ItZ AlWaYs HArD 2 GeT

Sunday, November 22, 2009

22 nobember ... very hoOot Sweaty one in sydney

bye bye 40.... wow ... what a year I had ...so much changes and all quick ...
seems like my life starting over again ... I am not sure if this make any sense but I have different view from this age ... I really love it.. every thing is so real .. and getting wiser is something I really enjoy it ....I don't know about you but I love this age.. some people might scared and not comfortable with that .. I don't know.. I guess its comes from the character and personality or might be because they believe all the bull shits the society tells them but for me this decade of my life give me deeper meaning
... seeing the world from another angle .. more wisely and
that's gives some meaning we never had before .. that's why I love experience it
.. I wonder what 50 or 60 will give it to me .. but I guess more
enjoyment and appreciation of life ..

Saturday, November 21, 2009

داشتم این آلبوم جدید شورت زا .... ... اوپس .. مرتظی رو که جدیدا دانلودش کردم گوش میدادم .. خوبه که شاده ... چو ن اصلا حوصله آهنگای زوزه ای و چس ناله ای ایرانی رو ندارم ... این ترانه اولش وصف حاله خود حاجیته ... همین که اسمش ...." یه وقت خانوم بدش میاد"... هه هه هه .. بگذریم ... چند تا ترانه اول این آلبوم جون میده واسه رقص
و ترکوندن

Sunday, November 08, 2009

body & mind festival ...

امروز رفتم یه سر سمت دارلینگ هاربر نمایشگاه بادی اند مایند ... فکر می کردم که زیاد توش نمونم ... چون اولش کمی برام بورینگ بنظر رسید ... اما کمی که گذشت ... دیدم همچین بد هم نیست ... کلی تو غرفه هاش گشتم و ملت رو نگاه میکردم که سرشون گرمه به تماشا و خرید و اینا ...اولش که این گروه سایناتولوجی ها بهم گیر دادن .. من زیاد به مزخرفات اینا توجه نمی کنم .. بخصوص از وقتی که تام کزوز این اس هال خیلی اینا رو دنبال میکنه ... تو ایران وقتی تین ایجر بودم پدرم یه سری کتاب آورد خونه و گفت اینا غیر مجازه .. و داشت میخوندشون شاید هم رو کنجکاویش یا هر چی ... یکیش به اسم ارابه خدایان اولین کتاب اریش فون دنیکن ...اریک فون دنیکن
بود و یکی دیگه اش .. طلایه خدایان ........ بعد هم در مجموع گفت که این مسلک چه جوری هاست ... این قضیه و مسلک خیلی قدیمیه .. اما فکر کنم هالیوددی ها اخیرا کشفش کردن و دنبالشن ... بگذریم بهم چند تا دی وی دی دادن که نیگا کن و کمی آشنا بشو ... ما که خیلی وقته آشنا ایم ... اما دنبال این نیستم که هیچ حقیقتی رو کشف کنم .. بقول این یارو تو فیلم فریاد مورچه ها ... حقیقت مطلق .. فاشیستی میاره ...
.....
......
نه .. من نمی خوام فاشیست باشم ... همین ... ناهار مزخرفی داشت .. اما چاره نبود .. گشنمه ام بود و خریدمش .. موقع غذا با خانمی مسنی همراه شدم سر میزم و با هم کلی حرف زدیم .. اصلش انگلیسی بود اما خیلی سال بود این ور بود .. برام گفت که زمان شاه سابق چند روزی با همسرش رفته بوده سمت ایران و اون ورا رو گشته بعدش هم رفته ترکیه ... کلی با هم گپ زدیم و من چون واسه صورتم وقت گرفته بودم بعد از ناهارم ازش جدا شدم .... بگذریم سه تا پیرهن خوشگل خریدم که خیلی باحاله .. از این ابریشمی ها که خیلی رنگهای قشنگی داره و سبک و خنکه و جون میده واسه تابستون .. همراه با اون هم دی وی دی بهم داد که ببینم چه جوری میشه به مدل های مختلف پوشیدش چون هر پارچه اش لایه لایه است با طرح های خیلی قشنگ و رنگای خوبش و با گره های مختلف میشه مدل های مختلفی ازش روی تن درست کرد ... هم سایز بلند گرفتم و مدیوم .. بلند واسه اینکه هنوز پیرهن های ماکسی مده ... خوب اینم کادوی خودم به خودم که تولدم نزدیکه ... کلی از وقتم رو دادم به یه بیوتی شن که با دستگاهش یه نترال فیس لیفت بهم بده ... خیلی صورتم حال اومد ... بعدشم رفتم از این جلسه های مدیتیشن که کوتاه بود اما خیلی عالی بود .. اولش که نشستیم واسه تمرکز گفت یه خاطره خیلی خوب و شیرین رو به یاد بیارید .. نمی دونم چرا یهو بچگی خودم رو دیدم که دستا و بازوهای کوچولوم رو دور گردن پدرم حلقه کردم و تو آُغوشش ام ... خیلی حس خوبی بهم داد .. من خیلی سال پیش مدیتیشن و یوگا میرفتم و دنباله روی ساها جا یوگا بودم ... این جا تو سیدنی خیلی جاها داره و تو اروپا و غیره هم زیادن ... .. بستن تمام درهای زندگی و متوقف کردن چند دقیقه ای موقت واسه روحیه افرادی که خیلی سرشون با مزخرفات روزمره گرمه .. چندان هم بد نیست ... کمی آرامش به آدم میده .. که خیلی لازمه ....
این موقع های سیدنی رو خیلی دوست دارم .. اواسط بهار و اوایل تابستون همیشه یه چیزی اطراف سی تی هست که بشه سرتو گرم کنی . .. مارکت های خوب و متنوع .. فری میوزیک ... رقص ... شادی .. اینا خیلی آدمو رلکس میکنه ... کمی که خسته شدم گفتم برم خونه که درس بخونم ... بیرون هم یه سری بلی دنسر بودن که داشتن برنامه اجرا میکردن .. سبکشون همون مصری بود که من دوست دارم و سالها پیش اینجا کلاساش رو میرفتم ... از اون روزا خیلی وقته که میگذره .. ماهم برنامه های گروهی و رقصای گروهی زیاد داشتیم .. واسه فستیوال ها .. یادش بخیر .. با یاد آوری این خاطره به خونه برگشتم

Friday, November 06, 2009

chilling out ...

Today I went to see Vanessa ... its the last time I've seen her before she leaves to Melbourne ... we had long chat .. talking about the future ... some plans and what we want to do ... had some shopping and now just chilling out & watching some movies on line ... she leaves for 10 of November ... I am not sure when we will meet again by now .. but I know we will in the future ...

Saturday, October 31, 2009

Halloween party

دیشب اینجا شب هالوین بود ... خیلی ها میگن استرالیایی ها زیاد دنبال جشن هالوین نیستن .. چون اصلش امریکاییه .. من این قضیه رو باور ندارم چون از زمانی که من اینجا اومدم دیدم که خیلی ها اینکاررو میکنن .. و فرقی هم نمیکنه که از کدوم کالچری باشن ... من توسط یکی از دوستان قدیمی ام دعوت شده بودم به یه پارتی سمت چتسوود ... قرار شد عصری لباس هامون رو تو خونه بوی فرند دوستم که سمت سیتی بود عوض کنیم ... کلی خندیدیم و دوست من هم نامردی نکرد هی مشروب بود که واسه ما میریخت ... بعدش طرفای ساعت هشت شب یه گروه از دوستای دیگه اش اومدن اونجا و با ماشین راه افتادیم که بریم .. خیلی هاشون رو یه کی دو سالی بود که ندیده بودم ... خوب بود .. دیدن لباس های مختلف و خوردن خوراکی های عجیب غریبی که تازه گی ها مد شده این ور ... از این انگشت های مثلا مرده ها و غیره ... چه بازاری داره این قضیه اینجا .... سعی کردم تا میتونم نوشیدنی بخورم .. حتی دیر وقت هم که اومدم خونه کلی آب خوردم تا صبح هنگ اورم کمتر بشه .. بخصوص که میخواستم کمی هم درس بخونم ... الان کمی بهترم ... میدونم عکسامون الان آن لاینه ... قبل از دوش گرفتن سر صبحی ... اما خوب بود و فکر میکنم به این پارتی احتیاج داشتم

Tuesday, October 27, 2009

.... خود سانسوری فرهنگی

امروز داشتم تو سایت ایرانیان مطلبی از خانم
Parinaz Samii
میخوندم ... من اصلا با اینکه خیلی ها میگن این زن نیست و آی دی زن داره و یه مرده که به نام یه زن مینویسه کاری ندارم .. از نوشتن های بی پرده اش که خیلی راهت و زیبا مینویسه خوشم میاد ... ما در فرهنگمون و بخصوص در میان زن هامون نداریم کسی که بخودش جرعتی بده و اینطور بی پروا بنویسه .. اونم راجع به روابط جنسی اش و غیره ... کاری هم ندارم که اینا واقعیه و یا فقط یه داستان ... مسایل و روابط جنسی آدمها یه مورد کاملا شخصیه و اصلا ربطی به این نداره که مرتب در موردشون قضاوت های سطحی و پیش پا افتاده بشه ... بیاد میارم وقتی تو خیلی وقت پیش ها ممبر سایت اقاقی بودم ... این سایت بدلایل کم ظرفیتی و ایرانی بازی خیلی آدمهایی که بعدا توش اومدن و فضاش رو به گند و یه جنگ داخلی کشیدن ... از طرف مدیریت سایت بسته شد .. حق هم داشتن ... جمع کردن اون همه ایرانی در کنار هم که منجر به جنگ اعصاب نشه .. خیلی انرژی میخواد ... اما این سایت اولش که باز شد خیلی باحال بود .. از همه دنیا ایرانی ها دور هم جمع شدن .. فیلم میدیدن .. صحبت میکردن .. کلی تبادل نظر میشد .. شنیدم خیلی ها هم با هم ازدواج کردن .. هه هه ... من هم تو همون اوایلش شروع کردم توش نوشتن .. من به دلایلی که اونجا شعرام رو و مطالبم رو خیلی باز مینوشتم .. خیلی فکر میکردن من نرم .. نه ماده و با یه آی دی فیمل میام آن میشم ... تا اینکه یه روز خانمی به اسم سارا از اطریش که بعدا فهمیدم کلانتر محله است .. اومد تو یاهو من ... .. نگو سارا به همه قول داده بود که من میخوام بفهمم این زهره ار سیدنی واقعا زنه یا نه ... ؟ خلاصه باهام گرم گرفت .. منم عادی باهاش صحبت میکردم .. آخرش گفت : میدونی زهره جان .. راستش این یه بحثه مهمیه که همه بچه ها میخوان بفهمن تو واقعا زنی که اینجا میایی و به اسم زن مینویسی یا مردی .. میشه واقعیت رو بهم بگی .. باورم نمیشد .. گفتم آره بابا .. ماده ام .. چطور مگه ؟؟‌.. نوشته های من مگه چطوریه ..؟ گفت ناراحت نشی ها .. میدونی زن جماعت از درد اینکه نمی خواد کسی روش بد فکر کنه میدونی که ... اینطور نمی نویسه ... گفتم : داری از خود سانسوری فرهنگی حرف می زنی .. میدونم .. اما من زیاد نگران بد فکر کردن مردم نبودم و نیستم .. همیشه گفتم خودت باش و بگذار همونی که هستی مردم بشناسنت یا خوششون میاد یا نه .. این دیگه انتخاب خودشونه .. نمی خوام تظاهربه بودن کسی بکنم که نیستم .. میخوام همونی که هستم و فکر میکنم منو بشناسن .. همین .. هیچ قصد بدی هم ندارم .. سارا گفت : میک رو میزنی صدات رو بشنوم .. واسش زدم .. کم رو هم زدم .. بعد از اون روز چقدر با همه شون صمیمی شدیم .. بعدها رفتم تو رومشون و یکی یکی به همه منو معرفی کرد .. میتونم به جرعت بگم گاهی بیش از ۶۰ یا ۷۰ نفر رو میشد باهاشون حرف زد .. خلاصه که من با اکثرشون آشنا شدم و خیلی با حال بود .. تمام ایرانی های دنیا .. یادش بخیر چه روزایی میرفتم تو رومشون و چت می کردیم .. خیلی وقته که باهاشون زیاد تماسی ندارم .. اما اونموقع ها این سایت خیلی کمک کرد که دوستان زیادی پیدا کنم ... حالا همین قضیه رو این خانومه که خیلی ها بهش گیر میدن .. این زن نیست .. یه زن ایرانی حق نداره اینطوری بنویسه .. اونطوری بنویسه .. بابا ول کنید این افکار رو .. بزارین هر طور که راحته تصمیم بگیره .. من خودم خیلی داستانای غیر ایرانی که ترجمه فارسی شدن .. حتی زمانی که ایران زندگی میکردم نمی خوندم .. اونم همه اش بدلیل این خود سانسوری های فرهنگی مون بود که خیلی از قسمت داستان ها رو طور دیگه ای مینوشتن .. یعنی به یه نحوی دستکاری میشد تو داستان طرف ... البته تقصیر مترجم ها نبود .. اونها هم مجبورن ... و چاره ای ندارن ... و گرنه به دردسر می افتن از طرف دولت و اون کمپانی ناشر ... آره ... یاد اقاقی هم بخیر .. دوران خوبی بود ....

Friday, October 23, 2009

Scream of the Ants...

I watched last night the movie "Scream of the Ants". its about some an spiritual girl who is in love with an atheist. They decide to spend their honeymoon in India. And that's how their journey begins ... I like the character of the guy .. Iranian man and his beliefs. his dialogues regards of life has something to think about.this movie has deeper meaning.. so its not your average typical Iranian movie.. I liked it so I recommend you to watch it.

Forogh ( A female Persian poet ) once said: “ that person branded with shame.. who used to laugh at foolish taunts was I… I said I would be the cry of my own existence… but O, alas that I was a 'woman'…" Theses days I say: dear Forogh…. I’m the cry of my own existence …& I’m a 'woman' …..