Thursday, November 02, 2017

واسه سه شنبه وقت کافی داشتم که قبل از رانندگیم به کارهام برسم صبح خونه ماما بعد صبحونه راه افتادیم راستی ماما همون دوشنبه شب یه رنده کوچولو برای خنبر یا جینجر و درست کردن چای برام گرفته بود که بهم داد از مارکش فهمیدم که آلمانی هست..دیگه یواش یواش رفتیم خرید با ماما سمت مارکت ناهید هم کار داشت نیومده بود ...دیگه هیچ چی ..من زیاد خرید نکردم اما ماما همونطور که واسه ناهید گریپ فروت گرفت چند تا هم به من داد با چند تا چای مخصوص چون من بدن من خیلی این روزها گرم و سرد میشه..حالاشاید دارم به زمان یایسه گی نزدیک میشم یا مال فشار خونمه .. بگذریم کارمون که تو مارکت تموم شد ماما با من رفتیم سمت سوپر مارکت دستمال توالت هم گرفت و برگشتیم سمت خونه اش..دیگه با دوچرخه راه افتادم سمت خونه که کمی بارون گرفت ناهید باهام تماس گرفت که امشب شام میای اینجا..ماما وعلی هم میاد ساناز هم میاد میخوام ببینم چی کار کرد برات .. گفتم نه کار دارم هم باید برای کار ای میل کنم هم رانندگی..گفت از اون ور بیا خوب گفتم نه باشه بعدا ..گفت میخواستم ساناز رو هم ببینی گفتم من به ساناز تماس میگیرم ..برای عصری باز این راننده بی شعورمن این پسره باهاش بود باید تا ای برخن میرفتم که من خیلی سرو صدا کردم که همه اش دارم توی اتوبان رانندگی میکنم اصلا به دبل پترک نمیرسم اگه صدام در نمی اومد باز همونطوری منو میکشوند اینور اونور و هیچ چی یادم نمی داد..این هلندی ها کس کش هایی اند که لنگه ندارن..بی شرف ..خودش هم دیرش شده بود بهش گفتم من اینطوری نمیتونم ادامه بدم باید برنامه منو عوض کنید گفت باشه باهاشون صحبت کن در ضمن باید کمی هم پول بدی گفتم باشه .. خلاصه برگشتم خونه عنی عنی بودم از دست اینا...تمام عصری هم به ساناز زنگ زدم نکبت جواب نمی ده هیچ وقت تلفنش رو..حتی اس ام اس هم دادم... پارتنرم سوال کرد اینم وقتی بهش میگم  بعدا شروع میکنه به رفتارهای عجیب غریب و غر غر..نه میشه باهاش حرف زد نه میشه درد دل کرد این مرد کی منه..بخدا..هیچ چی..واسه چهارشنبه باهاشون تماس گرفتم خوب بود استر نبود وگرنه اون سلیطه است نمیشه باهاش بحث کرد اینم میگفت من نمیتونم همه برنامه هام رو با تو تنظیم کنم ..حروم زاده ها فقط بلندن پول بگیرن ..بگذریم ...ساناز هم تماس گرفت..با حرفهاش فهمیدم هنوزمنتظره.. فک کردم خودم باید دنبالش روبگیرم...شب باز پارتنرم اومد شام درست کردم خوردیم....پنج شنبه ای کار خاصی نبود .. خسته ام...خیلی از همه چی خسته ام..از کار خبری نیست..به بنگاه کاریابی ای میل دادم گفت اگه لازم باشه باهات تماس میگیرن..خلاصه اینم هیچ چی ..بعد هم به ای ان د تماس گرفتم که فهمیدم باید فوریه درخواست رو بدم و فرم رو پست کنم بعد سه ماهه بهم جواب میدن که اگه اینطور باشه نمیشه با ناهید اینا برم ایران ..البته مهم نیست اگه لازم باشه منتظر بمونم اینکار رو میکنم ..در ضمن به دکترم هم تماس گرفتم و فهمیدم اون شرایط تراپی مجانی رو ندارن و باید پول بدم..حالا باید باز ببینم چیکار میتونم بکنم ..این مدت علاوه بر تیوری دارم هی یوتیوب های هلاکویی رو گوش میدم .. حالم رو خوب میکنه..حداقل الان میدونم چه مرگمه ..میدونم بای پولارم و دوقطبی...باید یاد بگیرم چطور باهاش زندگی کنم .. 

Monday, October 30, 2017

ناهید و شهریار ازطریق دختراشون که واسه شون هتل بوک کرده بودن پاریس ... واسه همون جمعه ای راه افتاده بودن دوتایی بعد از بیست و خورده ای سال زندگی تو اروپا به سمت پاریس... من وقتی جمعه شب دیدم پارتنرم گورش رو گم کرد به خوردن مشروبش بیرون یعنی باز صدای زر زر رادیوش رو زیاد کرده بود تمرگیده بود تو همون أشپزخونه به مشروب خوردن که گفتم سرم درد میکنه صداش رو کم کن اخم و تخم کردن گورش رو گم کرد با دوچرخه اش بیرون ..منم بعد که شامم رو خوردم کمی نشستم بعد لپ تاپ رو بردم بالا رفتم اتاق خوابم ...زیاد دیر نکرد اما برام مهم نیست دیگه کارش همینه ..به درک...دپرسم..اما خودمو به زور میکشم اینور اونور..خوردن لیتیوم و بقیه رو هم شروع کردم...دیگه هیچ چی...بالا که بودم تو فیس بوکم دیدم ناهید بهم داره پی ام میزاره اولش عکس مشک علی رو گذاشت بعد بهم گفت حدس بزن کجام ...گفتم پاریس...من میدونستم اما قبلش بهش تماس نگرفتم گفتم بهش نمیخوام احساس گناه بدم میدونه چقدر دلم میخواد برم پاریس و این گوه منو تا بحال نبرده..بعد دیگه کمی با هم چت کردیم ..اون هم از جمعه شب من ..دیگه دوشنبه ای با زور پاشدم با دوچرخه ام زدم بیرون...کتابخونه که رسیدم از یکی از همون خانمهای هلندی که برای خواندن کتاب کمکمون میکنن چون میدونستم اون روانشناسی خونده گفتم ببینم میتونه تراپی کنه یا کمکم کنه تراپی پیدا کنم واسه خودم...بهم گفت من تراپی نکردم اما دکتر ها معمولا جایی رو میشناسن که میتونی مجانی بری حرف بزنی..حالا یادم باشه از دکترم بپرسم...دیگه خوندن و حرف زدن ادامه داشت که دیدم میس کال دارم...از خمنته که واسه ام دنبال کار هست دیدم از طریق یه بنگاه کاریابی دیگه بهم زنگ زدن و پیغام گذاشتن...سریع تماس گرفتم گفت من دو جا کار پیدا کردم واسه ات یکیش تو سی رن برخ هست یکی دیگه اش تو دودخم.. بهش گفتم اولیه رو نمیتونم چون گواهینامه ندارم اما دومی اش رو میرم ..خلاصه قرار شد سی وی منو بفرسته براشون .. ببینم چی میشه ..کارم که تو کتابخونه تموم شد رفتم خونه ماما ..علی هم اومد که من با بنجی کلی بازی کردم ...بعد شهریار واسه شام سرو کله اش پیدا شد برگشته بودن و ناهید شب کار میکرد...نشد من یه بار برم اونجا این نباشه همیشه سرخر هست ...بگذریم هی داشت مثل ندید بدید ها عکس هاش رو به   ماما و علی نشون می داد من زیاد محلش نگذاشتم به من هم میخواست نشون بده گفتم عینکم همراهم نیست .. شام کوفته خوردیم که خیلی چسبید..دیگه من رفتم کلاس البته زودتر رفتم که زیاد دورو اطراف شهریار نباشم که روی اعصابمه همیشه با کارهاش...هیچی رفتم کلاس برگشتم ..رفته بود ..شب که علی میخوابید بنجی زیر لحاف بود رفتم تو اتاقش صداش کردم مثل توپ سفید پشمالو پرید سمت من ..چه جیگریه این بنجی ...

Sunday, October 29, 2017

واسه ویکند کارخاصی نکردیم...خونه بودیم ..باهاش سرسنگینم.....یکشنبه شب یه فیلم خنده دارازطریق کانالمون گرفتیم اونو تماشا کردیم ...همین

Friday, October 27, 2017

امروزباز این شروع کرد به مشروب خوردن مثل همه جمعه ها...منم شامم رو درست کردم خوردم بعد دید زیاد محلش نمیزارم رفت با دوچرخه اش بیرون به ادامه مشروب خوردن و اینا .... ویکند رو هم محلش نمیزارم ... بره بمیره

Wednesday, October 25, 2017

من امروز حسابی خوابیدم ..زیاد نمیخواستم کاری انجام بدم..طرف های دوازده پاشدم..راستی الان بیشتر از یکهفته ای میشه هر شب پیاز میزارم توی جورابم و با همون میخوابم ..کلی پیازو سیب زمینی از این فروشگاه خودم پنج شنبه گذشته خریدم واسه همین هست واسه اینکار..دیگه پاشدم کارت اقامتم رو عکس جلو و پشت ازش گرفته بودم واتس اپ کرده بودم واسه ساناز که دنبال کارهای تمدید اقامت و یا پاسپورت هلندی من هست..بهم زنگ زد گفت با به رم واسه شام میریم خونه مامانی یعنی مامان من و ناهید ومادر بزرگ ساناز میای بیام با ماشین دنبالت دلم برات تنگ شده گفتم خوب پاشو بیا منو ببین..من قبلا اونجا بودم دوشنبه شبی..نمیام..خلاصه هیچ چی با هم کمی حرف زدیم بعد ناهید هم که بهم زنگ زده بود با اون هم حرف زدم کلی در مورد این حالت های روحی خودم و خودش و آجون و بقیه حرف زدم کمی قانع شد اما خدا کنه دنبال کنه این چیزهایی که بهش گفتم چون اون هم اشکالات روحیش رو باید حل کنه وگرنه مرتب اذیت میشه...بعد هم به این مرتیکه از خمنته واسه کارم زنگ زدم که گفت باز سی وی اشکال  داره باید درست بشه عکست رو هم عوض کن زیاد سرحال نیست دوباره عوضش کردم عکس جدید با آیفونم انداختم گذاشتم باز براش فرستادم بعد هم دوباره رند استد بهم زنگ زد واسه کار بهم گفت سی رن برخ کار میخوان که نمیتونستم برم...نشد باز..خوب بعدش دیگه پارتنرم که اومد شام درست کردم با هم خوردیم بعد هم دیگه بعد چای سیاه که هر دو زدیم به رگ جیمی رو برد بیرون گردوند بعد رفت بالا خوابد منم نشستم الان این فیلم بامزه ایرانی - پاتو کفش من نکن -  رو دارم میبینم باحاله..راستی بالاخره واسه تعطیلات کریسمس و سال نو میریم جزیزه ته سل که من تابحال نرفتم البته اونجا فک کنم تابستونش بهتر باشه اما بی خیال...اول بریم ببینیمش بعد واسه تابستون هم یه بار دیگه میریم..امروز بوک کرد جاش رو...باید بقیه قرص ها رو هم تهیه کنم بخصوص اونی که برای دپرشن هست..

Tuesday, October 24, 2017

من ساعت آی فونم رو گذاشته بودم روی هفت صبح...بیدار شدم دیدم هوا گهه ..کمی خودمو بالا پایین کردم بالاخره با دوچرخه ام راه افتادم سمت دودخم..اینبار هم تعداد زیادی اومده بودن اونجا بودم که ناهید دیدم زنگ زده تماس گرفتم گفت من میرم پیش ماما بیام دنبالت گفتم من دودخم تو کتابخونه ام..گفت پس من میرم نون اینا بخرم صبحونه بریم پیش ماما علی هم اونجاست..خلاصه کارم که تموم شد علی هم واتس اپ میکرد که بربری تموم شد پاشو بیا دیگه...خلاصه رسیدم اون سمت و ناهید و علی هم بودن کمی حرف زدیم منم یه لقمه خوردم دستشون درد نکنه..دیگه نشستم ماما گفت بریم اکشن من رو تشکی میخوام تازه باشه اولش ناهید گفت بریم بعد گفت شهریار میاد می مونه پشت در صبر کنیم اونم بیاد..خلاصه دیگه اون هم اومد شوهر اون خاله دیگه اش هم تازه مرده بود خلاصه عنق بود بیچاره..دیگه هیچ چی تسلیت بهشون گفتیم ناهبد هم قبلش باز با من بحثش کرده بود چون بهش گفته بودم من با شما نمیام ایران جدا میرم خلاصه دوباره داغ کرده بود هی با من داد و قال میکرد منم جوابش رو دادم گفتم ماما خودش میخواد با تو باشه من خودمو کنار نکشیدم تو اینطور فکر میکنی..خلاصه باز ناراحت شده بود...کمی نشستن بعد پاشدن رفتن..منم دیگه به روی ماما نیاوردم..علی هم موقع بحث ما نبود..شام ماما آلو اسفناج با گوشت گردن گوسفند بار گذاشته بود..جنیفر هم پیش ما بود که کلی کمکم کرد واسه پیدا کردن کورس تئوری رانندگی..میلاد هم اومد دیگه شام زدیم چسبید چایی خوردم میلاد و جنیفر هم میخواستن برن بیرون بعد دیگه با دوچرخه رفتم سمت کلاس..اونروز زیاد نیومده بودن من یادم رفته بود مداد خودکارهام رو خونه ماما جا گذاشته بودم بعد کلاس برگشتم خونه ماما...دیگه واسه دسر یه تیکه کیک که واسم نگر داشته بودن خوردم جنیفر و میلاد هم از بیرون اومده بودن رفته بودن بالا بخوابن که میلاد وارد میخواستم بشم داخل خونه منو کمی ترسوند و کلی خندید..از این شوخی های بی مزه اش اصلا خوشم نمیاد..با ماما هم دیگه زیاد بحث نمیکنم..بعد دیگه رفتم بالا خوابیدم..واسه صبح من بعد ازصبحانه با دوچرخه ام رفتم بیرون سمت شهر اول لتیوم ی که سفارش داده بودم خریدم بعد دیگه رفتم سمت مارکت و ازاون ور هم خونه..به کارهای خونه رسیدم که راننده ام زنگ زد اینبار تنها اومده بود چون قبلا بهش گفته بودم اینکار رو دوست ندارم و به تمرین هام نمیرسم کلی پارک و دبل پارک کار کردیم بعد دیگه کارمون تموم شد خونه مرغ کنار گذاشته بودم اونو بار گذاشتم برنج هم خریده بودم از همون دوشنبه ای با ماما و ناهید که بودم..خلاصه حسابی مرغ و پلو با سالاد درست کرده بودم که خیلی چسبید و پارتنرم هم حال کرد..دیگه خوردیم اما خسته بودم واسه نوشتن..دوشنبه شبی هم خونه ماما خوب نخوابیدم چون علی تا صبح ناله و سرو صدا کرده بود نگذاشته بود بخوابم..خیلی خسته بودم

Sunday, October 22, 2017

من همون جمعه ای همه چی رو پر کردم توی کمپر پارتنرم هم که اومد سریع کارهاش رو کرد راه افتادیم شب همون جا بودیم همه جا پر از گل شده..و کمپر ها به راحتی و چون سنگین هم هستن توی گل گیر میکنن..اما شلوغ بود.. قبلش بیرون رفتیم خرید کردیم منم گشنه ام شده بود این که به مشروبش رسید منم یه چیزی خوردم و اینترنت هم داشتیم..اما حوصله نوشتن نداشتم ..باید کلی عکس های مسافرت تابستونم رو لود کنم..واسه همین ازهمون جمعه شب و شنبه شب کلی عکس لود کردم...واسه دوربینم هم کلی هنوز توش عکس هست که باید لود بشه...واسه شنبه ای پاشدم اما این زودتر پاشده بود خلاصه کافی رو خوردیم و زدیم رفتیم سمت رسپشن اینجا که پول این یکی دو شب رو بدیم بعد هم رفتیم سمت شهر البته با قایق که از این ور آب میاد به اون وردیگه کلی به مارکت رسیدم رفتیم ماهی خوردیم بعد پاتات بعد هم بستنی....بعد از مارکت و گشتن تو بازارهای دوفنتر...داخل کلیسا یه سری بازار وسایل های قدیمی و یا دست دومی هم زده بودن نفری سه یورو میرفتی تو...رفتیم من اونجا رو هم حسابی گشتم و بعد از دیدن چند تا کلاه های اروپایی مدل قدیمی یکی رو اولش دیدم و ترای کردم بهم گفتن بیست یورو باز رفتم برگشتم گفتم من اینو میخوام اما بیست تا نمیدم خلاصه پانزده یورو دادم کلاهه ازایناست که اگه عزاداری باشه روی سرت میزنی و تور سیاه میکشی روی صورتت...خیلی نازه و مال زمان ۱۹۲۰ میلادی هست و فرانسویه و مشکی که به این هم نشونش ندادم ..گفتم غر میزنه که چرا خریدیش...من همیشه دلم میخواست یه دونه ازا ینا داشته باشم...این روزش بود..واسه شام طرف های هشت شب باز رفتیم سمت شهر که اینبار دیدیم عروس و داماد تو قایق بودن..از اونجا عکس می انداختن بعد یه دونه تی تی م مشکی اونجا منتظرشون بود...ما هم باید قبل از یازده شب برگردیم سمت جای کمپرمون وگرنه باید کلی پیاده راه گز میکردیم..دیگه رفتیم یه رستوران اونجا خوراب گوسفند زدیم خیلی خوشمزه بود.. دیگه برگشتیم سمت کمپر بارون هم گرفته بود دیگه من تا دیروقت داشتم هات برد نگاه میکردم و عکس لود میکردم اما باید بخاری رو بیشتر میکردم چون با وجود دوتا لحاف استخوانهام سرد بود شب...فرداش دیگه یواش یواش کارهامون رو کردیم نون و تخم مرغهامون رو خوردیم و بعد دیگه یواش یواش راه افتادیم سمت خونه دیگه رسیدیم اینجا وسایل رو بیرون آوردیم رفتم یه دوش گرفتم..و سرم رو سشوار کردم و موهام رو صاف کردم حسابی خوشگل کردم.. نشستم به کارهام..فردا کلاس دارم