنیفر امروز کار نمیکرد و با دیزل خواب بود دیگه با ماما خداحافظی کردم رفتم سمت شهر دیدم اونجا هم به را دری هست که داشتن میچیدن همه چی رو...کرست ها رو خریدم اومدم سمت خونه ماما .. میدونمستم ماما شاید نباشه چون میخواست بره به سوپرها سر بزنه علی و نیما بودن با بنجی ... دیگه باهاشون خداحافظی کرذم و بهم گفت علی که بشین تا ماما بیاد گفتم میدونم بهتره که باشم اما بهتر هم هست که برم چون بارو لپ تاپ هام هست و کلی کار دارم و باید برم به کارهام برسم هوا هم داره گرم میشه و زودتر برم بهتره...دیگه راه افتادم اما تا رسیدم خونه دخلم اومد دیگه سریع به کارهام رسیدم و وسایل هام رو جابجا کردم ظرف بزرگ مخصو کاغذ و کارتن رو گذاشتم داخل چند تا کاغذ هم ریخته بود همون جا بیرون که من برشون نداشتم اما دیدم بعدش بنی سریع اومد بیرون مثل اینکه اون جمع کرده بود زیاد به روی خودم نیاوردم اما باهاش کمی حرف زدم دیدم با دوچرخه اش میخواد بره بیرون اینجا هوا که خوبه بنی همیشه یا با دوچرخه یا موتور یا حتی با پای پیاده میزنن بیرون....اون هم بعد دوچرخه سواریش دیدم که مشغول موتورشه و بعد هم با موتورش رفت بیرون ... امیدوارم من هم تو سن و سال بنی بتونم این همه فعال باشم ..گفت میخوان برن سمت تان نه ریف اما در ضمن شاید واسه چند روز هم برن ایتالیا.. بگذریم  دیگه سریع ریشه های سرم رو رنگ زدم بعد موهای دستم و بازوهام رو با ماشین گرفتم...حمام کردم و پیرهن ماکسی که سالها قبل از سیدنی با خودم آورده بودم و هیچ وقت زیاد هم اونو نپوشیده بودم تنم کردم ... هوا خیلی گرم شده ... بعد به خونه رسیدم به ماما هم تو همین هنگام تماس گرفتم و بهش گفتم چه خبر بود داخل شهرش بعد هم که قرار فردا رو باهاش گذاشتم که بریم با هم مزرعه میوه های تازه بگیریم که هم ارزونه هم تازه تر هم هست ...پارتنرم اومد بعد تمرگید پشت سمت بالکن و مشروبش رو خورد بعد من هم اینور بودم داشتم میثاق رو گوش میکردم بعد غذای جیمی رو دادم وقتی رسید دیدم کمی هم برای خونه خرید کرده بود که برای من هم یه لیتر آب پرتغال تازه خریده بود از یومبو که من همون رو برای شامم استفاده کردم.. الان هم رفته بخوابه کمی مرغ پخت و خورد بعد سگش رو برد بیرون کارش رو کرد و رفت بالا بخوابه .. قبلش باز با هم صحبت کردیم راجع به مسافرتمون و من باز بهش یاد آوری کردم که اذیتم نکنه .. ببینیم این سری چه گلی به سرمون میخواد بزنه ...امروز کمی بلاگ مینویسم فردا هم باز مینویسم از دوم جولای دیگه ننوشته بودم که تو این چند روز سعی میکنم مرتب بنویسم این روزهای رفته رو که یادم نره کلی هم عکس باید آپلود کنم...ببینم چی میشه 

Sunday, July 02, 2017

واسه شنبه ای که گذشت پارتنرم باز افتاد به جون این باغچه و این چوب ها رو برداشت نرده های کوچکتر و سفیدی دور حوض ماهی ها کشید بعد همه رو مرتب کرد خوبی اش اینه که همه کارها رو با حوصله انجام میده و تمیز کار میکنه .. واسه همین طول میکشه .. به گلدون هام هم که جمعه ای بخصوص به ارکیده هام رسیده بودم واسه شنبه ای هم همونطور که پارتنرم بیرون داشت اونجا رو مرتب میکرد من اکواریوم رو بهش حسابی رسیدم و آبش رو عوض کردم..مدتی هم گذشته بود ازش و لازم داشت ...دیگه من اطاق خوابش رو تمام لحاف و بالش و رو تختی رو بیرون تکون دادم از پنجره بعد جارو برقی کشیدم اطاق رو بعد لباس هام رو مرتب کردم کمی به اون اطاق پشتی رسیدم بعد با جاروبرقی حمام و توالت ها اطاق خواب های بالا رو با پله ها تا پایین همه رو جاروبرقی کشیدم تمیز شد بعد کمی تخم مرغ سرخ کردم چهار تا برای اون دو تا هم برای خودم البته این شعله بزرگ گاز برقی مون خوب کار نمیکنه واسه همین این از این شعله برقی ها ی جدا برام آورد که روی همون پختم تخم مرغ ها رو حاضر که شد با هم خوردیم اون رفت به کارش تو باغچه و اینا و من هم رون های مرغ رو سرخ کردم بعد پختم برنج هم توش همون سیر خورد هایی که از اسپانیا با ماما گرفته بودیم گذاشتم چه  خوب شده بود همون رو واسه شام خوردیم با هم اینم که قبلش شراب خورده بود...دیگه بگذریم واسه شب من نشستم به بلاگ نوشتن و عکس ها رو لود کردم عکس های دوربینم رو که از خونه ماما اینا گرفته بودم لود کردم توی بلاگم بعد دیگه باطریش رو شارژکردم خلاصه باید همه چی روآماده کردم که برای دوشنبه میرم خونه ماما بعد از اینکه صبح کارم با سی می له تر تموم شد..باید کارت اتوبوسم رو هم پول توش بریزم چون پنج و خورده ای یورو بیشتر توش ندارم بعد هم باید یه تریت منت برای سه شنبه برای موهام بخرم...با وجود اینکه دوشنبه کلاس ندارم اما میرم خونه ماما اونجا میلاد و جنیفر هم این هفته اون سمت خونه ماما اینا اند جنیفر جمعه ای گفت که کمی با هم کار میکنیم تئوری رانندگی رو..بعد دنبال کارهای اداری من هم هست که اگه بشه کار پیدا کنم یا دولت بتونه کمی برای حقوق من کاری بتونه بکنه..دستش درد نکنه..دیگه اینکه سه شنبه کلاس دارم آخرین روز کلاسم برای سه شنبه هست..راستی دوشنبه ای که گذشت نرسیده امتحان گرفت ازمون فصل سوم رو زیاد نخونده بودم اما کمی تقلب کردم و نصف نمره رو بالاخره گرفتم..سر تئوری اصلا زبان نمیخونم این روزها..همون شنبه ای با پارتنرم واسه بیست و هشتم اگوست باز بوک کردم امتحان بدم..دهن سرویس ها کی میخوام راحت بشم از دست این کثافت ها..خدایا...دیگه اینکه واسه امروز یعنی یکشنبه ای من چون دیشب باز فکری شده بودم و نمیتونستم بخوابم لپ تاپ رو بردم بالا شروع کردم به گوش کردن برنامه های دکتر هلاکوئی..طرف های سه صبح خوابم برد صبح پاشدم  طرفهای یازده بیدار شدم دیدم پارتنرم قشنگ حمام کرده به خودش رسیده پشم مشم های پایین رو میگفت بالاخره زده..دیگه همین کمی نشستیم دیدیم هوا زیاد خوب نیست هی خیس بود دیگه زیاد به باغچه نرسیدم حتی نتونستم این یکی دوروز برم با دوچرخه سر خاک پدرم..بعد اون هم کمی نشست با من حرف زدن در مورد اینکه دوباره ده یا پونزده ساعتی برای رانندگی باید بخرم..بعد راجع به اون با هم صحبت کردیم بعد پاشد رفت برای کمپر و اینا..نمیتونه بشینه بی کار بخصوص قبل از مسافرت باید همه کارها رو بتونیم بکنیم...من هم نشستم این کانال های ایرانی رو میبینم به شستن لباس ها رسیدم بعد انداختمشون تو خشک کن..دیروز هم یه بار کامل لباس ها رو شستم تو ماشین بعد انداختم خشک کن و خوب بعد که تموم شد با ماشین لباس شویی کمی سرکه ریختم توش تا لوله هاش تمیز بشه و روشنش کردم بعد امروز همون لبااس های دیروزی رو برداشتم از خشک کن و تا کردم گذاشتم سر جاشون به خونه رسیدم دیروز ظرف ها رو شستم یعنی انداختم تو ماشین ظرف شویی مون...خلاصه زندگی ادامه داره..امروز کار خاصی نمیکنم بجز چک کردن ای میل هام..بلاگ نوشتن و این چیزها..الان هم نون و مربا خوردم پارتنرم هنوز چیزی نخورده..شب هم کمی از اون برنج که از دیشب مونده بود با خورشتش میدونم پارتنرم نمیخوره من میخورمشون البته زیاد نیست اما باز خوبه...خوب من برم..هفته جدیدی از فردا شروع میشه...و زندگی ادامه داره..ما هم میریم که داشته باشیم 

Friday, June 30, 2017

من واسه جمعه اولش رفتم واسه زروخ .. هر دو هفته جمعه ها میرم اون سمت و همین هم از سرشون زیاده..نمیدونستم یکی از همکارهام اونجا بعد از بیست سال بازنشسته میشد و اون روز رو براش جشن گرفته بودن..ایران تا یادم میاد بازنشستگی یعنی افسردگی و بدبختی و پیری و اینا..اما این ور ملت همه میخوان برن واسه بازنشستگی و زودتر برسن به اون مرحله..مثل پارتنر من.. خلاصه شلوغ پلوغ شده بود و ملت هم ریخته بودن هی عکس می انداختن بهش کادو اینا دادن خودش هم یه چیزی کوچولو از این شیشه ها با برچسب به دانکت یعنی ممنون و چند تا پاستیل توی اون شیشه کوچولو انداخته بود به هر کسی میداد..حالا عکسش رو اینجا میزارم..دیگه اونجا سوپ که میدادیم بهشون خودمون هم خوردیم کمی هم از غذا خوردم..دیگه کارم که تموم شد با دوچرخه برگشتم خونه بعد یه دوش گرفتم تا پارتنرم که اومد کمی به خونه رسیدم و بعد هم حاضر شدم یواش یواش دیگه کمی با نون و اینا خودم رو سیر کردم دیدم مامان رو قراره ناهید ببره به خونه جنیفر اینا و قبلش هم باید با ساناز بره دکتر واسه وقتی که برای ساناز داشتن..دیگه باهاش که حرف زدم با ماما هم..ناهید پرسید بیام دنبالت گفتم نه نمیخواد خودم میرم..پارتنرم بعد که اومد به مشروب خوردنش رسید من هم خدا خدا که بارون نیاد دیگه حاضر شدم هوا باد میزد و پارتنرم گفت که کاپشن بپوشن یخ نکنی روی دوچرخه و اینکه شلوار ببر با خودت سر راهت که سرد شد بپوش.. من هم بردم بعد با دوچرخه رفتم سر راه به اون سمت خونه پدر مادر جنیفر که رسیدم زنگ زدم میلاد که بگو کجاست خونه شون..خلاصه منو گیرآورد و هی میخواست با دوچرخه بودم بشینه سر ترک من که میترسیدم گفتم میخوریم زمین نکن اینکار رو..خلاصه هر کاری کرد نگذاشتم ..دیگه با اون پیرهن قهوه ای و با صندل هام و اون شکل و شمایل نمیخواستم بخوریم زمین...خلاصه رسیدم سمت خونه اونها .. دیدم توی حیاطشون از این چادر بزرگ ها زدن میز صندلی گذاشتن و همونجا دور هم هستن..بعد من با همه شون  روبوسی کردم کادو جنیفر رو هم دادم خوشش اومده بود ساناز و ناهید و شهریار و ماما با جردن برادر جنیفر هم اونجا بودن..با پدرش هم سلام علیک کردم اما دراز شده بود روی تخت و نیمه خواب بود...به همه سلام علیک کردم ناهید و اینا حالشون خوش نبود چون اکتبر ساناز باید غده گردنش رو جراحی کنه اینم خیریه که از طریق پدرو خانواده نکبت پدریش بهش ارث رسیده...دیگه اینکه  شهریار هم که مثل معمول خایه هاش باد کرده بود سلام دادم بلند بهش جواب نداد...گور باباش..بگذریم ..اون جا نشستیم و کلی حرف  و خوردن و از این نوشیدنی ها به اسم اسپرم تو این شیشه ها بود چند تا به هر کسی یه رنگی دادن...من با خودم آوردمش اما هنوز نخوردمش چون سعی میکنم الکل نخورم...حالا بعدا عکسش رو اینجا میزارم بامزه ست..با مادر جنیفرهم کلی حرف زدیم و فهمیدم که تو نیوزلند و یا استرالیا کلی فامیل داره که باهاشون زیاد تماس نداره .. پس فقط من نیستم فامیلل های عجیب غریب دارم ..همه این مشکل ها رو دارن..بعد بهم یه بوته گوجه فرنگی نشون داد البته هنوز کال بود اما میگفت قهوه ای میشه..فک کنم از همون گوجه ها بود که تو اسپانیا خریدم و اولش قهوه ای میشد بعد سیاه...فک کنم اینم از همون ها بود گفت از زوتفن خریده تش..گفتم اگه نموند واسه زمستون که معمولا نمی مونه واسه سال دیگه خریدی برای من هم بگیر پولش رو میدم بهتون...دیگه اینکه یکی از دوستهای میلاد یه مرد هلندی اومد که فک کنم چهل  و چهار سالی داشت به ناهید گفتم از اینا پیدا میکردی نه این ته دیگ سوخته رو واسه من ..و منظورم به پارتنر خل و چل خودم بود دیگه پاشدن برن ناهید خیلی سفارش کرد که میلاد حواست به زهره باشه و اینا...آخرش مادرش گفت بمونه اینجا هم اتاق جردن هست دیگه...خلاصه اونها رفتن..من هم طرف های ده شب به بعد خوب هنوز روشن بود اما از چراغ های دوچرخه ام مطمین نبودم دیگه راه افتادم برم دیگه میلاد تا یه جایی باهام اومد سوار شدم اومدم خونه دیدم پارتنرم خوابه و بعد کمی نشستم بعد هم راه افتادم رفتم خوابیدم.. 


Thursday, June 29, 2017

چهارشنبه ای کمی نشستم که علی هم بیاد ساعت یک بعد از ظهر با یآرایشگاهم وقت داشتم واسه هی لایتم . این اولین باره که تو هلند میرم های لایت میکنم توی آرایشگاه خلاصه زود رفتم و چون با دوچرخه بودم و وسایلم زیاد بود کلی توی کوپ گشتم که برگشتنی مث اینکه شک پیدا کرده بودن چون کمی وسایلم رو گشتم اما مهم نیست بقول این یارو تو کتاب چهار میثاق..من به خودم نمیگیرم واین برای آرامش خودم بهتره..دیگه رفتم و کارم توی سالن تموم شد چه موهایی شد وای ..دادم نوک هاش رو هم کمی زد و مرتب کرد و موخوره هاش هم رفت ..بعد با همون وضع با دوچرخه اومدم که مثل خر بارون میومد ورید روی موهای درست شده مون من تمام مدت داشتم با کاپشنم روی سرم بود ام خیس خیس شده بودم ریدم به زندگی توی هلند..دیگه هیچ چی...رسیدم خونه مرتب کردم پارتنرم که داشتیم حساب منو چک میکردیم واسه تکس و اینا دیگه دید من پول دادم به سالن گفت چرا الان رفتی مگه نباید با هم بریم گفتم لازم دیدم برم گفت چرا کارهای مخفیانه میکنی .. یا مخفی کاری میکنی .؟؟..گفتم مخفی کاری نمیکنم لازم دیدم رفتم ..مجبور هم نیستم به تو یا کسی دیگه توضیح بدم ..چه پررو شده ..گه..کمی غر زد گفتم غر نزن دیگه بسه...سریع خفه شد...والله هیچی بهش نگفتم پر رو شده...بگذریم.. پنج شنبه صبح پاشدم و بعد حاضرشدن پارتنرم هم ساندویچ درست کرد برام رفتم سمت محل امتحان ساعت یازده صبح بود اما نه صبح رسیدم خلاصه باز رد شدم لعنتی ها..خیلی سخت بود کف کردم...دیگه رفتم سمت آرنهم و کلی هم گشتم پنج تا گوشواره خریدم واسه خودم دونه ای یک یورو که از این سوزنی ها هم بود که خیلی دنبالشون بودم..مارکت هم رفتم بعد رفتم این آیفون رو نشون دادم اونها هم گفتن باید با مسیول های اپل صحبت کنی و شماره بهم دادن نمیدونم مجانیه یا پولیه تلفن کردنش...بگذریم من به هیچ کسی تماس نگرفتم اون روز چون عنی عنی بودم برای امتحانم که رد شدم پارتنرم هم زنگ زده بود بعد دیگه رفتم فروشگاه های ایرانی رو هم گشتم بعد دیگه برگشتم سمت خونه..اونجا به ناهید که خیلی زنگ زده بود تماس گرفتم بهش گفتم رد شدم و حالم خیلی گرفته ست..دیگه گفت پارتنرم هم تماس گرفت جواب که ندادم به ناهید اینا زنگ زده بوده..ناهید گفت تماس بگیر باهاش..گفتم باشه دیگه بعد هم با اون تماس گرفتم گفتم حالم خوش نیست اومده بود خونه یه دسته گل سفید برام خریده بود که بقول معروف منو از این حال در بیاره...دیگه هیچ چی..اینم از پنج شنبه عنی ما...شب سال پدرم بود اما من خیلی حالم خوش نبود که حتی عزاداری اونو بکنم...دیگه هیچ چی...میلاد و جنیفر هم رفته بودن..ماما و ناهید و شهریار هم رفتن..البته با فاصله بود رفتن هاشون..حالا عکسی که جنیفر براام فرستاد اینجا میزارم از سر خاک بابام ...گلهای رز و شمع های قرمز کار میلاد و جنیفر بود که برای آرامگاه آجون آورده بودن..دستشون درد نکنه 




پدر مهربونم .. جات حیلی خالیه ...



Tuesday, June 27, 2017

 خوب دوشنبه که صبحش رفتم ای برخن بعد هم پیش ماما نٰاهید هم برگه آزمایش خونم رو که برام بعدش آورد با ماما رفتیم بیمارستان دودخم انجام دادیم .. دیگه کلی هم گشتیم رفتیم سمت فروشگاه ترکه کمی ماما خرید کرد برای من هم خرما خرید چند تا انجیر و هم اینکه بامیه...شیرینی اش رو ..و بعد هم کلاس زبانم رو رفتم این هفته مامان تنها بود و میلاد و جنیفر خونه پدر مادر جنیفر بودن با سگشون دیزل...خلاصه واسه سه شنبه هم رفتیم مارکت..من اینبار دیگه سریع رفتم کادوی جنیفر رو که سی ام همین ماه تولدشه گرفتم و با خودم آوردم تو ساکم دیگه با ماما کلیر گشتیم و بعد هم رفتیم سوپر مارکت ها رو دیدیم و برگشتیم خونه ناهید و شهریار هم یه جعبه آلبالو و یه جعبه هم برای ناهید اینا گرفته بود و برامون آوردن بعد کمی نشستن و بعد هم پاشدن رفتن...کمی با ماما خوردیم از آلبالو ها چند تا هم برای علی و میلاد و جنیفر نگر داشت بعد بقیه رو هم مربا کرد که یه شیشه هم بهم داد...بعد من رفتم سر کلاس...اونجا از دست این دختر ایرانیه چقدر خندیدم همه اش میگفت این پسره هی مثلا آرنجش رو میزنه بهم و از این حرف ها ..بامزه میگفت من روده بر شده بودم از خنده ..لهجه اش به مشهدی ها میزد اما میگفت اهوازیه...راستی این هفته نه هفته دیگه بعدش تعطیلات شروع میشه دوشنبه ای آخرین روز کلاس زبانم بود و واسه یه پارتی هم قبل از تعطیلات دعوت شدیم واسه جولای...راستی واسه پنج شنبه که امتحان تیوری دارم خیلی استرس دارم .. 


بفرما نوبرانه البالو ....





















اینا رو هم توی اطاق سابق علی خونه ماما اینا انداختم چون وقتی این آیفون لعنتی که ناهید به من داده بود توش کلی عکس و نوشته واینا داشتم و ویدئوهای تولد ماما  و بقیه همه پاک شد..من هم از این عکس ها با دوربینم انداختم..میدونم کیفیت خوبی ندارن اما بهتر از هیچی هستش..









Saturday, June 24, 2017

تا یادم نرفته بگم که همون سه شنبه ای ماما کمکم کرد همه ریشه های سرم رو رنگ کنم بعد هم حمام کردم قبل از کلاسم ..همون مارکت هم که رفتم و جداگانه رفتم رنگ بگیرم یه کادو هم که بسته مکاپ و سایه چشم هست ازطریق کارت مخصوص که توش پول دارم و مال ههمون فروشگاه مکاپ هست خریدم واسه سی ام همین ماه که تولد جنیفره ..گذاشتم همون مغازه که هفته بعد ببرم بگیرمش ..تو قیمتش هم کورتینگ خورده بود واسه همین خیلی خوب خریدمش..چهار شنبه ای علی هم اومد سر زد به ماما اینا همون صبحش ..بعد کمی نشستیم من باید با دوچرخه باید برمیگشتم ..کمی هم از علی مثل میلاد سفارش گرفتم برای تلفن جدیدی که شاید بگیرم ..دیگه برگشتم ..همون روز طرف های ساعت سه و نیم تا چهار و نیم بعد از ظهر رانندگی کردم ..خودم حس میکنم خیلی بهتر شده رانندگی ام از وقتی میرم این سی می له تور رو..بعد کمی هم  به خونه رسیدم ...به گلها رسیدم به خونه و واسه پنج شنبه هم که کار زیادی نکردم چون جمعه باید باز میرفتم سی می له تر بعد دیگه جمعه رو رفتم اول اونجا یه توتس دادم با سی می له تر قبول شدم اما یه تصادف بدی هم کردم یعنی اومد م چهار راه رو به راست بپیچم از کامیون رو رد کردم که بغل کامیونه بهم بد زد.. یه جا دیگه هم که باید دنده عقب میزدم تا تاکسی یا ماشین روبرویی ام رد شده وسط چهار راه دیگه ..خیلی تمرین ها خوبن و خیلی یاد میگیرم ..دیگه بعد که از اونجا برگشتم رفتم این آرایشگاهه وقت گرفتم واسه چهارشنبه ای که میاد واسه های لایت موهام...قیمت رو هم پرسیدم بعد رفتم سمت سوپر مارکت کوپ بعد هم که خیار و گوجه خریدم ازش رفتم مغازه ترکه همون جا نون لبنانی گرفتم یه کباب ترکی بعدش هم باقلوا خریدم کباب رو همونجا خوردم اما باقلوا رو گذاشتم تو خونه با چای بخورم ...که همین کار رو هم کردم ..دیگه پارتنرم که اومد میخواستم باهاش حرف بزنم مشزوب نخور گفت نه من خسته ام خلاصه شروع کرد که دیگه محلش نگذاشتم سالادم رو خوردم بعد هم اون رفت بالا برای خوابش گرفت  کپید...امروز دیگه باهاش حرف زدم همه نظراتم رو گفتمم..دیگه اونجایی که مطابق میلش نیست یا حرفی برای گفتن نداره یا خودشو میزنه به اینکه یادش نیست یا میزنه زیرش...حروم زاده....اونجا که به نفعش نیست و حرفی برای گفتن نداره و دلیلی نمی تونه بیاره خودشو میزنه به اون راه که یادش نمیاد..فک کرده من خرم...دیگه منو اذیت نکن.. بهش گفتم اگه بخوای ادامه بدی این رفتارها رو من دیگه باهات مسافرت نمیام ..ماما میگفت قبل از رفتن به مسافرت ازش امضا بگیر که یادش بمونه همه چی رو نزنه زیرش .. بعد از حرفام دیگه رفت وینتر اسویک من نرفتم چون هم درس دارم هم رانندگی رو باید بخونم ..دیگه هیچی..به ماما و ناهید هم حرف زدم و اینا رو بهشون میگم چون نمیخوام فردا مثل همیشه منو مقضر ندونن...بعد که اومد با ز نشست به مشروب خوردن با وجود اینهمه حرفی که بهش میزنم دست بکش نیست از این مشروب خدا....اینم که همه اش تو گاراژش آبجو میخورد و من تو این فاصله هم وسایل پدی کیور رو پایین آوردم و یه حال حسابی به پاهام دادم..تابستونه دیگه...البته هوا امروز سردتر شده بود اما خوب بود ....دیگه بعد هم شام درست کردم همبرگر و کربوناره اونو با پاتات و لوبیا پخته...با سس مخصوص که خوردیم با هم ..وقتی ضبط رو خاموش کردم دنبال بهانه بود برای جر و بحث که زیاد محلش نگذاشتم بعد رفت کپید الان هم دارم اینا رو مینویسم قسمت دوازدهم سریال عاشقانه رو داره میده من قبلا اینو تو اینترنتی دیدم اما باز هم دارم میبینم اونول.راستی بالاخره ونسا ای میل که داد بعد صد سال که از اون خونه قبلی اش اومده بیرون یه جای دیگه ست اما هنوز ملبورنه .. این چه دوستیه نه تلفنی نه فه یس بوکی..هیچی چی ..بی خیال

Thursday, June 22, 2017

واسه ویکند که گذشت پارتنرم سرگرم باغچه شد و به این میله های اطراف رو درست میکرد من هم کمی به باغچه رسیدم بعد همین واسه دوشنبه صبحش راه افتادم به سمت ای برخن برای سی می له تر بعد که کارم تموم شد اومدم خونه ماما..جنیفر هم اونجا بود با هم نشستیم و دنبال کار من که سی وی من رو دید بعد چند جا زنگ زد ببینه میشه من پولی از دولت برای بیکاری بگیرم که البته همه جا نمیشد چون پارتنر من حقوقش بالاست به من تعلق نمیگیره ..بعد هم یه جای دیگه تماس گرفت بعد سایتش رو منو این لاگ کرد بعد هم خلاصه حسابی کمک کرد ..من هم عکس های لپ تاپ میلاد رو زیپ کردم فرستادم به جی میلم ..اینترنت ماما یواش هست واسه همین طول میکشید شبش هم رفتم کلاس و بعد برگشتم خونه ماما شب خوابیدم ..واسه سه شنبه ناهید اومد دنبالمون رفتیم مارکت بعد دیگه رفتم رنگ مو هم خریدم بعد هم دیگه برگشتم پیش ماما اینا اونجا نهال خیار گرفتم باچند تا گل برای مورچه ها که از اون مدل گل و بو هاش خوششون نمیاد ..دیگه ناهید رسوندمون خونه ...شب هم رفتم کلاس و برگشتم